اینجادیوانهایمینویسد!
Open in Telegram
کلماتی لجنگرفته در ذهنِ دیوانه. @Thecrazyhearbot
Show moreThe country is not specifiedThe category is not specified
1 714
Subscribers
+5824 hours
+1997 days
+52930 days
Posts Archive
یک اتاق تاریک، پنجرهای نیمهباز و نوری سرد که از خیابان روی دیوار افتاده. روی میز، یک رادیوی قدیمی روشن است و صدایی نامعلوم از میان خشخش موجها عبور میکند. انگار کسی آن طرفِ فرکانس نشسته و حرفهایی را میزند که قرار نبوده هیچوقت شنیده شوند. تابلو پر از سکوت است؛ اما سکوتی که صدا دارد، خاطره دارد، دلتنگی دارد. این چنل شبیه اثریست که هر بار نگاهش میکنی، یک صدای تازه از دلش بیرون میآید؛ گاهی آشنا، گاهی غریب، اما همیشه درست همان چیزی که نمیدانستی دلت میخواهد بشنوی. فرکانسی برای حرفهایی که جایی جز نیمهشب، شنونده ندارند.
برای تو.
یک بومِ وسیع و خلوت؛ آسمانی کشیده شده که معلوم نیست طلوع است یا غروب، و آدمی کوچک، درست در مرزِ زمین و ابرها ایستاده. نه آنقدر پایین که بتواند به گذشته برگردد، نه آنقدر بالا که از همهچیز رها شده باشد. رنگهای تابلو آراماند؛ اما پشت این آرامش، هزار فکرِ نگفته پنهان شده. این چنل شبیه نقاشیایست که باید کمی از آن فاصله بگیری تا معنایش را ببینی؛ چیزی میان دلتنگی، خیال و امید. یک اثر هنری برای آدمهایی که همیشه دنبال «جایی نزدیک آسمان» میگردند؛ حتی اگر هیچوقت پیدایش نکنند. ☁️
برای تو.
یک نقاشی کوچک و خلوت؛
شاخهای باریک، آسمانی که هنوز کامل روشن نشده و گوشهای از بوم، لانهای که انگار صاحبش همین چند لحظه پیش از آن پر کشیده. اما عجیب اینجاست که با وجود تمام سادگیاش، حسِ خانه میدهد؛
جایی کوچک برای فکرهای بزرگ، برای چند کلمه، برای چیزهایی که قرار نیست همه بفهمند. این چنل شبیه تابلوییست که فریاد نمیزند؛ آرام گوشهای از دیوار مینشیند و میگوید: «مثل همیشه، یه لونه.» و شاید تمام هنر همین باشد؛ ساختنِ یک لانه، وسط این همه شلوغی.🪶
برای تو.
یک بومِ آبیِ تیره، پر از سایههایی که انگار از دلِ یک رؤیا بیرون افتادهاند.
گوشهای از تابلو، آدمی ایستاده که نه کاملاً بیدار است، نه کاملاً خواب؛ انگار میان واقعیت و خیال گیر کرده. رنگها آراماند، اما سکوتشان سنگین است. هر گوشهاش چیزی برای کشف کردن دارد؛ یک فکر، یک حس، یک تکه از خودِ آدم. این چنل شبیه نقاشیایست که قرار نیست فقط تماشایش کنی؛ باید چند دقیقه روبهرویش بایستی، خیره بمانی و آخرش نفهمی چرا دلت گرفته.
اثر هنریِ کسی که به جای فرار از رؤیا، تصمیم گرفته در آن زندگی کند. 🩵
برای تو.
این پیامو فور کنید، چنلتون رو شکل یه اثر هنری به بقیه معرفی کنم.
ظرفیت: ده چنل.
شخصیت اساطیری: مورگان ل فِی
استایل: لباس بلند مخملیِ مشکی با جزئیات بنفش تیره، شنل بلند و سنگین، موهای مشکیِ رها، تاجی باریک از شاخههای نقرهای، گردنبند با یک سنگ ماه، انگشترهای قدیمی و یک کتاب جادوییِ فرسوده در دستش. اطرافش جنگلی مهآلود و قلعهای دوردست، با ماه کامل پشت سرش.
vibe:
نه فرشتهای که نجاتت بدهد، نه جادوگری که نابودت کند؛ زنی که خودش انتخاب کرده باشد تبدیل به افسانه شود.
https://t.me/dra_dream
شخصیت اساطیری: هستیا
استایل: پیراهن بلند کرم و قهوهایِ گرم، شال بافت ظریف، موهای بلند و رها، انگشترهای قدیمی نقرهای، یک کتاب باز در دست و شمعی کوچک کنار پاهایش. اتاقی چوبی و دنج، دیوارهایی پوشیده از کتاب، پنجرهای رو به کویرِ خاموش و بخاری کوچکی که تنها منبع نور اتاق است.
vibe:
جهان برایش زیادی بزرگ بود؛ پس گوشهای کوچک از آن را برداشت، پر از کتاب و واژه کرد و اسمش را گذاشت خانه.
https://t.me/A_MyWorld_45
شخصیت اساطیری: آتنا
استایل: کت بلند مشکیِ کلاسیک روی پیراهن سفید، دامن بلند خاکستری، موهای مشکی جمعشده، عینک ظریف، انگشترهای نقرهای، یک دفتر چرمی قدیمی زیر بغل و جغدی سفید روی شانهاش. اتاقی پر از کتابهای قدیمی، کاغذهای پر از عدد و فرمول، نقشههای عجیب و چند یادداشت دربارهی هیولاها؛ نور زرد چراغ مطالعه و پنجرهای که پشتش شبِ آتن دیده میشود.
vibe:
دختری که به جای فرار از هیولاهای ذهنش، نشست و برای تکتکشان پرونده ساخت.
https://t.me/diagonalley221B
شخصیت اساطیری: هلیوس
استایل: ردای بلند مشکی با حاشیههای طلایی سوخته، موهای بلند طلاییِ آشفته، تاجی از پرتوهای شکستهی خورشید، زیورآلات طلایی قدیمی و چشمانی که انگار نور از داخلشان میسوزد. ارابهای سیاه با چهار اسب شعلهور پشت سرش و آسمانی سرخ و سوخته؛ زمین زیر پایش ترک خورده و هر جا قدم میگذارد، گلها خاکستر میشوند.
vibe:
خورشیدی که قرار نبود نجاتت بدهد؛ آمده بود آنقدر بتابد تا چیزی از تاریکیات باقی نماند.
https://t.me/Sun_TheAnnihilator
شخصیت اساطیری: آرتمیس
استایل: پیراهن بلند سفیدِ استخوانی با لایههای پارچهی خاکستری، شنل سبز تیره، موهای بلند و رها، تاجی باریک از شاخههای خشک و برگهای وحشی، چکمههای چرمی، کمان نقرهای روی شانه و یک غزال زخمی که آرام کنارش راه میرود. فضای اطرافش جنگلی مهآلود در نیمهشب، با نور سرد ماه و ردّ خون بسیار ظریف روی علفها.
vibe:
غزالی که زخمیست، اما هنوز آنقدر وحشیست که هیچکس اجازه ندارد دست روی زخمهایش بگذارد.
https://t.me/gazelleblessee
شخصیت اساطیری: پرسفون
استایل: پیراهن بلند سفیدِ شیری با لایههای حریر خاکستری، موهای بلند مشکی و کمی پریشان، تاجی ظریف از گلهای خشکشده و چند برگ تیره، گردنبند نقرهای با یک انار کوچک، پاهای برهنه روی زمینی پوشیده از گلبرگهای پژمرده؛ یک شمع خاموش در دستش و پشت سرش باغی که نیمی از آن در بهار و نیمی در زمستان مانده.
vibe:
دختری که نیمی از وجودش هنوز در بهار مانده، اما قلبش سالهاست بوی زمستان میدهد.
https://t.me/s4wan1
شخصیت اساطیری: مدوسا
استایل: لباس بلند مشکیِ چسبیده به تن، پارچههای پاره و خاکستری، موهای بلند و آشفته با مارهای ظریف میانشان، زیورآلات نقرهای قدیمی، ناخنهای تیره، چشمهایی خسته اما خیرهکننده؛ روی دستها رد زخمهای قدیمی و در دستش آینهای شکسته که دیگر تصویر خودش را نشان نمیدهد.
vibe:
آنقدر از درد ساخته شده که دیگر نمیداند کدام قسمتِ وجودش خودش بوده و کدام قسمت، زخمی که به او بخشیدهاند.
https://t.me/m0rd4b
شخصیت اساطیری: پرسفون
استایل: پیراهن بلند سفیدِ شیری با لایههای حریر خاکستری، موهای بلند مشکی و کمی پریشان، تاجی ظریف از گلهای خشکشده و چند برگ تیره، گردنبند نقرهای با یک انار کوچک، پاهای برهنه روی زمینی پوشیده از گلبرگهای پژمرده؛ یک شمع خاموش در دستش و پشت سرش باغی که نیمی از آن در بهار و نیمی در زمستان مانده.
vibe:
دختری که نیمی از وجودش هنوز در بهار مانده، اما قلبش سالهاست بوی زمستان میدهد.
https://t.me/m0rd4b
شخصیت اساطیری: کاساندرا
استایل: پیراهن بلند مشکیِ کهنه، پارچههای نیمهشفاف و رها، موهای بلند و پریشان، دستهای پر از انگشترهای نقرهای، چشمهای خسته و آرایش محو؛ یک شمع نیمهسوخته دستش و دفترچهای قدیمی که توش اتفاقات آینده رو مینویسه، درحالیکه خودش میدونه هیچکس باورش نمیکنه.
vibe:
کسی که آینده را به یاد میآورد، چون برای او هیچ اتفاقی واقعاً اولین بار نیست.
https://t.me/nothing_only_me
