𝒞𝒶𝓉𝒶𝓃𝒾𝒶
Closed channel
𝐵𝑒𝑡𝑤𝑒𝑒𝑛 𝑤𝑜𝑟𝑑𝑠, ℎ𝑒𝑎𝑟𝑡𝑠 𝑐𝑜𝑙𝑙𝑖𝑑𝑒 ٬ ٬ تحت حمایت انجمن نویسندگان ونوس
Show moreThe country is not specifiedThe category is not specified
528
Subscribers
-724 hours
+47 days
+6830 days
Posts Archive
527
تکیت بده به میز و با #کیر قطورش تا صبح توت #تلمبه بزنه...🫦🔞💦
https://t.me/addlist/9EF5sCk2CyNmZmFk
شب قبل #امتحان با این پک #بجق کمر داغتو خالی کن...🔥👅🍆
https://t.me/addlist/9EF5sCk2CyNmZmFk
زیر🔞سال با احتیاط وارد شین...😈💧
1پاک
527
#کون تپلتو چنگ بزنه و با اسپنکای #محکمش رنگ توت فرنگیش کنه...🍓💦🔥
https://t.me/addlist/9EF5sCk2CyNmZmFk
تو و زیدی شب #جمعه با این پک #خوشمزه...اوف چه شود🫦😈👅
https://t.me/addlist/9EF5sCk2CyNmZmFk
پک VIP هات و #سکسی مختص #حشریا...🍑🔞💧
22پاک
527
Catania ⚜
#part74
نمیدونم داشتم روانی میشدم
انقدر به در و دیوار خیره شدم و با خودم سروکله زدم که دوباره خوابم برد
روز بعد ساعت 8 بود
خسته بیدار شدم
دیشب خیلی بد خوابیدم
کابوس ولم نمیکرد
تمام مدت خوابای مزخرفی درمورد لیلی میدیدم
که اصلا نمیخوام دوباره بهشون فکر کنم
بلند شدم و بی توجه به لباسی که تنمه رفتم بیرون
موهام بهم ریخته بود و خوابالو بودم
با چشم دنبال ماتئو گشتم که تو اشپزخونه دیدمش
بالاتنش لخت بود و داشت قهوه درست میکرد
چشمام قفل عضلاتش شد
سینه ی پهن و بازو های بزرگ و عضلانی
عضلات بازوش شبیه یه اثر هنری درهم پیچیده بودن
غرق عضلاتش شدم...
واقعا جذاب بود
با دیدنش تو چند سانتیم رشته افکارم پاره شد
با انگشتش ضربه ای آروم به پیشونیم زد
با خجالت نگاهمو گرفتم
پوزخندی زد و با اشاره به لباس تنم با لحنی پر تمسخر گفت
- غرق نشی یه وقت
چشم غره ای رفتم
پاچه ی شلوارو گرفتم بالا تا زیر پام نیاد
رومو کردم اونور و صدام بردم بالا تا بشنوه
_ ایش از خود راضی
فقط الکی گنده و سنگینی
کاربردی که نداری
روی صندلی نشستم که شیطون گفت
527
موقع میکاپت از پشت باســ🍑ـن تپلتو چنگ بزنه و با کردنت از بیرون رفتن منصرفت کنه...🍆🔞🔥
https://t.me/addlist/joc7mbhm015hZTg0
یه لیست سکسی و هات گیر اوردم برات مخصوص خالی کردن کمر داغت...💦🫦😈
https://t.me/addlist/joc7mbhm015hZTg0
سیو کن شب جمعه شق درد نگیری...🍑👅💧
19پاک
527
#خیمه بزنه روت و از گردنت شروع کنه مک بزنه تا #بهشت خیست...👅💦🔞
https://t.me/addlist/joc7mbhm015hZTg0
یه پک برات چیدم تو تابستون بدون #جق نمونی...🔥🍆
#بمال روش زیر دو دقیقه میپاچی💦🍓
https://t.me/addlist/joc7mbhm015hZTg0
#صحنه_دار #تریسام #بزرگسال #بی_دی_اس_ام #گی #لزبین...🏳🌈🫦💧
16پاک
527
+1
رقص ورقها در آستانهی تقدیر… ✨🎭
همه چیز در جهان، مثل ورقهای پاسور، به هم گره خورده. 🃏🥀
میخوای بدونی ورقهای سرنوشتت، چه ترانهای برات می خونن؟ 🎶
اینحا ما با دقت و ظرافت، از میان طرحهای سیاه و قرمز، مسیرهای نورانی و تاریک زندگیت رو روایت میکنیم. 🌓 از نجواهای قلب گرفته تا فرکانسهای آینده؛ اینجا جایی هست که ماورایی با واقعیت ملاقات میکند. 🌌🔮
بیا تا با هم، افسانهی سرنوشتت رو ورق بزنیم… 🖤♥️
https://t.me/+EFUf86GKh68zZjVk
https://t.me/+EFUf86GKh68zZjVk
527
خسته و نفس نفس زنان ناامید از اینکه راه رو پیدا نمی کنم ناچار روی زمین نشستم و به درخت پشتم تکیه دادم.
زانو هام رو تو دلم جمع کردم و خودم رو بغل کردم داشتم از سرما می لرزیدم و می ترسیدم که گرگی چیزی بیاد همینجا تیکه تیکم کنه. اشک هام راهه خودشون رو پیدا کردن، لبم رو گاز گرفتم.
_خدایا کمکم کن خواهش میکنم.
اشک هام صورتم رو خیس کرده بودن تو دلم داشتم به خدا التماس میکردم که کمکم کنه که صدای قدم های یه نفر که از روی برگ های خشک درخت ها قدم بر میداشت رو شنیدم.
ترسیده سریع بلند شدم و خودم رو پشت درختی قایم کردم. خیلی ترسیده بودم برای اینکه یه وقتی از ترس جیغ نزنم دستمو گذاشتم روی دهنم و با اونیکی دستم کنج پیراهنم رو می فشردم.
صدا هر لحظه نزدیک و نزدیک تر میشد و من بیشتر می ترسیدم چشم هام رو بستم.
صدا نزدیک تر شد و یهو قطع شد. دیگه صدایی نمی اومد، سنگینی نگاهی را روی خودم احساس می کردم و نفس های گرمی که به صورتم میخورد، آروم چشم باز کردم که خشک شدم، خون تو رگ هام خشک شد چیزی که می دیدم باورم نمی شد...
https://t.me/+KZvgstlgjOUwMjY0
https://t.me/+KZvgstlgjOUwMjY0
https://t.me/+KZvgstlgjOUwMjY0
اگر میخوای بدونی چه اتفاقی می افته ادامش رو اینجا بخون🥹👆🏻🫀✨
ژانر:عاشقانه_تخیلی_فانتزی_رازالود_گرگینه ای_هیجانی_ملکه ارواح_شیاطین🌑🩸🐺
527
Repost from N/a
بخشی از پارت رمان 🩸برای شروع رمان لطفا #جویین_بدینریوان، پسری با قلبی به پاکی ابرها، آن شب برای محافظت از جواهرفروشی خانوادگی تا سپیدهدم بیدار ماند؛ بیخبر از اینکه تاریکی، خانهاش را نشانه گرفته است. پیش از طلوع خورشید، خانوادهاش در خون غرق شدند به کام مرگ کشانده شدند.. و تنها یک سؤال برایش باقی ماند... اگر روزی بفهمی قاتل خانوادهات، همان کسی است که سرنوشت تو را به او گره زده... چه خواهی کرد؟ 🖤🩸
527
Repost from N/a
وارث تاریکی ونفرین....
سلطنت خونین تباهی درد...
ولیعهدی نفرینشده...
پسری با قلبی زخمی...
و عشقی که جهان را به زانو درمیآورد.
نفرین، سالهاست همهچیز را در تاریکی فرو برده؛ خانوادهای قربانی شدند، مردی بیرحم که شاید بیگناهترینِ این بازی باشد، و پسری سادهظاهر که زیر لبخندش، ارادهای از فولاد پنهان کرده است.
اما وقتی پردهها کنار بروند، حقیقت از نفرین ترسناکتر خواهد بود...
https://t.me/+dnV8BvLdBmU1NjA8
527
وقــتی از دور نگاش میکنی ، غرق خنده ، هم صحبته با رفقاش
قشنگه ها ولی... وقتی اینجور میبینمش از دور میگم :
چی میشه اگه این خنده ها واسه دیدن من بود، اگه این لب ها برای بوسیدن من بود... نرمی لبای سرخش روی لب هامhttps://t.me/+ucjrFieAxzg5YTA0 نام رمان: آن شب کریسمس، بوسه صورتی 🎀 تو یکی از روزای دانجشوییم توی دانشگاه یهو جذب یه نفر شدم🙈 که حتی با دیدنش از دور قلبم براش جاشو باز کرد✨❤️قلبم از لرزش هیجان کوبید به سینه ام دستام شروع کردن به لرزیدن آه لعن...لعنت..لعنتی دختری با موهای دم اسبی ، یه تاب راه راهی به تن با یه شلوار فول بگ میون دوستاش میخندید با صدای بلند اون برون گرا بودو من د..در...درون ..گ..گرای لکنتی
527
Repost from N/a
- پاهاتو بزار رو شونه هام، میخوام دسترسی کامل به کـ/ـصت داشته باشم🍑🔞
به رینگ بوکس تکیه دادم و پاهامو روی شونه هاش گذاشتم،نیشخندی زد و با نوک زبونش چـ.ـوچـ.ـولم رو لیس زد که آهی کشیدم🍓👅
- جوونم دختر کوچولوم، خوشت اومد؟سعی کن نهایت لذت رو ببری عزیزم، چون تا چند دقیقه ی دیگه دیـ.ـکم تپلت رو پر میکنه و از درد شونه هامو چنگ میزنی😮💨♨️
بی توجه موهاشو توی مشتم گرفتم و بین پاهام فشردم که با دوتا دستش، روانم رو محکم گرفت و با زبونش به جون #کـ/صم اوفتاد🤤
- عاااااحححح... آیییی آریاااان، تندتر بخور دارم میام😭💦
لیس اخر رو زد و از روم بلند شد
- حسابی خیس شدی عزیزم... شل کن که قراره توی رینگ جــ.ـر بخوری🫣🤫
https://t.me/+l0pKGTRQDGkxNmE0
دختره رو توی رینگ جــ.ـر میده😱🔞
527
Repost from N/a
روی تخت جیش کرده و نمیخواد پوشک بشه با ددیش دعوا میکنه ..
_بیا اینجا هایکا 😡
با گریه گفتم
_ نمیقام😭
کون لخت دویدم پشت مبل اما ددی من کیر انداخت و روی زمین دارم کرد
_ نیم وجب بچه منو از کار و زندگی انداخته 😒❗️
تا پوشک باز کرد پام کنه در خونه باز شد
https://t.me/+WnI2-1QkGbViOTg0
https://t.me/+WnI2-1QkGbViOTg0
داشت لیتلش رو وسط حال پوشک میکرد که در باز شد و خانواده اش اومدند🫣🔥
527
Repost from 🕯🖤𝑹𝑶𝑴𝑨𝑵 | قانون سکوت🖤🕯
#عروسی_ممنوع🖤 #بعداز۵سال🌙 #کام_انتقامی🔥 #شب_بیپایان💦
۵ سال پیش رفتم چون تهدیدم کردن…
حالا توی عروسی دوستم، چشمم بهش افتاد… همون دختر، همون نگاه، ولی اینبار سکـ*ـسی تر و زیبا تر 😈🖤
کشیدمش تو اتاقِ خلوت، کوبیدم به دیوار:
«۵ ساله منتظرم…»
مشت زد به سینم: «ولم کن لعنتی…»
ولی وقتی انداختمش رو تخت و رفتم بین پاهاش، دیگه نتونست مقاومت کنه… 🥵💦
لبام رو کشیدم روی کـ*ـص داغ و صـورتیش، آروم، عمیق، با طعمِ ۵ سال انتظار…
لرزید و چنگ زد به موهام: «اه… هوففف…»
فقط گفتم: «بسه دیگه… مال منی…» 😭🖤
https://t.me/+gMd-TpkTvkZhNmI0
حقوق فولدری
527
یه لیست داغ و وسوسهانگیز جور کردم 😈🔥
پر از رمانهای هات و ممنوعه🔞💦
هر پارتش یه قدم به اوج میرسی 🍑
فقط مراقب باش صدا ناله ات بلند نشه … 🤫💋
✦════════════════💦😈═══════✦
ه💦ورونی نیستی نیا❌https://t.me/addlist/-vHYR2KkuSFiZmQ0
527
Repost from N/a
پسره معتاد موادی شده که خودش ساخته 😱🔥+میدونستم میای... با صدایی که به سختی از گلوش بیرون میاومد لب زد : -م #مواد رو بده...اولش رو که دادی... حالا باید بقیهش رو بدی.... مرد به سرعت به سمت شهریار هجوم برد و دو #انگشتش روتو دهن پسرک جا کرد کام عمیقی از #سیگارش🫦 گرفت. + بایدی وجود نداره #توله ! اگه مواد می خوای باید بهاش بدی 😈⛓️ انگشتانش با خشونت بیشتری تو #حلقش کرد و #زبون کوچیکش رو به بازی گرفت پسرک #عق🫦 میزد ولی سرش در دستان آن مرد #اسیر بود.⛓️ + میدونی اون #موادی که خودت ساختی ارزش خیلی بیشتری از این #تن🔥 ناچیزت داره فکر میکنی چند بار باید زیر #کیرم #گاییده💦 شی تا چند گرم بت برسه ؟ هان #توله؟
توسط رئیسش #معتاد شد و حالا شبانه روز باید از عقب جلو #جرررر بخوره تا چند گرم مواد بتونه بکشه 🔞💦https://t.me/+x4C9EWIV6zRlNTM0 https://t.me/+x4C9EWIV6zRlNTM0 https://t.me/+x4C9EWIV6zRlNTM0
527
Catania ⚜
#part73
انگار چند نفر بیرون بودن
شاید پلیسا هستن
پلیس ساعت 3 صبح اخه؟
اروم بلند شدم تا برم بیرون
دستمو گذاشتم رو دستگیره در تا باز کنم
ولی صدای زمزمه یه مرد متوقفم کرد...
اقا میگه اول باید محموله رو تحویل...
صدا قطع شد
گیج خشکم زد، این کی بود؟
محموله چیه؟
صدای ماتئو اومد، عصبی نفسی کشید و سرد گفت
- لعنتی حرومزاده
خیلی خب بندر رو اماده کنید باید بچه رو بگی...
لعنتی هی صداشون محو میشد
درمورد چی حرف میزنن؟
- چشم اقا مراقبیم
بعد صدای رفتنشون اومد
دیگه نمیخواستم برم بیرون
رفتم رو تخت، قضیه چیه؟
منظورش چی بود؟
بچه کیه دیگه؟ بار چیه؟
گیج اخمی کردم
"ماتئو" دقیقا کیه؟
قاچاقچیه؟
نکنه بچه قاچاق میکنه
نه بابا خل شدم رفت
قاچاقچی رو چه به این محله؟
بعدشم اون ماتئو هست امکان نداره خلافکار باشه، اون خیلی مهربونه
ولی اگر خلافکار نیست پس منظورش چی بود؟
چرا بهش میگفتن اقا؟
شاگرداش بودن؟
