𝖮𝖺𝗌𝗂𝗌🦉🍁
Open in Telegram
226
Subscribers
+124 hours
+77 days
+730 days
Posts Archive
225
منم... ولی اگه برات دردسر بشم چی؟» بهش خیره شدم. بعد خم شدم و لب هام رو گذاشتم روی لب هایش. هیسونگ اولش تکون نخورد. بعد... لبهاش جواب داد. و بعد..._ مبارکا باشه.
بخاطر همه اتفاقاتی که بینمون افتاد معذرت میخوام... بخاطر اینکه همش بهت گیر میدادم و آخرش هم ولت کردم...» چند ثانیه فقط بهش نگاه کردم. واقعا خسته بودم. «الان دیگه این حرفا فایده نداره. خیلی وقته که من و تو از هم جدا شدیم.» نیکی یه قدم جلوتر اومد. «پس یعنی دیگه شانسی ندارم؟» «چه شانسی نیکی، چه شانسی؟» صدایم بلندتر شد. «بعد این همه سال بلاخره ظاهر شدی و دنبال شانس میگردی؟ قبلا کجا بودی؟ چرا الان یادت افتاده که هی بیای خونم و معذرتخواهی کنی؟»_ آفرین سونو
دستهاش دور کمرم. صورتش توی سینهام. صداش لرزید: «میشه امشب باهام بخوابی؟...» بوی الکل میداد. یه نگاه بهش کردم. بدنش میلرزید. حالش خوب نبود. دستهام رو گذاشتم روی شونههاش. آروم عقب کشیدمش. اونقدر که بتونم صورتش رو ببینم. خم شدم و توی چشمهای اشکیاش نگاه کردم. «حالت خوبه؟» سونو یه ثانیه بهم نگاه کرد. بعد... اشکهاش دوباره اومد. «آره... فقط همین یه شب... میخوام همهچیو فراموش کنم... میخوام ایندفعه اشتباه نکنم...»_ عام الو؟!
