en
Feedback
تاریخ و اسلام

تاریخ و اسلام

Closed channel

|در این کانال، مطالب و پژوهش‌هایی پیرامون «تاریخ، تاریخ اسلام، تاریخ تشیع و تاریخ ایران» منتشر می‌شود| کانال دیگر https://t.me/ShaikhMuhammadKhatun

Show more
The country is not specifiedThe category is not specified
205
Subscribers
+324 hours
+27 days
+230 days
Posts Archive
(ادامه از فرسته قبلی) این سه خوشه، در یک نوار شمالی یکپارچه و خط مستقیم جای می‌گیرند، که در دوران باستان «عربستان صخره‌ای» خوانده می‌شد و تمامی این مکان‌ها را زیر چتر اداری و فرهنگی خویش داشت. نکتهٔ کلیدی‌تر آنکه سه نقطهٔ حوران، پترا و مدین بر روی یک خط مستقیم کاروانی قرار دارند که شاهراه حیاتی جنوب شام به شمال حجاز بوده است. این مسیر که بخشی از شبکهٔ کهن «راه پادشاهی» و بعدها «راه بخور» را تشکیل می‌داد، در آستانهٔ ظهور اسلام و حتی سده‌ها پیش از آن، ستون فقرات بازرگانی و ارتباطی منطقه محسوب می‌شد. حوران در شمال خط و پترا در میانهٔ این خط و مدین در انتهای جنوبی آن، ایستگاه‌هایی کلیدی در طول این معبر باستانی به‌شمار می‌رفتند. بنابراین، نظریات نه‌گانه نه بر گزینه‌هایی پراکنده، بلکه بر یک محور تاریخی واحد و دیرینه متمرکزند. پیامد این «هم‌گرایی جغرافیایی آراء پژوهشگران» هنگامی بیشتر آشکار می‌شود که فاصلهٔ این پهنه با مکهٔ امروزی در جنوب حجاز اندازه‌گیری شود. فاصلهٔ مستقیم از کانون‌های منطقهٔ مدین (جبل لوز) تا مکه حدود ۹۰۰ کیلومتر، و از مرزهای جنوبی‌تر این پهنه در منطقۀ العلا حدود ۵۵۰ کیلومتر است. نقاط شام جنوبی و فلسطین (دمشق، پترا، اورشلیم) نیز میانگینی بین ۱۰۰۰ تا ۱۲۰۰ کیلومتر با مکه دارند. به‌طور میانگین، منطقه‌ای که تقریباً تمامی این پژوهشگران به‌عنوان خاستگاه واقعی نخستین اسلام در نظر گرفته‌اند، حدود ۹۰۰ کیلومتر با مکهٔ متأخر و امروزین فاصله دارد. این فاصله نه‌چندان اندک، گسستی جدّی در تداوم جغرافیایی روایت سنتی ایجاد می‌کند و این پرسش را پیش می‌کشد که چگونه یک جنبش دینی در چنین نقطه‌ای از شمال آغاز شد، حال آن‌که حافظهٔ تاریخی متأخر امت اسلام، آن را به شهری در ۹۰۰ کیلومتری جنوب منتسب ساخته است؟ در مجموع، بررسی منظم آرای پژوهشگران تجدیدنظرطلب از اشپرنگر در ۱۸۶۰ تا استادی در ۲۰۲۵ آشکار می‌سازد که صرف‌نظر از اختلاف‌ها بر سر تعیین دقیق مصداق، دست‌کم ۹ نظریهٔ شاخص در یک نقطه اشتراک دارند: خاستگاه نخستین اسلام نه در اعماق حجاز جنوبی، بلکه در پهنه‌ای شمالی است که از جنوب سوریه تا شمال‌غرب عربستان کشیده شده و بر روی یکی از مهم‌ترین مسیرهای کاروانی تاریخ باستان قرار دارد. این هم‌گرایی نیرومند، روایت مرسوم «مکهٔ جنوبی» را با چالشی بنیادین روبرو می‌سازد و ضرورت بازنگری در جغرافیای تاریخی صدر اسلام را بیش از پیش هویدا می‌کند. . https://t.me/dinaznegahidigar/723

«همگرایی در خاستگاه شمالی اسلام» . در دهه‌های اخیر، طیف رو به گسترشی از پژوهشگران غربی و اسلامی، با تکیه بر بازخوانی انتقادی متون کهن، تحلیل داده‌های باستان‌شناختی، و بازنگری در گاه‌شماری و جغرافیای تاریخی سده‌های نخستین هجری، تردیدهایی جدی نسبت به روایت مرسوم زادگاه پیامبر و نقطهٔ آغازین دعوت اسلامی مطرح کرده‌اند. جریان موسوم به «تجدیدنظرطلب» در مطالعات اسلامی، برخلاف گمان نخست که آرا را پراکنده و گاه متناقض جلوه می‌دهد، هم‌گرایی چشمگیری بر یک پهنهٔ کلان جغرافیایی نشان می‌دهد: شمال حجاز و کرانه‌های جنوبی شام. نخستین نشانه‌های این نگاه را در میانهٔ سدهٔ نوزدهم می‌یابیم، آن‌گاه که آلویس اشپرنگر (۱۸۶۱ ـ ۱۸۶۵) مکان دعوت نخستین اسلامی را نه در اعماق حجاز جنوبی، بلکه در حوران (جنوب سوریهٔ امروزی) پیشنهاد کرد. یک سده پس از او، پاتریشا کرون و مایکل کوک (۱۹۷۷) در کتاب پرآوازهٔ «هَگَریسم» با تکیه بر منابع غیراسلامی هم‌عصر با فتوحات، خاستگاه اسلام را در همان محدوده، یعنی حوران در شرق اردن و جنوب سوریه جستجو نمودند. هم‌زمان یا اندکی بعد، موجی از پژوهش‌ها به‌سوی غرب این پهنه روانه شد: کریستوف لوکسنبرگ (۲۰۰۰) با تحلیل زبان‌شناختی قرآن، اورشلیم (درهٔ بَکَّة/بکاء) را کانون نخستین معرفی کرد. یهودا نوو و جودیت کورن (۲۰۰۳) با مطالعهٔ کتیبه‌های صدر اسلام، بیابان نِگِب (جنوب فلسطین) را گزینهٔ محتمل دانستند. در همان سال‌ها، فولکر پوپ (۲۰۰۳ به‌بعد) از مکتب «ایناراه» شهر دمشق را مطرح ساخت و کارل-هاینتس اولیگ (۲۰۰۹) بصری و حوران را بار دیگر در مرکز توجه قرار داد. نقطهٔ عطف دیگر، انتشار «جغرافیای قرآنی» از دن گیبسون (۲۰۱۱) بود که با انبوهی از شواهد مسیرشناسی قبله، شهر پترا در جنوب اردن را به‌عنوان مدینهٔ نخستین اسلامی شناساند. استیون شومیکر (۲۰۱۲ به‌بعد) نیز با بررسی روایت معراج و جایگاه بیت‌المقدس، اورشلیم و فلسطین را کانون اصلی تکوین امت اسلامی قلمداد کرد. این هشت نفر، علیرغم تفاوت در مصداق‌یابی، همگی در یک محدودهٔ کلان شمالی قلم می‌زنند. در سال ۲۰۲۵، کاظم استادی، پژوهشگر ایرانی، در کتاب مفصل خود (به وسعت حدود ۱۵۰۰ صفحه)، این نخ تسبیح را از نقطهٔ دیگری گشود و نظریه‌ای جدیدی عرضه کرد که خاستگاه نخستین اسلام را به حوالی مدین باستان در شرق خلیج عقبه می‌برد. بر پایهٔ شواهد، استنادات و تحلیل وی، «قریهٔ امین» یا «البلد الحرام» یعنی مکان کعبۀ ابراهیمی و محل تولد پیامبر اسلام(ص) که بعدها به مکهٔ کنونی منتسب شد، در کنار جبل لوز امروزی (استان تبوک، شمال‌غرب عربستان) قرار داشته است؛ یعنی دقیقاً همان منطقه‌ای که سنت‌های تفسیری و جغرافیایی اسلامی نیز در آن، کوه طور/طور سینا را نشان می‌دهند. یثرب پیشاهجرتی نیز از دیدگاه وی، نه در مدینهٔ امروزی، بلکه در حوالی منطقۀ العلا، در جنوب این ناحیه، واقع بوده است. بدین ترتیب، نظریهٔ جدید اخیر، بر خلاف گرایش غالب پژوهشگران پیشین که نقطهٔ کانونی را در شام یا اردن می‌جستند، دایرهٔ بحث را به قلب جغرافیای مدین و شمال‌غرب عربستان برمی‌گرداند. اکنون با کنار هم نهادن این ۹ نظر، می‌توان آن‌ها را در سه خوشهٔ کلان دسته‌بندی کرد: ۱. شام جنوبی / شمال اردن (محور حوران ـ دمشق ـ بصری ـ پترا) این منطقه شامل جنوب سوریه و شمال/مرکز اردن است و بیشترین تعداد نظریات را در خود جای داده است: اشپرنگر: حوران؛ کرون و کوک: حوران؛ پوپ: دمشق؛ اولیگ: بصری / حوران؛ گیبسون: پترا. (حوران، دمشق و بصری عملاً یک حوزهٔ جغرافیایی ـ فرهنگی واحد در مرز سوریه و اردن هستند. پترا نیز با فاصلهٔ نسبتاً کم در جنوب اردن، همچنان ذیل همین چارچوب شامی ـ اردنی می‌گنجد). ۲. فلسطین / نقب (محور اورشلیم ـ صحرای نگب) دسته کلان دوم، فلسطین و نقب است؛ که اورشلیم و صحرای نگب را شامل می‌شود: لوکسنبرگ: اورشلیم؛ نوو و کورن: نقب (جنوب فلسطین)؛ شومیکر: اورشلیم / فلسطین. (اورشلیم در شمال نقب و هر دو در سرزمین تاریخی فلسطین قرار دارند. فاصلهٔ نقب تا اورشلیم بسیار کمتر از آن است که نیاز به تفکیک این دو باشد). ۳. حجاز شمالی / مدین باستان (شرق خلیج عقبه، استان تبوک) استادی، پژوهشگر معاصر نیز معتقد است که: قریهٔ امین/البلد الحرام در کنار کوه طور (جبل لوز؛ منطقهٔ مدین باستان، شرق خلیج عقبه) و یثرب در حوالی منطقۀ العلاء قرار داشته است. بررسی فواصل نشان می‌دهد که خوشه‌های اول و دوم عملاً یک پهنهٔ فرهنگی ـ جغرافیایی واحد را تشکیل می‌دهند؛ فاصلهٔ پترا تا اورشلیم حدود ۲۰۰ کیلومتر و تا مرکز نقب ۱۵۰ کیلومتر بیش نیست. فاصلهٔ این پهنه تا مدین (جبل لوز) نیز ناچیز است: از پترا تا جبل لوز حدود ۲۵۰ کیلومتر و از اورشلیم تا مدین حدود ۴۲۰ کیلومتر. (ادامه در فرسته بعدی)

تاریخِ مجهول و سینۀ مسلمانان (یادداشت ۲۸ ژانویه ۲۰۱۹م) . اگر نگوئیم مهم‌ترین، یکی از مهم‌ترین وقایع تاریخی مذهبِ شیعه، شهادت حضرت صدیقه کبری(س) است. امّا تاریخ وفات ایشان، «مجهول» مى‌باشد؛ و حتی «مدت عمر» ایشان نیز، میان 17، 18 و 23 سال، در کتاب‌ها متغییر نقل شده است. (جدای از مشکلات تاریخ قمری که در پست‌های قبلی به آن اشاره نمودیم) مقطع تاریخی رحلت ایشان، به ذکر «روز تقویمی» بیان نشده است؛ و جدای از آن، حتی روز «غیر تقویمی» شهادت حضرت زهرا(س) به نقل‌های مختلف تاریخی و روایی نیز، «یکسان» مشخص نیست. برخی‌ آن را 40 روز، 45روز، دو ماه، یا 70روز، ۷۲ روز، و گروهی ۷۵ روز، و نیز برخی 85 روز و گروهی سه ماه، و عده‌ای‌ ۹۵ روز، و برخی 100 روز، یا چهار ماه، شش ماه و هشت ماه بعد از «رحلتِ پیامبر(ص)» دانسته‌اند. بنابراین، اکنون به طور کلی، 13 گفته متفاوت و مختلف (مابین حداقل 40 روز تا حداکثر 235 روز) در منابع تاریخی و روایی در مورد تاریخ شهادت حضرت فاطمه  زهرا(س) در دست است. . امّا مهم این است که همه این تاریخ‌ها، «تاریخ تقویمی» نیستند؛ و بیان «تعداد روزهای زندگی» ایشان پس از رحلت پیامبر اکرم(ص) را ذکر نموده‌اند. از طرف دیگر و متأسفانه، خودِ تاریخ رحلت پیامبر نیز مجهول است. درباره تاریخ وفات پیامبر(ص)، اقوال متعددی وجود دارد، ولی اقوال معروف و مشهور 4 یا ۵ روز هستند، که عبارتند از: 28 صفر، اول ربیع‌الاول، 2 ربیع‌الاول و 12 ربیع‌الاول. (برخی از محققین، با بررسی شش واقعه تاریخی که در تعیین وفات پیامبر(ص) نقش دارند، و کنار هم قرار دادن آن وقایع، تاریخ رحلت پیامبر را مورد بررسی قرار داده‌اند؛ و تاریخ رحلت مشهور شیعه در 28 صفر و تاریخ مشهور اهل سنت در 12 ربیع الاول را اشتباه دانسته، و تاریخ دوم ربیع الاول را، احتمالاً صحیح دانسته است؛ و برخی دیگر نیز، ۱۳ ربیع الاول را تاریخ رحلت ایشان می‌دانند.) بنابراین، اگر بخواهیم همه فرض‌ها را برای ذکر تاریخ شهادت حضرت زهرا(س) در نظر بگیریم، تاریخ وفات ایشان، بین 250 روز، یعنی حدود هشت ماه، مجهول و متغییر است. . سؤال در تاریخ اسلام، دوره‌ای نبوده است که مسلمانان وجود نداشته باشند؛ چرا با این وجود، تاریخ وفات بزرگان اسلام، نسل به نسل و «سینه به سینه»، انتقال پیدا نکرده است؟ مگر برای ایشان، «عزاداری و بزرگداشت» در همۀ دوره‌ها مرسوم نبوده است؟ که تاریخ وفات ایشان مشخص و دقیق باقی بماند؟ . نکته علت به وجود آمدن اختلاف تاريخ در كتب دينى مهم نيست؛ مهم اين است كه: وقتی مهم‌ترین وقایع تاریخ شیعه و سنی، مجهول و يا اختلافى هستند؛ چگونه مسائل و جزئیات دینی دیگر اسلامی، قطعی و حتمی معرفی می‌شوند؟ آیا پیرامون این مسائل، آراء قطعی در اختیار دانشمندان وجود دارد؟ . https://t.me/+CSoLVDBne9UwOGFk . https://t.me/dinaznegahidigar

photo content

تاریخ و «لو کان لبان» . قاعدۀ «لو کان لبان» (اگر بود، آشکار می‌شد) که ریشه در مباحث فقهی دارد، در پژوهش‌های تاریخی به ابزاری روش‌شناختی و نیرومند برای نقد روایات بدل شده است. تقریر تاریخی این قاعده چنین است: «اگر "واقعه، شخص یا کتابی" در زمان خود مهم بود، قطعاً در منابع متکثر و معاصر بازتاب می‌یافت». این قاعده که بر پایهٔ عقلانیت عادی بشری شکل گرفته، معیاری کارآمد برای سنجش اعتبار روایات منفرد یا متأخری است که مدعی وقوع حوادثی شگرف و بزرگ در گذشته هستند. کاربست این قاعده متکی بر چند مبنای روش‌شناختی است: نخست، تمایز میان «خبر واحد» و «خبر متواتر». اخبار واحد ذاتاً محتمل‌الصدق و الکذب هستند و برای اعتبارسنجی به قرائن بیرونی نیاز دارند که این قاعده یکی از همین قرائن عقلایی است. دوم، تفکیک «امکان عقلی» از «امکان عقلایی». در نقد تاریخی صرفاً محال نبودن یک رخداد کافی نیست، بلکه ادعا باید با روال عادی جامعه و تاریخ سازگار باشد و شواهدی متناسب با عظمت خود ارائه دهد. سوم، پرهیز از تکیهٔ بی‌ضابطه بر استثنائات است. هرچند گاه وقایع مهم به دلایل سیاسی یا مذهبی سانسور می‌شوند، اما این موارد باید با قرائن اثبات شوند تا راه بر توجیه هر ادعای شاذی باز نشود و منظومهٔ روشی مورخ یکپارچه بماند. شرط اساسی اجرای این قاعده، ارزیابی «اهمیت» واقعه برای معاصران آن است. رخدادهای بزرگ باید متناسب با گسترۀ تأثیرشان در منابع گوناگون زمانی، مکانی و فرقه‌ای بازتاب یابند. همان‌طور که در زندگی روزمره سکوت همگان دربارۀ یک حادثهٔ بزرگ، نشانهٔ کذب خبر است، در تاریخ نیز سکوت منابع نزدیک به واقعه، قرینه‌ای قوی بر عدم وقوع آن است. این منطق برای اشخاص و کتب مهم نیز دقیقاً صادق است. نکتهٔ کلیدی کاربرد قاعده این است که میان «اهمیت ادعایی» یک واقعه و «بازتاب تاریخی» آن نباید تناقضی باشد. مثلاً واقعه‌ای مانند «ردّ الشمس» رخدادی کیهانی است که در صورت وقوع، باید در تواریخ جهانی و خاطرهٔ جمعی بشر ثبت می‌شد. سکوت مطلق منابع معاصر، وقوع عینی آن را با قاعدهٔ «لو کان لبان» مردود می‌سازد. در نتیجه، این قاعده ابزاری برای وزن‌کشی ادعاهای بزرگ با عقلانیت نقادانه است و به مورخ یادآور می‌شود که «سکوت منابع» صرفاً خلأ اطلاعاتی نیست، بلکه یک دادۀ تاریخی معنادار است که پژوهشگر را به بازنگری روشمند در روایت‌های سنتی فرامی‌خواند. . https://t.me/+CSoLVDBne9UwOGFk

واقعۀ حره و شمال حجاز . https://t.me/+CSoLVDBne9UwOGFk

واقعۀ حره و شمال حجاز . در تاریخ‌نگاری اسلامی، همسان‌انگاری یثرب با مدینهٔ امروزی چنان تثبیت شده که هرگونه تردید در آن بدعت‌گونه می‌نماید. اما اگر با «اصل بی‌طرفی جغرافیایی» پیش برویم، این همسانی نه یک پیش‌فرض قطعی، که فرضیه‌ای ابطال‌پذیر خواهد بود. در این میان، واقعهٔ حره (۶۳ قمری) ــ سرکوب خونین قیام یثرب توسط لشکر اموی شام ــ به دلیل ماهیت عملیاتی و چگالی بالای داده‌های جغرافیایی، آزمایشگاهی برای تعیین موقعیت تاریخی یثرب فراهم می‌کند. . نخستین گام روش‌شناختی، تمایز «داده‌های سخت» از «داده‌های نرم» است. داده‌های سخت از منطق لجستیکی، الزامات توپوگرافیک و ضرورت‌های تاکتیکی سرچشمه می‌گیرند و قابل جعل یا انتقال نیستند؛ حال‌آنکه داده‌های نرم (نام اماکن) ممکن است در فرایند بازسازی‌های متأخر یا انتقال تقدس مکانی از جغرافیایی به جغرافیای دیگر منتقل شده باشند. بنیاد تحلیل حاضر بر داده‌های سخت استوار است. از گزارش واقعهٔ حره، هفت قید جغرافیایی استخراج می‌شود: (۱) یثرب باید در امتداد محور وادی‌القری باشد تا ملاقات بنی‌امیه با سپاه شام در آن منطقه طبیعی جلوه کند؛ (۲) در شرق شهر میدان بازالتی (حَرّه) وجود داشته باشد؛ (۳) توپوگرافی شهر چنان محصور باشد که حملهٔ مستقیم از شمال و غرب ناممکن و مانور گَردشی از شرق ضروری گردد؛ (۴) در مجاورت شهر غارهای طبیعی وسیع برای پناه‌دهی وجود داشته باشد؛ (۵) شهر در فاصلهٔ عملیاتی از شام (منطقهٔ مرزی) قرار گرفته باشد تا تخریب مناهل به‌عنوان دفاع در عمق معنا یابد؛ (۶) حفر خندق دفاعی با نیروی انسانی محدود (حدود ۳۰۰۰ نفر) در زمانی کوتاه امکان‌پذیر باشد؛ (۷) در حومهٔ شرقی تراکم قبایل یهودی مشهود باشد. آزمون این قیود بر دو گزینهٔ اصلی ــ مدینهٔ امروزی در حجاز مرکزی و حوالی منطقهٔ العلا/مدائن صالح در شمال حجاز ــ نتایج روشنی به دست می‌دهد. مدینهٔ امروزی در مهم‌ترین قید، یعنی موقعیت نسبت به وادی‌القری، با فاصلهٔ حدود ۲۵۰ کیلومتری روبروست که ملاقات بنی‌امیه با لشکر شام را به رفت‌وبرگشتی طولانی و غیرمنطقی بدل می‌کند. همچنین دشت نسبتاً باز آن مانور گَردشی را از ضرورت به انتخاب فرو می‌کاهد، از غارهای طبیعی وسیع بی‌بهره است، حفر خندق حدود ۸ کیلومتری در زمین بازالتی با ابزارهای سدهٔ نخست هجری عملاً ناممکن است، و شواهد باستان‌شناختی تراکم یهودیان در آن ضعیف است. در مقابل، منطقهٔ العلا در قلب وادی‌القری جای دارد و ملاقات در آن کاملاً طبیعی است. حَرّة عُوَیرِض در شرق آن گسترده شده، درهٔ باریک و محصور العلا دسترسی را تنها از جبههٔ شرقی ممکن می‌سازد، سازند ماسه‌سنگی آن غارهای فراوان دارد، موقعیت مرزی آن دفاع در عمق را معنادار می‌کند، و کف آبرفتی دره حفر خندق را آسان می‌سازد. . چرا نام‌های آشنای مدینه (همانند احد، قبا، بقیع و ...) امروزه در حوالی منطقۀ العلا یافت نمی‌شوند؟ پاسخ را باید در پدیدهٔ «انتقال تقدس مکانی» جست‌وجو کرد. احتمالاً واقعهٔ هولناک حره به ویرانی شهر انجامید و بازماندگان به مناطق امن‌تر جنوب کوچیدند. این جامعهٔ آواره یا نوادگان آنها، برای حفظ هویت خود، نام‌ها و خاطرات مکانی یثرب اصلی را بر سکونتگاه جدید نهادند و ترویج نمودند. سپس تاریخ‌نگاری دورهٔ عباسی این جغرافیای ثانویه را تثبیت و طبیعی‌سازی کرد. . برآیند نهایی آن است که یثربِ واقعهٔ حره، به احتمال زیاد در شمال حجاز و در محدودهٔ وادی‌القری (حوالی منطقهٔ العلا) قرار داشته است و مدینهٔ امروزی «یثربی ثانویه» است که پس از فاجعه، میراث تقدس و نام‌های شهر اصلی را به ارث برده است.. . (برای اطلاع بیشتر، فایل پیوست را مطلاعه بفرمایید) . https://t.me/c/3813516264/3 . لینک دعوت به کانال 👇 https://t.me/+CSoLVDBne9UwOGFk

photo content