اتاقِ فکرهای نصفِ شب
Open in Telegram
همون ایانم🕯 در حاشیهی روزها..🤍 https://t.me/Soul_ian : "ناشناس" @ian_yoona : "روبیکا"
Show moreThe country is not specifiedThe category is not specified
456
Subscribers
-724 hours
-517 days
+38630 days
Posts Archive
و طی یه تصمیم ناگهانی ، وقتی که میخواستیم وارد دبیرستان بشیم و بریم کلاس دهم،
یک ماه قبل از مهر تصمیم میگیرن و برای همیشه از اراک میرن، میرن اهواز
و من نزدیک به ۴ سال و خورده ای میشه که فاطمه رو دیگه ندیدم
یه ترکیبی بودیم از یه آدم برونگرا و یه آدم درونگرا
یه کسی که کل احساساتشو میریخت بیرون و منی که تو درونِ خودم اون احساسات رو داشتم
کلاس پنجم از خمین میاد اراک
به شدت ازش بدم میومد، خیلی خیلی زیاد
اصلا باهاش حال نمیکردم
اون موقعم تایمی بود که با یه آدمی دوست بودم که بیشتر باعث میشد ازش بدم بیاد.
میزنه و میگذره و سال بعدش به طرز عجیبی باهم صمیمی میشیم
راهنمایی که میریم راهمون جدا شد ولی بازم صمیمیته بر جا موند
این همیشه مشکل من با فاطمه بود
اون میگفت ذوقمو کور میکنی وقتی این همه پیام میدم بت و بعد تو با دو کلمه جوابمو میدی
میگفت یه بار دیگه این همهه پیام بدم و تو در جوابش با دو خط پیام جوابمو بدی بلاکی:))))))
تنها بودن با احساس تنهایی کردن خیلی فرق میکنه
تو میتونی تنها باشی و در عین حال از زندگیت لذت ببری، کِیفتو کنی و..
اما اونی که احساس تنهایی میکنه حالش رو نمیتونه خوب بکنه
دنبال یه همدم و همراه میگرده
اگه میخوای این راهِ تنهایی رو دنبال کنی، سعی کن حالت خوب باشه و احساس تنهایی نکنی
یه مُهری داشتم که روش نوشته بود "دکتر...."
اسم و فامیلیم بود! داییم واسم اون مُهرو زده بود
آرزوی دکتر شدن رو داشتم
قلب و عروق
کلی کتاب ، کلی آناتومی، کلی فکر، من داشتم واسش
منی که عشقم این چیزا بود روزگار همه چیو تغییر داد و شدم اینی که الان هستم. یک راه جدا از همهه ی این ها
کی فکرش رو میکرد؟ حتی واسه خودمم غیرقابل باور بود
چرخش روزگار و خواست و حکمت خدا یجوری پیش میره که غیرقابل باوره براتون
اما همیشه بهش اعتماد کنید
اون آینده رو میبینه، ولی ما نه!
بیا بشین تا ۱۲شب نسکافه بخوریم و بخندیم.
بیا بیخیال این شهر و ادماش بشیم.
بیخیال همهء آدمایی که دلمون و زخم زدن،بیا فقط بخندیم و خاطره های قشنگ تعریف کنیم،توی این شهر دودی که آدما دنبال پول و دنیا ان،بیا زندگی کنیم.
آدمیم که یهو میرم، یهو تصمیم میگیرم نباشم
شاید به اون اندازه ای که فکر میکردم امن نبود
اونجوری که فکر میکردم و تصورش میکردم نبود
یهویی میبینی که عه من رفتم، خیلی وقته
و خب باید زودتر دست بکار میشدی
هیچوقتم متوجهش نمیشیا
این گذر زمانه که بهت ثابتش میکنه
والا خودمم نمیدونم چقد دیگه باید بگذره و بهم علنا ثابت بشه که مهربونی هام حتی در برابر فرد مخالفم یه کار بیهودست و فقط خودم ضایع میشم.
واقعا نمیدونم تا کی
