کُنجِ دِلِ مَن
Open in Telegram
"به هیچ وجه از زندگی خوشم نمیآید." - فروغ فرخزاد 📬https://t.me/HarfChatBot?start=bf10c7aa01aa
Show moreThe country is not specifiedThe category is not specified
224
Subscribers
+324 hours
+57 days
+4430 days
Posts Archive
دیدید بعضی وقتها نمیفهمید یه صدایی چقدر اذیتتون میکرده تا قطع میشه و یهو یه آخیش میگید؟ بعضی از آدمها هم همینن، تا ازتون دور نشن نمیفهمید چقدر تاثیر منفی داشتن.
جهان، همیشه چیزی برای ترساندنِ تو دارد: فردا، فقر، فاصله، مرگ و انسانهایی که عشق را آلوده میکنند. و تو، ای رهگذرِ خسته، لازم نیست تمام جهان را نجات بدهی.
اگر میدانستم چه چیزی در زندگی رخوت انگیزم کنجکاوی برخی نفرات را به این حد بر میانگیزد و موجب سرک کشیدن های گاه و بی گاهشان میشود،شاید تمایلم برای ماندن بیشتر و شوقم برای رفتن کمتر میشد.
گاهی فکر میکنم زندگی چیزی جز یک دفتر پارهپاره نیست؛ صفحاتی که هر بار باد میآید، تکهای از آن را با خودش میبرد و من فقط نگاه میکنم. نمیدانم چرا همیشه در برابر رفتنها، اینقدر بیدفاعم. انگار ریشههایم را در خاکی گذاشتهام که هیچوقت مال من نبوده.
من هنوز به رؤیاهایی دل بستهام که دیگران مسخرهشان میکنند. هنوز به این امید که یک روز، کسی پیدا شود که حرفهای سادهام را بفهمد. همه میگویند باید عاقلتر شوم، اما مگر شعر جز دیوانگی و دلتنگی چیز دیگری است؟
گاهی حس میکنم حتی در میان شلوغی آدمها، تنها ماندهام. مثل چراغی که در روز روشن، بیهوده میسوزد. با این همه، هنوز میخواهم بنویسم، هنوز میخواهم فریاد بزنم، حتی اگر هیچکس نشنود.
اگر روزی نبودم، اگر صدایم خاموش شد، باور کن که هنوز در هر کلمهای که نوشتهام، زندهام. شعر من، تنها جاییست که توانستم حقیقت را بیپرده بگویم.
با دلی که همیشه زخمیست .
خالق
خوشحال کردن من خیلی راحته، شما کافیه یه موزیک، یه عکس، یه ریلز، یه تکست برام بفرستین و بگین:
"یاد تو افتادم"
یه چیزی میخوام ولی خودمم نمیدونم چی… بیطاقت شدم و همش سردرگمم. انگار یه تیکه از پازل زندگیم کمه، یه جای خالی که نمیدونم با چی پر میشه. ساعتها میشینم فکر میکنم؛ فکر، فکر، فکر… ولی تهش به هیچی نمیرسم. حتی خودمم نمیدونم دقیقاً دارم به چی فکر میکنم! فقط اینو میفهمم که مغزم بدجوری درگیره و یه لحظه هم آروم و قرار نداره.
شبها که میخوام بخوابم، چشمام بستهست و تنم خسته، ولی ذهنم کاملاً بیداره؛ مغزم مدام در حال دویدنه: «چی شد؟ چی قراره بشه؟ اصلاً الان باید چیکار کنم؟»
انگار وسط یه اتاق مهآلود گیر افتادم که نه راه پس دارم نه راه پیش. دلم یه آرامش واقعی میخواد؛ از اون مدلها که بتونی چشماتو ببندی و واقعاً مغزت سایلنت بشه. خسته شدم از این همه دویدنِ درجا، از این همه فکر کردن به ناکجاآباد… فقط دلم میخواد این گره کوری که تو سرمه باز بشه و بالاخره بفهمم این چیزی که همش دنبالشم و حس میکنم نیست، چیه.
خالق
به موقع بودن مهمه
به موقع شنیده شدن
به موقع اومدن
به موقع حرف زدن
همینبهموقع نبودنا،ذوق آدمو کور میکنه.
درونم جنگ است،
نه بین خیر و شر،
بلکه بین من و من،
بین کودکیام که هنوز عشق میخواهد،
و بالغی که یاد گرفته فقط دوام بیاورد.
و در این میان،
نه پناهی هست،
نه آغوشی امن،
فقط سکوتی که همه چیز را در خودش میبلعد..
رشد درد داره!
تغییر هم درد داره!
اما هیچی به اندازه ی درجا زدن در جایی که بهش تعلق نداری دردناک نیست!
نترس از اینکه کُند رشد کنی
ولی از این بترس که فقط درجا بزنی...
گیریم تا آخرِ عمر تنها بمانی و
شریکی برایِ زندگیات پیدا نکنی.
تحملِ این موضوع،
بسیار آسانتر از آن است که شب و روز
با کسی سر و کار داشته باشی، که حتی
یکی از هزاران حرفِ تو را نمیفهمد.
«اَندازه» هر چیزی خیلی مهمه!
شوخی به اندازه
لطف و خوبی به اندازه
صحبت کردن به اندازه
ارتباط و رفتن سمتِ دیگران به اندازه
انضباط و جدیت به اندازه
توجه به جزئیات به اندازه و...
هر چیزِ خوبی رو میشه؛
با انجامِ بیش از اندازهش خراب کرد!
«از دیشب که هوا ابری شده، همش چشمم به پنجرهست. انگار ثانیهشماری میکنم که بالاخره بارون بزنه. هی سرمو میبرم بیرون، ولی خبری نیست که نیست! دلم عجیب هوای بارون کرده؛ انگار فقط صدای بارون میتونه این حالِ گرفته رو برام عوض کنه و آرومم کنه. شاید زیرِ همین بارونی که نمیباره، بتونم فکرهای توی سرمو مرتب کنم و یکم نفس بکشم. کاش این ابرهای خسته دیگه اینقدر لفتش ندن و دلشون بیاد که بزنن زیر گریه تا شهر با عطر خاک و بارون تازه بشه و منم کنار پنجره، بالاخره حس کنم حالم بهتر شده.»
خالق
با آدمایی که دوسشون دارید حرف بزنید
وقتی ناراحتن، وقتی خوشحالن، وقتی عاشقن، وقتی دلخورن و نمی تونن ببخشن، وقتی غصه امونشونو بریده، وقتی اعصابشون خورده. آدمیزاد اگه حرف نزنه، باید تنهایی بار درداشو به دوش بکشه؛ حرف دل آدمارو پیر می کنه ، حرف بزنید . . .
