نُهمِ شَهریور...
Closed channel
تِکه ای از وجودِ مَن، برای هَمیشه سوخت..
Show moreThe country is not specifiedThe category is not specified
518
Subscribers
-624 hours
-267 days
+9830 days
Posts Archive
چرا نمیشه تا وقتی هستیم پیش هم، قدر همو بدونیم؟ چرا همهش وقتی دور شدیم و دیر شدیم میفهمیم کی بودیم و چی بودیم؟
این روزها به صدای شکستنم گوش میکنم. با این صداها، تو سرم یه موسیقی میسازم و بعدش بارها برای خودم پلی میشه و به زندگی ادامه میدم.
چه بخوای چه نخوای روزها میان و میرن. چه با انگیزه شروع کنی و چه بدون هیچ میلی. زندگی به پای تو صبر نمیکنه، میره، میگذره و با بیرحمی تمام تو رو تو تلاطم موجهاش میکشونه.
انگار تک تک اون اتفاقات مثل چاقویی بودن که بدن و روان رو میخراشیدن، در نهایت یه شکاف بزرگی رو روشون ایجاد میکردن. یک شکاف بین هر آن چیزی که فکر میکردم و هر آن چیزی که بهش عمل میکردم. نمیدونم چه اسمی میتونم روی این حالت بذارم، شاید هم اسمی نیست توضیحش بده.
بعد از این زمان طولانیای که گذروندیم و شرایطی که حتی نمیتونستیم درست حسابی پیامی برسونیم یا زنگ بزنیم تا چندین ماه، برای من، نه تنها بین اون چیزی که قبلش بودم و خودم در اون لحظه فاصله انداخت، بلکه بین خودم و ذهنم هم فاصله انداخت. خیلی وقتا رفتارایی از سرم برمیومد که حتی قبلش بهشون فکر نکرده بودم یا حتی روشون کنترلی نداشتم. اثر و رد انتخاب و کنترل خودم و ذهنم رو کمتر میدیدم. از خیلی چیزایی که قبلش فکر میکردم حتی یک روز هم قرار نیست ازشون دور بشم، دور شدم و حتی بهشون فکر هم نمیکردم. انگار هرجومرج بزرگی وجود داشت و چشمای من درگیر اون بود و کمتر سمت خودم میومد. حداقل برای من اینجوری بوده.
"دلتنگی، یک حسِ گذرا نیست. دلتنگی، یک اقامتگاهِ دائمی است که بعضیها انتخابش میکنند. نه برای اینکه خوشبگذرد، بلکه چون جای دیگری را برای بودن بلد نیستند."
اگه بدونی چجوری این تنو از جا بلند میکنم و میبرم دنبال زندگی عزیزم. اگه فقط بدونی.
هرچی بیشتر میگذره، بیشتر طرفدار زندگی خصوصی، دوستیهای محدود، و روابط کاریِ مفید و حرفهای میشم.
در درونم چیزی اتفاق افتاده بود و بدترین چیزها همیشه در درون آدم اتفاق میافتد. اگر اتفاق در بیرون بیوفتد، مثل وقتی که اردنگی میخوریم، میشود زد به چاک؛ امّا از درون غیرممکن است.
دلم.
میسوزدُ.
کاری.
ز دستم.
بر نمیآید.
شبا.
آهسته.
میگریَم.
که شاید.
کم شود.
دردم.
تحمل.
میکنم اَما.
شبِ
غم
سر نمی آید
