closed. شڪلـاتِ ٺـلخ
Open in Telegram
تڪہـہاےخࢪدشدهےڦلبشٻشهای @sweetcndybot
Show moreThe country is not specifiedThe category is not specified
266
Subscribers
-124 hours
-127 days
-3530 days
Posts Archive
Repost from Mr. kamali
𝖫𝗈𝗏𝖾 𝗆𝗂𝗌𝗌𝗂𝗈𝗇
پسری که برای ماموریت باید دبیر کل سازمان بین المللی استرالیا رو عاشق خودش کنه تا بتونه اطلاعات جمع کنه بی خبر از اینکه سرنوشت چه چیزی رو براش رقم زده بود
𝖦𝖾𝗇𝖾𝗋:𝗁𝖺𝗉𝗉𝗒 𝖾𝗇𝖽, 𝗌𝗅𝗂𝖼𝖾 𝗈𝖿 𝗅𝗂𝖿𝖾, 𝖼𝗋𝗂𝗆𝖾
𝗌𝖾𝗇𝖺𝗋𝗂𝗈
Repost from 𝘓𝘦𝘷𝘢𝘯𝘵𝘦𝘳
📜 نمیدانم کدام دسـتِ تقدیر، پس از این همه سـال،
نامِ تو را از میان خاکسـترِ سالهای دور بیرون کشید...
༺⋆༻
نمیدانم کدام دسـتِ تقدیر، پس از این همه سـال، نامِ تو را از میان خاکسـترِ سالهای دور بیرون کشید و دوباره بر صفحهی سرنوشـتِ من نشاند؛ اما از آن روز که حضورت، همچون سایهای آشنا، بر حاشیهی روزهایم افتاد، سکوتِ دیرینهی جهانم دیگر به هیئـتِ پیشین بازنگشت. تو از جنسِ خاطره نبودی؛ خاطره را میتوان به دخمهای از فراموشـی سپرد، بر آن در بست و سالها به رویش نگریست، بیآنکه صدای گذشـته از پشت دیوارهایش برخیزد. اما بعضی آدمها را نمیتوان به گذشـته سپرد؛ چرا که خود، بخشی از گذشته نیستند؛ رشتهای هستند که گذشته را به اکنون میدوزند، و هرچه بیشتر گسستنشان بخواهی، گرهشان عمیقتر بر جانت مینشیند. سالها گمان میکردم هر آنچه ناتمام مانده، محکوم به خاموشـیست؛ که بعضی دیدارها تنها برای آن مقدر شدهاند که حسرتی بر حاشیهی زندگی باقی بگذارند، بعضی دسـتها برای آن از کنار دستت بگذرند که هرگز گرمایشان را به خاطر نیاوری، و بعضی نامها تنها یکبار در زندگی گفته شوند؛ آنگاه تا ابـد در سکوت تکرار شوند. اما تــو... تو همان استثنای ناخواستهای بودی که تمام قواعدِ آموختهام را به سُخره گرفت. اکنون نمیدانم فاصلهی میان ما با گذر سـالها کوتاهتر شده، یا من دیگر آن آدمی نیستم که روزی میتوانست نبودنت را تاب بیاورد. فقط میدانم از آن هنگام که دوباره در مدارِ زندگیام قرار گرفتی، هر آنچه پیش از تو آرام مینمود، معنای دیگری یافته است؛ گویی جهان، سـالها تنها نفس در سینه حبس کرده بود تا روزی که دوباره نام تو را بر زبان من جاری کند. و چه بیرحم است سرنوشـت که آدمی را پس از سـالها، درست در لحظهای که آموخته است چگونه نبودنِ کسی را تاب بیاورد، دوباره به همان آدم بازمیگرداند. من از تو چیزی نمیخواهم. نه ماندنت را، نه وعدهای برای فردا، نه حتی آن نگاهی را که زمانی تمام جهانم را از مدارِ خویش بیرون میکشید. فقط نمیفهمم اگر قرار نبود سهمی از تو در پایانِ این همه سـال برای من باقی بماند، چرا هنوز، پس از این همه خاموشـی، قلبم تو را چنان به خاطر دارد که گویی هرگز از دستت نداده بود.
Repost from 𝘓𝘦𝘷𝘢𝘯𝘵𝘦𝘳
+4
🕰 𝔜𝔬𝔲 𝔴𝔢𝔯𝔢 𝔫𝔢𝔳𝔢𝔯 𝔱𝔯𝔲𝔩𝔶 𝔤𝔬𝔫𝔢.
𝔜𝔬𝔲 𝔴𝔢𝔯𝔢 𝔬𝔫𝔩𝔶 𝔟𝔲𝔯𝔦𝔢𝔡 𝔟𝔢𝔫𝔢𝔞𝔱𝔥 𝔱𝔥𝔢 𝔶𝔢𝔞𝔯𝔰,
𝔴𝔞𝔦𝔱𝔦𝔫𝔤 𝔣𝔬𝔯 𝔣𝔞𝔱𝔢 𝔱𝔬 𝔯𝔢𝔪𝔢𝔪𝔟𝔢𝔯
𝔴𝔥𝔢𝔯𝔢 𝔦𝔱 𝔥𝔞𝔡 𝔩𝔢𝔣𝔱 𝔶𝔬𝔲𝔯 𝔫𝔞𝔪𝔢.
Repost from | 𝘔𝘪𝘯𝘦𝘳𝘷𝘢
Repost from ㅤㅤNyctophiliàㅤㅤ
"هوا بوے نم و پوسیدگی میداد، بوی یہ جنگل نفࢪینشده که سالهاستـ هیچ آدمی جࢪأت نکࢪده پا توش بزاره. زمین لیز و سࢪد بود، هࢪقدم بیشتࢪ تو دل تاࢪیکی میکشوندش. یہ لحظہ وایساد تا نفس تازه کنہ، ولی همین کہ برگشت دوباره پشت سرشو نگاه کنہ…"
