ㅤ˓ 𝖻︎𝖺𝗇︎𝖺𝗇︎𝖺'𝗌 𝗆︎𝖺𝗇︎𝗀︎𝗈 🆕️ch
Open in Telegram
543
Subscribers
+1024 hours
+197 days
+1930 days
Posts Archive
https://t.me/skunaniv/20897
حق تا ابد من خودم دراپش کردم نمیدونم چی شد بعد یه مدت ادامش خوندم بعد اینجوری بودم وای از این بعد نباید سریع قضاوت کنم)))
Repost from ᵂᴼᴺᴳᴿᴬᵂᴴᴵᴾᴾᴱᴰ ֢ 𓂃𝜗𝜚
— ׅ𖥔 🤩etween two worlds
🤩🪧🤩 نمیدونم قلبم داره من رو کجا میبره ولی هرچی که هست میدونم به سمت توئه.
یه خطای عجیب توی جهان—انگار یکی توی سیستم کهکشان یه کلید اشتباه رو زده باشه—باعث میشه نانی و شین جاشون با هم عوض بشه! نه سفر در زمان، نه تناسخ، و نه خواب؛ یه جابهجایی واقعی بین دو دنیا و دو زندگی متفاوت. شین یهو خودش رو وسط زندگی پرزرقوبرق یه سلبریتی، فلش دوربینها، مصاحبهها و از همه سختتر یه «رابطهی نامعلوم» با همزادِ سینت، یعنی اسکای پیدا میکنه. شین باید نقش نانی رو بازی کنه، بدون اینکه واقعاً بدونه کیه، چی میخواد، یا چرا اینقدر نگاههای اسکای گیجکنندهست. از اون طرف نانی وارد زندگی شینی میشه که همیشه از دور دیده بود و داستانش رو خونده بود. دوستیهاش، شکستگیهاش، ترسهاش… و مهمتر از همه سینت—کسی که بیش از حد براش آشناست. نانی کمکم حس میکنه قلبش داره از کنترلش خارج میشه. نمیدونه این حسهای عجیبغریبی که به سینت پیدا کرده واقعاً از خودشه یا صرفاً بازتاب نقشیـه که مجبور شده بازی کنه. و دردناکتر اینکه چهرهی سینت دقیقاً مثل اسکایـه. مشکل این نیست که نانی عاشق شده—مشکل اینه که نمیدونه عاشقِ کی شده! داستانِ دو آدم که وسط دو دنیای مختلف گیر کردن. دنیایی که توش به دنیا اومدن و دنیایی که انگار برای اولینبار بهشون حس خونه رو داد. و همونطور که جهان کمکم سعی میکنه سرجاش برگرده، هرکدوم باید تصمیم بگیرن کجا میخوان بمونن— و میخوان کی باشن.💚𝖼𝗁𝖺𝗉𝗍𝖾𝗋 01 💚𝖼𝗁𝖺𝗉𝗍𝖾𝗋 02 💚𝖼𝗁𝖺𝗉𝗍𝖾𝗋 03 💚𝖼𝗁𝖺𝗉𝗍𝖾𝗋 04 💚𝖼𝗁𝖺𝗉𝗍𝖾𝗋 05 - part 1 💚𝖼𝗁𝖺𝗉𝗍𝖾𝗋 05 - part 2 💚𝖼𝗁𝖺𝗉𝗍𝖾𝗋 06 - part 1 💚𝖼𝗁𝖺𝗉𝗍𝖾𝗋 06 - part 2 💚𝖼𝗁𝖺𝗉𝗍𝖾𝗋 07 - part 1 💚𝖼𝗁𝖺𝗉𝗍𝖾𝗋 07 - part 2 💚𝖼𝗁𝖺𝗉𝗍𝖾𝗋 08 - part 1 💚𝖼𝗁𝖺𝗉𝗍𝖾𝗋 08 - part 2 🦋 @wongrawhipped 🦋
Repost from 𝗐𝗁𝗂𐙚𝖾 𝗁𝗈𝗆𝖾
FALLING FOR YOU🌤
──༊
𝖼𝗅𝗂𝖼𝗄 𝗍𝗈 𝗋𝖾𝖺𝖽𝖼𝗈𝗎𝗉𝗅𝖾: 𝗌𝗄𝗒𝗇𝖺𝗇𝗂
میگن دریا بعد از مدتی خستهکننده میشه و اگه هرروز بهش نگاه کنی دیگه شگفتانگیز نیست. میگن تابستونم همینه ، آخرش تموم میشه و فقط یه خاطره از گرماش باقی میمونه. اما شاید بعضی چیزا برای تموم شدن ساخته نشدن..شاید بعضی آدما شبیه دریان چون هیچوقت عوض نمیشن اما اگه دریارو دوست داشته باشی بازم بهش سر میزنی. چهارده روز برای شروع یه داستان کافی بود ، اما این داستان دربارهی شروع شدن نیست بلکه دربارهی موندنه. دربارهی ترسهایی که بعد از گفتنِ 'دوستت دارم' از راه میرسن، درباره زخمهایی که عشق به تنهایی درمانشون نمیکنه و دربارهی تابستون چهارده روزهای که قرار شد ادامهدار باشه. ᝰW𝗁𝗂𐙚𝖾 𝗁𝗈𝗆𝖾
