𝖤𝗇𝗍𝗋𝗈𝗉𝗒
Open in Telegram
𝖥𝗈𝗋𝗀𝗈𝗍𝗍𝖾𝗇 𝖥𝖺𝗂𝗋𝗒𝗍𝖺𝗅𝖾 @pomkeiabot
Show moreThe country is not specifiedThe category is not specified
725
Subscribers
+124 hours
-57 days
+1630 days
Loading data
Similar Channels
No data
Any problems? Please refresh the page or contact our support manager.
Tags Cloud
No data
Any problems? Please refresh the page or contact our support manager.
Incoming and Outgoing Mentions
---
---
---
---
---
---
Attracting Subscribers
November '26Nov '26
November '26
+16
in 31 channels
October '26
+172
in 119 channels
Get PRO
September '26
+670
in 136 channels
Get PRO
August '260
in 182 channels
Get PRO
July '26
+159
in 79 channels
| Date | Subscriber Growth | Mentions | Channels | |
| 05 November | +6 | |||
| 04 November | +4 | |||
| 03 November | 0 | |||
| 02 November | +2 | |||
| 01 November | +4 |
Channel Posts
| 2 | No text... | 18 |
| 3 | the 杨 's universe
foxie fans ⨾ ﹙ 🔌 ﹚ | 18 |
| 4 | No text... | 8 |
| 5 | the 杨 's universe
foxie fans ⨾ ﹙ 🍇 ﹚ | 8 |
| 6 | با پکش لطفا | 20 |
| 7 | Biz, yıllarca birbirimizle savaşan, didişen ama birbirini öldürmeye kıyamayan iki kişiyiz. | 11 |
| 8 | A little tension never hurt anyone | 10 |
| 9 | بـرای پـروموت ایـن پسـت + ایـن پیام رو فور کنید.
پسـت مشخـص کنـید + جوین باشید | 17 |
| 10 | ░ 𝖲𝗎𝗌𝗉𝖾𝗇𝖽𝖾𝖽 𝖧𝗈𝗍𝖾𝗅
𝖢𝗉 𝟣𝟩 𝗐𝗋𝗂𝗍𝗍𝖾𝗇 𝖻𝗒 𝗒𝗎𝗇𝖾 ©
و هـنوز هم سـوالاتـی بی پـاسخ بـرای همه وجود دارد. آیا شما جـوابش را دارید؟!
# 𝖢𝗅𝗂𝖼𝗄 𝗍𝗈 𝗋𝖾𝖺𝖽 .ᐟ | 17 |
| 11 | دور شما بگردم من | 22 |
| 12 | بنده یه اتک سر حرف شما خوردم:) | 24 |
| 13 | No text... | 27 |
| 14 | اوه اوه فیوم ازم تعریف کرد، خیلیی نازهه، ممنونم عزیزدلمم | 23 |
| 15 | چقدر کوچولوعه:(((((((((((( باید خوردش خیلی خوشگله پکت خانم🫐 | 21 |
| 16 | 🤩 در امتـداد رود سِــن؛
جایی میان بــاران و بــویِ خداحافظی دوسـتت داشتم، شاید در پـایان این ســفر تــو نیز مـرا دوسـت بداری...
🌟 شروع ســفر؛
صدای درهم کوبیده شدن در، برای همیشه روی ذهنش خط انداخت؛ انگار دیوارهای خانه هم انتخابش را به سخره میگرفتند. شقیقههایش تیر میکشید و بوی تلخِ بازنده بودن، مشامش را پر کرده بود.
یک سکوت، یک مُهر، یک قفل و در نهایت، آوار شدن تمام خاطراتشان روی سرش.
باز هم یک انتخاب اشتباه و پشیمانی…؟
نه.
شاید…
چطور باید از سایههای وحشت برایش میگفت؟ از حس ناامیدی و ترسِ از دست دادن تمام چیزهایی که تا به امروز با هم ساخته بودند؟
میترسید؛ از تمام بادهایی که بعد از انتخاب آن مرد قرار بود لابهلای خاطرات باارزششان زوزه بکشند و ستونهای محکمی را که با دستهای خود ساخته بودند، با خاک یکسان کنند.
لندنِ بارانی؛ شهری که انگار برای جداییهای عاشقانه ساخته شده بود.
اما کدام عشق…؟
اسم احساسی که میانشان بود چه بود؟
نه… عشق برای این رابطه واژهای کمی حقیر به نظر میرسید.
اما چرا آن مرد اصرار داشت اسمش را عشق بگذارد؟
به محض بلند شدن از روی کاناپه، تاریِ دید و سرگیجه به سراغش آمد و سقوط دراماتیکش روی سرامیکهای سرد خانه رقم خورد.
هنوز هم تلاش میکرد به خودش ثابت کند رفتن… رفتنش… نبودنش، اتفاقی کاملاً عادی در یک عصر بارانی بوده است.
چه جوک مزخرفی!
مغزش میگفت: اتفاق عادی.
نگاهش به یک جفت بلیت قدیمی افتاد؛ بلیتهایی که تاریخشان گذشته بود.
یک سفر به فرانسه؛ شهر عشاق.
آه…
از این کلمه و تمام مشتقاتش متنفر بود.
بازدمش را عمیق بیرون فرستاد و بار دیگر تمام توانش را برای ایستادن به کار گرفت، اما نه…
بدنش انگار عمق فاجعه را بهتر از خودش درک کرده بود.
صدای چرخش قفل و بلافاصله بعد از آن، صدای باز شدن طاقبهطاق در، سکوت خانه را شکست.
— لعنت بهت، لی مینهو! نمیخوای بیشتر فکر کنی؟
— درباره چی، کریسشی؟
— چرا روی زمین نشستی؟
— افتادم… چون نمیتونم سرپا…
مسیر ورودی تا وسط هال، با چند قدم بلندِ مرد طی شد. مقابل پسرک عزیزش زانو زد و با نگاهی مملو از تمنا به او خیره شد.
— بریم پیش سِن؟
— بریم…
همین؛ یک بلیط دیگر در امتداد رود سِن. شاید اینبار دیر نشده باشد.
در تمام این سالهای متوالی، یک ریسهی نامرئیِ قرمز که منشأیی مقدس داشت، دورشان پیچیده شده بود؛ ریسمانی که با هیچچیز قابل بریدن نبود.
اما مینهو تا کجا سکوت میکرد؟
تا کجا بنگ چان در حسرت شنیدن جملهی «دوستت دارم» میماند؟ | 24 |
| 17 | 🎐 𝐈𝐟 𝐲𝐨𝐮 𝐠𝐨 𝐝𝐨𝐰𝐧; 𝐓𝐡𝐞𝐧 𝐰𝐞 𝐠𝐨 𝐝𝐨𝐰𝐧 𝐭𝐨𝐠𝐞𝐭𝐡𝐞𝐫... 𝐈𝐟 𝐲𝐨𝐮 𝐡𝐨𝐥𝐝 𝐨𝐧 𝐈 𝐦𝐢𝐠𝐡𝐭 𝐣𝐮𝐬𝐭 𝐬𝐭𝐚𝐲 𝐟𝐨𝐫𝐞𝐯𝐞𝐫. | 23 |
| 18 | ایخدا بچممم، مثل شما🤏🏻🤏🏻 | 17 |
| 19 | چه پک بامزه و گوگولیهه | 17 |
| 20 | چرا من اینو انقدر دیر دیدم | 17 |
