نوراَختر
Open in Telegram
𓈒ْevery dream searches for a light to become.࿐𓈒ْ 𓈒ْ⊹ @LightonBlossombot 𓈒ْ
Show moreThe country is not specifiedThe category is not specified
504
Subscribers
No data24 hours
No data7 days
No data30 days
Posts Archive
504
⊹گاهی فکر میکنم درونم به بیشهای میماند که بهار، سالهاست نشانیاش را گم کرده است. باد از میان شاخههای خشک عبور میکند، اما هیچ برگی برای رقصیدن باقی نمانده. سکوت، آهسته در رگهای خاک جاریست و ریشههایم، جایی در اعماق تاریکی، میان سنگها و خاطرهها گرفتار ماندهاند.
آنقدر در تاریکی ایستادهام که گاهی از خودم میپرسم اگر روزی نور از راه برسد، آیا هنوز چیزی در من مانده که بتواند به سویش قد بکشد؟ نکند زمستان، نام حقیقی من باشد و بهار، فقط رؤیایی که هرگز برایم اتفاق نمیافتد؛ اما هر بار که این فکر در من ریشه میدواند، صدایی بسیار دور، آرامتر از وزش باد و کمرنگتر از نخستین پرتو صبح، در گوش خاک زمزمه میکند:
«ریشهها همیشه در تاریکی زندگی میکنند؛ تاریکی، پایان آنها نیست، خانهی نخستینشان است.»
شاید من هنوز شکوفه نباشم. شاید هنوز حتی جوانه هم نباشم. شاید تمام آنچه از من دیده میشود، زمینی خاموش باشد که هیچ نشانی از زندگی بر چهرهاش نیست. اما مگر بذر، پیش از شکافتن خاک، از بیرون زنده به نظر میرسد؟
شاید امید، همیشه به شکل نور از آسمان نمیآید. گاهی در سکوتِ ریشهای پنهان است که با تمام خستگیاش، هنوز دست از در آغوش گرفتن خاک برنداشته است.
و اگر روزی از من بپرسند چگونه دوباره سبز شدی، خواهم گفت:
من یکشبه سبز نشدم؛
سالها در تاریکی، بیآنکه کسی باور کند، آهسته ریشه دواندم.
بهار، ناگهان از راه نرسید؛
فقط یک روز، خاک دیگر نتوانست جوانهای را که تمام این مدت در آغوش گرفته بود، پنهان کند.
و آن روز خواهیم فهمید...
دوباره سبز شدن، معجزهی نور نبود؛
پاداشِ ریشههایی بود که حتی در عمیقترین تاریکی، از زندگی دست نکشیدند.
504
و آن روز خواهیم فهمید...
دوباره سبز شدن، معجزهی نور نبود؛
پاداشِ ریشههایی بود که حتی در عمیقترین تاریکی، از زندگی دست نکشیدند.
504
⊹امیدوارم رنجت به پایان رسد؛ که زندگی با تو چهها که نکرد و تو باز هم جوانه زدی.
هر بار که گمان میرفت باد آخرین برگت را خواهد برد، ریشههایت آرامتر و عمیقتر در آغوش زمین فرو رفتند.
تو از جنس کسانی نیستی که با تاریکی خاموش شوند؛ تو از همان دانههایی هستی که نور را از دلِ خاک به یاد میآورند.
امیدوارم روزی برسد که دیگر برای شکفتن، رنج نکشی؛
که نور،
این بار، بیواسطه بر شانههایت بنشیند و زندگی،برای نخستین بار، با مهربانی نامت را صدا بزند.
