اینجادیوانهایمینویسد!
Open in Telegram
من؟ شاید هیچکاره، شاید هم نیمچه نویسنده. @Thecrrazyhearbot
Show moreThe country is not specifiedThe category is not specified
6 562
Subscribers
-9324 hours
+3 0947 days
+2 43330 days
Posts Archive
چیه این خاطرات که تا یه کاری رو انجام میدی یادت میاُفته اونهم اون کار رو انجام میداد، تا یه حرفی میزنی، یادت میاُفته اون هم اون حرف رو میزد.
تصمیم میگیری یکم زندگی کنی. یهو هی یادت میآد، هی یادت میآد، هی یادت میآد.
سلام. امیدوارم هوای آسمانت آفتابی باشد. شبهای بارانیای اینجا حاکماند؛ از آن بارانهایی که بیخبر از راه میرسند و تا نیمههای شب، آرام و پیوسته به شیشهی پنجره میکوبند. امشب کوچه خلوتتر از همیشه بود. چراغ خانهها یکییکی خاموش میشد و آدمها، با قدمهای تند، خودشان را از خیسی خیابان به خانه میرساندند. پیرمرد همسایه هنوز کنار پنجره نشسته بود و گلدانهای شمعدانیاش را جابهجا میکرد؛ انگار باران برای او هم اتفاق تازهای نبود. درختهای حیاط، خیس و سنگین، سرشان را پایین انداخته بودند و چند برگ زرد روی سنگفرش مانده بود. گربهی سفیدی هم زیر ایوان پناه گرفته بود و هر بار که باد میوزید، خودش را بیشتر جمع میکرد. من اما کنار پنجره نشستهام و برای تو مینویسم. نمیدانم آنسوی این فاصله، شبهایت چگونه میگذرند. نمیدانم پنجرهی اتاقت رو به آسمان باز میشود یا دیوار، و نمیدانم امشب باران به شهر تو هم رسیده یا نه. فقط خواستم بدانی اینجا، در شبی از شبهای بارانی، کسی به یاد تو افتاد. شاید همین برای نامهی اول کافی باشد. برایتو._مجموعهنامههایِمنبرایِعزیزِرفتهام.
چشمهایم را میبندم و زیر لب زمزمه میکنم. صداهای سرم دیگر بخشی از من نیستند؛ مدتهاست برای خودشان هویتی ساختهاند، شخصیتی مستقل که بیاجازه وارد ذهنم میشود، تصمیم میگیرد و گاهی به جای من فکر میکند. صبحها میمیرند و شبها جان میگیرند؛ انگار تاریکی، ساعت بیداریشان است و روشنایی چیزی جز یک وقفهی کوتاه برای خاموش ماندنشان نیست. من اما تمام روز را با جسدشان زندگی میکنم و شب که میرسد، باید دوباره با چیزی روبهرو شوم که نمیدانم درون من زندگی میکند یا من درون آن.
.صاد.
همهچیز رو زود باور نکنید.
آدمها میگن عاشقِ چشماتن، اما اشکت رو در میآرن.
میگن از بودنت خوشحالن، اما از بودن خستهت میکنن.
ازت قول موندن میگیرن، اما خودشون تنهات میذارن.
حالا که دیگه هیچ مسئولیتی نسبت به همدیگه نداریم، برو بین بقیه دنبالم بگرد. دنبال همون نگاهِ آشنایی که با دیدنت چشمهاش برق میزد، با پیامهات ذوق میکرد و تحت هر شرایطی طرفت بود. بگرد، شاید پیداش کردی. شاید بین این همه آدم، دوباره به همون چشما برسی؛ به کسی که یه روز، بودن تو براش کافی بود تا حالش خوب بشه. و بالاخره تو برنده شدی، عزیزم. بالاخره موفق شدی منو از خودت دور کنی. من که نرفتم؛ تو هر بار رفتی و من هر بار برت گردوندم. هر بار با خودم گفتم شاید این دفعه فرق داشته باشه، شاید این دفعه بمونی، شاید هنوز بشه چیزی رو که بینمون بود نجات داد. من هر بار دستت رو گرفتم و برت گردوندم، تا اینکه یه روز دیدم دیگه دستام برای برگردوندنت توان ندارن. نفرینت نمیکنم. واقعاً نمیتونم. با همهی چیزی که از این آخرِ تلخ توی دلم مونده، هنوز تهِ قلبم آرزو میکنم آدمِ درستت رو پیدا کنی. کسی که کنارش احساس نکنی باید مدام از دست دادنش رو تجربه کنی. کسی که بمونه؛ نه اینکه هر بار بره و تو رو با هزار تا سؤال و خاطره تنها بذاره. میدونی، ما پایان خوبی نداشتیم، اما مسیر قشنگی داشتیم. و من دلم نمیخواد چون آخرش درد داشت، خوبیهای بینمون رو هم پاک کنم. یه زمانی واقعاً خوشحال بودیم. یه زمانی من از دیدنت ذوق میکردم، از پیامت لبخند میزدم و با تمام وجودم طرفت بودم. یه زمانی تو برای من فقط «یه آدم» نبودی. نه من آدم بدی بودم، نه تو. فقط شاید ما آدمِ درستِ هم نبودیم. تو برای یکی دیگه مناسبی، منم برای یکی دیگه. شاید قراره یه جایی، با آدمهای دیگهای، چیزی رو تجربه کنیم که اینجا نتونستیم. فقط امیدوارم وقتی به آدمِ درستت رسیدی، قدر موندنش رو بدونی. قدر کسی رو که میمونه، وقتی رفتن آسونتره. قدر کسی رو که مجبور نیستی هر بار از دستش بدی تا دوباره بفهمی چقدر دوستش داری. و فقط یه چیز دیگه... وقتی یه روز کنار اون آدم نشستی و خواستی اسمش رو صدا بزنی، خواهش میکنم اسم منو نگی. نه برای اینکه ناراحت میشم... برای اینکه شاید اون لحظه دیگه نتونم مثل قبل با شنیدن اسمم از زبونت لبخند بزنم. شاید فقط یه لحظه ساکت بشم و یادم بیاد یه روزی، یه نفر بود که هر بار میرفت، برش میگردوندم. یه نفر بود که فکر میکرد اگر بیشتر دوستت داشته باشه، اگر بیشتر بفهمتت، اگر بیشتر بمونه، بالاخره تو هم میمونی. و چقدر دیر فهمیدم بعضی آدما رو هرچقدر هم دوست داشته باشی، نمیتونی برای همیشه نگه داری. من ازت نمیخوام برگردی. دیگه حتی نمیخوام دوباره دستت رو بگیرم. فقط دلم برای اون آدمی که کنارت بودم میسوزه؛ برای منی که هنوز باور داشت آخرِ این همه رفتن، یه «موندن» هم وجود داره. حالا این تو، و این هم بقیهی آدمها. برو و امیدوارم خوشحال بشی. امیدوارم واقعاً آدمِ درستت رو پیدا کنی. فقط اگر یه شب، بین تمام آدمهایی که بعد از من وارد زندگیت شدن، یهو دلت برام تنگ شد، یادت بیاد که من یک بار، دو بار، صد بار، هر بار که رفتی، برت گردوندم. تا آخرین باری که دیگه نتونستم. و شاید تلخترین قسمتِ قصه همین باشه؛ اینکه من هنوز میتونم دوستت داشته باشم، ولی دیگه نمیتونم برت گردونم. پس برو، عزیزم. این بار دیگه کسی پشت سرت نمیاد. و اگر یه روز دلت برای اون نگاهِ آشنا تنگ شد، دنبالش نگرد... اون نگاه، همون شبی که برای آخرین بار برنگشتی، همونجا برای همیشه جونش رو از دست داد. .صاد.
حالا که دیگه هیچ مسئولیتی نسبت به همدیگه نداریم، برو بین بقیه دنبالم بگرد. دنبال همون نگاهِ آشنایی که با دیدنت چشمهاش برق میزد، با پیامهات ذوق میکرد و تحت هر شرایطی طرفت بود. بگرد، شاید پیداش کردی. شاید بین این همه آدم، دوباره به همون چشما برسی؛ به کسی که یه روز، بودن تو براش کافی بود تا حالش خوب بشه. و بالاخره تو برنده شدی، عزیزم. بالاخره موفق شدی منو از خودت دور کنی. من که نرفتم؛ تو هر بار رفتی و من هر بار برت گردوندم. هر بار با خودم گفتم شاید این دفعه فرق داشته باشه، شاید این دفعه بمونی، شاید هنوز بشه چیزی رو که بینمون بود نجات داد. من هر بار دستت رو گرفتم و برت گردوندم، تا اینکه یه روز دیدم دیگه دستام برای برگردوندنت توان ندارن. نفرینت نمیکنم. واقعاً نمیتونم. با همهی چیزی که از این آخرِ تلخ توی دلم مونده، هنوز تهِ قلبم آرزو میکنم آدمِ درستت رو پیدا کنی. کسی که کنارش احساس نکنی باید مدام از دست دادنش رو تجربه کنی. کسی که بمونه؛ نه اینکه هر بار بره و تو رو با هزار تا سؤال و خاطره تنها بذاره. میدونی، ما پایان خوبی نداشتیم، اما مسیر قشنگی داشتیم. و من دلم نمیخواد چون آخرش درد داشت، خوبیهای بینمون رو هم پاک کنم. یه زمانی واقعاً خوشحال بودیم. یه زمانی من از دیدنت ذوق میکردم، از پیامت لبخند میزدم و با تمام وجودم طرفت بودم. یه زمانی تو برای من فقط «یه آدم» نبودی. نه من آدم بدی بودم، نه تو. فقط شاید ما آدمِ درستِ هم نبودیم. تو برای یکی دیگه مناسبی، منم برای یکی دیگه. شاید قراره یه جایی، با آدمهای دیگهای، چیزی رو تجربه کنیم که اینجا نتونستیم. فقط امیدوارم وقتی به آدمِ درستت رسیدی، قدر موندنش رو بدونی. قدر کسی رو که میمونه، وقتی رفتن آسونتره. قدر کسی رو که مجبور نیستی هر بار از دستش بدی تا دوباره بفهمی چقدر دوستش داری. و فقط یه چیز دیگه... وقتی یه روز کنار اون آدم نشستی و خواستی اسمش رو صدا بزنی، خواهش میکنم اسم منو نگی. نه برای اینکه ناراحت میشم... برای اینکه شاید اون لحظه دیگه نتونم مثل قبل با شنیدن اسمم از زبونت لبخند بزنم. شاید فقط یه لحظه ساکت بشم و یادم بیاد یه روزی، یه نفر بود که هر بار میرفت، برش میگردوندم. یه نفر بود که فکر میکرد اگر بیشتر دوستت داشته باشه، اگر بیشتر بفهمتت، اگر بیشتر بمونه، بالاخره تو هم میمونی. و چقدر دیر فهمیدم بعضی آدما رو هرچقدر هم دوست داشته باشی، نمیتونی برای همیشه نگه داری. من ازت نمیخوام برگردی. دیگه حتی نمیخوام دوباره دستت رو بگیرم. فقط دلم برای اون آدمی که کنارت بودم میسوزه؛ برای منی که هنوز باور داشت آخرِ این همه رفتن، یه «موندن» هم وجود داره. حالا این تو، و این هم بقیهی آدمها. برو و امیدوارم خوشحال بشی. امیدوارم واقعاً آدمِ درستت رو پیدا کنی. فقط اگر یه شب، بین تمام آدمهایی که بعد از من وارد زندگیت شدن، یهو دلت برام تنگ شد، یادت بیاد که من یک بار، دو بار، صد بار، هر بار که رفتی، برت گردوندم. تا آخرین باری که دیگه نتونستم. و شاید تلخترین قسمتِ قصه همین باشه؛ اینکه من هنوز میتونم دوستت داشته باشم، ولی دیگه نمیتونم برت گردونم. پس برو، عزیزم. این بار دیگه کسی پشت سرت نمیاد. و اگر یه روز دلت برای اون نگاهِ آشنا تنگ شد، دنبالش نگرد... اون نگاه، همون شبی که برای آخرین بار برنگشتی، همونجا برای همیشه جونش رو از دست داد. .صاد.
حالا که دیگه هیچ مسئولیتی نسبت به همدیگه نداریم. برو بین بقیه، دنبال من بگرد. دنبال همون نگاهِ آشنا که با دیدنت چشمهاش برق میزد، با پیامهات ذوق میکرد و تحت هر شرایطی، طرفدارت بود. و بالاخره تو برندهشدی عزیزم، بالاخره موفق شدی من رو از خودت دور کنی. حالا این تو و این بقیهی آدمها. :))
حالا که دیگه هیچ مسئولیت نسبت به همدیگه نداریم. برو بین بقیه، دنبال من بگرد. دنبال همون نگاهِ آشنا که با دیدنت چشمهاش برق میزد، با پیامهات ذوق میکرد و تحت هر شرایطی، طرفدارت بود.
و بالاخره این تو و این بقیهی آدمها، موفق باشی عزیزِ رفتهم. :))
