ㅤ 𝚶𝖻𝗌𝗂𝖽𝗂꯭𝖺𝗇
Open in Telegram
ᅟ ᅟ 𝖡𝗅𝖺𝖼𝗄 𝖺𝗎𝗋𝖺, 𝗎𝗇𝗌𝗁𝖺𝗄𝖾𝖺𝖻𝗅𝖾 𝗉𝗋𝖾𝗌𝖾𝗇𝖼𝖾. 𝖡ot : @hexlibot Sub: @obsdinchlng
Show moreThe country is not specifiedThe category is not specified
613
Subscribers
-1724 hours
-17 days
+30130 days
Posts Archive
Repost from N/a
𝖲︎𝖺𝗒 𝗐𝖺𝗒 𝖽𝗈𝗐𝗇︎ 𝗐𝖾 𝗀︎𝗈, 𝗈𝗈𝗁︎.
𝖶︎𝖺𝗒 𝖽𝗈𝗐𝗇︎ 𝗐𝖾 𝗀︎𝗈.
Repost from N/a
دلیل اینکه بعضی از حقیقتها به خاک سپرده میشن این نیست که فراموش بشن؛
خاکشون میکنن چون از این موضوع آگاهن که حقیقت، زمانیکه نفس بکشه، فقط یک راز رو برملا نمیکنه؛ بلکه تمام آدمهایی رو که با اون راز زندگی کردن، زیر سؤال میبره. گاهی چیزی که سالها اسمش رو "وظیفه" گذاشتی، فقط ترسیه که اونقدر بهش وفادار موندی تا دیگه نتونی فرق بین انتخاب و اجبار رو بفهمی. گاهی هم گذشته چیزی نیست که پشت سرت جا گذاشته باشی؛ چیزیه که هر روز باهاش تصمیم میگیری، بدون اینکه بدونی هنوز داره به جای تو حرف میزنه. و شاید ترسناکترین بخش حقیقت این نباشه که بفهمی چه اتفاقی افتاده؛ این باشه که بفهمی اگر اون حقیقت رو از اول میدونستی، شاید هیچوقت تبدیل به آدمی نمیشدی که امروز براش اینهمه جنگیدی. گاهی اوقات نیازه که یهسری از پروندهها بسته بمونن، نه به دلیل اینکه جواب ندارن؛ بلکه چون جوابشون آدمی رو که سوال رو پرسیده، دیگه به همون آدم قبلی برنمیگردونه.
Repost from بوسـہیخونیـن
من همانم که دوستت داشت، آنقدر بیصدا که کمکم از خاطر خودش هم افتاد. نه چون تو خواستی، نه چون فراموشش کردی، بلکه چون هر بار که خواست خودش باشد، یک جایش میسوخت انگار تو آنجا زندگی میکردی. هر بار که دلش خواست بخندد، لبخند تو را نداشت. هر بار که خواست بماند، یادش آمد که هیچوقت کافی نبود. تو را آنقدر بلد بود، که خودش را دیگر نشناخت. هر بار که در آینه نگاه میکرد، چیزی از خودش کم شده بود و هر بار، تو بیشتر جای گرفته بودی. تا جایی که دیگر نه خودش مانده بود، نه آرزوهایش. فقط یک سایه، با حافظهای ناقص که تنها بلد بود تو را چطور دوست داشته باشد. نه برای اینکه امیدی مانده باشد، بلکه چون فراموش کرده بود که میشود کسی هم او را بخواهد.
Repost from 𝚻𝗐ı𝗅ı𝗀𝗁𝗍
