en
Feedback
•مـُکـتَـشِـفـــ•

•مـُکـتَـشِـفـــ•

Open in Telegram

°| ﷽ |° خودتو بساز، کاری به بقیه نداشته باش اینجا اتاق امن منه،شلخته ولی منظم...

Show more
The country is not specifiedThe category is not specified
1 133
Subscribers
-7024 hours
-3957 days
-1 33130 days
Posts Archive
هیچ‌کس نمیداند که تو برای لبخند واقعی امروزت، چه روزهایی را بسیار گریه کرده‌ای.
@moktashef133

من همین الان فهمیدم این موضوع رو😐 اتفاقا می‌گفتم چقد با برادر شوهرش راحته ها.

به آیدی زیر پیام‌بدید @moktashef1330 🔥🔥

اینایی که به ترامپ میگن عمو منو یاد سوباسا میندازن ، به دوست پسر مامانش می‌گفت عمو☺️😂

سلام و درود🌱 ادمین نیاز دارم ویژه حقوقم بهش میدم🔥

اونایی که میان بازی ۱۰دقیقه دیگه شروعِ @khahar_shin

حتی با اینکه مخالفید ولی ممنون که نادیده نگرفتیدم🥹🎀❤️

باریکلا همیشه اینجوری ری‌اکت بدید✨❤️ حالا بگید ببینم پایه اید بازی کنیم ؟

هوا گرمه خورشیدم بی رحمه شمام که ری‌اکت نمی‌دید اَه این زندگی به چه دردی میخوره پس؟

فرقِ ما با شما همین بس که عموی شما ترامپِ عموی ما حضرت ابوالفضل 🙂‍↔️❤️‍🔥
@moktashef133

حبیبی یا نبی🥹✨
@moktashef133

#کلام‌مولا امیر المومنین( علیه السلام) : هر کس مردم را امتحان کرد، تنهایی را برگزید .
نهج‌البلاغه، غرر الحکم ۷۶۴۶

عیدکم مبروک🌙✌🏻

៸៸  ִֶָ៸៸ ּ ۪ ★ ִ ៸៸  ִֶָ៸៸ ּ ۪ ★ ִ ៸៸  ִֶָ៸៸ ּ ۪ ★ ִ ៸៸  ִֶָ៸៸ ּ ۪ ★ ִ ‹.مبتلای‌عشق🫠٬💙.› #پارت_سوم +آخه الان که زوده خانم، اگه آقا بفهمه .. _نگران نباش،من دارم بهت میگم برو لبخند خجولی زد و گفت: باشه دستتون دردنکنه فقط دیگه خودتون مواظب غذا باشید نسوزه یه وقت با لبخند گفتم: نه حواسم هست خیالت راحتت ناهید خانم سرشو تکون داد، ازم خداحافظی کرد و از آشپزخونه بیرون رفت روی میز ناهارخوری نشسته بودمو توی افکار خودم غرق بودم به چی فکر میکردم ؟ خب معلومه اون سریال ترکی جدیده که تازه شروع کردم دیگه البته که میدونستم تهش چی میشه دختره عاشق اون پسره میشه بعد پسره سقط میشه .. اه اه از این مدل داستای مزخرف سیما با دیدن من روی میز ناهارخوری یه جیغ بنفش کشید ای لال از دنیا بری،صلوات +تو اونجا چکار میکنیی؟از روی میز بیا پایین _به خاطر این جیغ زدی الان ، سیما جون؟ +گمشو پایین ببینم یه نگاه به میز ناهار خوری که هدیه ی مامان جونش بود، انداختم پس به خاطر این داشت اینجوری حرص میخورد _آخی اصلا حواسم نبود این تنها چیزیه که باخودت توی این خونه اوردی سیما انگشتش رو به نشونه ی تهدید به طرفم گرفت +ببین پناه،حواست باشه داری با من چطوری حرف میزنی آروم روی میز عزیزش بلند شدم سیما یه نگاه به میز کرد و یه نگاه به من +چکار داری میکنی؟ و دیوونه بازیامو شروع کردم و مثل یه میمونی که از باغ وحش فرار کرده،روی میز حرکات موزون انجام دادم +این کارا چیه روانی،بیا پایین بهت میگم بابا که اومد سرجام خشک شدم سیما هم خودشو زد به موش مردگی و همه چی طبق معمول افتاد گردن من بدبخت،هی روزگارر از روی میز اومدم پایین که بابا حسابی از خجالتم دراومد سیما که دلش خنک شده بود، مدام لبخند مکش مرگ ما تحویلم میداد عیب نداره بعدا به حسابت میرسیم سلیطه خانوم - این رمان ادامہ دارد ‌.. نویسنده : مریم مرادي✍🏻 ៸៸  ִֶָ៸៸ ּ ۪ ★ ִ ៸៸  ִֶָ៸៸ ּ ۪ ★ ִ ៸៸  ִֶָ៸៸ ּ ۪ ★ ִ ៸៸  ִֶָ៸៸ ּ ۪ ★ ִ

به وقت رمان 📚

تمام عمر خندیدم به این عاشق به آن عاشق چنان عشقی سرم آمد که دیگر من نمیخندم...💔

ما خراب تو بودیم بنا نبود اینطوری خونه خرابمون کنی
@moktashef133

بسم رب سید علی؛