نعنایِ ژنرال؛ سین بزن!!
Open in Telegram
شاید سرنوشتِ ما، در تقدیرِ این دنیا نوشته نشده بود، معبودِ من. @Easeyourselfandtrustmebot
Show moreThe country is not specifiedThe category is not specified
336
Subscribers
+1624 hours
+167 days
+26030 days
Posts Archive
Repost from سایه ماه
اونی که تو کنارش احساس راحتی میکنی قبلا از تو بهم بدی میگفت تا فقط بتونه منو داشته باشه .
Repost from صـآعِـــقـہㅤ
زمان زیادی از ورود پاییز نگذشته بود ، پسر جوان بر طبق عادت همیشگیاش جلوی پنجره آشپزخانه مشغول نگاه کردن باران بود پنجره را به آرامی گشود و اجازه داد هوای نیمه سرد صورتش را نوازش کند که حاصلش بسته شدن چشمان پرستارهاش بود ، لبخندی از رضایت زد و پنجره را نیمه باز گذاشت و مشغول گذاشتن سوزن گرامافون کنار پنجره بر روی صفحه وینیل شد که آهنگ مورد علاقهاش تمام خانه را به خود گرفت . از دیرباز به روشنایی علاقهای نداشت و تاریکی را ترجیح میداد ؛ خانهنقلیاش با لامپ کمسوینارنجیرنگی روشن شده بود ، شومینه مثل همیشه روشن بود و عود پرتقالیاش با بوی سوخته چوب های شومینه تمام خانه را به خود گرفته بودند ؛ بعد از بستن پیشبند با ظرافت تمام شروع کرد به پختن پاستا ، دراین بین، گاه میان آشپزخانه ژست دنس به خود گرفته و با آهنگ درحال پلی، می رقصد و گاه با صدای بمش آن را زمزمه می کرد -As long as I’m with you, I’ve got a smile on my face -ههمم -All I know is you’re here with me گاه قطرات خیلی ریز روغن بر روی پوست ظریف بازوانش می پاشید که ثمره آن اخم ریزی بود ، مابین پختن پاستا ، کروسانی که دیروز از کافه گرفت بود را نیز گرم کرد و قهوهای برای خود آماده کرد . در نهایت با وسواس تمام پاستا را به بشقاب کشید و نخ پیشبند را از دور گردنش درآورد و کنار گذاشت ، دستانش را بهم مالید و به اثر هنری که خلق کرده بود با افتخار نگاه کرد - دور این دستا باید گشت . یکی یکی بشقابهاو فنجان قهوه را بر سینی چید و به طرف کاناپه کنار شومینه رفت ، نفس عمیقی کشید تا بوی عود پرتقال و چوب ها تمام وجودش به خود گیرند ، سینی را روی میز چوبی گذاشت و روی کاناپه نشست و سرش را به آن تکیه داد و به شومینه زل زد بعد از مکث کوتاهی لبخندی روی لب هایش نمایان شد انگار دیگر از آن همه درد و معلقی خبری نبود ، مغزش بعد عمری ساکت بود و قلبش می تپید ، سبکی تمام بدنش را به خود گرفته بود و دیگر خبری از بار سنگین شانههایش نبود ؛ میخندید و این بار خنده هایش واقعی بود انگار که دوباره متولد شده بود بعد آن همه درد و سختی. ولی با این حال اعتقاد داشت تمام دردها برای همچین روزی می ارزید . با لبخند روی لبانش آرام زمزمه کرد - به خانهات خوش برگشتی دوردانهیمن.
Repost from N/a
— درون دریای ژرفا و هایلِ زندگی، سیلاب سیاهیِ دو چـشم خستهات هجوم میاورد. آن دو چشم دروازهٔ ورود به روحِ لبریز از احساساتت بود. و حالا، وهمی که هیچچیزی جز سیاهی در چشمانت نمیبینم با خنجری تیز به جانِ گلویم افتاده و رها نمیکند.
Repost from ᯓ 𝘾𝙖𝙥𝙩𝙖𝙞𝙣 ᯓ
𖥔 ᚜ 𝄓THIS WHØLE #LIFE IS
LIKE A UNIVERSE AND
══════════
I'M JUST A #SHINING
PLANET IN IT.𝄓 ᚛ 𖥔
Repost from 𝑫 𝑯, لواطـہ فـࢪشتگان
« بـعد از حبـس ابـد ، دࢪیـا فقـط یہ عڪسہ »
.
.
.
“ ᴹᵃʸ ᵗʰᵉⁱʳ ᶜʰⁱˡᵈʳᵉⁿ, ᵒⁿᶜᵉ ᵗʰᵉʸ’ᵛᵉ ˡᵉᵃʳⁿᵉᵈ ᵗᵒ ˢᵗᵃⁿᵈ, ᵈⁱᵉ ᵒᶠ ᵗʰᵉ ᵖˡᵃᵍᵘᵉ
ᴬⁿᵈ ᵐᵃʸ ᵗʰᵉʸ ᵇᵉ ˢᵗʳᵘᶜᵏ ᵇʸ ᵗʰᵉ ʷʳᵃᵗʰ ᵃⁿᵈ ʳᵃᵍᵉ ᵒᶠ ᵗʰᵉ ᴬˡᵐⁱᵍʰᵗʸ,
ˢᵒ ᵗʰᵃᵗ ᵗʰᵉ ᶜᵒᵘʳᵃᵍᵉ ᵗᵒ ʷᵃˡᵏ ⁱⁿᵗᵒ ᵗʰⁱˢ ʷᵒʳˡᵈ ⁱˢ ᵇᵘʳⁱᵉᵈ ʷⁱᵗʰ
