کافه مستاجر پلاک ۱۲
Open in Telegram
سلام. حامد هستم. عکاس و ادیتورم. قصه مینویسم؛ گاهی با کلمه، گاهی با عکس، گاهی با موسیقی. به دنیاهای خیالی، فیلمها، شبهای طولانی علاقه دارم. اینجا ردپای نوشتهها، پلیلیستها، و هر چیزی رو پیدا میکنی که شاید کمک کنه چند دقیقه از این دنیا فاصله بگیری.
Show moreThe country is not specifiedThe category is not specified
1 798
Subscribers
-124 hours
+287 days
+5630 days
Posts Archive
1 798
امروز بعد از یک سال این دوستمون رو توی سالن دیدیم. همون رفیقمون به محضِ اینکه دیدش گفت: " آقای فلانی، حالت چطوره؟ پیفپاف نخوردی دیگه؟" هرکی اونجا بود و از ماجرا خبر نداشت شوکه شد گفت: "مگه پیفپاف خورد؟" هیچی دیگه. فکر نکنم دیگه بیاد سالن. بعد از این جمله درگوشش گفتم: "نکنید آقا مسخره نکنید این چیزا رو. حتی شوخیشم قشنگ نیست. حالا طرف به هر دلیلی پارسال پیفپاف خورد. به قصدِ مُردن خورد. نباید مسخرهش کنی که." گفت: "اتفاقاً مسخرش میکنم دیگه از این گُها نخوره. خودکشی همینطوریش هم مرگ رو بیارزش میکنه، آدم بخواد بمیره هم نباید دلیلِ مرگش این باشه که چون پودرِ بُکُش بُکُش خورد مُرد. حتی سوسکا هم نمیخوان اینطوری بمیرن." کاری به هیچیش ندارم، ولی اینکه نمیدونم به بخشِ دراماتیکِ این ماجرا فکر کنم و ازش درسِ اخلاق بگیرم یا اینکه یادش بیوفتم بخندم خودش خیلی دارکه. این چه دراماییه اصن؟ همچین چیزی توی دنیای موازی هم قفله.
1 798
یه رفیق داشتیم پارسال اینطورا تصمیم گرفت خودکشی کنه. شاید فکر کنید قرصی چیزی خورده، خودشو دار زاده، از یه جایی خودشو انداخته پایین، خیر. پودرِ بُکُش بُکُش رو با آب همزد، سر کشید. نمرد که هیچ، مسموم شد، انقدری هم سرحال بود خودش با پای خودش پاشد رفت بیمارستان. با بچهها رفتیم ملاقاتش، آقا ما کلی فکر کردیم چی بهش بگیم دلداریش بدیم، چطوری حالشو بهتر کنیم، یکی از دوستامون به محضِ اینکه دیدش گفت: "چرا پیفپاف خوردی؟ مگه سوسکی؟" و یه تنه رید تو همهی وجههای دراماتیکِ ماجرا.
1 798
زندگی دیگه هیجان نداره و این چالشها تکراری شده. کاملاً منتظرِ حملهی زامبیهام.
1 798
اگر یه روزی ماجراهای این شهر رو برای یک نویسنده یا کارگردانِ خارجی تعریف کنم یک سریال شبیه به from یا lost در میاد ازش.
1 798
راننده وانت چنان سبقتی گرفت از من که نزدیک بود دوباره توی این هفته تصادف کنم، نزدیکش شدم شیشه رو کشیدم پایین، قبل از اینکه فحشش بدم نگام کرد و گفت: "خودتی." و گاز داد رفت.
1 798
حالا شما میخندین، ولی یه روزی دلمون واسه همین دلارِ ۲۰۰ تومنی هم تنگ میشه.
1 798
من هیچوقت نتونستم کنسول داشته باشم. هرموقع که بحثش میشد، خانوادم میگفت کنسول میخوای چیکار؟ مگه بچهای؟ مگه بیکاری؟ کنسول و پلیاستیشن برای آدمهای بیکار و علافه. خلاصه که حسرتِ داشتنش همیشه تو دلم موند. علاوه بر اون انقدر بهم میگفتن میخوای چیکار؟ مگه بیکاری؟ که ناخودآگاه توی ذهنم مونده و هرموقع خواستم برم سمتِ خریدش، نه پولش رو داشتم نه انگیزهاش رو. الانم که برای داشتنش دیگه دیر شده. نه پولِ خریدش رو دارم، نه انگیزهاش رو. فوقش بخوام یه بازیای رو امتحان کنم، سر کوچه گِیمنت. بهجاش تکتکِ این آرزوها و رویاها رو با خودم دفن میکنم و یه گوشه نگه میدارم. اگه یه روزی بچه دار شدم، اگه روزی همه چی بهتر شد و تونستم از این زندانِ لعنتی خودمو بکشونم بیرون، نمیذارم اون این حسرتها رو داشته باشه.
1 798
شما فقط کافیه یک ولاگ از یک کشورِ دیگه نگاه کنی. یک ولاگ از یک مسافرِ ایرانی که مهاجرت کرده تماشا کنی. میفهمی اصلاً زندگی نمیکنی. بردگی میکنی. توی قفسی، و اینجا فقط یک زندانِ بزرگتره.
1 798
اینا انقدر ایران رو بردن عقب تا رسیدیم به دورانِ پارکِ ژوراسیک. ولی جدی دایناسوره خیلی گوگولی بود. بوجی موجی.
1 798
پدرسگ کپی نکن. برای من که فرقی نداره، اونی که بخواد بفهمه قلمِ منه میفهمه و همین برای من کافیه، بخدا فقط آبروی خودت میره.
1 798
دوستانِ عزیز، ادمینهای عزیزی که متنهای کانالم رو کپی میکنید، هربار که متنم کپی میشه ممبرهاتون نمونهش رو برام میفرستن و میگن که داره کپی میکنه، چه کانالتون پرایوت باشه چه نباشه، چه پرجمعیت باشه چه کم جمعیت همه میفهمن. خیال میکنی با کپی کردن زرنگی و هیچکس نمیفهمه؟ خوشحالی؟ :)))))
1 798
آخرین چیزی که ساعت دو صبح انتظار داشتم این بود که شب در حالی که سعی میکنم بخوابم، یک سوسک رد بشه از بالای سرم، بُکشمش، و تبدیل به یک قاتل بشم.
