closed. شڪلـاتِ ٺـلخ
Open in Telegram
تڪہـہاےخࢪدشدهےڦلبشٻشهای @sweetcndybot
Show moreThe country is not specifiedThe category is not specified
267
Subscribers
-324 hours
-127 days
-3630 days
Posts Archive
Repost from ㅤ- 𝖠𝗉𝖺𝗋𝗍𝗆𝖾𝗇𝗍 ⁴⁰²
شاید تمامِ ࢪاه را برای ࢪسیدن نࢪفته باشم؛ شایــد آمدهام تا بفهمم، بعــد از سقوطِ آخرین بࢪگ، چه چیزے هنوز توانِ ماندن داࢪد.
بعضی روزها، زندگی شبیه درختیست که مدتهاست ایستاده؛ با شاخههایی که زمانی سنگینیِ برگها را تاب میآوردند و حالا، یکییکی خالی شدهاند. نمیدانم از چه زمانی اینهمه خستگی روی شانههایم نشست. شاید از همان روزهایی که خیال میکردم اگر بیشتر تلاش کنم، اگر کمی بیشتر دوام بیاورم، اگر از هر شکست دوباره خودم را جمع کنم، بالاخره جایی در انتهای این مسیر، چیزی انتظارم را خواهد کشید که تمامِ این رنج را توجیه کند. برای همین ادامه دادم. با زانوهایی که از افتادنهای مکرر درد میکردند، با دستهایی که دیگر توانِ ساختن نداشتند، با قلبی که هر بار چیزی از آن کم میشد و باز، به امیدِ روزی دیگر، خودش را سرِ پا نگه میداشت. اما گاهی به خودم فکر میکنم؛ به تمامِ این سالهایی که گذشتند و به تمامِ چیزهایی که برایشان جنگیدم. اگر آخرِ این راه، آنچه میخواستم نباشد چه؟ اگر تمامِ این قدمها به دری برسند که هیچوقت باز نمیشود؟ اگر تمامِ این شبهای طولانی، تمامِ صبحهایی که با امیدِ اندکی روشن شدند، تمامِ خستگیهایی که بیصدا تحمل شدند، فقط مرا به نقطهای برسانند که باز هم باید از نو شروع کنم؟ این سؤال، گاهی مثل سرمایی آرام از لابهلای لباسها عبور میکند؛ اول آنقدر خفیف که میشود نادیدهاش گرفت، بعد آنقدر عمیق که تا استخوان میرسد. آدم از نرسیدن میترسد. از اینکه تمامِ برگهایش را در مسیر ریخته باشد و آخرِ راه، شاخههای خالی نصیبش شود. از اینکه سالها خودش را برای رسیدن به یک فصلِ روشن آماده کرده باشد و وقتی به آنجا رسید، دیگر رمقی برای شکوفه دادن باقی نمانده باشد. با این حال، هیچ درختی برای همیشه برگهایش را نگه نمیدارد. شاید بعضی چیزها باید بریزند. باید سبک شوند. باید از شاخه جدا شوند و در سکوتِ زمین گم شوند تا چیزی که قرار است بماند، فرصتِ نفس کشیدن پیدا کند. شاید تمامِ آنچه از دست دادهام، قرار نبوده تا آخرین روز با من بماند. و شاید تمامِ این تلاشها هم قرار نیست به همان شکلی که در ذهنم ساختهام به نتیجه برسند. زندگی گاهی شبیه جادهایست که مه، چند قدم جلوترش را پوشانده. میشود ایستاد و از نادیده بودنِ مقصد ترسید، یا آرام قدم برداشت و گذاشت هر پیچ، فقط به اندازهی خودش آشکار شود. من هنوز از این ندانستن میترسم. هنوز بعضی شبها دلم میخواهد بدانم تمامِ این خستگی برای چه بوده. بدانم این همه بیدار ماندن، این همه دوباره ساختن، این همه نگه داشتنِ خودم در روزهایی که به سختی میشد دوام آورد، بالاخره به کجا میرسد. اما شاید جوابِ بعضی سؤالها، خیلی دیرتر از زمانی میرسد که برایشان پرسیده شدهاند. شاید امروز فقط یک برگِ افتاده باشم، جداشده از شاخهای که روزی به آن تعلق داشتم، افتاده در مسیری که هنوز نمیدانم به کجا میرود. اما برگ، وقتی از شاخه جدا میشود، دیگر نمیداند باد او را کجا خواهد برد. و با این حال، سفرش تمام نشده است. شاید من هم هنوز در میانهام. نه در آغاز. نه در پایان. جایی میانِ تمامِ آنچه از دست رفته و تمامِ آنچه هنوز فرصتِ رسیدن دارد. و شاید برای ادامه دادن، لازم نیست از پایان مطمئن باشم. شاید همین که هنوز، با تمامِ خستگی، جایی درونم برای فردا روشن مانده، کافی باشد. مثل چراغی پشت پنجرهای دور، در شهری که غروب زودتر از همیشه فرود آمده؛ کوچک، کمجان، اما روشن. شاید بعضی شبها فقط باید گذاشت باد بوزد، شاخهها بلرزند، برگها فرو بریزند و آسمان، سنگینیِ خودش را روی شهر بگذارد. صبح، همیشه با وعدهی رسیدن نمیآید. گاهی فقط میآید تا یادمان بیاورد شب، هرچقدر هم طولانی باشد، آخرین فصلِ جهان نیست. و شاید من هنوز برای رسیدن دیر نکردهام. شاید هنوز چند برگ روی شاخه مانده باشد.بعد از سقوطِ آخرین برگ - لی مینهو؛ جایی میانِ آنچه از دست رفت و آنچه هنوز باقیست.
Repost from ایستگاه آخر؛ لنـدن
🕰 این پیام رو فور کنید.
تصور کنید قطار درحال حرکته؛ یک مسیر یک طرفه و غیرقابل بازگشت؛ یک نفر تو ایستگاه و پشت پنجره منتظر شماست...- من میگم آخرین حرفی که قراره بشنوه چیه...
Repost from ៹𝖾𝗅𝗋𝗈𝗌 . slow 🆙
La dernière enveloppe
نمیدونم که این نامه رو قراره بخونی یا نه ولی... چند وقته دارم به شبهای سیرک فکر میکنم، به صندلیای که همیشه مینشستی... همون سمت، ردیف اول. اولش فکر میکردم تصادفیه اما بعد دیدم نه، هر شب همونجایی و من حتی شبهایی که سالن خیلی شلوغ بود، باز پیدات میکردم. نمیدونستی، ولی قبل از شروع اجرا همیشه یه نگاه به همون قسمت میانداختم، اگر میدیدمت خیالم راحت میشد و اگر نمیدیدمت، تا آخر اجرا دنیال نشونه ای از تو بودم. هیچوقت نفهمیدم از کی عادت کردی هر شب بیای ولی من خیلی زود به دیدنت عادت کردم. گاهی فکر میکنم اگر یک شب نمیاومدی شاید باز هم اجرا میکردم، میخندیدم، با بقیه حرف میزدم و وانمود میکردم چیزی نشده ولی احتمالاً تا آخر شب دنبال تو میگشتم. یادت هست اولین باری که دیدمت؟ نه، معلومه که یادت نیست.. تو فقط اومده بودی تماشا کنی. من روی صحنه بودم و کار خودمو میکردم ولی از بین اون همه آدم، یه جایی چشمم به تو افتاد. اولش فقط یه چهره بود بین جمعیت اما بعد شد یه چهرهی آشنا، بعد شد همون آدمی که قبل از هر اجرا دنبالش میگشتم. و بعد... خب، فکر کنم خودت میتونی بقیهش رو حدس بزنی. نمیشه همهچیز رو واضح نوشت، بعضی چیزها وقتی گفته میشن دیگه همون چیزی نیستن که قبلش بودن. فقط میدونم کم کم اجرای من هم برای خودم شکل دیگهای پیدا کرد چون وقتی میدونستم تو اونجایی، بیشتر حواسم به خودم بود. بعضی شبها حتی قبل از شروع اجرا با خودم فکر میکردم امروز باید بهتر باشم اما نه برای تماشاچیها بلکه برای یک نفرِ خاص. تو هیچوقت چیزی نگفتی، ولی من نگاهت رو میدیدم و شاید مسخره به نظر بیاد، ولی همین برای من کافی بود که هر شب میاومدی و من هر شب مطمئن میشدم هنوز هستی. فکر میکردم این قرارِ همیشه ادامه داشته باشه... اینکه من روی صحنه باشم و تو از بین آدمها تماشام کنی، اینکه بعد از اجرا چراغها خاموش بشن و فردا شب دوباره همهچیز از اول شروع بشه. من به فرداهای زیادی فکر کرده بودم، مینهو. فقط هیچوقت فکر نکرده بودم تعدادشون انقدر محدود باشه، شایدم نمیخواستم به این فکر کنم. فقط میخواستم بدونی بعضی وقتها آدم وقتی میفهمه چیزی ممکنه آخرین بار باشه، دیگه نمیتونه مثل قبل بهش نگاه کنه و من نمیخواستم تو بفهمی، نمیخواستم هر بار که وارد سالن میشی به جای اینکه از اجرا لذت ببری به من فکر کنی و بشماری چند شب دیگه مونده. برای همین سکوت کردم، مثل همیشه. همونطور که هیچوقت نگفتم چرا هر شب قبل از اجرا دنبال صندلی تو میگشتم، هیچوقت نگفتم وقتی دیر میرسیدی حواسم به در بود، هیچوقت نگفتم بعضی شبها فقط به این امید روی صحنه میرفتم که وقتی پایین رو نگاه میکنم، تو رو ببینم. فقط اگر یک شب رفتی سیرک و صندلی همیشگیت خالی بود، لطفاً منتظر من نمون. ممکنه اجرا شروع بشه و من دیگه پشت اون پرده نباشم، ممکنه چراغها روشن بشن، موسیقی پخش بشه و برای اولین بار کسی روی صحنه باشه که من نیستم. اگر اون شب رسید... به همون حلقه همیشگی نگاه کن، همین. چون اگر قرار باشه جایی از این همه شب باقی بمونم، فکر کنم همونجا باشه. جایی که تو هر شب با دیدنش چشم هات میدرخشید. مینهو... من خیلی دنبالت گشتم، همیشه و همهجا دنبالت بودم حتی اگر خودت متوجه اش نبودی. نمیدونم چرا نوشتن اینا الان راحتتره... شاید چون دیگه لازم نیست جواب تو رو ببینم. فقط میخواستم بدونی که بعضی آدمها فقط تماشاگر یک اجرا نیستن بلکه گاهی خودشون دلیل ادامه دادن اجرا میشن. تو برای من... بیخیال. همینقدر کافیه. مواظب خودت باش مینهو -معشوقه فراموش شدهات، هیونجین-
Repost from ៹𝖾𝗅𝗋𝗈𝗌 . slow 🆙
` 𝐜𝐢𝐫𝐜𝐮𝐬 𝐨𝐟 𝐥𝐨𝐯𝐞
"همیشه دوست داشتم بدونم.. زیر اون لباس های پر زرق و برق چی قایم.. میکنی، اما نمیدونستم که یروز قراره اینجوری زیرم بلرزی"𝖦𝖾𝗇𝗋𝖾: 𝗌𝗆𝗎𝗍, 𝖠𝗇𝗀𝗌𝗍, 𝖢𝗅𝖺𝗌𝗌𝗂𝖼 𝗈𝗇𝖾 𝗌𝗁𝗈𝗍
