خورشیدِ نارنگی.
Open in Telegram
For the things I get lost in.
Show moreThe country is not specifiedThe category is not specified
621
Subscribers
-1124 hours
-117 days
-1130 days
Posts Archive
Repost from نور میآید.
دارم یاد میگیرم
جهان را پیش از آنکه ترکم کند
ترک گویم
همین حالاش هم از ماه، چشم پوشیدهام
و از برف هم
دارم پرده میکشم به نور سمج.
و جهان
پدرم را از من گرفته است
دوستانم را هم.
از خطوط موزون تپهها چشم پوشیدهام
و دارم به چشماندازی تخت و یکنواخت نقل مکان میکنم.
هر شب، تنم را
اندام به اندام رها میکنم
و استخوان به استخوان تا قلب بالا میروم.
اما صبح
با دلخوشیهای کوچکی از راه میرسد:
قهوه وُ
آواز پرندگان.
درختی پشت پنجره
که تا همین چند لحظه پیش
فقط سایهای بود و بس
شاخههایش را
ترکه به ترکه وُ
برگ به برگ
باز پس میگیرد.
همچنان که دارم تنم را دوباره پس میگیرم
خورشید
پوزهٔ گرمش را
به دلجویی
بر دامنم میگذارد
- لیندا پاستان
وِستیجم دردی است که بعد از هر زخم در وجودمان میماند؛ طوری که حتی نمیدانیم این درد برای کدام زخم است!.
ما را به بازی میان زخم میاندازد؛ و از همان بازی کمکم، نفسمان را میگیرد و از چشمهی تاریکی برای تنِ بیجان ما نور ببخشایند، اما نمیدانند چشمهی تاریکی همیشه یکی از دردهای همان زخمهاست... و همیشه در تکاپوی آن بودیم که بگوییم: از چشمههای تاریک و سیاهشده نمیشود نیلوفری رشد کرد و نور روی آن رخنه کند..!!
همیشه، این احساس را حمل میکردم و سنگینی آن موجب میشد صدایی در تمامی وجودم بپیچد و بگوید: از این درجا زدن که در این منجلاب است و احساس دویدن میدهد، دست بکشم و تمامی وجودم را بالا بکشم؛ و از دریاچهی تاریکی، تمامی احساسات بیهوده، احساس راحتی کنم و به تمامی آنها لبخندی بزنم؛ انگار که تمامی آنها یک شوخی بزرگ از زندگی بوده است...
اما اکنون میخواهم تمام اینها را به شما نشان دهم؛ قلب عریانم را، تمام زخمها
و تمام ردهایی که سالها با خود
حمل کردهام. میخواهم یکبار برای
همیشه این سنگینی را زمین بگذارم،
خاکسترهای گذشته را رها کنم و اجازه
دهم از میان این همه تاریکی، چیزی
تازه در من جوانه بزند...
خورشیدِ بی نور؛
فُروغ.🌞✍🏻
کشتید...
کشتید...
و باز هم کشتید...
و پرپر کردید؛
جوانانِ این سرزمین را...
و با رفتنِ هر جوان،
این سرزمین، تکهای از خودش را از دست داد...
...
برای گل های لاله این سَرزمین.
انگار تاریکی، آرامآرام دارد نامِ همهمان را یاد میگیرد...
انگار از سکوتِ ما استفاده میکند؛
تا هر روز، عمیقتر در تاریکی فرو برویم..
و سرانجام، ما را غرق کند!!!!
