en
Feedback
Him€i

Him€i

Open in Telegram

LOVE

Show more
The country is not specifiedThe category is not specified
4 184
Subscribers
-624 hours
-1147 days
-72930 days
Posts Archive
Him€i
4 182
Repost from FILM TORKI
🎬فیلم : سفید برفی و بسکتبالیست ها
🔞 دارای محدودیت سنی 🔞
🎭 ژانر:#عاشقانه 🌎محصول آمریکا 📥 کیفیت: 720p،480p 🗓️سال ساخت:2025 🎙️ترجمه اختصاصی «کپی با ذکر منبع » 🖇️زیرنویس چسبیده فارسی ‌😶‍🌫️بدون سانسور و حذفیات ‌➖➖➖➖➖➖ 📝خلاصه داستان:دختری که برای فرار از نامزد زورگوش به یه تیم بسکتبال پناه میبره و با مربی بی احساس اونا درگیر میشه و... ‌➖➖➖➖➖➖ فیلم شو میخای ؟ @Tarav2v آیدی زیر پیام بدید تا مستقیم ارسال کنم

Him€i
4 182
رمان چطور میخام مافیایی بزارم نظرتون ؟

Him€i
4 182
سلام خوشگلم ی رمان خیلی قشنگ بهم معرفی میکنی ________________ #YTdpRKNm

Him€i
4 182
تو ناشناس بگید کدوم رمان براتون بزارم

Him€i
4 182
+1
Screenshot_۲۰۲۶_۰۵_۲۰_۱۶_۵۱_۴۹_۵۷۵_com_mi_globalbrowser.jpg3.43 KB

Him€i
4 182
+9
Screenshot_۲۰۲۶_۰۵_۲۰_۱۶_۵۱_۲۰_۹۲۰_com_mi_globalbrowser.jpg2.67 KB

Him€i
4 182
💜داستان : با مادرزنم بعد طلاق 💜
💜داستان : با مادرزنم بعد طلاق 💜

Him€i
4 182
Repost from FILM TORKI
بیاید گپ حرف بزنیم 🥹

Him€i
4 182
Repost from FILM TORKI

Him€i
4 182
بچه ها اینجا میتونید رمان رو بخونید https://t.me/romanfii

Him€i
4 182
زمانى كه از داخلِ ون پياده شد؛ گره بينِ ابروهاش بخاطرِ نور آفتاب بيشتر تو هم رفت. نگاه كلى به ساختمون مقابلش انداخت.بزرگ و با شكوه بود. و صد البته يك پوشش عالى، براىِ كثافتكارى هاىِ اون مرد بحساب ميومد. وِلاديمر كنارِ مرد بزرگتر ايستاد و متقابلا به ساختمون مقابلش خيره شد. كلاوس ابرويى بالا انداخت و اسمِ شركت رو زيرِ لب زمزمه كرد: "هوم..G.L.A. Crop..؟" پسرِ دورگه؛ سرى تكون داد و با قدم هاىِ مردى كه سمتِ وروديه هولدينگ حركت كرده بود؛ هم پا شد: "از روىِ اسم دخترش اين اسم رو انتخاب كرده..!" مردِ بزرگتر كه حالا وارد ساختمون شده بود؛ با جديت لب زد: "و اسم دخترش؟" اخمِ محوى از روىِ تمركز بينِ ابروهاى وِلاديمر نشست: "گلوريا لوپز آلو…" جمله اش هنوز تموم نشده بود كه؛ شخصى دقيقا مقابلِ پاهاىِ مردِ بغل دستش، زمين خورد. نگاهِ وِلاد، به سمتِ دخترى كه يكى از دستهاش رو دور مچِ پاى كلاوس حلقه كرده بود تا، از برخورد صورتش با كفِ مرمرىِ زمين جلوگيرى كنه، كشيده شد. مردِ بزرگتر اما؛ با نگاهى خنثى و تيره نگاهش رو به پايين دوخت. دختر به سرعت دستش رو از مچِ پاش فاصله داد و لبِ پايينش رو از خجالت گزيد. با ترديدى كه كلاوس خيلى خرب ميتونست اون رو بينِ حركاتِ عصبيه بدنش ببينه؛ نگاهش رو به مرد دوخت و آروم لب زد: "من واقعا..آه..اين پاشنه هاىِ مضخرفه ده سانتى!من بابته اتفاقى كه…" كلاوس عادت به شنيدنِ كلمات مضحك نداشت.دراصل حالا هم نه وقتش رو داشت و نه اعصابش رو! براىِ همينم بى توجه به جمله دختر؛ از كنارش رد شد و به يوميكويى كه ميدونست قراره به اون غريبه كمك كنه، گوشزد كرد: "فقط پنج ثانيه!" دختركِ ژاپنى؛ به سرعت دستش رو براىِ دختر ديگه دراز كرد و گفت: "خوبى؟" گلوريا نگاهِ عصبيش رو از مردى كه با قدم هايى مستحكم؛ پشت به اون درحالِ حركت به سمت آسانسور بود گرفت و آروم لب زد: "چقدر..عبوس بود!" بعد از اتمامِ جمله اش؛ لبخندى به دخترِ آسياييه مقابلش زد و دستِ دراز شده اش رو گرفت و بلند شد: "ازت ممنونم!" يوميكو كمى سرش رو كج كرد.خواست چيزى بگه اما؛ زمانى كه نگاهش به وِلاد و نگاهِ خيره اش افتاد؛ تنها سرى براىِ دخترِ مقابلش تكون داد و به سرعت سمتِ آسانسور حركت كرد. مردِ بزرگتر؛ درحالى كه مقابلِ آسانسور ايستاده بود؛ بدونِ اينكه نگاهش رو از مقابلش بگيره لب زد: "گفتم فقط پنج ثانيه و تو چقدر لفتش دادى، يوميكو؟" دخترِ كوچكتر سرش رو پايين انداخت و وِلاد نيم نگاهى به ساعتِ مچيش انداخت: "يازده ثانيه!" كلاوس براىِ چند ثانيه سكوت كرد و زمانى كه درِ آسانسور باز شد؛ بدونِ زدن حرفى واردش شد. نگاهش رو به وِلاديمر دوخت و اجازه داد كه پسر هم وارد بشه. قولنج گردنش رو شكوند و بدونِ اينكه از دخترِ مقابلش لحظه اى چشم برداره؛ با صدايى بم و جدى گفت: "به ازاىِ هر ثانيه اى كه دير كردى؛ يك طبقه رو با پاىِ پياده و از پله ها مياى بالا!يازده ثانيه؟خيل خب!بايد يازده طبقه رو با پله بياى بالا و بعد حقِ اين رو دارى كه تو طبقه يازدهم از آسانسور استفاده كنى!" يوميكو بدونِ اينكه لحظه اى هم سرش رو بلند كنه، تنها به نوكِ كفش هاش خيره شده بود: "هرطور شما بخوايد..پاخان!" كلاوس بدونِ برداشتنِ نگاهِ تيره اش از دخترِ كوچكتر؛ اينبار وِلاد رو مخاطب قرار داد: "نهايتا ٤١ كيلوئه و اگه بينِ هرطبقه سى ثانيه استراحت كنه؛ بايد تا بيست دقيقه ديگه به طبقه پونزدهم رسيده باشه!" پسر سرى تكون داد و ساعتِ مچيش رو طبقِ خواسته مرد، تنظيم كرد. زمانى كه بالاخره دكمه آسانسور رو فشرد؛ قبل از بسته شدنِ در گفت: "واى به حالت اگه بيست دقيقه ات، بشه بيست و يك دقيقه..يوميكو!" و بعد، درِ آسانسور بسته و بالاخره دختركِ بيچاره تونست كمى هم كه شده نفس بكشه. البته كه اون كلاوس رو به خوبى ميشناخت.هرگز هيچ رحمى تو تصميماتش وجود نداشت و افرادش رو هم با همين سبك و با وسواسِ عجيبش انتخاب كرده بود و اون دخترِ آسيايى هم از اين قضيه مستثنا نبود! اون دخترِ ٢٣ ساله، دوبرابرِ سنش آدم كشته بود و حالا بالا رفتن از يازده طبقه، براش مثلِ يك شوخى بود!

Him€i
4 182
پارت یک كلماتِ ناتمومِ دختر، درست مثلِ يك دريل، درحالِ سوراخ كردنِ مغزِ مرد بود. اون دختر و علاقه عجيبش به اسپانيا..! كلاوس قطعا يكى از بزرگترين اشتباهات زندگيش رو مرتكب شده بود. به چه دليلِ كوفتى، اون دخترِ ژاپنيه پر حرف رو با خودش به اسپانيا آورده بود؟ "وِلاد!شِت پسر، اون كليسارو ميبينى؟كليساىِ ساگراد…" جمله دخترك هنوز تموم نشده كه، صدايى تُهى از احساس، بم و خسته بينِ جمله اش پريد: "چقدر مونده؟" يك سوالِ ساده و كوتاه شده.كلاوس عادت به چيدنِ كلماتِ بيش از اندازه كنار هم نداشت. وِلاديمر نگاهى به لوكيشن انداخت و لب زد: "ده دقيقه، پاخان!" همونطور كه عادت به حرف زدن هاىِ طولانى نداشت. به همون اندازه، عادت به شنيدنِ كلمات و جملاتِ بى سر و ته هم نداشت. براىِ همينم تمامِ زير دست ها و هرشخصى كه با اون مردِ ٣٦ ساله كار ميكردن، به اين عادت و خط قرمزِ مرد پايبند بودن. كلاوس بازهم چشمهاش رو بست و سرش به پشتيه صندليه ونِ مشكى رنگى كه توش نشسته بودن، تكيه داد: "اين گرماىِ لعنتى..!" آروم لب زد و بعد، با تشديد شدنِ سر دردش، به روسى فحشى زيرِلب زمزمه كرد. وِلاديمر، نگاهى به مردِ مقابلش انداخت.ميدونست كه اون مرد از گرما نفرت داره. ذاتا روسيه كشورى نبود كه مثلِ اسپانيا، پذيراىِ اين آفتابِ لعنت شده باشه و كلاوس از هرجا و هرچيزى كه باعثِ گرما ميشد، عميقا نفرت داشت. انگار كه اون مرد، با سرماىِ بى روح و عجيب روسيه خو گرفته بود و هيچ علاقه اى هم به تغيير دادنِ اين اخلاقش نشون نميداد. "درجه كولر رو بالا ببرم؟" وِلاديمر درحالى كه مشغولِ چيدن برنامه هاىِ مرد بزرگتر، تو آيپدِ بين دستهاش بود لب زد و گوش هاش منتظرِ دستور مرد موند. "آره..!از گرما..آه..Чёрт бы побрал эту грёбаную страну!"(لعنت به اين كشورِ كوفتى) نگاهِ جدى و بى حسش رو، به پسرِ مو يخيه مقابلش دوخت. وِلاديمر كيم، پسرِ دورگه اى كه از سمتِ مادر روس و از سمتِ پدر كره اى بود! "ميدونه كه اومديم؟" پسرِ كوچكتر، براىِ احترام به مردِ مقابلش آيپد رو قفل و سرى تكون داد: "بله، پاخان!" يوميكو كه ذوقِ تازه شكل گرفته اش، حالا به لطف دو مردِ ديگه كور شده بود، آهى كشيد و گفت: "كيم..واقعا بى ذوقى..!" رو به پسرِ بزرگتر غر زد و لبهاش به سمتِ پايين متمايل شد. قطعا جرعتِ سرزنش كردنِ كلاوس رو نداشت. اون مرد، شخصى نبود كه بشه سرزنش و يا باهاش شوخى كرد و دخترك اين موضوع رو كاملا ميدونست. وِلاد هومى كشيد و درحالى كه بازهم با آيپدِ بينِ دستهاش مشغول شده بود، آروم لب زد: "هستم!" كوتاه، بى حس و با جديت تاييد كرد.البته كه يوميكو خودش هم جزوى از گروهِ كلاوس بود و تقريبا شبيه به هم بودن. اما راجبه اين قضيه، هيچكدوم از اونها شخصيتى نزديك به اون دخترِ ٢٣ ساله نداشتن. اوه البته، شايد تنها كسى كه بهش در سكوت گوش ميداد، اِما بود..البته، فقط در سكوت و بدونِ هيچ واكنشِ خاصى!