کافه مستاجر پلاک ۱۲
Open in Telegram
سلام. حامد هستم. عکاس و ادیتورم. قصه مینویسم؛ گاهی با کلمه، گاهی با عکس، گاهی با موسیقی. به دنیاهای خیالی، فیلمها، شبهای طولانی علاقه دارم. اینجا ردپای نوشتهها، پلیلیستها، و هر چیزی رو پیدا میکنی که شاید کمک کنه چند دقیقه از این دنیا فاصله بگیری.
Show moreThe country is not specifiedThe category is not specified
2 322
Subscribers
+1924 hours
+757 days
+24030 days
Posts Archive
2 318
اینکه هر سال فکر میکنی خب از این به بعد دیگه اوضاع درست میشه و هر دفعه نه تنها چیزی درست میشه و فقط همه چی بدتر میشه واقعا نامردیه.
2 318
یه جوری ذهنم درگیره و فکرم بهم ریخته انگار تمامِ درگیریهای ذهنی و پیچیده بودنِ شرایط قبل از این سوتفاهم بود.
2 318
به این شُلمغز میگم بعد از کارت بیا دنبالم بریم کافه، میگه باشه. بعد از کارش رفته کافه پرسیده حامد کجاست؟ بهش گفتن نیومده. زنگ زده به من میگه تو گفتی بعد از کارم بیام دنبالت بریم کافه یا بیام کافه دنبالت بریم خونه؟ ده آخه...
2 318
بعضی وقتا حس میکنی نیاز به حرف زدن داری، سعی میکنی بنویسی و از احساسات بگی ولی هرچقدر تلاش میکنی کلمات یاری نمیکنن و نمیدونی چطوری از چیزی که درونت میگذره حرف بزنی و در نهایت تسلیم، و ساکت میشی. فقط خواستم بگم تقصیرِ تو نیست، ماهایی که مینویسم هم زیاد این احساس بهمون دست میده و طبیعیه. کاملاً طبیعیه. (سرش را به میز میکوبد)
2 318
ولی شرایط فقط یک بازیه، برای کسی که یه چیزی رو بخواد، هیچ چیزی جلودارش نیست. نه… قبول ندارم. مدتیه که هم دارم توی اینستاگرام همچین چیزی رو میبینم هم… هیچی، ولش کن، فقط میخوام بگم که قبول ندارم. برای مثال، من اگه بخوام خونه یا ماشین بخرم، ولی پولش رو نداشته باشم، یعنی شرایطش رو ندارم، چطوریه که هیچی جلودارم نیست؟ مثلاً نهایتاً تا جون دارم باید سگدو بزنم و کار کنم و پول جمع کنم دیگه؟ اونم توی همچین کشوری که پول جمع کردن تبدیل به یه کارِ تقریباً غیرممکن شده. اگه یه نفر رو دوست داشته باشم ولی زندگیم بلاتکلیف باشه، اون آدم حاضره با یه آدمِ بلاتکلیف توی رابطه بمونه؟ یا ترجیح میده کسی رو انتخاب کنه که تکلیفش با خودش مشخصتره، پولدارتره و وضع زندگیش بهتره؟ من نمیگم آدم نباید تلاش کنه. اتفاقاً شاید تنها چیزی که از دستمون برمیاد همین تلاش کردنه. ولی اینکه بگیم «اگه واقعاً بخوای، حتماً میشه»، انگار داریم نقشِ شانس، زمان، پول، جغرافیا، خانواده، بیماری، جنگ، تورم و هزار تا چیز دیگه رو پاک میکنیم. بعضی وقتها آدم همهی توانش رو میذاره، اما نتیجهای که میخواست رو نمیگیره. نه چون کم خواسته، نه چون تنبل بوده، نه چون به اندازهی کافی ایمان نداشته، فقط چون دنیا همیشه عادلانه رفتار نمیکنه. به نظرم فرقِ بزرگی هست بینِ «امکان داشتن» و «تضمین شدن» خیلی چیزها ممکنه، ولی تضمینشده نیستن. کاش بهجای اینکه به آدمها بگیم «اگه نشد یعنی به اندازهی کافی نخواستی»، یه بار هم بگیم: «میدونم شرایطت سخته. میدونم بعضی مسیرها برای بعضیا چند برابر سختتره. ولی تا جایی که میتونی ادامه بده.» این جمله، هم واقعیتره… هم مهربونتر. چون بعضی وقتا مهم نیست تو چقدر بخوای، چقدر تلاش کنی، همزمان با تلاش کردن و خواستنت باید با موقعیتِ زندگیت، سنت، پولت، خانوادهات، گذشتهات، آیندهات، شانست، اتفاقهایی که هیچ کنترلی روشون نداری، و هزار تا چیزِ دیگه هم بجنگی. بعضیها فقط باید تلاش کنن. بعضیها باید اول از زیرِ آوار بیرون بیان، بعد تازه تلاش کنن. برای همین، وقتی یکی میگه «هیچی جلودارت نیست» ناخودآگاه حس میکنم داره زندگیِ خیلی از آدما رو نادیده میگیره. چون واقعیت اینه که خیلی چیزها جلودارِ آدم میشن. گاهی پول. گاهی یه خانواده. گاهی یه کشور. گاهی یه بیماری. گاهی یه گذشتهای که هنوز دست از سرت برنداشته. اینها به این معنی نیست که نباید ادامه داد. فقط یعنی نباید کسی رو به خاطر نرسیدن، مقصرِ مطلق دونست. آدمها از یه خطِ شروع مشترک، مسابقه رو شروع نمیکنن. یکی ده متر مونده به خطِ پایان به دنیا میاد، یکی هم صد کیلومتر عقبتر. شاید آخرش همه به اون چیزی که میخوان نرسن. اما این، همیشه به این معنی نیست که به اندازهی کافی نخواستن. گاهی فقط یعنی مسیرِ بعضیها، از همون اول، سختتر بوده. از وقتی چشم باز کرده.
2 318
اصلاً از افرادی که روانشناسی خوندن و فقط چون ازش سر در میارن به شکلِ اغراقآمیزی از مباحث روانشناسی حرف میزنن، خوشم نمیاد و نمیتونم باهاشون ارتباط برقرار کنم. روانشناسی خیلی قشنگه. دنیاش قشنگه، کتابهاش قشنگن، حتی روانشناسها هم خیلی قشنگن، ولی تا قبل از اینکه بخوای بهزور اطلاعاتت رو بکنی توی ماتحتِ ما. من نیازی به هرچیزی که میدونی ندارم. لطفاً فقط درکم کن، و هرموقع ازت خواستم نصیحتم کن و بهم کمک کن. اینطوری قشنگتره! ممنون.
2 318
ماههای اولی که تنها زندگی میکردم، چون آشپزی بلد نبودم، بیشترِ شبا برای شام ترکیبی از نودل + تخممرغ صرف میشد. امشب بعد چند سال تصمیم گرفتم برای شام دوباره این غذا رو بخورم. پای گاز که بودم، دلم گرفت. یادِ روزهای اولی که تنها زندگی کردن رو شروع کردم افتادم، یه نگاه به گذشته انداختم و با خودم گفتم پسر چقدر زود گذشت. چیا کشیدی، چیا گذروندی تا به اینجایی که الان هستی برسی، اگر اون روزها منِ آینده میومد پیشم و بهم میگفت ببین، در چند سالِ آینده قراره همچین اتفاقهایی بیوفته توی زندگیت و سرنوشتت میشه این، هیچوقت باورم نمیشد. زمان خیلی بیرحمانه سریع گذشت. انقدر سریع که نفهمیدم چی شد. حس میکنم دنیا نذاشت اونطوری که باید زندگی کنم و از بیست سالگیم استفاده کنم. همهی زورم رو زدم که زندگیم حداقل تا قبل از سی سالگی برام تبدیل به بهشت بشه، نشد. جَوون بودم و خام. روحمم خبر نداشت در طولِ این چند سال قراره ۴۰۱ رو تجربه کنم و زنده بمونم، قراره دی ماه رو تجربه کنم و زنده بمونم، قراره دو تا جنگ رو تجربه کنم و زنده بمونم و کلی اتفاقاتِ دیگه که اگه بخوام تک به تک بهشون اشاره کنم میشه یک طومارِ جداگانه. هیچکس بهم نگفته بود قرار نیست زندگی کنم، فقط قراره زنده بمونم. نمیدونم ارزشش رو داشت یا نه، ولی من میخواستم زندگی کنم. نه اینکه فقط برای بقا تلاش کنم.
2 318
واکنشم وقتی رندوم یک آشنای قدیمی میبینم: «عههه سلام! تو هم زنده موندی...» و جفتمون میخندیم، ولی تلخهها، خیلی تلخه.
2 318
فصلِ چهارمِ سریالِ from هم به پایان رسید. تقصیرِ خودمونه که میشینیم نگاهش میکنیم و از اینکه هیچی نمیفهمیم و هر قسمت گُهگیجه میگیریم لذت میبریم. کرم از خودمونه. در نتیجه هیچ اعتراضی وارد نیست.
MADARE KARGARDANO NEVISANDEHASHO...
2 318
بریم برای دانلود و تماشای فینالِ این فصلِ From. آمادهی به فحش کشیدنِ چنل باشید دوستان.
2 318
یه جوری خوابیدم که همهی بیخوابیها و کمبودِ خوابهای این دو هفتهی اخیرم جبران شد. نه کابوس دیدم نه از خواب پریدم، جوری عمیق خوابیدم که فرقی با جنازه نداشتم. حس میکنم دو روز خواب بودم. همچین خوابی رو برای تمامِ افرادی که مشکلِ بیخوابی دارن آرزو میکنم.
2 318
دلم میخواد با شمشیرم انقدر با دیو بجنگم تا بالاخره برنده بشم و بتونم دیو رو از پا در بیارم، یا شکست بخورم، یا بمیرم. هر اتفاقی که بتونه به این نبردِ بلاتکلیف رو با ارواحِ غم و سرگردونِ این حریفِ نامرئی نتیجه بشه. فقط تموم بشه این نبردِ بیپایانی که هیچ نتیجهای نداره.
2 318
عجیبه که چقدر پر از ناله و غر هستم و همزمان امیدوارم. لبخندم رو دارم و در طولِ روز یک جاهایی از یک اتفاقِ کوچیک هم خوشحال میشم و اگه کسی حالش بد باشه بهش امید میدم ولی در کنارش خستهام. خستهتر از همیشه.
2 318
دنیای موازیای رو تصور میکنم که نه برام فضای مجازی مهمه، نه اینترنت، نه ویپیان، نه جنگ، نه خاورمیانه، نه هیچکدوم از اتفاقاتِ جهان، فقط " ما " مهمیم، رابطهای که داریم، عشقی که بینمون هست، زندگیای که به همدیگه قول دادیم برای هم بسازیم و تمومِ خاطراتِ ارزشمندی که هر دومون رو کنارِ هم به این نقطه رسوندن.
