en
Feedback
-نامه‌هایِ اتوبوسی-

-نامه‌هایِ اتوبوسی-

Open in Telegram

"بسمِ‌ربِ‌نامه‌هایِ‌خوانده‌نشده شناس : @Otobisybot @Otbosybot :ناشناس کافی‌ست یکی از نامه‌ها را باز کنی تا یک زندگی جدید آغاز شود . اگر جوین بودن تو این کانال باعث اتلاف وقتتون میشه لفت بدید هیچ اجباری نیست :)

Show more
The country is not specifiedThe category is not specified
323
Subscribers
+4724 hours
+547 days
+5730 days
Posts Archive
-دو دفترچه‌ی موازی² .
چشمانش را با بی‌حوصلگی از دفترچه گرفت و هوفی از ته دل کشید؛ اصلاً دلش نمی‌خواست اتفاقات صبح را دوباره مرور کند. دفترچه را روی میز گذاشت تا بعداً سراغش برود، اما وقتی زمانِ رسیدگی به پروژه‌ها شد، تازه فهمید ایده‌های اصلی‌اش را همان صبح داخل دفترچه یادداشت کرده بود. قرار بود امشب به آن‌ها نگاهی بیندازد.. و همان لحظه بود که «کلکسیون بدبختی‌های امروز» کامل شد. کم مانده بود گریه‌اش بگیرد؛ تنها کاری که از دستش برمی‌آمد این بود که مغزش را به کار بیندازد و پروژه را هرطور شده سرهم کند تا فردا توسط استاد مواخذه نشود. با اینکه همیشه واحدها را به خوبی پاس می‌کرد، اما استرس حذف شدن برایش وحشتناک بود. فردا صبح، ساعت ۶:۳۰ — ایستگاه اتوبوس پاهایش را بی‌قرار تکان می‌داد و زیرچشمی آدم‌های اطراف را می‌پایید. دفترچه‌ی مشابه را همراهش آورده بود؛ شاید صاحبش را پیدا می‌کرد و هر دو از این کابوس خلاص می‌شدند. بی‌صبری امانش را بریده بود؛ از یک طرف اتوبوس دیر کرده بود و از طرف دیگر، همهمه‌ی اطراف سرش را می‌خورد. بالاخره اتوبوس رسید. همان‌طور که دنبال صندلی خالی می‌گشت، چشمش به پیرزنِ دیروزی افتاد که با همان چادر گل‌گلی و لبخندِ آرامش، کنار پنجره نشسته بود. وقتی نگاهشان به هم گره خورد، هر دو با لبخند سری برای یکدیگر تکان دادند. دختر با تردید، با صدایی آرام شروع به صحبت کرد: «سلام روزبخیر، چطورید؟» پیرزن با مهربانی سرش را تکان داد: «سلام عزیزم شکر خدا ، احوالت؟» دختر کمی مکث کرد و ادامه داد: «مچکرم ، خیلی ممنون بابت دلداری دیروزتون؛ ببخشید اون‌موقع نتونستم درست تشکر کنم» ردی از لبخند در چشمان پیرزن پدیدار شد: «این چه حرفیه گلم؟ دیدمت که دیروز خیلی بی‌قرار بودی تونستی همه‌ی وسایلت رو جمع‌ کنی؟» دختر نگاهش را به کیفش دوخت و گفت:«کم‌وبیش ، حقیقتا یه چیز مهم رو گم کردم و همین سبب سردرگمی‌م شده» پیرزن نگاهی عمیق و معنادار به او انداخت، لبخندش کمی نامفهوم شد و با صدایی که انگار اطمینان دارد، گفت: <بعضی چیزا عزیز دلم،تا وقتی گم نشن،ارزشِ پیدا کردنشون معلوم نمیشه، و هرچیزی سر جای‌خودش برمی‌گرده.>

دوران جاهلیت core:
+1
دوران جاهلیت core:

-در چشم همه روی لبم خنده نشاندم- -درحال فرو خوردن بغضی سرطانی-

-روزگار غریبی‌ست نازنین

-woman-

منو اینشکلی نبینید من یه پیرزن بداخلاقِ غرغروام*

-اَلا دختر که موی بور داری ز دختر بودنت منظور داری بیا تا جزوه‌ای از هم بگیریم شنیدم مثل من کنکور داری.-

*..*
+1
*..*

-Love-

قلبی که مملو از درد است، راهی که سراسر پستی و بلندی‌ست.. چکار باید کرد؟ چاره‌ای نیست ، باید با همین‌ها ساخت و با همین‌ها سوخت تا شاید به مقصد رسید. می‌گویند این مسیرِ رسیدن به هدف است که به مقصد معنا می‌بخشد؛ اما کدام گوشه‌ی این راه زیباست؟ اشک‌هایی که هر شب گل‌های بالش مرا سیراب می‌کنند؟ یا آتشِ سوزانِ زبانِ برخی آدم‌ها؟ کجای این مسیر لذت‌بخش است؟ کجای این مقصد، آن‌قدر زیباست که ارزش تمام این رنج‌ها را داشته باشد؟ و درست در همان لحظه‌ای که تمام توانم را جمع می‌کنم تا قدمی به جلو بردارم، فکرِ رها کردنِ این مسیر هم از ذهنم می‌گذرد. #خزعبلات_اتوبوسی

-You don't lose everyone at once. They leave one stop at a time. Until one day, you realize you're sitting beside a stranger and somehow, you've become one too.

-لوکیشن محبوب-

همین ساعت که ما در حسرت یک بوسه می‌سوزیم، کسانی در نجف نزد ضریحش عالمی دارند.

من غم انگیزترین شاعرِ دنیا شده ام ؛ هرکسی شعر مرا خواند تو را لعنت کرد .

-یه منِ بی‌ریخت جام گذاشتن*

-بهشت ، از جاده‌ای می‌گذرد که نامش حسین(ع) است .

‌-..
‌-..

جامعه داره جوری میشه که تعداد پسرای پیک‌می از دخترای پیک‌می بیشتر شده*