en
Feedback

Don't get caught by a cheater! Telemetrio finds and tags such channels 👉 If you want to see the tag, subscribe

Aşk ve Sırlar🌊

Aşk ve Sırlar🌊

Open in Telegram

✨ اینجا جایی‌ست که احساسات پنهان، حقیقت را فاش می‌کنند… 📖 رمان: در آغوش رازها 💔 عشق، خانواده، گذشته‌ای که رها نمی‌کند 🌊 و رازی که همه‌چیز را تغییر داد…

Show more
The country is not specifiedThe category is not specified
243
Subscribers
No data24 hours
+147 days
+2030 days
Posts Archive
photo content

photo content

باورم نمی‌شه ساواش آدم شده
باورم نمی‌شه ساواش آدم شده

نه همیشه...💔
نه همیشه...💔

این بچه دیوونه کورشاد الان میاداا...
این بچه دیوونه کورشاد الان میاداا...

ساوجی داری کاریزما پیدا میکنی خوشم نمیادا
ساوجی داری کاریزما پیدا میکنی خوشم نمیادا

بچمم💔
بچمم💔

عارف 😭
عارف 😭

و بله اوزگه خانم اعتصاب کردن
و بله اوزگه خانم اعتصاب کردن

خدا لعنتت کنه میرای💔
+1
خدا لعنتت کنه میرای💔

آخی💔
آخی💔

ها؟؟
ها؟؟

قسمت چهارم🧚🏻‍♀️
قسمت چهارم🧚🏻‍♀️

واقعا دوست داشتم اجراش کنم ولی تا آخر نوشتم🥺 اون‌موقع که میگم ایده بدین هیچی نمیگین همینه دیگهه😔 البته دست خالی نمیزارمتون😉

sticker.webp0.14 KB

حتی یک بار النی فقط برای برداشتن کنترل تلویزیون خم شد. اوروچ از آن طرف اتاق گفت: «صبر کن!» النی همان‌طور خم شده برگشت. «اوروچ...» اوروچ آمد و کنترل را برداشت. النی چند ثانیه خیره نگاهش کرد. «واقعاً برای کنترل هم؟» اوروچ کاملاً جدی گفت: «احتیاط.» النی دستش را روی صورتش گذاشت. «من دیگه نمی‌تونم.» اوروچ خندید. «چرا؟» «چون تو نمی‌ذاری هیچ کاری بکنم!» «کار می‌کنی.» «چه کاری؟» «استراحت.» «این کار نیست!» «برای من هست.» چند روز بعد، تغییرات النی کمی بیشتر شد. یک صبح، وقتی وارد آشپزخانه شد، بوی غذایی که اوروچ آماده می‌کرد ناگهان حالش را بد کرد. ایستاد. دستش را جلوی صورتش گرفت. اوروچ فوراً متوجه شد. «النی؟» «هیچی.» «حالت خوبه؟» النی چند قدم عقب رفت. «فقط... این بو.» اوروچ سریع اجاق را خاموش کرد. «بیا بیرون.» «نه، خودم—» «بیا.» «اوروچ، چیزی نیست.» «می‌دونم.» اما با این حال او را تا سالن همراهی کرد. یک لیوان آب برایش آورد. «بخور.» النی لیوان را گرفت. «مرسی.» اوروچ روبه‌رویش نشست. «بهتری؟» «آره.» «مطمئنی؟» «بله.» «سرگیجه نداری؟» «نه.» «درد؟» «نه.» «پس خوبه.» النی لبخند زد. «می‌بینی؟ چیز خاصی نبود.» اوروچ آرام گفت: «برای من خاصه.» النی نگاهش کرد. «چون؟» «چون هر تغییری که برای تو اتفاق بیفته، برای من مهمه.» النی چند لحظه ساکت ماند. بعد لبخند زد. «ولی قرار نیست هر بار که حالم یه ذره عوض شد، دنیا رو تعطیل کنی.» اوروچ لبخند زد. «قول نمی‌دم.» النی خندید. «می‌دونستم.» آن شب، هر دو روی مبل نشسته بودند. النی یک کتاب در دست داشت. اوروچ هم مشغول نگاه کردن به چند صفحه از یک دفتر بود. چند دقیقه سکوت برقرار بود. بعد النی گفت: «اوروچ؟» «جانم؟» «یه چیزی بپرسم؟» «بپرس.» «تو از الان این‌قدر مراقبی...» مکث کرد. «چند ماه دیگه چی می‌شی؟» اوروچ سرش را بلند کرد. «نمی‌دونم.» النی خندید. «من می‌ترسم.» «از چی؟» «از اینکه دیگه اجازه ندی خودم در یخچال رو هم باز کنم.» اوروچ خندید. «اون یکی رو شاید.» «دیدی؟!» النی کتاب را بست. «من جدی می‌گم.» اوروچ لبخندش را آرام کرد. «النی...» دستش را گرفت. «من می‌دونم تو قوی‌ای.» «پس؟» «پس نمی‌خوام جلوی قوی بودنت رو بگیرم.» «ولی داری.» اوروچ مکث کرد. «شاید کمی زیاده‌روی می‌کنم.» النی با لبخند گفت: «کمی؟» اوروچ خندید. «خیلی خب. زیاد.» النی سرش را روی پشتی مبل گذاشت. «می‌دونی چیه؟» «چی؟» «با همه‌ی این‌ها...» نگاهش نرم شد. «خوشحالم.» اوروچ دستش را آرام فشرد. «منم.» آن شب، قبل از خواب، اوروچ مثل شب قبل دوباره کنار النی نشست. دستش را آرام روی شکم او گذاشت. هنوز هیچ چیزی دیده نمی‌شد. اما هر شب برایشان واقعی‌تر می‌شد. اوروچ لبخند زد. «امروز مامانت خیلی از دستم عصبانی شد.» النی خندید. «حق داشت.» «من فقط مراقبش بودم.» النی نگاهش کرد. «تو داری منو کلافه می‌کنی.» «می‌دونم.» «ولی...» مکث کرد. «ادامه بده.» اوروچ لبخند زد. «چرا؟» «چون می‌دونم از روی محبته.» اوروچ چیزی نگفت. فقط دستش را کمی آرام‌تر روی شکم النی گذاشت. «پس من سعی می‌کنم کمتر اذیتت کنم.» النی لبخند زد. «سعی کن.» چند ثانیه سکوت شد. بعد اوروچ گفت: «ولی فردا خودم صبحونه درست می‌کنم.» النی چشم‌هایش را بست. «اوروچ...» «جانم؟» «فقط یه روز بذار من درست کنم.» «نه.» النی خندید. «می‌دونستم.» اوروچ هم خندید. و همان‌طور که شب آرام آرام روی خانه می‌نشست، هر دو می‌دانستند این فقط شروع ماجراست. شروع ماه‌هایی که قرار بود پر از تغییر باشد؛ تغییر در بدن النی... تغییر در رفتار و احساساتش... و شاید بیشتر از همه، تغییر در اوروچ. مردی که تازه فهمیده بود قرار است پدر شود و حالا انگار تصمیم گرفته بود تمام دنیا را از اطراف همسرش جمع کند تا هیچ چیزی او را خسته نکند. حتی اگر خودش، بیشتر از همه، باعث کلافه شدنش شود. ادامه دارد... ✨ نظرتون درباره این پارت؟ حدساتون رو ناشناس بفرستین: [https://t.me/daraghosh_razhabot]

#part 336
《در آغوش راز》 «از وقتی فهمید پدر می‌شود...» صبح روز بعد، النی با صدای آرام باز شدن پرده‌ها از خواب بیدار شد. چشم‌هایش را به سختی باز کرد. نور صبح روی صورتش افتاده بود. چند ثانیه طول کشید تا متوجه شود چه چیزی باعث بیدار شدنش شده. اوروچ کنار پنجره ایستاده بود. پرده را کنار زده بود و نور را به اتاق راه داده بود. وقتی متوجه شد النی بیدار شده، برگشت. لبخند زد. «صبح بخیر، خانم فورتونا.» النی هنوز خواب‌آلود بود. «صبح بخیر...» اوروچ چند قدم به سمت تخت آمد. «خوب خوابیدی؟» «آره.» «مطمئنی؟» النی چشم‌هایش را مالید. «بله.» اوروچ نشست لبه‌ی تخت. نگاهش برای چند ثانیه روی صورت النی ماند. بعد لبخند زد. «امروز حالت خوبه؟» النی کمی اخم کرد. «چرا هر پنج دقیقه اینو می‌پرسی؟» «چون مهمه.» «من خوبم.» «سرگیجه؟» «نه.» «تهوع؟» «نه.» «خستگی؟» النی چند لحظه فکر کرد. «یکم.» اوروچ فوراً جدی شد. «پس امروز استراحت می‌کنی.» النی نشست. «اوروچ...» «صبحونه رو من درست می‌کنم.» «من فقط می‌خواستم—» «تو بشین.» «ولی—» «النی.» لحنش آن‌قدر جدی بود که النی چند لحظه ساکت ماند. بعد با تعجب نگاهش کرد. «تو واقعاً جدی گرفتی.» اوروچ لبخند زد. «خیلی.» چند دقیقه بعد، النی از اتاق بیرون آمد. هنوز موهایش کمی نامرتب بود. به سمت آشپزخانه رفت. اما قبل از اینکه وارد شود، اوروچ جلویش ظاهر شد. «کجا؟» النی با تعجب نگاهش کرد. «آشپزخونه.» «برای چی؟» «صبحونه.» «صبحونه آماده می‌شه.» «من می‌خوام کمک کنم.» «نه.» «اوروچ.» «نه.» «فقط می‌خوام چای بذارم.» «من می‌ذارم.» «پس من بشقاب میارم.» «من میارم.» النی دست‌هایش را به کمر زد. «پس من دقیقاً باید چی کار کنم؟» اوروچ خیلی جدی جواب داد: «بشینی.» النی چند ثانیه به او خیره ماند. بعد خندید. «تو دیوونه شدی.» «ممکنه.» «اوروچ، من باردارم. قرار نیست از امروز حتی بشقاب هم دستم نگیرم.» «نه.» «چرا نه؟» «چون لازم نیست.» «من می‌تونم.» «می‌دونم.» «پس اجازه بده.» «نه.» النی آه کشید. «خیلی خب.» برگشت سمت سالن. اوروچ پشت سرش گفت: «کجا میری؟» النی برگشت. «گفتی بشینم دیگه!» اوروچ خندید. صبحانه را اوروچ آماده کرد. چای. نان تازه. پنیر. میوه. و چند چیز دیگر که النی حتی نمی‌دانست از کجا تهیه کرده. وقتی میز را دید، ابروهایش بالا رفت. «تو کی این همه چیز خریدی؟» اوروچ صندلی را برایش عقب کشید. «صبح زود.» «تنهایی؟» «آره.» «کی بیدار شدی؟» «زود.» «چرا من نفهمیدم؟» «چون خواب بودی.» النی نشست. اوروچ بشقابش را جلو کشید. «بخور.» النی به بشقاب نگاه کرد. «تو داری با من مثل بچه رفتار می‌کنی.» «نه.» «پس چرا همه چیز رو خودت می‌ذاری جلوی من؟» «چون دوست دارم.» النی لبخند زد. «تو خیلی تغییر کردی.» اوروچ مقابلش نشست. «خوبه یا بد؟» «هنوز تصمیم نگرفتم.» بعد از صبحانه، النی بلند شد تا بشقاب‌ها را جمع کند. هنوز دستش به یکی از بشقاب‌ها نرسیده بود که اوروچ سریع از جا بلند شد. «نه.» النی با ناباوری گفت: «باز شروع شد؟» اوروچ بشقاب را از جلوی او برداشت. «من جمع می‌کنم.» «اوروچ، فقط بشقابه.» «می‌دونم.» «پس بده.» «نه.» «چرا؟» «چون تو تازه صبحونه خوردی.» النی دست به سینه شد. «و؟» «بشین.» «اوروچ...» «لطفاً.» النی چند ثانیه نگاهش کرد. بعد نشست. اوروچ لبخند زد. «آفرین.» النی چشم‌هایش را ریز کرد. «با من مثل بچه حرف نزن.» «باشه.» چند ثانیه بعد: «ولی بشین.» النی بالش کوچکی برداشت و به سمتش پرت کرد. اوروچ با خنده جاخالی داد. «دیدی؟ هنوز پرانرژی‌ای.» «چون داری منو عصبی می‌کنی!» ظهر، النی تصمیم گرفت کمی اتاق کارش را مرتب کند. فقط چند پرونده و کتاب روی میز بود. اما هنوز یکی از کتاب‌ها را برنداشته بود که اوروچ وارد اتاق شد. «چی کار می‌کنی؟» النی برگشت. «مرتب می‌کنم.» «بذار من.» «نه.» «النی.» «این یکی رو خودم انجام می‌دم.» اوروچ جلو آمد. «تو بشین.» «اوروچ، این فقط چند تا کتابه.» «می‌دونم.» «پس چرا؟» «چون من می‌تونم.» النی دستش را روی میز گذاشت. «من هم می‌تونم.» اوروچ چند لحظه ساکت ماند. بعد با لبخند گفت: «می‌دونم.» «پس؟» «ولی من دوست دارم انجامش بدم.» النی نفس عمیقی کشید. «باشه.» از اتاق بیرون رفت. دو قدم بعد برگشت. «ولی فردا خودم مرتب می‌کنم.» اوروچ خندید. «باشه.» «قول؟» «قول.» روزها به همین شکل گذشتند. هر بار النی می‌خواست کاری انجام دهد، اوروچ زودتر از او می‌رسید. اگر النی می‌خواست پنجره را باز کند: «من انجام می‌دم.» اگر می‌خواست چیزی از طبقه‌ی بالاتر بردارد: «صبر کن، خودم میارم.» اگر می‌خواست برای خودش چای بریزد: «بده من.» اگر می‌خواست لباس‌ها را مرتب کند: «تو استراحت کن.»

photo content

sticker.webp0.14 KB

چه بازیگرایی بودن چاعان افه آک و آتا یاشات🔥 چاعان که نیاز به گفتن نداره ولی تغییر تئومان به دمیر رو آتا شاهکار میکنه،اکت ادای دیالوگ همچیش عالی بود❤️‍🔥 حتی دخترا+نسرین هم فوق العاده بودن این قسمت🍓 تو چی هستی Daha17؟❤️‍🔥