en
Feedback
یـونـانِ بـاسـتـانی

یـونـانِ بـاسـتـانی

Open in Telegram

       ‌‌‌‌‌‌‌ 𝗍𝖺𝗅𝗅𝗄 𝗍𝗈 𝗈𝗐𝗇𝖾𝗋  /  @Tallktbot

Show more
The country is not specifiedThe category is not specified
680
Subscribers
No data24 hours
No data7 days
+46130 days
Posts Archive
◟ヾ⋆ Salute guy Dokyeom 🖲 𖥦 rockstar no. 015

Repost from N/a

Repost from N/a
‌      ready ?? : 🥍 dive in ‌         채령 ’s 7th motto

Repost from rosa ‘s sticks
                 T 리 callin' wha ??        here 's   🍬 #OliviaRodrigo ‘s ver.1 call‌        

Repost from N/a
‌‌ ‌‌ ‌‌ ‌ ‌‌‌𝖳𝗁𝖾 𝖣𝖾𝖺𝖽 𝖡𝗅𝗎𝖾 𝖡𝗎𝗍𝗍𝖾𝗋𝖿𝗅𝗒﹗

Repost from N/a

Repost from N/a
       bin’s diary #‌‌‌41 𑁋 ⛳️ 빈    every page ends with his name

🏯 ‌𝖬𝖮𝖠 𝖲𝗍𝖺𝗍𝗂‌‌𝗈𝗇 #beomgyu

Repost from N/a
Part 1. Part 2 Part3 Part4 Part 5 Part 6 Part7 Part 8 Part 9 Part 10
Part 1. Part 2 Part3 Part4 Part 5 Part 6 Part7 Part 8 Part 9 Part 10

Repost from N/a
+1
‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ 𝙾𝚗𝚎 𝚜𝚘𝚞𝚕 𝚖𝚊𝚢 𝚑𝚊𝚟𝚎 𝚕𝚎𝚏𝚝 𝚝𝚑𝚎 ‌ ‌ ‌ ‌ ‌🍷 𝙱𝚕𝚘𝚘𝚍𝚢 𝙿𝚊𝚛𝚊𝚍𝚒𝚜𝚎 🍷 ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ 𝚋𝚞𝚝 𝚑𝚒𝚜 𝚜𝚑𝚊𝚍𝚘𝚠 𝚜𝚝𝚒𝚕𝚕 𝚕𝚒𝚗𝚐𝚎𝚛𝚜 ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ 𝚒𝚗 𝚝𝚑𝚎 𝚍𝚊𝚛𝚔𝚗𝚎𝚜𝚜. ‌ ‌ ‌ ‌ ‌𝚃𝚑𝚎 𝚙𝚊𝚛𝚊𝚍𝚒𝚜𝚎 𝚜𝚝𝚒𝚕𝚕 ‌𝚛𝚎𝚖𝚎𝚖𝚋𝚎𝚛𝚜 ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ 𝚊𝚕𝚕 𝚜𝚎𝚟𝚎𝚗 ! ! ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌‌ ‌ 𝚋𝚎𝚌𝚊𝚞𝚜𝚎 𝚜𝚘𝚖𝚎 𝚜𝚝𝚘𝚛𝚒𝚎𝚜 𝚠𝚎𝚛𝚎 ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌‌ ‌ ‌ ‌‌ ‌ ‌ 𝚗𝚎𝚟𝚎𝚛 𝚖𝚎𝚊𝚗𝚝 𝚝𝚘 𝚋𝚎 𝚏𝚘𝚛𝚐𝚘𝚝𝚝𝚎𝚗.

Repost from N/a
ㅤ‌‌ ‌ ‌‌‌‌ ‌ ‌ ‌ㅤ‌‌ ‌ ‌‌‌‌ ‌ ‌ ‌ㅤ‌‌ ‌ ‌‌‌‌ ‌ ‌ ‌ㅤ‌‌ ‌ ‌‌‌‌ ‌ ‌ ‌اـو◞ ㅤ‌‌ ‌ ‌‌‌‌ ‌ ‌ ‌
+1
ㅤ‌‌ ‌ ‌‌‌‌ ‌ ‌ ‌ㅤ‌‌ ‌ ‌‌‌‌ ‌ ‌ ‌ㅤ‌‌ ‌ ‌‌‌‌ ‌ ‌ ‌ㅤ‌‌ ‌ ‌‌‌‌ ‌ ‌ ‌اـو◞ ㅤ‌‌ ‌ ‌‌‌‌ ‌ ‌ ‌ㅤ‌‌ ‌ ‌‌‌‌ ‌ ‌ ‌ㅤ‌‌ ‌ ‌‌‌‌ ‌ ‌ ‌ㅤ‌‌ ‌ ‌‌‌‌ ‌ 🧛‍♀ آخـࢪیـن اثࢪ .
به موزهٔ خاطرات سوخته خوش آمدید. اینجا خانهٔ آخرین خاطرات زندگی‌هاست؛ زندگی‌هایی که زمانی زیبا، ارزشمند و بی‌همتا بودند و آدم‌ها نیز گمان می‌کردند که هیچ‌گاه از میان نخواهند رفت. اما گذر تاریخ هیچ‌گاه مهربان نبود. نقاشی‌ها سوختند، مجسمه‌ها شکستند، کتاب‌ها گم شدند و صداهایی که روزی در تالارهای جهان می‌پیچیدند، برای همیشه خاموش شدند. و من سال‌ها میان همین خاطرات قدم می‌زنم و ویترین به ویترین، قاب به قاب، برای هر چیزی که دیگر نیست، داستانی بر جای می‌گذارم. اما امشب می‌خواهم از زیبایی بگویم؛ زیبایی‌ای که هر بار با قدم زدن میان این آثار، به یادش می‌افتم. شاید عجیب باشد، اما گمان می‌کنم داستان‌های مرگ هر یک از این آثار به من آموخت که چگونه قدر چیزهایی را که هنوز دارم بدانم. و من... من هنوز چیزهایی دارم که دنیا از داشتنشان محروم شده. آن پرترهٔ گمشده را به یاد دارید؟ همان که می‌گفتند لئوناردو برای چشمانش ماه‌ها سکوت کرد، برای آن عمقِ عجیب که نمی‌شد در رنگ جای داد... حیف که امروز چیزی جز ردّی از آن باقی نمانده؛ قابش مانده و خاطره‌ای از آن نگاه. هرچند، اگر صادق باشم، من چندان برایش سوگوار نیستم. من زیباترش را در زندگی‌ام دارم. چشمانی که نمی‌دانم چطور می‌شود گفت لبخند می‌زنند؛ مگر اینکه بگویم وقتی نگاهم می‌کند، من هم دیوانه‌وار لبخند می‌زنم. آن‌قدر عمیق و مهربان‌اند که گاهی فکر می‌کنم تمام آنچه نقاشان برای کشیدنشان از دست داده‌اند، من در یک نگاه او پیدا کرده‌ام. و آن لبخند... آه، آن لبخند. جهان قرن‌هاست لبخند مونالیزا را تماشا می‌کند و هنوز نمی‌داند راز آن چیست. چه مضحک... من راز لبخندی را می‌دانم که با یک گوشهٔ کوچک از لب‌هایش، به من یادآوری می‌کند هنوز باید نفس بکشم. صدایش را زیاد نشنیده‌ام، اما مگر می‌شود صدای او گرم نباشد؟ دیوانه‌وار است؛ انگار رهگذری بگوید نوای ادوارد الگار چه دلنشین است و تو، حتی با نشنیدن آن نوا، دلت را بر باد ندهی. حرف زدنش... آه، حرف زدنش را نباید در این موزه آزاد گذاشت. کتاب‌های ارسطو را روزگار از ما گرفت؛ صفحاتی که زمانی ذهن آدم‌ها را زیر و رو می‌کردند و حالا تنها نامی از بسیاری‌شان مانده. اما من اگر قرار باشد دیوانه شوم، ترجیح می‌دهم دیوانهٔ حرف‌های او باشم؛ آن‌قدر که دلم بخواهد تمام جمله‌هایش را جایی پنهان کنم تا هیچ‌کس جز من پیدایشان نکند. و آن گیسوانِ سیاه... سیاه‌تر از آنکه واژهٔ «سیاه» توانایی بیان آن را داشته باشد؛ کوتاه و دلربا، انگار شب را بریده‌اند و گذاشته‌اند درست بالای صورتش. در این موزه چیزهای سیاه بسیاری دیده‌ام؛ جوهرهایی که نامه‌ها را برای قرن‌ها زنده نگه داشتند، رنگ‌هایی که بر بوم نشستند و با گذر زمان از بین رفتند... اما هیچ‌کدام به سیاهی موهای او نمی‌رسند. بگذار یک نفسی تازه کنیم. او یک گربه است! نه، یک گربه... بگذار بگویم یک گربهٔ کوچک، شیرین، لوس و شیرین‌زبان که گاهی آن‌قدر شیطنت می‌کند که خیال می‌کنم اگر یک لحظه چشم از او بردارم، تمام موزه را به هم می‌ریزد. اما عجیب است... همین گربه با آغوشی ساده و آشنا آرام می‌شود. آن‌همه شیطنت، آن‌همه بپر‌بپر، ناگهان خاموش می‌شود و فقط آرام می‌گیرد؛ انگار تمام دنیا برایش همین یک جای امن بوده. و من دیوانهٔ حسودی‌هایش هستم. آه، اگر این موزه ویترینی برای چیزهای کمیاب داشته باشد، من حسودی‌های او را پشت شیشه می‌گذارم و رویش می‌نویسم: «چیزی که دیگر در هیچ کجای جهان نمی‌توان یافت.» و اگر روزی تمام این موزه هم بسوزد... اگر تمام نقاشی‌ها، کتاب‌ها، قصرها، نت‌ها و خاطراتی که اینجا جمع کرده‌ام خاکستر شوند، باز هم شکایتی ندارم. چون تمام عمرم را صرف نگهداری از چیزهایی کردم که دنیا دیگر ندارد؛ و خوشبختی من این است که زیباترینشان را دارم. نه پشت شیشه. نه در قاب. نه در کتابی که روزی ورق‌هایش سوخت. زنده. نزدیک. با همان چشم‌های عمیق، همان لبخند، همان موهای سیاه و همان دلِ گربه‌وارِ کوچکش. اسم این آخرین اثر را هم لازم نیست روی پلاک موزه بنویسم. خودم می‌دانم. مینهو.

Repost from ㅤㅤ sılver boy
Cinema Verité, (1981) 人月
+8
Cinema    Verité       (1981)      人月

انتظار، سکوتی‌ست کشدار میان تپش‌های بی‌قرار دل.

انتظار، پهنه‌ای بی‌کران همچون دریاست؛ اندیشه‌هایم چونان موج، بر هم می‌غلتند و هر دم به ساحل دل هجوم می‌آورند. گاه نسیمِ آرامِ
+4
انتظار، پهنه‌ای بی‌کران همچون دریاست؛ اندیشه‌هایم چونان موج، بر هم می‌غلتند و هر دم به ساحل دل هجوم می‌آورند. گاه نسیمِ آرامِ خیال، بر این آب تیره می‌وزد و همه‌چیز رنگ آرامش می‌گیرد؛ و گاه، طوفانِ بی‌رحمِ هجر، روح را در گردابی بی‌انتها فرو می‌برد. امّا در پسِ این تلاطم، نگاهی جاودانه به افق دوخته‌ام؛ به امید آن‌که روزی از دل دریا برآیی و این
بی‌پایانِ انتظار را به فرجامی روشن بدل سازی.

Repost from N/a

Repost from N/a
2𝖲𝗍    🎙   𝖩𝗄   :   t.me/Dthjvk     [  ‌𝖠𝖬𝖠𝗌  ]   태형   #Jk

Repost from N/a
sticker.webp0.24 KB

Repost from N/a
‌ ‌ : ‌ 𝖼𝗁.𝗉𝗄  //  .𝖼𝗈𝖽𝖾 : <𝟶𝟶𝟽>  ; 🎧                 ‌‌‌‌‌‌‌‌# 𝖻𝗈𝗒   ː   𝗋𝖺𝗇𝖽𝗈𝗆  !!