𝓃𝑜𝓂𝑜𝓀𝒶𝓉...
Open in Telegram
It's your home, make yourself comfortable. hidden https://t.me/nomokatobot
Show moreThe country is not specifiedThe category is not specified
290
Subscribers
-124 hours
-37 days
-2830 days
Posts Archive
290
ری دیگه نمیدونست چند سال مهمون تخت ۵۲۵ تیمارستانه.روزها از هم قابل تشخیص نبودند و تنها چیزی که هر سال تکرار میشد، صدای پرستاری بود که آرام میگفت: «تولدت مبارک، ری.» دیروز فهمید ۲۱ساله شده . آخرین چیزی که از خود قدیمیش یادش مونده بود کودک هفت ساله ای بود که از جهان بیرون میترسید. نه از تاریکی یا هیولاها، بلکه از آدمها. از بزرگ شدن، از قوانین، از نگاههایی که همیشه چیزی از او میخواستند. برای همین ذهنش جایی ساخته بود؛ اتاقی که هیچ شباهتی به واقعیت نداشت. در آن اتاق، ری همیشه هفت ساله میموند. میتونست هرکاری میخواد بکنه هر جوری که میخواد روزشو بگذرونه. یه روز با رنگاش نقاشی میکشید و یه روز توی دنیای خیالی خودش ماجراجویی میکرد کسی ازش نمیپرسید چرا نه پولی وجود داشت، نه آیندهای، نه مسئولیتی و نه انسانی که بخواد اون رو تغییر بده. هیچ انسانی اونجا نبود که ری رو مجبور به انجام کاری کنه. اگرم وجود داشت کی میتونست یه بچه رو قانع کنه؟ ولی اون اتاق اونقدرا هم محکم و غیر قابل نفوذ نبود. روزی چیزی در دنیای واقعی شکست؛ اتفاقی که ری دیگر آن را به خاطر نمیآورد. تنها چیزی که از آن روز باقی مانده، پروندهای ضخیم، سکوت پزشکان و تخت شمارهٔ ۵۲۵ است. همه میگویند آن روز خانوادهاش مردند. ری فقط به یاد دارد که بعد از آن، دیگر نتوانست از اتاق خارج شود. شاید واقعاً آن اتفاق را خودش رقم زده باشد. شاید هم ذهن یک کودک، برای فرار از چیزی هولناکتر، خاطرهای تازه ساخته باشد. بعد از آن روز، زمان برای ری متوقف شد. ذهنش همچنان در همان اتاق ماند؛ جایی که هیچکس از یک بچه هفتساله انتظار ندارد دنیا را بفهمد.
