en
Feedback
اینجادیوانه‌ای‌می‌نویسد!

اینجادیوانه‌ای‌می‌نویسد!

Open in Telegram

کلماتی لجن‌گرفته در ذهنِ دیوانه‌. @Thecrazyhearbot

Show more
The country is not specifiedThe category is not specified
1 498
Subscribers
-524 hours
+327 days
+30930 days
Posts Archive
شخصیت اساطیری: آرتمیس استایل: پیراهن بلند سفیدِ استخوانی با لایه‌های پارچه‌ی خاکستری، شنل سبز تیره، موهای بلند و رها، تاجی باریک از شاخه‌های خشک و برگ‌های وحشی، چکمه‌های چرمی، کمان نقره‌ای روی شانه و یک غزال زخمی که آرام کنارش راه می‌رود. فضای اطرافش جنگلی مه‌آلود در نیمه‌شب، با نور سرد ماه و ردّ خون بسیار ظریف روی علف‌ها. vibe: غزالی که زخمی‌ست، اما هنوز آن‌قدر وحشی‌ست که هیچ‌کس اجازه ندارد دست روی زخم‌هایش بگذارد. https://t.me/gazelleblessee

شخصیت اساطیری: پرسفون استایل: پیراهن بلند سفیدِ شیری با لایه‌های حریر خاکستری، موهای بلند مشکی و کمی پریشان، تاجی ظریف از گل‌های خشک‌شده و چند برگ تیره، گردنبند نقره‌ای با یک انار کوچک، پاهای برهنه روی زمینی پوشیده از گلبرگ‌های پژمرده؛ یک شمع خاموش در دستش و پشت سرش باغی که نیمی از آن در بهار و نیمی در زمستان مانده. vibe: دختری که نیمی از وجودش هنوز در بهار مانده، اما قلبش سال‌هاست بوی زمستان می‌دهد. https://t.me/s4wan1

شخصیت اساطیری: مدوسا استایل: لباس بلند مشکیِ چسبیده به تن، پارچه‌های پاره و خاکستری، موهای بلند و آشفته با مارهای ظریف میانشان، زیورآلات نقره‌ای قدیمی، ناخن‌های تیره، چشم‌هایی خسته اما خیره‌کننده؛ روی دست‌ها رد زخم‌های قدیمی و در دستش آینه‌ای شکسته که دیگر تصویر خودش را نشان نمی‌دهد. vibe: آن‌قدر از درد ساخته شده که دیگر نمی‌داند کدام قسمتِ وجودش خودش بوده و کدام قسمت، زخمی که به او بخشیده‌اند. https://t.me/m0rd4b

شخصیت اساطیری: پرسفون استایل: پیراهن بلند سفیدِ شیری با لایه‌های حریر خاکستری، موهای بلند مشکی و کمی پریشان، تاجی ظریف از گل‌های خشک‌شده و چند برگ تیره، گردنبند نقره‌ای با یک انار کوچک، پاهای برهنه روی زمینی پوشیده از گلبرگ‌های پژمرده؛ یک شمع خاموش در دستش و پشت سرش باغی که نیمی از آن در بهار و نیمی در زمستان مانده. vibe: دختری که نیمی از وجودش هنوز در بهار مانده، اما قلبش سال‌هاست بوی زمستان می‌دهد. https://t.me/m0rd4b

شخصیت اساطیری: کاساندرا استایل: پیراهن بلند مشکیِ کهنه، پارچه‌های نیمه‌شفاف و رها، موهای بلند و پریشان، دست‌های پر از انگشترهای نقره‌ای، چشم‌های خسته و آرایش محو؛ یک شمع نیمه‌سوخته دستش و دفترچه‌ای قدیمی که توش اتفاقات آینده رو می‌نویسه، درحالی‌که خودش می‌دونه هیچ‌کس باورش نمی‌کنه. vibe: کسی که آینده را به یاد می‌آورد، چون برای او هیچ اتفاقی واقعاً اولین بار نیست. https://t.me/nothing_only_me

بچه‌های جدید اومدن پیشمون، خوش‌اومدین.🌱

ایگنور؟ هعی.

این پیامو فور کنید، به یه شخصیت اساطیری تشبیهتون کنم+ استایل مخصوصش رو بدم بهتون. ظرفیت: ۷ چنل.

خوابیدین؟ چالش از دستتون در رفت.

اینو جان هر کی دوست دارین پاک نکنید از چنلاتون./=

بیدار شین براتون چالش بذارم.

همه‌چی درست می‌شه، انقدر با خودت نجنگ. شب بخیر.

امیدوارم کسایی که با دشمن فرضی می‌جنگن، یه روز یه دشمن واقعی پیدا کنن، انقدر با ما الکی جنگ نکنن.

یه آرزوی شبونه بکنم بخوابیم.

نقدی نظری؟

افسار زمان در دستان تاریخ است؛ تاریخ، آن پیرِ بی‌رحمی که هرگز نمی‌میرد، فقط لباس عوض می‌کند و دوباره بازمی‌گردد. عقربه‌ها دیوانه‌وار دور خودشان می‌چرخند؛ اما من به ساعت‌ها اعتماد ندارم. زمان واقعی، جایی میان حافظه‌ی آدم‌ها نفس می‌کشد؛ در زخم‌هایی که خوب نشده‌اند، در نام‌هایی که هنوز با شنیدنشان قلبی فرو می‌ریزد، در خانه‌هایی که سال‌هاست خالی‌اند اما بوی رفتگان هنوز در دیوارهایشان مانده. این خنیاگرِ خون هنوز زنده‌ست؛ در پستوی ذهن‌ها نفس می‌کشد. تاریخ چیزی را فراموش نمی‌کند؛ فقط گاهی سکوت می‌کند. و چه اشتباه بزرگی‌ست اگر سکوتش را با بخشش اشتباه بگیریم. ما وارثِ جنگ‌هایی هستیم که ندیده‌ایم، سوگ‌هایی که تجربه نکرده‌ایم و داستان‌هایی که پیش از تولدمان آغاز شده‌اند. زمان می‌گذرد، اما بعضی زخم‌ها با آن پیر نمی‌شوند؛ فقط عمیق‌تر می‌شوند. شاید زمان برای بقا، قربانی می‌خواهد. می‌کُشد؛ نه برای مرگ، برای بقا. بگذار عقربه‌ها بچرخند، تقویم‌ها ورق بخورند و نسل‌ها بیایند و بروند. تاریخ هنوز ایستاده است؛ با دستانی آغشته به خون و صدایی که از تاریک‌ترین پستوی ذهن بشر زمزمه می‌کند: «آنچه فراموشش کردی، هنوز تمام نشده است.»
.صاد.

افسار زمان در دستان تاریخ است؛ تاریخ، آن پیرِ بی‌رحمی که هرگز نمی‌میرد، فقط لباس عوض می‌کند و دوباره بازمی‌گردد. عقربه‌ها دیوانه‌وار دور خودشان می‌چرخند؛ اما من به ساعت‌ها اعتماد ندارم. زمان واقعی، جایی میان حافظه‌ی آدم‌ها نفس می‌کشد؛ در زخم‌هایی که خوب نشده‌اند، در نام‌هایی که هنوز با شنیدنشان قلبی فرو می‌ریزد، در خانه‌هایی که سال‌هاست خالی‌اند اما بوی رفتگان هنوز در دیوارهایشان مانده. این خنیاگرِ خون هنوز زنده‌ست؛ در پستوی ذهن‌ها نفس می‌کشد. تاریخ چیزی را فراموش نمی‌کند؛ فقط گاهی سکوت می‌کند. و چه اشتباه بزرگی‌ست اگر سکوتش را با بخشش اشتباه بگیریم. ما وارثِ جنگ‌هایی هستیم که ندیده‌ایم، سوگ‌هایی که تجربه نکرده‌ایم و داستان‌هایی که پیش از تولدمان آغاز شده‌اند. زمان می‌گذرد، اما بعضی زخم‌ها با آن پیر نمی‌شوند؛ فقط عمیق‌تر می‌شوند. شاید زمان برای بقا، قربانی می‌خواهد. می‌کُشد؛ نه برای مرگ، برای بقا. بگذار عقربه‌ها بچرخند، تقویم‌ها ورق بخورند و نسل‌ها بیایند و بروند. تاریخ هنوز ایستاده است؛ با دستانی آغشته به خون و صدایی که از تاریک‌ترین پستوی ذهن بشر زمزمه می‌کند: «آنچه فراموشش کردی، هنوز تمام نشده است.»
.صاد.

تنهایی بهتر از بودن با کسیه که لکه های روحت رو تیره تر کنه، ازت شخصیتی بسازه که خودش می‌خواد.

https://t.me/TheCrrazyWritter/4705 خاکستری ثبات نداره. یک اتفاق کوچک می‌تونه دوباره رنگش رو عوض کنه. یک قطره‌ی سفید، یک قطره‌ی سیاه. امروز می‌تونه شبیه نجات باشه، فردا شبیه سقوط. یک لحظه می‌تونه خودش رو قانع کنه که هنوز سفیده و لحظه‌ی بعد بفهمه چقدر از خودش فاصله گرفته. من نمیدونم چه شخصیتی ندارم گاهی زیادی خاکستری ام و گاهی زیادی سیاه و بیشتر اوقات سفید اما هیچوقت هیچوقت به احساسات آدم ها آسیبی نزدم آدمارو، احساساتشون دست نگرفتم بازیچه نکردم آدم هارو تحقیر و مسخره نکردم کم نشمردم تاجایی دلتون بخواد مرام معرفت داشتم ولی نه کسی درکم کرد نه کنارم بود و همیشه به تنهایی