• تاج و تخت شکسته •
Closed channel
به قلم:مهتاب.ر انلاین: دیو و دلبر شاه دزد پرستار عمارت وثوق سوگلی شاهزاده و گدا خانوم معلم عروس نحس رمان های انلاین: @Tagromana 🔵پارت اول https://t.me/c/4317290383/63 فایل کامل https://t.me/+XWIVCTos2lJhOGU0
Show more3 717
Subscribers
-2624 hours
+3907 days
+2 56430 days
Posts Archive
3 768
- هی میخوای قهر بمونی فداتشم؟
بغض کرده بهش خیره شدم.
- چرا من و طلاق مکیدی ؟
اخمش شدید شد.
- واقعا چرا طلاقم نمیدی دکتر؟
بازوم و چنگ زد.
- ساکت شو عروسک کوچولوم.
لب گزیدم.
- دردم گرفت نکن.
- بهتره امشب دردت بگیره، چون خیلی یاغی شدی!
روی تخت پرتم کرد و...❌
https://t.me/+H1qd08qos9IzOGNk
دختر دبیرستانی که زن یه دکتر جذاب و مشهور میشه و یه شب...🔥
3 768
- هی میخوای قهر بمونی فداتشم؟
بغض کرده بهش خیره شدم.
- چرا من و طلاق مکیدی ؟
اخمش شدید شد.
- واقعا چرا طلاقم نمیدی دکتر؟
بازوم و چنگ زد.
- ساکت شو عروسک کوچولوم.
لب گزیدم.
- دردم گرفت نکن.
- بهتره امشب دردت بگیره، چون خیلی یاغی شدی!
روی تخت پرتم کرد و...❌
https://t.me/+H1qd08qos9IzOGNk
دختر دبیرستانی که زن یه دکتر جذاب و مشهور میشه و یه شب...🔥
3 768
هارون خان…! مرد بی رحمی که انتقامش ازپسر عموش رو با گرفتن بکارت نامزد اون مرد میگیره!
دختری که این وسط قربانی میشه...
شایان اونو نمیخواد
چون چشم هارون دنبالشه...
دختر طفلی بعد این بی آبرویی چاره ای جز هارون خان نداره...
https://t.me/+fNSmJsB9h-RlZWM0
3 768
#تاج_و_تخت_شکسته
#پارت_۲۰
#فصل_۱
تایماز در کمال خونسردی جوری اتیشم میزد که کنترلم رو از دست میدادم.
از عصبانیت میلرزیدم و قبل از اینکه چیزی بگم به ماهیتابه اشاره زد و گفت:
-بزن روشن شی...
باید زودتر بریم...
از امروز قراره منشی شوهرت بشی خانوم فروهر...
با گفتن اون حرف مغزم خاموش شده و اون رگم بالا زده بود.
من به احدی اجازه نمیدادم بهم زور بگه و توهین کنه.
حتی به مردی که کلی آتو ازم داشت.
با تمام حرصی که توی وجودم جمع شده بود بلند شدم.
لبخند کجش از فحش و کتک بدتر بود.
جلوی چشمام رو خون گرفت و صندلی رو به عقب هل دادم .
صندلی قدیمی و کهنه با صدای بدی روی زمین افتاد و صدا توی فضاي کوچیک آشپزخونه پیچید.
با اون همه ثروت حالا باید توی کارخونه خودم منشی میشدم،این امکان نداشت:
-خفه شو...
بگو کی هستی؟
چجوری اون همه ازم مدرک داری؟
با یاداوری دیشب و حرفاش و مدارکی که ازم جمع کرده بود دیوونه شدم.
دستم رو روی میز کشیدم و هر چیزی که روش چیده رو یکجا کف آشپزخونه ریختم.
با صدایی که از عصبانیت خش برداشته بود گفتم:
-برو به درک...
تو نمیتونی منو تحقیر کنی
گدا گشنه ...
معلومه که تا حالا تو عمرت غذایی جز تخم مرغ نخوردی
اصلا تو از کدوم گوری تو زندگی من پیدات شد؟
چی از جونم میخوای؟
- توی نیم وجبی فکر کردی میتونی زن من باشی؟
صورتم رو جمع کردم و مشتی به رون پاش زدم.
- اره پس چی؟
چرا نتونم؟
خندید و دستشو گذاشت روی سرم.
- خیلی کوچولویی، چیکارت کنم؟
- میتونی بوسم کنی.
با خنده ی بیشتر بلندم کرد و به چشمام زل زد.
- قرار نبود بهت دل ببندم کوچولو، قرار نبود.
سرش رو جلو اورد که..
https://t.me/+fNSmJsB9h-RlZWM0
3 768
یه دکتر بداخلاق و سرد که با اومدن پرستار بچه اش به خونه اش هورمون های مردونه اش فعال میشه و یه شب و...🥹🔥
https://t.me/+BdLvuW5zDe1mMjU0
رابطه دکتر سرد مزاج و پرستار کوچولوی دخترش🔞
3 768
یه رحم اجاره دادن و اینهمه دردسر؟
من فقط قرار بود بچهٔ یه خانم دکتر پولدار که سرطان داشت رو به دنیا بیارم، پولم رو بگیرم و بزنم به زخم زندگیم...
اما چی شد؟ داداش خانم دکتر فهمید داره یه وارث برای خواهرش پیدا میشه، بچهای که میتونست همهچیز رو از اون بگیره...
دیوونه شد و افتاد دنبالم...
مرتیکهٔ غولتشن رحم نداشت...
با دست خالی و شکم حامله فرار کردم...
ولی اون عوضی جذاب پیدام کرد و...
https://t.me/+BdLvuW5zDe1mMjU0
3 768
یه رحم اجاره دادن و اینهمه دردسر؟
من فقط قرار بود بچهٔ یه خانم دکتر پولدار که سرطان داشت رو به دنیا بیارم، پولم رو بگیرم و بزنم به زخم زندگیم...
اما چی شد؟ داداش خانم دکتر فهمید داره یه وارث برای خواهرش پیدا میشه، بچهای که میتونست همهچیز رو از اون بگیره...
دیوونه شد و افتاد دنبالم...
مرتیکهٔ غولتشن رحم نداشت...
با دست خالی و شکم حامله فرار کردم...
ولی اون عوضی جذاب پیدام کرد و...
https://t.me/+BdLvuW5zDe1mMjU0
3 768
#همسایه_هات🔞
_تورو آوردم مستاجر خونه ی ننم بشی که هر شب راحت بیام تا صبح بکنمت…هر روز این داداش نفهمت اینجاس
صدف از خنده ریسه میرود:
_داداشمم میگه صابخونت یه پسر لندهور مجرد داره،حق نداری شبا تنها بخوابی!
چانه ی صدف را بین انگشتانش گیر می اندازد و خیره توی چشمانش پچ میزند:
_بهش میگفتی این پسر تو ظاهر مجرده و تو باطن زنش که خواهر جنابعالیه رو تا خود صبح میگاد
صدف هینی میکشد و مرتضی لبانش را می بلعد…
https://t.me/+ppLJnCd5U8I0YmI0
3 768
#همسایه_هات🔞
_تورو آوردم مستاجر خونه ی ننم بشی که هر شب راحت بیام تا صبح بکنمت…هر روز این داداش نفهمت اینجاس
صدف از خنده ریسه میرود:
_داداشمم میگه صابخونت یه پسر لندهور مجرد داره،حق نداری شبا تنها بخوابی!
چانه ی صدف را بین انگشتانش گیر می اندازد و خیره توی چشمانش پچ میزند:
_بهش میگفتی این پسر تو ظاهر مجرده و تو باطن زنش که خواهر جنابعالیه رو تا خود صبح میگاد
صدف هینی میکشد و مرتضی لبانش را می بلعد…
https://t.me/+ppLJnCd5U8I0YmI0
3 768
#همسایه_هات🔞
_تورو آوردم مستاجر خونه ی ننم بشی که هر شب راحت بیام تا صبح بکنمت…هر روز این داداش نفهمت اینجاس
صدف از خنده ریسه میرود:
_داداشمم میگه صابخونت یه پسر لندهور مجرد داره،حق نداری شبا تنها بخوابی!
چانه ی صدف را بین انگشتانش گیر می اندازد و خیره توی چشمانش پچ میزند:
_بهش میگفتی این پسر تو ظاهر مجرده و تو باطن زنش که خواهر جنابعالیه رو تا خود صبح میگاد
صدف هینی میکشد و مرتضی لبانش را می بلعد…
https://t.me/+ppLJnCd5U8I0YmI0
3 768
#تاج_و_تخت_شکسته
#پارت_۱۹
#فصل_۱
حرفای شب قبلش رو بازم تکرار میکرد،میخواست مثل یه زن کدبانو و با سلیقه هم شوهر داری کنم،هم خونه داری،هم سر کار برم.
بی توجه به حرفش جلو رفتم.
نشستن روی میز و صندلی فلزی قهوه ای رنگی که وسط آشپزخونه قرار داشت مثل شکنجه به نظر میرسید .
با نوک انگشت یکی از صندلی ها رو عقب کشیدم و حین نشستن گفتم:
-با اون همه ثروتی که داری چرا اینجوری زندگی میکنی؟
لااقل یه خونه خوب بخر و اسباب اثاثیه رو عوض کن
واسه اینکارا هم خدمتکار بگیر...
تو که پول داری
دلم نمیخواست روی اون میز چیزی بخورم،صندلیش هم اصلا راحت و طبی نبود.
تایماز اما برعکس من هیچ مشکلی نداشت.
ماهیتابه به دست صندلی رو کنار کشید و نشست.
نگاهش روی صورت و اندامم چرخید و گفت:
-من اینجا راحتم
وسیله ها هم کارم و راه میندازه
بابت پخت و پزم ...برای همین زن گرفتم
تا وقتی تو هستی پول اضافه ندارم به خدمتکار بدم
ماهیتابه رو روی زیر قابلمه ای گذاشت و حین برداشت نون ادامه داد:
-در ضمن درسته که پولدارم اما برای به دست آوردنش جون کندم
تو هم بابت غذا و چیزای دیگه باید کار کنی
من عادت ندارم پول مفت به کسی بدم
3 768
-راسته که میگن ارباب زاده ها خوب دم و دستگاهی دارن؟!⛔️🔥
با چشمای وحشیش نگام میکنه و میغره :
-لابد از اون دخترایی که دلت میخواد امتحانش کنی ؟
از اونجایی که حسابی بهم برخورد بی هوا محکم به وسط پاش می کوبم که عربده اش توی کل عمارت میپیچه :
-نه از اوناییم که علاقه عجیبی به خورد کردن این دسته بیلت دارم ظفر خان
عصبی فکمو چنگ میزنه و...😈
https://t.me/+v3-qnpGqneRjZGFk
داستان یه خدمتکار شر و شیطون که ظفرخان مغرورمون رو عاصی کرده
3 768
ظفرخان🔞🔥
مرد کینهای و عوضی که به خاطر حرومزاده بودنش همه زنا رو فاحشه میدید❌
از لمس هیچ زنی خوشش نمیومد و از سر اجبار با مهلقا نامزد کرد.
یه روز با ورود دختر ریزه میزه ای که خودشو خدمتکارِ شخصیِ نامزدش معرفی کرده بود دلش لرزید... به بهانهای اونو به اتاق خودش کشوند و همون لحظه بود که نیاز جنسیش پس از سالها فوران کرد و بهش ..🔥🔞
https://t.me/+v3-qnpGqneRjZGFk
3 768
روی لباس شویی خمم کرد
- با شورت رفتی تو تراس؟
- فراز من...فقط لباس پهن کردم.
دستش رو زیر شورتم فرستاد.
- همسایه ها اونجای پرستارمو دیدن نه؟
سرمو تکون دادم که شورتمو پاره کرد.
- توی تراس بکنمت بفهمی باید لباس درست درمون تنت کنی خانوم پرستار؟
به گریه افتادم که کمرمو گزفت و ...
https://t.me/+_RUFfzyxscYwMGJk
به پرستارش حس داره و از هر بهونه ای استفاده میکنه تا بمالمش و..💦❌
3 768
فراز زروان...
کارخونه دار معروفی که یه نوزاد به سرپرستی گرفته. اما بعد از چند سال، یه دختر بیست ساله میاد و ادعا میکنه مادرِ اون بچهست و پسرش رو پس میخواد...
ولی فراز حاضر نیست پسرش رو پس بدهو...❌
https://t.me/+_RUFfzyxscYwMGJk
3 768
#تاج_و_تخت_شکسته
#پارت_۱۸
#فصل_۱
اون روز و بدبختی هایی که کشیده بودم رو هرگز فراموش نمیکردم.
تک دختر فروهر بزرگ توی حموم چرک و کثیف اون خونه با شامپوی زرد تخم مرغی ای که توی سبد بود موهاش رو میشست.
موهایی که همیشه با بهترین شامپوهای خارجی میشست.
ماسک مو و انواع و اقسام حالت دهنده و تقویتی،هر کدوم از بهترین برندها.
بعد از یه دوش کوتاه و سرسری موهام رو که حسابی زبر و خشک شده بود رو حوله پیچ کردم و از حموم بیرون زدم.
باید به شایان زنگ میزدم،از دیروز غروب گوشیش خاموش بود و نمیدونستم چرا برای عروسی ای که اون همه هزینه کردیم نیومده.
باید به لاهوتی میسپردم برام پیداش کنه،شک نداشتم نیومدن شایان هم زیر سر تایماز بود.
یکی از لباسای راحتم رو پوشیدم و روتین پوستیم رو هم ول کردم.
بعد از دعوای دیشب دیگه دلم نمیخواست اون مرد رو ببینم اما تا ابد نمیتونستم خودم رو زندونی کنم.
پس از اتاق بیرون زدم.
صدا از آشپزخونه میاومد.
موهای خیس و ژولیدهام رو بالای سرم گوجهای بستم و وارد آشپزخونه شدم .
اونجا هم مثل بقیه قسمت های خونه مال عهد بوق بود.
تایماز در حالیکه یه دستمال سفید روی شونه اش خودنمایی میکرد جلوی گاز مشغول نیمرو کردن تخم مرغ بود.
با ورودم نیم نگاهی بهم انداخت و گفت:
-صبح شما بخیر خانوم زيبا...
خیلی دیر بیدار شدی
امروز و بهت استراحت دادم
ولی از فردا باید زودتر بلند شی و صبونه حاضر کنی
3 768
عاشقانههای یه جناب سرهنگ ۱۹۰ سانتی با آلماخانومی که زیادی عجیب غریبه و با لبای سرخش عقل از سر امیرحسین میبره...🔥❌️
https://t.me/+3NiKyiWk7as5ZWJk
3 768
- یادته بچه بودی بهم میگفتی عمو عسل من؟
خندید و لوبریکانت رو بین پاهاش ریخت.
- حالا پاهاتو برام باز کن خوشگلم.
-من میترسم...
- از چی میترسی عروسک؟ اینهمه صبر کردم تا بزرگ شی، پس چرا این ناز خوشگلت هنوزم کوچولو موچولوعه؟
گفت و با دیدن بدن سفید دخترک طاقت نیاورد و آرام آرام خودش را... ❌🔞
https://t.me/+8geMgj_A9rVhNjg8
