از آیه تا دل
Open in Telegram
Show more
The country is not specifiedThe category is not specified
256
Subscribers
No data24 hours
-17 days
+730 days
Posts Archive
256
چه دلآرام ابراهیم(ع) به ما آموخت...
آنجایی که پای درد به میان میآید،
دل را باید به صاحب شفا سپرد و گفت:
﴿وَإِذَا مَرِضْتُ فَهُوَ يَشْفِينِ﴾
«و هنگامی که بیمار شوم، اوست که مرا شفا میدهد.»
— سوره شعراء، آیه ۸۰
گاهی دل،
بیش از هر چیز به اطمینان نیاز دارد؛
به اینکه بداند در میان تمام دردها،
دستی هست که رهایش نمیکند...
خدایا، ما از رحمت تو ناامید نیستیم...
و چه پناهی بالاتر از خدایی
که شفا را تنها از او میطلبیم؛
همان که اگر صلاح بداند،
درِ گشایش را از جایی میگشاید
که حتی به خیالمان هم نرسیده است.
یا شافی...
ای آنکه شفا به دست توست،
چه جسمی که با اذن تو آرام میگیرد
و چه دلی که با یاد تو جان دوباره مییابد...
ما به «الشّافی» بودن تو ایمان داریم؛
به خدایی که هیچ دردی از نگاهش پنهان نیست
و هیچ رنجی برای رحمتش بزرگ نیست.
اللَّهُمَّ رَبَّ النَّاسِ، أَذْهِبِ الْبَأْسَ، اشْفِ أَنْتَ الشَّافِي، لَا شِفَاءَ إِلَّا شِفَاؤُكَ، شِفَاءً لَا يُغَادِرُ سَقَمًا.
خدایا،
ای پروردگار همه مردم،
رنج و بیماری را دور کن،
شفا ده که تویی شفا دهنده؛
شفایی جز شفای تو نیست؛
شفایی که هیچ دردی را نگذار
اعظمی
@tadborenoor
256
چه دلآرام ابراهیم(ع)...
در میان درد،
دلش را به شفا سپرده بود؛
چنان که رنج،
هرگز نتوانست
میان او و امید
فاصلهای بیندازد... و فرمود
وَإِذَا مَرِضْتُ فَهُوَ يَشْفِينِ❤️
«و هنگامی که بیمار شوم، اوست که مرا شفا میدهد.»
سوره شعراء، آیه ۸۰
و این، دعای شفا از پیامبر اکرم صلی الله علیه و سلم
اللَّهُمَّ رَبَّ النَّاسِ، أَذْهِبِ الْبَأْسَ، اشْفِ أَنْتَ الشَّافِي، لَا شِفَاءَ إِلَّا شِفَاؤُكَ، شِفَاءً لَا يُغَادِرُ سَقَمًا.
خدایا، پروردگار مردم، رنج و بیماری را برطرف کن
شفا ده که تویی شفادهنده
شفایی جز شفای تو نیست
شفایی که هیچ بیماریای باقی نگذارد.
اعظمی
@tadborenoor
256
چه دلآرام ابراهیم(ع)...
در میان درد،
دلش را به شفا سپرده بود؛
چنان که رنج،
هرگز نتوانست
میان او و امید
فاصلهای بیندازد... و فرمود
وَإِذَا مَرِضْتُ فَهُوَ يَشْفِينِ❤️
«و هنگامی که بیمار شوم، اوست که مرا شفا میدهد.»
سوره شعراء، آیه ۸۰
و این، دعای شفا از پیامبر اکرم صلی الله علیه و سلم
اللَّهُمَّ رَبَّ النَّاسِ، أَذْهِبِ الْبَأْسَ، اشْفِ أَنْتَ الشَّافِي، لَا شِفَاءَ إِلَّا شِفَاؤُكَ، شِفَاءً لَا يُغَادِرُ سَقَمًا.
خدایا، پروردگار مردم، رنج و بیماری را برطرف کن
شفا ده که تویی شفادهنده
شفایی جز شفای تو نیست
شفایی که هیچ بیماریای باقی نگذارد.
اعظمی
@tadborenoor
256
بشنو....
خدایی که خالق کهکشان هاست
بنده خطاکارش را
پیش از آنکه خودش به سوی او برگردد
به راه بازگشت فرا می خواند
و نمی فرماید...
ای نیکان من
ای مطهرانم
ای عابدانم
میفرماید....
ای بندگانم که بر خود زیاده رفتید
حتی گناهکاران را هنوز بندگان من می نامد
ای نفس خسته
اگر تمام شب را در تاریکی خطا گریستیم
بدان که این آیه سپیده ایست که تو را صدا می زند
رحمت خدا
چون بارانی است که بر همه زمین می بارد
و چون دریایی است
که هر چه در او افتد
راهی به سوی پاکی می یابد
ندا آمد از سوی آسمان مهر
برگرد
حتی اگر هزار بار شکستی
هنوز عبدی
هنوز بنده منی
اللهم ارزقنا توبة نصوحا
و اغفر لنا ذنوبنا وخطايانا
وثبت قلوبنا على طاعتك
وارزقنا حسن الخاتمة
وتوفنا وأنت راض عنا
✍ اعظمی
@tadborenoor
256
تصور کن یک روز سوره کهف را در حیاط مسجدالنبی بخوانی...
آیات را آرام از روی لبهایت عبور بدهی و ناگهان بفهمی سالهاست دلت برای همین لحظه تنگ بوده؛
برای اینکه بنشینی، بخوانی و فقط چند لحظه در جایی باشی که همیشه در خیالت، جای دیگری از جهان بوده است...
و شاید آن روز، «کهف» دیگر فقط غاری در دل تاریخ نباشد؛
جایی درون تو باشد؛
همان نقطهای که از هیاهوی دنیا فاصله میگیری، همهچیز را رها میکنی و میفهمی پناهی جز خدا نمیخواهی.
آنگاه میمانی و دلی که نمیداند
از این همه نزدیکی،
از اینکه بالاخره به لحظهای که سالها انتظارش را کشیده رسیده،
باید آرام بگیرد
یا برای روزی که باید از اینجا دل بکند،
بیشتر دلتنگ شود...
@tadborenoor
اعظمی✍
256
#اذکار صبحگاه و شامگاه
«رَضِيتُ بِاللَّهِ رَبًّا، وَبِالإِسْلَامِ دِينًا، وَبِمُحَمَّدٍ نَبِيًّا»
دلمان به خدایی سپرده شده
که هم رب ماست و هم معبود ما،
در ربوبیتش، به تدبیرش اطمینان داریم
و در الوهیتش، جز او را شایسته عبادت نمیدانیم؛
چه آرامشی بالاتر از اینکه دل،
در میان تقدیرهای نادیده،
به حکمت پروردگارش تکیه کند
و در هر نفس، نشانی از حضور او بجوید.
«رضیت بالله رباً»؛
راضی هستیم که اوآفریننده، مالک و مدبر ماست
و هیچ امری از دایره علم و حکمت او بیرون نیست؛
پس دلمان را به دست تدبیر او میسپاریم،
که آنچه او رقم میزند،
در ورای فهم ما، حکمتی دارد
و آنچه او میخواهد،
برای بندهای که به او توکل کرده،
جای اطمینان است.
«و بالاسلام دیناً»؛
اسلام را راهی میدانیم
که ما را به توحید، بندگی و رضای او میرساند،
راهی که در هر سجده،
بندگی را به جانمان مینشاند
و در هر ذکر،
غبار تعلقات را از دل میزداید؛
تا دل، جز برای او خم نشود
و جان، جز به رضای او آرام نگیرد.
«و بمحمد نبیاً»؛
محمد صل الله علیه وآله را پیامبر خدا و مقتدای خویش میدانیم؛
تا بندگی خدا را آنگونه که او آموخت، زندگی کنیم؛
با اخلاقی که بوی رحمت میدهد،
با سجدههایی که رنگ اخلاص دارد،
و با قدمهایی که در مسیر سنت او،
به سوی رضای پروردگار برداشته میشود.
خدا رب ماست، معبود ماست؛
اسلام دین ماست؛
و محمد صل الله پیامبر ماست.
و چه مقام بلندی است.
که دل، در ربوبیت او مطمئن باشد،
در الوهیتش خالص بماند،
در اسلامش استوار شود،
و در محبت و پیروی از پیامبرش
راه بندگی را بیاموزد
🌷🌷🌷
اللهم اجعلنا لك عبيدا مخلصين،
ولك موحدين،
وبكلامك مستمسكين،
وبسنة نبيك مقتدين،
وإليك دائما منيبين.
اللهم ثبت قلوبنا على التوحيد،
واختم لنا برضوانك وحسن العاقبة.
آمين يا رب العالمين.
اعظمی✍
@tadborenoor
256
شب که آرام میگیرد، نام تو در خلوت دل من روشن میشود؛
نامی که قرنهاست بر لب عاشقان جاریست و هنوز عطر رحمت با خود دارد.
یا رسول الله ، ای پیامآور مهر و روشنایی،
در ازدحام این روزگار، دل من به یاد تو آرام میگیرد و جانم با نامت نفس میکشد.
هر بار که صلواتی بر زبانم جاری میشود، گویی نسیمی از مدینه از میان جانم عبور میکند و دلتنگیام را با خود به سوی تو میبرد.
چه زیباست که عشق به تو، در ترنم صلوات جان میگیرد؛
صلواتی که آرام و پیوسته از عمق دل برمیخیزد،
بر لب مینشیند و راهی آسمان میشود؛
تا سلام عاشقانهی ما را به نام تو گره بزند.
کاش روزی برسد که این فاصلهها پایان بگیرد؛
روزی که چشمم به دیدار تو روشن شود و دل در سایهی مهربانیات آرام بگیرد.
تا آن روز، همین زمزمههای عاشقانه و همین ترنم صلوات را سرمایهی دلم میکنم.
سلام بر تو، ای برگزیدهترین بندگان خدا؛
و درود بر آن روح بلند و آن قلبی که برای جهانیان رحمت بود.
اللهم صل وسلم وبارک على سيدنا محمد، وعلى آله وصحبه أجمعين.
خدایا، ما را از آنان قرار ده که نام محمد را با عشق بر زبان میآورند و صلواتشان از عمق جان برمیخیزد. 🤍
256
در سکوت شب، وقتی جهان از هیاهو میافتد، قرآن چون پنجرهای رو به نور گشوده میشود. تدبر در آیاتش، سفر در واژههاییست که عطر وحی دارند
؛ کلماتی که دست روی زخمها میگذارند، غبارهای قلب را کنار میزنند و حقیقت را آرامآرام در جان مینشانند.
وقتی با دل میخوانی، میبینی هر آیه آینهایست که خودت را در آن میبینی؛ ضعفها، امیدها، ترسها و آرزوها همه در لابهلای کلماتش زنده میشوند. گاهی آیهای چنان لطیف است که اشکت را بیصدا جاری میکند، و گاهی چنان استوار که مثل ستون، روحت را بر پای میدارد.تدبر یعنی مکث؛ یعنی اجازه بدهی آیه در تو فرو برود، با تو حرف بزند، تو را تربیت کند. یعنی بشنوی همان پیامی را که خدا سالها پیش فرستاده، اما هنوز تازه است، هنوز میتپد، هنوز میتواند مسیر یک زندگی را روشن کند.
قرآن را فقط برای روخوانی ورق نزنیم…
با دل بخوانیم، با مکث، با شوق فهمیدن.
وقتی آیاتش را با تدبر در جانمان جاری کنیم، میبینیم که چگونه آرامآرام زندگی مان رنگ دیگری میگیرد؛
انگار نوری خاموش در درونمان روشن میشود،فکرهایمان عمیقتر می شود
و قلبمان نرمتر.
قرآن را با تدبر بخوانیم
✍🏼اعظمی
@tadborenoor
256
«اذکار صبح و شام از واجبات قلبی مؤمناند؛ نه فقط برای زبان، که برای جان. هر بامداد، دل آگاه با یاد خالق بیدار میشود و روز را با نور ایمان آغاز میکند، و هر شامگاه، با ذکر او آرام میگیرد و خود را به آغوش رحمتش میسپارد. این اذکار، پل میان زمین و آسماناند؛ زمزمههایی که غبار دنیا را از دل میزدایند و روح را به چشمهی اطمینان الهی میرسانند. مؤمن حقیقی، هیچ طلوعی را بیذکر خدا آغاز نمیکند و هیچ غروبی را بیسپاس او به پایان نمیبرد؛ زیرا میداند یاد خدا، نه یک عادت، بلکه جا ایمان و تپش قلب بندگیست.»
اعظمی✍
@tadborenoor
256
🌸آیهی «فَفِرُّوا إِلَى اللَّهِ» دعوتی ژرف و پرمعناست به بازگشت و پناه بردن به سوی خداوند. این آیه ما را فرا میخواند تا از هر چیزی که دل را به زنجیر کشیده و مسیر حقیقت را تیره میسازد، فرار کنیم: از نفس خویش، از گناه و تاریکی دل، و حتی از جماعتی که دین را انکار میکنند و یاد خدا را در ما خاموش میسازند. این فرار، نه نشانه ضعف، که نشانه بصیرت و انتخاب آگاهانهی راه درست است، زیرا تنها پناهگاه حقیقی و مطمئن، خداوند مهربان است.
هر کسی که دل خود را به سوی او برگرداند و از این موانع فاصله گیرد، آرامش و روشنایی حقیقی را خواهد یافت. فرار به سوی خدا یعنی گام نهادن در مسیری که پاکی و حقیقت در آن جاری است، رهایی از وابستگیهای بیثمر و فشارهای دنیوی، و نزدیک شدن به رشد و کمال انسانی. هر قدمی که به سوی او برداشته شود، راه نجات است، چراغی است در تاریکی، و نسیمی است که دل را سبک و جان را تازه میکند
اعظمی✍
@tadborenoor
256
سوره دوباره به جهان برمیگردد؛ به بادها و بارانی که زندگی را در زمین جاری میکنند:
«وَأَرْسَلْنَا الرِّيَاحَ لَوَاقِحَ وَأَنزَلْنَا مِنَ السَّمَاءِ مَاءً فَأَسْقَيْنَاكُمُوهُ»
بادها میوزند، باران از آسمان میآید و زمین سیراب میشود.
چه بسیار نعمتهایی که پیش از رسیدن به دست ما، راهی طولانی را طی میکنند؛ باد، ابر، باران، خاک و ریشه، تا یک روز چیزی سبز شود و در برابر چشم انسان قرار بگیرد.
اما انسان مالک این چرخه نیست:
«وَمَا أَنتُمْ لَهُ بِخَازِنِينَ»
شما خزانهدار آن نیستید.
همهچیز به دست ما سپرده نشده؛ ما فقط مسافران این سفرهایم، نه صاحبان آن.
و دوباره همان حقیقت تکرار میشود:
«وَإِن مِّن شَيْءٍ إِلَّا عِندَنَا خَزَائِنُهُ»
هرچه هست، خزائنش نزد اوست.
این آیه را میشود در تمام زندگی دید؛ نعمتهایی که آمدهاند، نعمتهایی که هنوز نرسیدهاند، چیزهایی که داریم و چیزهایی که از داشتنشان بیخبریم. خزانهی خداوند از آنچه چشم ما میبیند، وسیعتر است.
در پایان سوره، خطاب به پیامبر نزدیک و انسانی میشود:
«وَلَقَدْ نَعْلَمُ أَنَّكَ يَضِيقُ صَدْرُكَ بِمَا يَقُولُونَ»
خداوند میفرماید: ما میدانیم.
میداند چه بر دل پیامبر میگذرد؛ حتی آنچه در میان کلمات گفته نمیشود.
و پاسخ، دعوت به برگشتن است:
«فَسَبِّحْ بِحَمْدِ رَبِّكَ وَكُن مِّنَ السَّاجِدِينَ»
پروردگارت را به پاکی بستای و از سجدهکنندگان باش.
در اینجا سوره، انسان را به همان چیزی برمیگرداند که از آغاز در داستان آدم دیده بودیم؛ انسان در برابر خدا.
اما اینبار نه در روایت آفرینش، بلکه در عبادت.
و آخرین آیه:
«وَاعْبُدْ رَبَّكَ حَتَّىٰ يَأْتِيَكَ الْيَقِينُ»
پروردگارت را عبادت کن تا یقین به سراغت آید.
سوره حجر با کتاب شروع شد؛ با آسمان و زمین گذشت؛ از رزق و رویش گفت؛ انسان را از خاک تا نفخهی روح همراهی کرد؛ از سجده فرشتگان و قصه آدم گفت؛ به خانه ابراهیم و بشارت رسید؛ رحمت خدا را به یاد آورد؛ باد و باران را نشان داد؛ و سرانجام انسان را به سجده رساند.
شاید خلاصهی این سفر همین باشد:
در آسمان، نشانههای او را ببین؛ در زمین، رزق او را؛ در آفرینش خود، لطف او را؛ در زندگی، خزائن او را؛ و در پایان، جای خودت را در برابر او پیدا کن.
«فَسَبِّحْ بِحَمْدِ رَبِّكَ وَكُن مِّنَ السَّاجِدِينَ»
اعظمی ✍
@tadborenoor
256
گذری اجمالی بر معانی سوره ها
#حجر
سوره حجر، سورهی آسمان و زمین، آفرینش و بندگی، رزق و رحمت است؛ سورهای که انسان را از میان نشانههای خدا عبور میدهد؛ از کتابی روشن تا آسمانی آراسته، از خاک تا نفخهی روح، از خانهی ابراهیم تا باران و رویش، و در پایان، تا سجدهای که انسان را دوباره به پروردگارش نزدیک میکند.
سوره با این آیه آغاز میشود:
«الر ۚ تِلْكَ آيَاتُ الْكِتَابِ وَقُرْآنٍ مُّبِينٍ»
آیات کتاب و قرآن روشن؛ پیش از آنکه سخنی از انسان و جهان گفته شود، سخن از کتابی است که آمده تا راه را روشن کند؛ کتابی که نشانههایش در برابر چشم و دل انسان قرار گرفته است.
بعد، نگاه از کتاب به آسمان میرود:
«وَلَقَدْ جَعَلْنَا فِي السَّمَاءِ بُرُوجًا وَزَيَّنَّاهَا لِلنَّاظِرِينَ»
آسمان، با همهی وسعتش، برای نگاه انسان آراسته شده است. ستارگان و برجهای آسمانی فقط منظرهای دور در بالای سر ما نیستند؛ نشانههایی هستند برای آنکه انسان لحظهای سر بلند کند و در این گسترهی بیانتها، قدرت و نظم پروردگار را ببیند.
و بعد زمین:
«وَالْأَرْضَ مَدَدْنَاهَا وَأَلْقَيْنَا فِيهَا رَوَاسِيَ وَأَنبَتْنَا فِيهَا مِن كُلِّ شَيْءٍ مَّوْزُونٍ»
زمین گسترده شده، کوهها در آن قرار گرفتهاند و از هر چیز به اندازهای موزون روییده است.
چه تعبیر زیبایی؛ «مَوْزُون». انگار هر برگ و دانه و میوه، هر کوه و رود و رویش، در اندازهای قرار گرفته که خداوند برایش خواسته است. جهان، بیحساب آفریده نشده؛ حتی کوچکترین روییدنی، سهمی از این میزان دارد.
«وَجَعَلْنَا لَكُمْ فِيهَا مَعَايِشَ وَمَن لَّسْتُمْ لَهُ بِرَازِقِينَ»
برای شما در زمین وسایل زندگی قرار دادیم؛ و برای کسانی که شما روزیرسان آنان نیستید نیز.
انسان گاهی روزی را فقط در چیزی میبیند که خودش به دست آورده، اما این آیه نگاه را وسیعتر میکند. پیش از تلاش انسان، سفرهای گسترده شده است؛ زمین، آب، هوا، دانه، درخت و هزاران نعمتی که هیچکدام با دست ما آغاز نشدهاند.
و بعد، این آیه:
«وَإِن مِّن شَيْءٍ إِلَّا عِندَنَا خَزَائِنُهُ وَمَا نُنَزِّلُهُ إِلَّا بِقَدَرٍ مَّعْلُومٍ»
هیچ چیزی نیست مگر اینکه خزائنش نزد ماست و جز به اندازهای معلوم آن را نازل نمیکنیم.
چه آرامش عجیبی در این آیه هست؛ آنچه میبینیم، تمام خزانه نیست. آنچه امروز به دستمان رسیده، تمام آنچه خداوند میتواند ببخشد نیست. خزائن نزد اوست و هرچه به زندگی ما میرسد، در اندازهای است که او میداند.
بعد سوره، از زمین به سراغ انسان میآید:
«وَلَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنسَانَ مِن صَلْصَالٍ مِّنْ حَمَإٍ مَّسْنُونٍ»
انسان از خاک است؛ از مادهای ساده و زمینی.
اما چند آیه بعد، این خاک به جایگاهی شگفت میرسد:
«فَإِذَا سَوَّيْتُهُ وَنَفَخْتُ فِيهِ مِن رُّوحِي فَقَعُوا لَهُ سَاجِدِينَ»
وقتی آفرینش انسان کامل شد و خداوند از دمیدن روح خود در او سخن گفت، فرشتگان مأمور سجده شدند.
آدم، خاک بود؛ اما خداوند او را به خود نسبت داد و فرمود: «مِن رُّوحِي». در همینجا میتوان فهمید که ارزش انسان فقط در آنچه از زمین دارد نیست؛ در آن چیزی است که خداوند به او بخشیده و در او قرار داده است.
فرشتگان سجده کردند و ابلیس نپذیرفت:
«قَالَ لَمْ أَكُن لِّأَسْجُدَ لِبَشَرٍ خَلَقْتَهُ مِن صَلْصَالٍ»
ابلیس، انسان را از خاک دید؛ اما خداوند در او چیزی فراتر از خاک قرار داده بود.
و در برابر این دشمنی، خداوند جملهای بسیار روشن درباره بندگانش میفرماید:
«إِنَّ عِبَادِي لَيْسَ لَكَ عَلَيْهِمْ سُلْطَانٌ»
«بندگان من»؛ چه تعبیر لطیفی برای انسان.
خداوند انسان را با نسبتش با خود معرفی میکند. بنده بودن، فقط انجام چند فرمان نیست؛ تعلقی است که انسان را به پروردگارش پیوند میدهد.
بعد از ماجرای آدم، سوره به ابراهیم میرسد؛ به خانهای که میهمانان الهی وارد آن میشوند:
«وَنَبِّئْهُمْ عَن ضَيْفِ إِبْرَاهِيمَ»
و این میهمانان، با خود بشارتی دارند:
«وَبَشَّرُوهُ بِغُلَامٍ عَلِيمٍ»
در خانهی ابراهیم، فرشتگان با بشارت میآیند؛ خانهای که نامش با مهماننوازی، ایمان و انتظار رحمت خداوند گره خورده است.
و در میان همین آیات، خداوند خود را با جملهای که از لطیفترین آیات سوره است معرفی میکند:
«نَبِّئْ عِبَادِي أَنِّي أَنَا الْغَفُورُ الرَّحِيمُ»
به بندگان من خبر بده که من بسیار آمرزنده و مهربانم.
اول «عبادی»؛ بندگان من.
بعد «الغفور الرحیم»؛ آمرزنده و مهربان.
انگار خداوند پیش از آنکه انسان خودش را با خطاهایش تعریف کند، او را با نسبتش با خدا صدا میزند.
اعظمی✍
@tadborenoor
256
سایه ای از رحمت الهی❤️
یا رب.....
هر بار که به گذشته نگاه میکنم، رد رحمتت را در زندگیام میبینم؛ اما بعضی از رحمتها آنقدر به ما نزدیکاند که از بس هر روز با آنها زندگی کردهایم، عظمتشان را فراموش میکنیم. میخواهم بابت یکی از بزرگترین نعمتهایت شکرانه به جا اورم؛ نعمتی که سالهاست در کنارم نفس میکشد و بیآنکه چیزی بخواهد، همه چیزش را برای آرامش من بخشیده است
تو خود آگاهی و می دانی ، روزهایی در زندگی ام بود که سخت گذشت؛ روزهایی که نگرانیها و دشواریها سهم زندگیام شد. اما در تمام آن روزها، تنها نبودم. مردی کنارم ایستاده بود که گویی دغدغههای مرا دغدغهی خودش میدانست. هرچه بر من میگذشت، او نیز با تمام وجود همراهش بود؛ اما هیچگاه نگذاشت سنگینی نگرانیهایش بر دل من بنشیند.
من بارها غم را در چشمانش دیدم؛ دیدم که چگونه شبها با فکر آیندهی من بیدار ماند، چگونه نگرانی را پشت لبخندی پنهان کرد تا امید از دلم نرود. دیدم که چگونه خستگی را به جان خرید و از آسایش خود گذشت تا من آسودهتر نفس بکشم. شاید زبانش کمتر از محبت گفت، اما تمام عمر، محبتش را با عمل معنا کرد.
پروردگارا...
اگر امروز از بسیاری از مسیرهای دشوار زندگی عبور کردهام، یکی از بزرگترین دلایلش حضور پدری بود که تو پناه من قرار دادی. هر زمان که به همراهی و دلگرمی نیاز داشتم، دست حمایت او را کنار خود دیدم و همین، ادامهی راه را برایم آسانتر کرد.
پدر برای من تنها یک نسبت خانوادگی نیست؛ نشانهای از لطف بیانتهای توست. او را آفریدی تا معنای امنیت را بفهمم؛ تا بدانم هنوز هم در این دنیا میشود بیادعا دوست داشت، بیمنت بخشید و بیهیاهو از جان مایه گذاشت. او ستون خانهای است که همیشه مایهی دلگرمی و آرامش من بود.
تو میدانی که در این سالها، دغدغههای من، تنها دغدغههای خودم نبود؛ او نیز با تمام وجود آنها را زندگی کرد. دردهای دلم را در نگاهش خواندم، اشکهای نریختهاش را در سکوتش شنیدم و بغضهایی را دیدم که تنها میان او و تو شکسته شد. اما هر بار که به من رسید، گویی تمام نگرانیهایش را پشت در دلش جا میگذاشت تا من سبکتر زندگی کنم.
اگر در زمین، تصویری از ایثار وجود داشته باشد، من آن را در قامت پدری دیدهام که خستگی را به جان خرید تا من با امید ادامه بدهم؛ دلواپس شد تا من آرام بمانم؛
چه بسیار آرزوهایی که از آنها گذشت تا آرزوهای من جان بگیرند. چه بسیار خواستههایی که در دلش دفن شد تا لبخند بر لبهای من بماند. و چه بسیار دعاهایی که نیمهشب، بیآنکه بدانم، برای خوشبختی من از دلش به آسمان رفت و تو با مهربانی شنیدی.
اگر امروز هنوز امید دارم، اگر هنوز در برابر مشکلات میایستم و باور دارم که همراه هر سختی، آسانی خواهد آمد، بخش بزرگی از آن را به خاطر وجود این حامی کنارم حس کردم.
من نمیتوانم حق این نعمت بزرگ را ادا کنم. هیچ واژهای توان توصیف سالهای فداکاری او را ندارد و هیچ هدیهای همسنگ شبهایی نیست که با نگرانی برای من صبح کرد. پس از تو میخواهم آنچه از دست من برنمیآید، از خزانهی بیپایان رحمتت جبران کنی.
هر قطره اشکی که از نگرانی من ریخت، مرواریدی در بهشتش قرار بده.
هر قدمی که برای آیندهی من برداشت، پلی به سوی رضوانت باشد.
هر خستگی که بر جانش نشست، به آرامشی از جانب خودت تبدیل کن.
و هر دعایی که برای من کرد، چندین برابر به زندگی خودش بازگردان.
الهی..
سایهی این نعمت را بر سرم مستدام بدار. دلش را پر از نور ایمان، تنش را سلامت، روزیاش را پر برکت و قلبش را از آرامشی لبریز کن که تنها از جانب تو میآید.
و اگر روزی خواستی مرا به شکرگزاری بیازمایی، گواه باش که همیشه باور داشتهام: پس از رحمت بیکران تو، بزرگترین پناه زندگیام، پدری بود که در روزهای دشوار کنارم ایستاد، بار نگرانیهایم را با دل خود حمل کرد و هیچگاه دست حمایت و محبتش را از سرم برنداشت.
و اکنون، دعایم را با کلام نورانی خودت به پایان میبرم:
﴿رَبِّ ارْحَمْهُمَا كَمَا رَبَّيَانِي صَغِيرًا﴾
(سوره الإسراء، آیه ۲۴)
﴿رَبِّ اغْفِرْ لِي وَلِوَالِدَيَّ وَلِمَنْ دَخَلَ بَيْتِيَ مُؤْمِنًا وَلِلْمُؤْمِنِينَ وَالْمُؤْمِنَاتِ﴾
(سوره نوح، آیه ۲۸)
آمین
اعظمی✍
@tadborenoor
256
در میان تمام همراهیهای دنیا، سورهی بقره برای من قصهای دیگر است؛ رازی میان دل و خدا، و همدمی که هر بار به آن پناه میبرم، بیشتر شناخته میشود و زندگی را جوری دیگر معنا می کند 🤍رازی که هر روز خودش را بیشتر به دلم می نشاند❤️
256
ستاره ای از دیار تالش.
چند شب پیش، خانهی ما میزبان نوری بود که از سرزمین مه و جنگل، از دیار زیبای تالش، تا قلب خانه ما سفر کرده بود. گاهی خداوند، برکت را در قالب انسانهایی به زندگی ما هدیه میکند که حضورشان، دل را آرام و خانه را روشن میسازد؛ این برکت در قامت دو خواهر قرآنی، طهورا و صبورا و خانوادهی عزیزشان به خانهی ما آمد.
چند سالی هست که افتخار دوستی با مادر مهربان و مؤمن این دو عزیز را دارم؛ مادری که ایمان را نه فقط در سخن، بلکه در شیوهی زندگی و تربیت فرزندانش معنا کرده است. هر بار که به این خانواده مینگرم، بیش از پیش یقین پیدا میکنم که فرزندان صالح، زیباترین ثمرهی تربیت پدر و مادر ایمانی است.
وقتی به طهورا مینگرم، پیش چشمم جادههای طولانی و مهآلود تالش تا سنندج جان میگیرد. برای دختری چهاردهساله، دل کندن از آغوش گرم مادر، از سایهی امن پدر و از تمام خاطرههای کودکی آسان نیست. دوری از خانه، دلتنگی برای عطر خانه و نگاه خانواده، باری است که هر دلی توان تحملش را ندارد.
اما طهورا، غربت را نه برای دنیا، که برای خدا برگزید. او برای رسیدن به آرزوی بزرگش، مدتی دور از خانواده، در شعبهی حفظ قرآن سنندج زندگی کرد و روزهایش را با آیات الهی سپری ساخت. این دوری، تنها فاصلهای جغرافیایی نبود؛ آزمونی بزرگ از صبر، استقامت و توکل بود. او فهمید کسی که در پناه قرآن مأوا بگیرد، دیگر هرگز غریب نخواهد بود؛ زیرا قرآن، امنترین خانه برای دلهای عاشق است.
من استقامت و همت او را دیدم. بیتردید، روزهای پر از خستگی، دلتنگی و اشک نیز همراه او بوده است؛ اما امید هیچگاه از دلش رخت برنبست. او با ارادهای مثالزدنی، گامبهگام پیش رفت تا در مدت حدود یک سال، این مسیر دشوار اما شیرین حفظ قرآن را به پایان رساند. این موفقیت، تنها حاصل استعداد نبود؛ ثمرهی دلی مؤمن بود که برای خدا، سختی دوری از خانواده را به جان خرید و در پناه آیات الهی، خانهای از نور برای دل خود ساخت.
الحمدلله، امروز طهورا با افتخار، تاج نورانی حافظ قرآن بودن را بر سر دارد و با این انتخاب بزرگ، به همهی ما یادآوری میکند که اگر ایمان در دل ریشه بدواند، هیچ فاصلهای دور و هیچ قلهای دستنیافتنی نیست.
و در کنار او، صبورای عزیز؛ شاگرد دوستداشتنی من، گل دوازدهسالهای که با قلبی سرشار از عشق به خدا، قدم در مسیر نورانی قرآن گذاشته است. هر بار که او را میبینم، امیدم به آینده بیشتر میشود؛ چرا که در نگاه پاکش، شوق یادگیری، محبت به قرآن و صداقت کودکانه موج میزند. ایمان دارم که اگر با همین اخلاص و تلاش ادامه دهد، آیندهای روشن در انتظار او خواهد بود.
وقتی این دو خواهر نورانی، در کنار خانوادهی مؤمن و باصفایشان، زینتبخش خانهی ما بودند، احساس میکردم نسیم رحمت الهی در همهی خانه وزیدن گرفته است و فضای خانه، لبریز از عطر ایمان و آرامش شده است.
طهورای عزیز و صبورای نازنین...
هر یک از شما به شیوهای متفاوت، برای من یادآور زیبایی راه خدا هستید. طهورا با استقامت و همتش، و صبورا با شوق پاک و کودکانهاش، به من یادآوری کردید که راه قرآن، راه نور، امید و آرامش است و برای رسیدن به خدا، بیش از هر چیز، ایمان، اخلاص و دلی عاشق لازم است.
و در پایان، از صمیم قلب، خدا را شکر میکنم که دوستی خانوادهای چنین مؤمن و نورانی را نصیبم کرده است؛ نعمتی که آن را از ارزشمندترین هدیههای زندگیام میدانم.
من همیشه به دوستان تالشیام میبالم؛ عزیزانی که هر بار حضورشان را در زندگیام احساس کردهام، عطر صفا، ایمان و برکت را با خود آوردهاند. خدا را شاکرم که در میان دوستانم، انسانهایی از آن دیار پاک دارم؛ دلهایی که محبت، اخلاص و نور خدا در آنها موج میزند. این دوستی برای من مایهی افتخار است.
به وجودتان افتخار میکنم، ای وارثان نور...
خداوند، همواره دلهایتان را با نور قرآن روشن، گامهایتان را در مسیر بندگی استوار، و زندگیتان را سرشار از برکت و آرامش قرار دهد.
اعظمی✍
@tadborenoor
256
خانهای که هر رکن و ستونش به آوای ملکوتی قرآن طنین اندازد،
و با نسیم صبحگاهان و آرامش شامگاهان جان بگیرد،
چقدر سترگ و گرانبهاست چنین جایگاهی،
که دنیا به آسانی نتواند ذوبش کند،
و سختیها هرگز نتوانند در آن رخنه کنند،
و ناامیدی، آن مهمان ناخوانده، مجال ورود نیابد.
آری، چنین خانهای، در حصار نور و حکمت،
سرشار از آرامش و یقین است،
که هر دل تپندهای را به اوج وصل میرساند.
✍اعظمی
@tadborenoor
