𝑺
Open in Telegram
🩸
Show moreThe country is not specifiedThe category is not specified
679
Subscribers
-124 hours
-17 days
-130 days
Posts Archive
685
𝐇𝐚𝐤𝐨 𝐲𝐞𝐧𝐢 𝐧𝐞𝐬𝐢𝐥 𝐄𝐬𝐜𝐨𝐛𝐚𝐫 𝐀𝐥ı𝐲𝐨'𝐦 𝐛𝐢' 𝐬𝐚𝐚𝐭𝐞 𝐨𝐭𝐮𝐳 𝐛𝐞ş 𝐛𝐢𝐧 𝐝𝐨𝐥𝐚𝐫 𝐁𝐮𝐧𝐮 𝐝𝐚 𝐛𝐮𝐫'𝐝𝐚𝐧 𝐩𝐞ş𝐢𝐧 𝐩𝐞ş𝐢𝐧 𝐬ö𝐲𝐥'𝐢𝐲𝐢𝐦 𝐘𝐚𝐳ı𝐜𝐚𝐤 𝐨𝐥𝐚𝐧 𝐨𝐧𝐚 𝐠ö𝐫𝐞 𝐤𝐨𝐧𝐬𝐞𝐫 𝐲𝐚𝐳𝐚𝐫
685
بعضی روزها احساس میکنم درونم شهری وجود دارد که سالهاست کسی در آن زندگی نمیکند؛ چراغ خانهها روشناند، ساعتها کار میکنند، پنجرهها بازند، اما هیچ صدایی از هیچکدامشان بلند نمیشود. انگار همهچیز سر جایش مانده، جز آن کسی که قرار بود در این شهر زندگی کند
عجیب است که آدم میتواند به نبودنِ خیلی چیزها عادت کند؛ به پیامهایی که دیگر نمیآیند، به اسمهایی که دیگر شنیده نمیشوند، به روزهایی که شبیه هم از راه میرسند و بدون اینکه اتفاقی افتاده باشد تمام میشوند. حتی میشود به غم هم عادت کرد، آنقدر که دیگر برایش اسمی نداشته باشی؛ فقط بخشی از شخصیتت میشود، مثل سایهای که حتی در روشنترین ساعت روز هم از تو جدا نمیشود
من از آن آدمهایی نیستم که همیشه چیزی برای گفتن داشته باشند. گاهی تمام حرفهایم در یک نگاه جا میشوند و چون کسی زبان نگاهها را بلد نیست، مجبور میشوم وانمود کنم حرفی ندارم
دلم برای خودم در روزهایی تنگ شده که هنوز برای اتفاقهای کوچک ذوق میکردم؛ برای آن نسخهای از من که از شنیدن یک آهنگ خوشحال میشد، برای کسی که هنوز از فردا انتظار داشت و نمیدانست بعضی فرداها فقط تکرار خستهکنندهی دیروزند
حالا نه دنبال توضیحی هستم، نه منتظر معجزهای. فقط گاهی دلم میخواهد زمان برای چند دقیقه دست از جلو رفتن بردارد؛ نه برای برگشتن به گذشته، بلکه برای اینکه بفهمم دقیقاً کجای این همه روز، خودم را جا گذاشتم:)
