مرثیه فرمانده.
Open in Telegram
درد فرمانده را به زانو در آورده؛ بشنو فریادهایش را. @Weaponmintbot
Show moreThe country is not specifiedThe category is not specified
320
Subscribers
-524 hours
-507 days
+18530 days
Posts Archive
Repost from ꯱ׁׅ֒ᝯׁhׁׅ֮ᨰׁׅɑׁׅ֮ꪀׁׅ
𝘚𝘰𝘮𝘦 𝘮𝘦𝘭𝘰𝘥𝘪𝘦𝘴 𝘢𝘳𝘦 𝘱𝘭𝘢𝘺𝘦𝘥 𝘰𝘯 𝘵𝘩𝘦 𝘱𝘪𝘢𝘯𝘰. 𝘖𝘵𝘩𝘦𝘳𝘴 𝘢𝘳𝘦 𝘧𝘰𝘶𝘯𝘥 𝘪𝘯 𝘢 𝘱𝘦𝘳𝘴𝘰𝘯. 𝘈𝘯𝘥 𝘴𝘰𝘮𝘦𝘩𝘰𝘸, 𝘯𝘰 𝘮𝘢𝘵𝘵𝘦𝘳 𝘩𝘰𝘸 𝘮𝘶𝘤𝘩 𝘵𝘪𝘮𝘦 𝘱𝘢𝘴𝘴𝘦𝘴, 𝘵𝘩𝘦𝘺 𝘳𝘦𝘮𝘢𝘪𝘯 𝘵𝘩𝘦 𝘰𝘯𝘦 𝘺𝘰𝘶’𝘥 𝘤𝘩𝘰𝘰𝘴𝘦 𝘢𝘨𝘢𝘪𝘯. 𝘌𝘷𝘦𝘳𝘺 𝘴𝘪𝘯𝘨𝘭𝘦 𝘥𝘢𝘺˖ ݁♬⋆.˚𝄞.
Repost from 𝐷𝐴𝑅𝐿𝐼𝑁𝐺 ׅℴ𝒻 ᮫ ׅ𝓉𝒽ℯ ֹ𝐷𝐴𝑅𝐾𝃤
+4
🤩𝑖 𝑠𝑜𝑛𝑜 𝑙𝑢𝑜𝑔ℎ𝑖 𝑑𝑜𝑣𝑒 𝑖𝑙 𝑡𝑒𝑚𝑝𝑜 𝑠𝑒𝑚𝑏𝑟𝑎 𝑖𝑛𝑐ℎ𝑖𝑛𝑎𝑟𝑠𝑖 :
🔠𝑟𝑎 𝑐𝑜𝑙𝑜𝑛𝑛𝑒 𝑑𝑖 𝑚𝑎𝑟𝑚𝑜, 🔠𝑖𝑏𝑟𝑖 𝑖𝑚𝑝𝑜𝑙𝑣𝑒𝑟𝑎𝑡𝑖, 🔠𝑎𝑛𝑑𝑒𝑙𝑒 𝑎𝑐𝑐𝑒𝑠𝑒 𝑒 𝑓𝑖𝑛𝑒𝑠𝑡𝑟𝑒 𝑎𝑝𝑒𝑟𝑡𝑒 𝑠𝑢𝑙 𝑡𝑟𝑎𝑚𝑜𝑛𝑡𝑜 .
🔠𝑙𝑖 𝑐ℎ𝑒 𝑙'𝑒𝑙𝑒𝑔𝑎𝑛𝑧𝑎 𝑑𝑖𝑣𝑒𝑛𝑡𝑎 𝑒𝑡𝑒𝑟𝑛𝑎🪦
Repost from 𝖣︎𝖨︎𝖤︎𝖥𝖠︎𝖫𝖤︎.
تـبعــیدِ نــــور - دیــفــــال؛
خـستگی در او شبـیه احساسـی گذرا نبود ؛ بـه سـرشتش بـدل شده بود . گویـی قـرنها بارِ نامرئـی جهـان را بر دوش ڪشیده بود ؛شـبها را خوب مےشناخت ؛ بـرای او سـرزمینـی بـود که ارواح زخـمهایـش در آن بیـدار میےشدند در تاریـڪی ؛ خاطـرات از گوشـههای فرامـوش شده ذهنـش بیـرون میآمدند و دور قلبـش حلقــه میزدند ؛ خاطـراتی ڪه نه آنقدر زنـده بودنـد ڪه بتـوان دوبـاره لمسشان ڪرد و نـه آن قـدر مـرده ڪه بتـوان از دسـتشان گـریـخـت . هر زخـمی که بر جـانـش نشـسـت ؛ تـنهـا درد نبـود؛ دگـردیسـی بود چیـزی در وجـودش بـا هر رنـج میےمرد و چیـزی تـاریڪ تـر به جــای آن متـولد میےشد . انـدوه، ابتدـا مهـمانـی غـریبـه بـود ڪه گـاهوبیگاه به خـانـه روحـش سـر میزد؛ امـا سـالها بعـد، صـاحبخانـه شد و او را بـه گـوشـهای از وجـود خـودش تبـعیـد ڪرد
Repost from 𝐀𝗅𝗂𝗏𝖾𝗂𝗇𝐒𝗂𝗅𝖾𝗇𝖼𝖾
از دور، غرقِ تماشایت ماندهام؛ آنگونه که پوستِ بیرنگِ دستت، در دستِ دیگری، به اسارتِ گرهی ابدی درآمده است. گمان میکنم کسی قلبم را میانِ انگشتانش آرام آرام میفشارد؛ هر بار که او دستش را بالا میآورد و رشتهای از موهای ابریشمیات را با نوازشی کوتاه، پشتِ گوشَت پنهان میکند. لرزه بر جانم مینشیند، وقتی آن گونه به او مینگری که روزی به من مینگریستی؛ با همان چشمانی که انگار مرا میپرستیدند، اما اکنون محرابِ پرستشت، خدای دیگری را در آغوش گرفته است. لبخندت،برای او روشنتر میشکفد؛ گویی آفتاب، خانهاش را در نگاهِ او یافته است. حسادت؟ چگونه انکارش کنم؟ آری… حسادت میکنم؛ زیرا معشوقِ من، عاشقانههایش را با دیگری مینویسد. حسادت میکنم که دیگر سهمی از گرمای پوستت ندارم، در حالی که تمامِ وجودت، در پناهِ آغوشِ دیگری آرام گرفته است. قرار بود اشکهایت، که از الماس نیز گرانبهاتر بودند، تنها از شوق، بر شانه های من فرو بریزند؛ نه از رنجِ رها شدن به دستِ کسی که قدرِ قلبت را نمیداند. او نتوانست محافظ روحِ من باشد؛ از همان روحی که جانم به هر نفسِ او بند بود. جانِ من دیگر آن تبسمِ درخشان را بر لب ندارد. با او چه کردی که روشنترین لبخندش را با تاریکیِ اندوه معاوضه کرد؟ ای کاش میتوانستم دستم را به سوی موگهام دراز کنم؛ همان گلِ ظریفی که جهان برای لمسِ لطافتش، اندکی خشن است، و او را از چنگالِ تمامِ پلیدیها برهانم. اگر تنها یک بار از من میخواستی، برایت هیگانبانا میشدم؛ گلی که تقدیرش، شکفتن در آغوشِ جدایی و سوختن در تمنای وصال است. اما تو؟...تو او را برگزیدی.و قلبم را، بیآن که حتی واپسین تپشش را بشنوی، زیرِ چکمههای سیاهت له کردی و مرا، میانِ ویرانههای جنونم، برای همیشه تنها گذاشتی.
