𝑺𝒍𝒆𝒆𝒑 𝑻𝒊𝒈𝒉𝒕
Open in Telegram
𝑾𝒓𝒊𝒕𝒊𝒏𝒈 𝒕𝒉𝒆 𝒎𝒆𝒎𝒐𝒓𝒊𝒆𝒔 𝒕𝒉𝒆𝒚 𝒏𝒆𝒗𝒆𝒓 𝒕𝒐𝒍𝒅 ✩°。⋆ ⊹₊⟡ 𝑲𝒊𝒕𝒂: @TelltoKavin_Bot
Show moreThe country is not specifiedThe category is not specified
327
Subscribers
-324 hours
+157 days
+3630 days
Posts Archive
327
بچهها ایدیا خیلی کمن لطفا اگه پیاممو دیدین فور کنین تا تعداد ایدیا بیشتر شه(ایگنور نشیم)
327
Repost from N/a
اونرهای چنلهای انهایپن، اگه دنبال یه گپ برای هماهنگی پروموت هستین، جای شما اینجاست❕
پستهاتون رو داخل گپ بفرستین تا روند پروموت راحتتر و سریعتر انجام بشه.
327
𐙚 𝐒𝐇𝐈𝐏 𝐏𝐀𝐑𝐓𝐘 !
برای شرکت توی شیپپارتی، بیاین بات یا توی چنلتون فوروارد کنید و آیدیتون رو بزارید تا بفرستمون خونه بخت♡
پروفایلها فقط از انهایپن و توباتو باشن. بات: @Telltokavin_botمنتظرتونیم✨🎀
327
Repost from 𝐸𝑛ℎ𝑦𝑝𝑒𝑛 𝑤𝑜𝑟𝑙𝑑⁷ღ
نه ۶ دقیقه، نه ۶ ساعت، نه ۶ روز، نه ۶ هفته... بلکه۶ ماه از رفتنت میگذرد... باورش سخت است... جای خالی ات هنوز میان عکس ها پیداست... نبودنت، هنوز حس میشود.. رفتنت هیچوقت عادی نشد... درست مثل روز اول دردناک است و قلبم را میفشارد... نه تنها به آن عادت نمیکنم، بلکه هر روز شوکه تر از روز قبل میشوم.. با خودم میگویم: یعنی او واقعا رفت...؟ ان هم برای همیشه؟ یعنی دیگر هیچ چیز مثل قبل نمیشود؟ چرا هنوز هم باورش برایم غیر ممکن است؟ چیز هایی که دیدنشان و حس کردنشان برایم عادی بود و جزو روز مره ام بود؛ اما حالا تنها برای یک لحظه تجربه دوبارهشان حاضرم به عمر خود پایان دهم.. پشیمانم... از اینکه قدر ان روز ها را ندانستم... قدر خوشحالی ها، خوش گذرانی ها و لبخند هایی که برای همیشه مردند و دیگر هرگز تکرار نخواهند شد... اخر هیچوقت فکرش را هم نمیکردم اینگونه بزاری و بروی! انقدر ناگهانی و بی خبر..؟ مگر میشود؟ مگر خودت نبودی که میگفتی تا عمر داری پیشم میمانی؟ مگر نمیگفتی با تمام وجود دوستم داری؟ پس حالا.. کجایی...؟ حالا که بیشتر از هر وقتی به یکدیگر نیاز داریم، کجایی..؟ میدانم برای تو هم سخت بود... کاش فقط یک راهی وجود داشت تا همه چیز مثل قبل شود، عادی و روتین... درست مثل تک تک لحظات خوشی که کنار هم گذراندیم... اما نمیشود، مگر نه؟ همه میگویند او دیگر بر نمیگردد... همه رفتنت را باور کرده اند و قبولش کردند؛ پس چرا من هنوز مثل دیوانه ها امیدوارم..؟ چرا هنوز فکر میکنم تو دوباره بر میگردی و زندگی تاریک و بی روحم را درخشان و گرم میکنی؟ شاید چون تو را حتی بیشتر از خودم دوست میداشتم... شاید چون تو را با تمام وجود میپرستیدم... شاید چون باور کرده بودم که قرار است همیشه پیشم بمانی.. نیستی که حالم را ببینی، هیچ تعریف ندارد.. شب ها با خاطراتمان که یک لحظه هم تنهایم نمیگذارند به خواب میروم و صبح ها با رویای برگشتنت که کل شب تا صبح دیده بودم، از خواب بلند میشوم و باز هم با این حقیقتِ تلخِ رفتنت، ان هم برای همیشه، رو به رو میشوم... حالا تنها چیزی که از خالق زیبایت میخواهم، خوشحالی و موفقیت توست. با تمام وجود و از عمیق ترین نقطه قلبم میخواهم همیشه سالم باشی و ان لبخند بهشتی ات که روزی تنها داروی قلب بیمارم بود، از لب هایت محو نشود... دوستدار همیشگی ات، sisi
327
Repost from vamp's all mine
every session peeled away another memory.
every pill took someone he luved.
the cruelest part was that only one of those things was real.
for him, luv can become the safest lie his lonely mind has ever told.
if the memory feels real, does the truth still matter? like a parasite.
