اینجادیوانهایمینویسد!
Open in Telegram
کلماتی لجنگرفته در ذهنِ دیوانه. @Thecrazyhearbot
Show moreThe country is not specifiedThe category is not specified
1 495
Subscribers
-524 hours
+327 days
+30930 days
Posts Archive
معمولا درمورد متنات هیچی نمیگفتم میخوندم و همیشه هم تحسینت میکردم برای این قلم و ری اکت میدادم احساسم رو نمیگفتم و میرفتم ولی الان اینقدررررررر این قشنگ بود که براش مردم،برات مردم:))))🧌
در خانهام مرثیهای برگزار کردم. خانمی با موهای بلند مشکی، کلیپسزده، با لباسی اصیل و قدی بلند وارد شد، کنار من نشست و آرامآرام به هقهق افتاد. از او دلیل گریهاش را پرسیدم. گفت فرزندانش جوانمرگ شدهاند، خانهشان کمآب شده و خوشی مدتهاست از خانهشان رخت بسته. کمی مکث کرد و گفت: «خونهمو دزد زده...» نامش را پرسیدم. خودش را ایران معرفی کرد. چیزی ته وجودم فرو ریخت. با لبخند تظاهر کردم خوبم، اما با دلی آکنده از غم، ایران را در آغوش فشردم و با هم برای ما اشک ریختیم. کمکم صدای هقهقمان تمام سالن را پر کرد. سرم را که بلند کردم، دیدم همه گریه میکنند. نه برای من، نه برای آن زن؛ برای ایران. و آن شب، برای اولین بار فهمیدم، گاهی یک سرزمین آنقدر گریه میکند که دیگر نمیدانی کدام اشک، اشکِ توست و کدام، اشکِ او.
.صاد.
این پیامو فور کنید، بگم اگه قرار بود یه جای دیگه به دنیا میومدید کجا بود و چه شغلی داشتین.
ظرفیت: ۱۰ چنل.
با آدمی که بهت گیر میده، حسودی میکنه، روت حساسه، پیشت خودشه، کودک درونشو نشونت میده، حواسش بهت هست، نگرانته، بحث میکنی؟ بدبخت اونو باید بذاری رو سرت حلوا حلوا کنی.
