Aşk ve Sırlar🌊
Open in Telegram
✨ اینجا جاییست که احساسات پنهان، حقیقت را فاش میکنند… 📖 رمان: در آغوش رازها 💔 عشق، خانواده، گذشتهای که رها نمیکند 🌊 و رازی که همهچیز را تغییر داد…
Show moreThe country is not specifiedThe category is not specified
230
Subscribers
No data24 hours
+77 days
+730 days
Posts Archive
نگاهش را پایین انداخت و خیلی آرام گفت:
ـ خوش اومدی، گونش...
ظریفه هم زیر لب دعا کرد.
اسمه نتوانست جلوی اشکهایش را بگیرد.
برای او، دیدن دخترش در کنار فرزند خودش، معنای دیگری داشت.
سالها درد...
سالها ترس...
و حالا...
صدای گریهی نوهای که آمده بود تا نسل بعدی خانواده را شروع کند.
النی را به اتاق مخصوص انتقال داده بودند.
کمی بعد، خانواده یکییکی وارد اتاق شدند.
اما شیرین قبل از همه نزدیک شد.
گونش را دید و دستش را روی سینهاش گذاشت.
ـ چه کوچولوئه...
ایسو با هیجان پشت سرش ایستاده بود.
ـ بذار منم ببینم!
فاتیح بازویش را گرفت.
ـ یواش.
ـ میدونم!
اما چند ثانیه بعد خودش آرام شد.
برای اولین بار، واقعاً چیزی برای شوخی نداشت.
فقط به گونش نگاه کرد.
ـ سلام، کوچولوی ما.
اسمه نزدیک النی شد.
چشمهایش را بوسید و بعد خم شد و پیشانی دخترش را بوسید.
ـ بهت افتخار میکنم.
النی لبخند زد.
ـ مامان...
اسمه اشکهایش را پاک کرد.
ـ از امروز دیگه یه نفر دیگه هم داریم که باید مراقبش باشیم.
عادل کنار آنها ایستاده بود.
نگاهش روی النی و گونش ماند.
بعد رو به اوروچ گفت:
ـ مبارکت باشه.
اوروچ سر تکان داد.
ـ ممنون.
عادل چند لحظه مکث کرد.
بعد نگاهش را به گونش داد.
ـ مراقبش باشید.
اوروچ آرام جواب داد:
ـ همیشه.
وقتی اتاق دوباره خلوت شد، اوروچ کنار تخت نشست.
گونش بین آغوش امن النی آرام گرفته بود.
اوروچ چند لحظه به آن دو نگاه کرد.
همسرش.
دخترش.
خانوادهای که روزی حتی تصور داشتنش برایش غیرممکن بود.
دست النی را گرفت.
ـ خستهای؟
النی لبخند زد.
ـ خیلی.
ـ بخواب.
ـ تو؟
اوروچ نگاهش را از گونش گرفت.
ـ من؟
لبخند زد.
ـ من میخوام تا صبح نگاهش کنم.
النی چشمهایش را بست.
ـ میدونستم.
اوروچ آرام خندید.
بعد نگاهش را به گونش دوخت.
ـ گونش...
صدایش آنقدر آرام بود که انگار فقط برای خودش حرف میزد.
ـ نمیدونم وقتی بزرگ شدی این داستان رو میفهمی یا نه...
دست کوچکش را خیلی آرام لمس کرد.
ـ ولی بدون که قبل از اینکه ببینمت، دوستت داشتم.
نگاهش به النی افتاد.
ـ و مامانت...
لبخند زد.
ـ مامانت از مدتها قبل عاشقت بود.
النی چشمهایش را باز کرد.
چند لحظه به اوروچ نگاه کرد.
ـ ما سه نفریم.
اوروچ لبخند زد.
ـ آره.
ـ واقعاً سه نفریم.
اوروچ دست النی را بوسید.
ـ خانوادهی فورتونا و کوچاری...
مکث کرد.
ـ بالاخره به یه چیزی رسیدن که هیچ دشمنی نمیتونه ازشون بگیره.
النی نگاهش کرد.
ـ چی؟
اوروچ به گونش نگاه کرد.
ـ یه زندگی تازه.
و آن شب، در اتاق آرام بیمارستان، سه نفر کنار هم بودند.
النی.
اوروچ.
و گونش کوچولو.
دختری که هنوز نمیدانست آمدنش چطور تمام سالهای تلخ گذشته را به یک خاطره تبدیل خواهد کرد.
دختری که با یک گریهی کوچک آمده بود...
اما برای پدر و مادرش، انگار تمام دنیا را با خودش آورده بود.
اوروچ یک بار دیگر پیشانی النی را بوسید و خیلی آرام زمزمه کرد:
ـ سلام به زندگی جدیدمون، خانم دکتر...
النی لبخند زد.
ـ سلام...
و نگاهش را روی دخترشان نگه داشت.
گونش آمده بود.
و از آن لحظه، دیگر هیچچیز مثل قبل نبود.
ادامه دارد...
✨ نظرتون درباره این پارت؟ حدساتون رو ناشناس بفرستین: [https://t.me/daraghosh_razhabot]
در نگاهش هم ترس بود، هم خستگی و هم چیزی شبیه ناباوری.
اوروچ دستش را گرفت.
ـ آمادهای؟
النی خیلی آرام سر تکان داد.
ـ میترسم.
ـ منم.
ـ پس چرا اینقدر آرومی؟
اوروچ لبخند کوچکی زد.
ـ چون اگه منم بترسم و نشون بدم، تو دیگه کی رو دعوا کنی؟
النی با همان حال خسته خندید.
ـ احمق.
ـ فقط تو اجازه داری بهم بگی.
بعد آرامتر گفت:
ـ النی... به من اعتماد کن.
النی نگاهش کرد.
ـ دارم.
زمان گذشت.
النی را به اتاق زایمان منتقل کرده بودند.
پزشک و پرستارها آماده بودند و اوروچ کنار النی مانده بود.
النی چشمهایش را بسته بود و سعی میکرد آرام بماند.
گاهی دست اوروچ را محکم میگرفت.
هر بار، اوروچ اجازه میداد تمام فشار دستش را تحمل کند.
حتی یک بار هم دستش را عقب نکشید.
ـ من اینجام.
النی با صدای خسته گفت:
ـ میدونم.
ـ فقط نفس بکش.
ـ دارم سعی میکنم.
ـ عجله نکن.
اوروچ خم شد و نزدیک گوشش گفت:
ـ تو از پسش برمیای.
النی چشمهایش را باز کرد.
ـ اگه نتونستم؟
ـ میتونی.
ـ از کجا میدونی؟
اوروچ برای چند ثانیه نگاهش کرد.
ـ چون تو النی فورتونا هستی.
لبخند خیلی کوچکی زد.
ـ زنی که از خیلی چیزهایی که میتونست نابودش کنه، عبور کرده.
دستش را بوسید.
ـ این یکی رو هم با هم پشت سر میذاریم.
چشمهای النی خیس شد.
ـ با هم.
ـ با هم.
چند دقیقهی بعد برای اوروچ مثل چند ساعت گذشت.
هر لحظه که میگذشت، صدای قلب خودش را بیشتر حس میکرد.
النی خسته بود، اما همچنان تلاش میکرد.
اوروچ مدام اسمش را آرام صدا میزد.
ـ النی...
ـ هوم؟
ـ من اینجام.
ـ میدونم.
ـ به من نگاه کن.
النی نگاهش کرد.
اوروچ لبخند زد.
ـ فقط همین.
النی چشمهایش را بست.
و لحظاتی بعد...
صدای گریهی کوچکی در اتاق پیچید.
اوروچ برای چند ثانیه کاملاً بیحرکت ماند.
انگار ذهنش نمیتوانست چیزی را که گوشهایش شنیده بودند، باور کند.
صدای گریه دوباره بلند شد.
این بار واضحتر.
چشمهای النی پر از اشک شد.
لبهایش به زحمت حرکت کردند.
ـ گونش...
اوروچ سرش را پایین انداخت.
چشمهایش خیس شده بود.
تمام آن ماهها...
تمام شبهایی که دربارهی دخترشان حرف زده بودند...
تمام لباسهای کوچکی که خریده بودند...
اتاق سفید و آرامی که با وسواس آماده کرده بودند...
و آن شبی که اسمش را انتخاب کرده بودند...
همه در یک لحظه جلوی چشمش آمد.
دخترشان واقعاً آمده بود.
پزشک با لبخند گفت:
ـ مبارکه. گونش کوچولوتون به دنیا اومد.
اوروچ نفسش را حبس کرد.
بعد لبخند زد.
لبخندی که از ته قلبش بود.
ـ گونش...
دست النی را محکمتر گرفت.
ـ شنیدی؟
اشک از گوشهی چشم النی پایین آمد.
ـ آره.
اوروچ خم شد و پیشانیاش را بوسید.
ـ تو فوقالعاده بودی.
النی با صدای خسته گفت:
ـ فقط میخوام ببینمش.
ـ میبینیش.
لحظاتی بعد، گونش را برای اولین دیدار نزد النی آوردند.
النی وقتی برای اولین بار دخترش را دید، چند ثانیه فقط نگاه کرد.
هیچ حرفی نزد.
فقط نگاه کرد.
چشمهایش پر از اشک بود.
انگار تمام دنیا در همان لحظه کوچک خلاصه شده بود.
آرام زمزمه کرد:
ـ سلام...
صدایش لرزید.
ـ گونش کوچولوی من...
اوروچ کنار تخت ایستاده بود.
نگاهش روی دخترش مانده بود.
برای اولین بار در زندگیاش، چیزی داشت که نمیتوانست برایش کلمه پیدا کند.
فقط جلو رفت.
دست کوچکش را با احتیاط لمس کرد.
چشمهایش دوباره پر شد.
ـ سلام دختر کوچولوی بابا...
گونش آرام بود.
اوروچ لبخند زد.
ـ بالاخره دیدمت.
النی به اوروچ نگاه کرد.
ـ خوشگله...
اوروچ با چشمهای خیس خندید.
ـ خیلی.
ـ شبیه کیه؟
اوروچ بدون لحظهای فکر گفت:
ـ تو.
النی لبخند زد.
ـ دروغ نگو.
ـ جدی میگم.
بعد دوباره به گونش نگاه کرد.
ـ ولی امیدوارم اخلاقش شبیه تو نباشه.
النی با خستگی ابرو بالا انداخت.
ـ اوروچ!
اوروچ خندید.
ـ شوخی کردم.
خم شد و پیشانی النی را بوسید.
ـ همهی دنیای من شدید.
بیرون اتاق، خانواده هنوز منتظر بودند.
همه میدانستند بچه دختر است.
از روز جشن تعیین جنسیت، همه اسمش را میدانستند و برای دیدنش لحظهشماری میکردند.
اما هیچکدام نمیدانستند این انتظار دقیقاً چه زمانی تمام میشود.
تا اینکه در باز شد.
پزشک بیرون آمد.
همه همزمان به سمتش برگشتند.
ـ حال النی چطوره؟
ـ خوبه.
اسمه نفس راحتی کشید.
ـ گونش؟
پزشک لبخند زد.
ـ دختر کوچولوتون سالمه.
چشمهای اسمه فوراً پر از اشک شد.
شیرین دستش را روی قلبش گذاشت.
ـ خدا رو شکر...
ایسو تقریباً از خوشحالی میخواست در راهرو بدود.
ـ گونش اومد!
فاتیح خندید.
ـ آرومتر.
ـ من نه ماهه منتظرم عمو بشم!
ـ تو از وقتی فهمیدی دختره، هر روز گفتی عمو شدم.
ایسو با غرور گفت:
ـ ولی الان رسمی شد!
همه خندیدند.
عادل آرام ایستاده بود.
چشمهایش خیس شده بود، اما سعی میکرد احساسش را پنهان کند.
#part 348《در آغوش رازها》 «گاهی یک زندگی، با یک گریهی کوچک شروع میشود...» صبح هنوز کامل روشن نشده بود. بیرون از پنجرهی اتاق، آسمان رنگی میان آبی تیره و خاکستری داشت و چراغهای شهر هنوز روشن بودند. بیمارستان در سکوتی عجیب فرو رفته بود؛ سکوتی که فقط گاهی با صدای قدمهای پرستاری در راهرو یا صدای آرام دستگاهها شکسته میشد. اما برای النی و اوروچ، آن چند ساعت اصلاً شبیه یک صبح معمولی نبود. هر دقیقهای که میگذشت، آنها را به لحظهای نزدیکتر میکرد که ماهها برایش آماده شده بودند. گونش. دختر کوچولویی که هنوز صورتش را ندیده بودند. دختری که اسمش را بارها و بارها تکرار کرده بودند. دختری که حتی قبل از آمدنش، اتاقی مخصوص خودش داشت و گوشهوکنار خانهشان پر شده بود از وسایل کوچکی که قرار بود روزی متعلق به او باشند. النی روی تخت دراز کشیده بود و خستگی در چهرهاش کاملاً پیدا بود. چشمهایش را برای چند لحظه بست و نفس عمیقی کشید. اوروچ همان نزدیکی نشسته بود. تمام این مدت سعی کرده بود خودش را آرام نشان بدهد، اما واقعیت این بود که قلبش از چند ساعت قبل بیقرارتر از همیشه میزد. دست النی هنوز در دستش بود. النی چشمهایش را باز کرد و به او نگاه کرد. ـ هنوز اینجایی؟ اوروچ با تعجب نگاهش کرد. ـ کجا باید باشم؟ النی لبخند کمرنگی زد. ـ نمیدونم... فکر کردم شاید خسته شده باشی. اوروچ دستش را آرام فشرد. ـ من؟ بعد سرش را کمی جلو آورد. ـ تو داری سختترین قسمت این چند ماه رو پشت سر میذاری و من قرار نیست حتی یک لحظه کنارت باشم؟ النی چیزی نگفت. فقط نگاهش کرد. همان نگاه برای اوروچ کافی بود. خم شد و پیشانیاش را بوسید. ـ فقط به من نگاه کن. ـ چرا؟ ـ چون هر وقت ترسیدی، میخوام اولین چیزی که میبینی من باشم. چشمهای النی برای لحظهای خیس شد. ـ اوروچ... ـ جانم؟ ـ من واقعاً میترسم. این بار اوروچ لبخند نزد. نگاهش جدی و پر از احساس شد. ـ میدونم. ـ نه... فکر کنم نمیفهمی. ـ شاید نه. چند لحظه سکوت کرد. ـ ولی لازم نیست بفهمم تا کنارت باشم. النی نگاهش را پایین انداخت. اوروچ انگشتهایش را میان انگشتهای او قفل کرد. ـ میترسی، بترس. خستهای، باش. هرچی هست... لازم نیست جلوی من قوی باشی. لبهای النی لرزید. ـ اگه نتونم؟ اوروچ بدون مکث جواب داد: ـ من به جات قوی میمونم. اشک آرامی از گوشهی چشم النی پایین آمد. ـ تو همیشه اینقدر مطمئنی؟ اوروچ نفس کوتاهی کشید. ـ نه. لبخند تلخی زد. ـ راستش از وقتی فهمیدم قراره پدر بشم، تقریباً از هیچچیزی مطمئن نیستم. النی با خستگی خندید. ـ بالاخره اعتراف کردی. ـ آره. دستش را بالا آورد و آرام روی موهای النی کشید. ـ ولی دربارهی یه چیز مطمئنم. ـ چی؟ ـ اینکه هیچجا نمیرم. ساعتها گذشته بود. هر بار که النی خسته میشد، اوروچ همانجا میماند. گاهی برایش آب میآورد. گاهی بالش را مرتب میکرد. گاهی فقط دستش را میگرفت و اجازه میداد سکوت بینشان حرف بزند. اما هرچه زمان میگذشت، نگرانی در چهرهی النی بیشتر میشد. یک بار با صدای آرام گفت: ـ اوروچ... ـ هوم؟ ـ میتونی یه چیزی برام بگی؟ ـ هرچی بخوای. النی چند لحظه فکر کرد. ـ از روزی که گونش میاد بگو. اوروچ لبخند زد. ـ الان؟ ـ آره. ـ خب... چند ثانیه سکوت کرد. ـ صبح از خواب بیدار میشیم. تو احتمالاً قبل از من بیداری. النی با خستگی گفت: ـ چرا احتمالاً؟ ـ چون من از اون باباهایی میشم که با کوچکترین صدایی از خواب میپرن. النی لبخند زد. ـ ادامه بده. ـ بعد گونش گریه میکنه... اوروچ مکث کرد. برای اولین بار در تمام آن شب، چشمهایش برق زد. ـ من میرم بغلش میکنم. النی آرام گفت: ـ و من؟ اوروچ نگاهش کرد. ـ تو همونجا میشینی و نگاهش میکنی. ـ فقط نگاه کنم؟ ـ نه. لبخندش عمیقتر شد. ـ میدونم بعدش میگی بده من. النی خندید. ـ دقیقاً. ـ و من نمیدم. النی ابرو بالا انداخت. ـ چی؟ ـ چون میخوام چند دقیقه فقط خودم بغلش کنم. ـ اوروچ! خندهی آرامی بینشان پیچید. برای چند لحظه، ترس از اتاق دور شد. اما بعد دوباره حال النی تغییر کرد. لبخند از صورتش محو شد. اوروچ فوراً متوجه شد. ـ النی؟ النی دستش را محکمتر گرفت. ـ من... صدایش لرزید. اوروچ نزدیکتر شد. ـ اینجام. النی چشمهایش را بست. ـ خیلی خستهام. اوروچ چیزی نگفت. فقط پیشانیاش را بوسید. ـ دیگه خیلی نمونده. کمی بعد، پزشک دوباره شرایط النی را بررسی کرد. این بار لحنش نشان میداد که لحظهی اصلی دیگر چندان دور نیست. ـ النی، همهچیز خوب پیش میره. باید آماده بشیم. اوروچ سرش را بلند کرد. قلبش تندتر زد. النی فقط یک سؤال پرسید: ـ دیگه چقدر مونده؟ پزشک با آرامش جواب داد: ـ خیلی نزدیکیم. همین دو کلمه کافی بود. اوروچ نفس عمیقی کشید. النی به او نگاه کرد.
اوروچ دستش را گرفت.
«پس با هم میترسیم.»
ساعتها گذشت.
هر بار که النی خسته میشد، اوروچ کنارش میماند.
برای او آب میآورد.
کمکش میکرد موقع تغییر وضعیت راحتتر باشد.
اگر خودش میخواست دستش را میگرفت.
اگر سکوت میخواست، حرف نمیزد.
گاهی فقط کنار تخت مینشست و نگاهش میکرد.
تا اینکه یک بار النی آرام گفت:
«اوروچ...»
«بله؟»
«فکر کنم دیگه خیلی نزدیکه.»
اوروچ دستش را گرفت.
این بار هیچ شوخیای نکرد.
فقط گفت:
«من اینجام.»
النی چشمهایش را بست.
«میدونم.»
صبح نزدیک بود.
نور کمرنگی از پنجرهی بیمارستان وارد اتاق میشد.
اوروچ هنوز همانجا بود.
خسته.
بیخواب.
اما حتی برای لحظهای هم حاضر نبود از کنار النی دور شود.
نگاهش روی صورت او ماند.
بعد آرام گفت:
«چند ماه پیش فقط اسمشو انتخاب کردیم.»
النی نگاهش کرد.
اوروچ لبخند زد.
«حالا چند ساعت دیگه شاید بتونم بغلش کنم.»
النی با خستگی لبخند زد.
«اگه گریه کنه چی؟»
اوروچ گفت:
«بغلش میکنم.»
«اگه نخوابه؟»
«باز بغلش میکنم.»
النی خندید.
«اگه فقط تو رو بخواد؟»
اوروچ با افتخار گفت:
«اونوقت دیگه هیچکس حق نداره چیزی بگه.»
النی آرام سرش را تکان داد.
«پدر شدی هنوز، ولی از الان داری لوسش میکنی.»
اوروچ لبخند زد.
«تقصیر خودشه.»
دست النی را بوسید.
«هنوز ندیدمش، ولی دلم براش تنگ شده.»
لحظاتی بعد، پزشک و پرستار دوباره وارد اتاق شدند.
شرایط النی را بررسی کردند.
بعد پزشک گفت:
«خب... کمکم باید آماده بشیم.»
اوروچ نفس عمیقی کشید.
النی دستش را محکمتر گرفت.
نگاهشان برای چند ثانیه در هم گره خورد.
دیگر خبری از مهمانی و بادکنکهای صورتی نبود.
نه از دفترچهی اسمها.
نه از اتاقی که ماهها برایش آماده کرده بودند.
حالا فقط یک چیز مهم بود.
دیدن گونش.
دختری که ماهها پیش فقط یک خبر بود.
بعد تبدیل شد به یک اسم.
بعد به حرکات کوچکی زیر دست پدر و مادرش.
و حالا...
فقط چند قدم با اولین آغوششان فاصله داشت.
اوروچ خم شد و پیشانی النی را آرام بوسید.
«آمادهای؟»
النی با وجود خستگی لبخند زد.
«با تو؟ آره.»
اوروچ دستش را محکم گرفت.
و درست همان لحظه...
آنها فهمیدند دیگر بازگشتی به روزهای قبل وجود ندارد.
چند ساعت دیگر...
خانهی فورتونا برای همیشه سهنفره میشد.
ادامه دارد...
✨ نظرتون درباره این پارت؟ حدساتون رو ناشناس بفرستین: [https://t.me/daraghosh_razhabot]
#part 347《در آغوش رازها》 «وقتی انتظار، ناگهان تمام میشود» آن شب برخلاف شبهای قبل، خانه کاملاً آرام بود. چراغهای سالن خاموش شده بودند و فقط نور کمرنگی از راهرو به اتاق میرسید. کیف بیمارستان از چند روز قبل کنار در آماده بود. اتاق گونش مرتب و تمیز مانده بود. لباسهای کوچک او داخل کمد قرار داشتند. و روی دیوار، همان قاب ساده با اسمش هنوز میدرخشید: Güneş النی روی تخت دراز کشیده بود. اوروچ کنار پنجره ایستاده بود و مشغول چک کردن چند پیام کاری بود. چند دقیقهای سکوت گذشت. تا اینکه النی آرام صدایش زد. «اوروچ...» اوروچ همان لحظه گوشی را پایین آورد. «جانم؟» النی چند ثانیه چیزی نگفت. بعد آرام نشست. «فکر کنم دوباره شروع شد.» اوروچ نزدیک آمد. «همون فشاره؟» النی سر تکان داد. «آره.» این بار اما حالت صورتش کمی متفاوت بود. اوروچ کنار تخت نشست. «درد داره؟» «یه کم.» اوروچ به ساعت نگاه کرد. «بذار زمانش رو بگیریم.» النی با وجود ناراحتی لبخند کوچکی زد. «تو واقعاً برای همهچیز برنامه داری.» «برای این یکی نه.» اوروچ دستش را گرفت. «فقط میخوام مطمئن شم همهچیز خوبه.» چند دقیقه گذشت. درد دوباره برگشت. این بار واضحتر. النی چشمهایش را بست و نفس عمیقی کشید. اوروچ دستش را رها نکرد. وقتی درد تمام شد، النی آرام گفت: «این یکی بیشتر بود.» اوروچ سر تکان داد. «باشه.» سعی کرد صدایش آرام بماند. «با پزشک تماس میگیریم.» النی موافقت کرد. تماس برقرار شد و اوروچ شرایط را توضیح داد. بعد از پایان تماس، نگاهش به النی برگشت. «گفت اگر دردها منظمتر شدن، بهتره بریم بیمارستان.» النی چند لحظه ساکت ماند. «فکر کنم دارن منظم میشن.» اوروچ فوراً از جا بلند شد. اما این بار وحشت نکرد. کیف را برداشت. مدارک را بررسی کرد. گوشی را برداشت. بعد برگشت سمت النی. «آمادهای؟» النی با یک لبخند خسته گفت: «از چند هفته پیش.» ساعت نزدیک نیمهشب اوروچ درحالیکه کفشهایش را میپوشید، چند بار به سمت النی برگشت. «چیزی لازم نداری؟» النی گفت: «نه.» «آب؟» «نه.» «لباس—» «اوروچ.» اوروچ ساکت شد. النی لبخند زد. «فقط بیا کنارم.» اوروچ جلو آمد. دستش را گرفت. «باشه.» چند لحظه همانطور کنار هم ماندند. بعد اوروچ آرام گفت: «گونش واقعاً داره میاد.» النی نگاهش کرد. این بار هر دو فهمیدند که دیگر فقط یک احتمال نیست. وقت نزدیک شده بود. وقتی از خانه بیرون رفتند، هوا خنک بود. حیاط ساکت. چراغهای بیرون روشن. النی آرام قدم برداشت. اوروچ کنارش بود. هر چند قدم یکبار نگاهش میکرد. «خوبی؟» النی گفت: «آره.» چند قدم دیگر رفتند. درد دیگری آمد. النی ایستاد. اوروچ هم ایستاد. «همینجا بمون.» دستش را گرفت. «نفس بکش.» النی چشمهایش را بست و آرام نفس کشید. وقتی درد تمام شد، گفت: «بریم.» اوروچ سر تکان داد. «بریم.» داخل ماشین، کیف بیمارستان در صندلی عقب بود. اوروچ پشت فرمان نشست. النی کمربندش را بست. ماشین حرکت کرد. چند دقیقه اول سکوت بود. بعد النی به پنجره نگاه کرد. خیابانهای آشنا آرامآرام پشت سرشان میماندند. او دستش را روی شکمش گذاشت. «اوروچ.» «جانم؟» «فکر کنم واقعاً ترسیدم.» اوروچ برای چند ثانیه سکوت کرد. بعد آرام گفت: «منم.» النی به او نگاه کرد. انتظار نداشت این را بشنود. اوروچ ادامه داد: «ولی از چیزی که فکر میکنی کمتر.» لبخند کوچکی زد. «چون میدونم تو قویای.» النی دستش را روی دست او گذاشت. «تو هم کنارمی.» «همیشه.» نزدیک بیمارستان، دردها بیشتر شدند. النی دیگر کمتر حرف میزد. هر بار که درد میآمد، چشمهایش را میبست و روی تنفسش تمرکز میکرد. اوروچ سعی میکرد سرعتش را کنترل کند. نه آنقدر آرام که دیر برسند. نه آنقدر سریع که النی اذیت شود. وقتی بالاخره جلوی بیمارستان توقف کردند، اوروچ سریع پیاده شد. در سمت النی را باز کرد. «آروم.» النی دستش را گرفت. با کمک او پیاده شد. وارد ساختمان شدند. پرسنل بیمارستان وقتی متوجه شدند وقت زایمان نزدیک شده، آنها را راهنمایی کردند. اوروچ تمام مدت کنار النی بود. نه جلوتر میرفت. نه عقب میماند. دستش را گرفته بود. النی هر بار به او نگاه میکرد، همان نگاه آشنا را میدید. نگاهی که این بار نگرانی در آن بود. اما پشت آن نگرانی... اعتماد هم بود. بعد از بررسی اولیه، پزشک گفت: «به نظر میرسه روند زایمان شروع شده. فعلاً باید تحت نظر باشید.» اوروچ سر تکان داد. النی نفسش را آرام بیرون داد. «پس... واقعاً وقتشه.» پزشک لبخند زد. «به نظر میاد گونش تصمیمش رو گرفته.» اوروچ برای اولین بار در آن شب خندید. «بالاخره.» النی نگاهش کرد. «خوشحالی؟» اوروچ نزدیکش شد. «خیلی.» بعد آرام گفت: «ولی یه کم هم میترسم.» النی لبخند خستهای زد. «منم.»
Repost from 𝖮𝗋𝖤𝗅 𝖧𝗈𝗆𝖾☀🏡
اونی که دلت نمیومد سردش بشه...
دوست داشتید تو اینستا هم ببینید 🤍
https://www.instagram.com/reel/DfAO_RwO106/?srtk=MWp5OHc4YzNzejhpdg==
Repost from |🌊nasıp🦢|
انگار ایسو بچه ی اولِ اروچ بود :)همیشه بیشتر از خودش به فکر اون بود و مراقبش بود ایسو فورتونا تازه داره یتیم شدن و تجربه میکنه چون داداشش براش پدری میکرد 😭🙃❤️🩹 خیلی نبود پدرش و حس نکرده بود از بچگی...
