بوفِ شور
Open in Telegram
نوشته های کاذب هدایت @vangogh_buf_bot
Show moreThe country is not specifiedThe category is not specified
425
Subscribers
No data24 hours
No data7 days
No data30 days
Posts Archive
441
موسیٰ خطاب به خدا در کوه طور:
اَرنی (خودت را به من نشان بده)
خداوند: لن ترانی (هرگز مرا نخواهی دید.)
سعدی: چو رسی به کوه سینا ارنی مگو و بگذر که نیرزد این تمنا به جواب «لن ترانی». حافظ: چو رسی به طور سینا ارنی بگو و بگذر تو صدای دوست بشنو، نه جواب «لن ترانی» مولانا: ارنی کسی بگوید که تو را ندیده باشد تو که با منی همیشه، چه «تری» چه «لن ترانی»
441
تو شکوفا میشدی، اگر کمی بر ساقهی نحیف و تازهات، توجه میبخشیدند.
تو چون پروانه، پَر میگشودی، اگر به هنگامِ رشد، بر پیلهات گزند وارد نمیکردند.
تو را، انسانها پژمرده کردند نازنین!
پرهایت را شکستند که حال، چون پرندهای گیرافتاده در قفس، در این کرهی خاکی گیر افتادهای.
وگرنه تو را چه به آدمیزاد بودن، تو را چه به این گرگهای توبهکارِ مرگپرست؟
تو یادآورِ عطرِ نیلوفری، تو را چه به این علفهای هرزِ هرسنشده؟
تو چون کبوتر، مظهرِ پاکی و صداقتی،
پرهایت را بگشا و با بالهای زخمیات، تن به پرواز بده، که در برابرِ دردِ سخنانِ انسانها،
خوش است دردِ سقوط.
441
سیمین دانشور به من گفت:
«غصه یعنی سرطان؛ غصه نخوری یکوقت،معروفی!»
و من غصه خوردم.
اینجا در بیمارستان شریته برلین، حالا یازده جراحی را پشت سر گذاشتهام، از دوشنبه وارد مرحلهی پرتو درمانی میشوم؛ در تونلی تاریک به نقطههای روشنی فکر میکنم که اگر برخیزم، هفت کتاب نیمهکارم را تمام کنم و باز چند تا درخت بکارم. هفت جراح و متخصص زبده عمل جراحی را انجام دادند. جراح فک و دهان گفت: «بدن شما چهل ساله است، هیچ بیماری و خللی در تن شما نیست؛ سرطان لنفاوی هم یک بدبیاری بوده..» گفتم: «در طب ایرانی به این بدبیاری میگویند غمباد.» خندید.
عباس معروفی
441
بروم؟ برویم؟ کجا برویم،
کجا را برای رفتن داریم؟
کجا روم که مردمانش بر سه پاسِ
گفتار نیک، کردار نیک و پندار نیک،
کشورشان را بنا نهادهباشند.
کجا روم که در تاریخش، یوتابِ شمشیرزن داشته باشد؛ کجا روم که در ژرفای اقیانوسهایش، دریاسالاری چون آرتمیس خفته باشد.
کجا را برای رفتن دارم، وقتی ریشهام در خاکی حبس گشته که روزی کوروشها و داریوشها بر آن گام نهادهاند؟
کجا روم که هیچکجای جهان،
برایم ایران نخواهد شد...!
ایرانِ من
441
روزی یکی از سرداران پرسید:
«ای شاه بزرگ! چرا در میان مردم دختران را نیز چون پسران گرامی میداری؟»
کوروش بزرگ گفت:
«زیرا پسران دیوار این سرزمیناند، اما دختران ستون آناند. دیوار اگر فرو بریزد، دوباره ساخته میشود، اما اگر ستون بشکند، سقف ایران فرو میافتد. دختری که دانا و آزاد پرورش یابد، نسلی را میسازد که نیاز به شمشیر ندارد.»
441
ما را حوصلهٔ قانعکردن نبود،هر آنچه که
گذشته شد و حال افتاد و آینده خواهد گشت، مقصرش ما بودیم و هستیم و خواهیم بود.
در ذهن خویش شادمان باشید که
مقصری برای تمامِ ادعاهای دروغین خود
یافتهاید.
در ژرفای خستگی
441
خود را بیگانه مخوان، نازنینِ دل،
در این همهمهٔ آشوب و این دیارِ بیقراری
چون چشمانِ مهر خموش گشته،
ما همه از مهرزادگان بیخبریم.
تو تنها کسی نیستی که از چشمِ مهر بی بهره ای،
گر گلهای باشد، برای همگان است.
خود را بیگانه از احوالِ پروانگیِ ما مخوان.
پروانه در اغوش آتش
441
شوقهای ما، چون شمع بود؛
مقابلِ چشمانشان شعلهور شد، فروغبخش شد.
آنها نور را میدیدند، اما توجهی به منبعِ نور نمیکردند.
پارافینِ ذوق، رفتهرفته آب میشد و قطرهقطره بر پایینِ قدمهایشان میافتاد.
از خاموشیاش گهگداری گله میکردند، اما هرگز بر این فکر نیفتادند که بر این شمعِ نیمهافروخته جانِ دوباره ببخشند.
شوقهای ما چون شمع بود،
نرمنرمک سوختنش، فروغِ دیدهی همگان شد؛
و کسی نفهمید که، اینحوالی،
جگرِ شوقِ جوانی آتش گرفت.
شعله های خاموشی
441
در زندگانی ابلهانه به خیلی چیزها خندیدم
اما از من نخواهید به اشوب لبخند بزنم.
اشوب خنده ندارد،اشوب معدهدرد است،
اشوب ریزشموست،
اشوب تارموهای سپید رویشقیقهست..
من نیاموختم که به تارموهای سپیدت بخندم
«برای تو،اگر لرزش دستانم هزلگونه است،
ایرادی ندارد، بخند عزیز من بخند.»
وجدان بیدار
441
نمیدانم چگونه از خشکسالی حرف میزنید؛
اینجا در شرق این کرهٔ خاکی،
آنقدر اشک روی اشک تلنبار شده که
چون جویباری بیانتها میماند.
اینجا آنقدر اشک هست که روزی
سیلاب این اشکها ما را با خود خواهد برد...
شاید آن سوی غرب: جایی که اگر وفا نیست،
اصالت نیست، تمدن نیست،
غم هم نیز نیست.
شرقیِ غمگین
441
تمام اجزای صورتش، بهجز چشمانش، گریه میکردند.
بااینحال بازهم بر ابرِ سیاه چشمانش، مجالِ باران نمیداد.
دستی بر شانهاش نشست:
«اشکالی ندارد که گاهی گریه کنی.»
به سردی پاسخ داد:
«کار از اشک گذشته، نازنین. اشک تنها، بر این سیلابِ غم، جان دوباره میبخشد تا تمامِ شهرهای دلم را ویران کند...»
سیلابِ بی باران
441
و و داستان از چشمانِ شرقیِ تو آغاز شد؛
از دو بلوطِ آغشته به عسل که به هنگامِ دیدار، بویِ قهوه را به مشامِ رهگذران میرساندند.
دو آیینهی شفاف، چون دریچهای به پاییز، که انتهایشان به برگهای زردِ بارانی میانجامید.
پس بیگمان نبود که اشک، هر دم به دیدارشان میشتافت؛
اشتیاقِ وصال، امان از او بریده بود،
و او، بیخبر از صبر، در شامگاهان، بیقرارانه میآمد تا خود را در آن دو آیینه جای دهد.
جمعهای به رنگِ نی
