en
Feedback
شڪلـاتِ ٺـلخ‌ ‌ ‌ ‌

شڪلـاتِ ٺـلخ‌ ‌ ‌ ‌

Open in Telegram

تڪہ‌ـہاےخࢪ‌‌د‌شده‌ےڦلب‌شٻشه‌ای ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ @sweetcndybot

Show more
The country is not specifiedThe category is not specified
222
Subscribers
+324 hours
+97 days
+930 days
Posts Archive
Repost from N/a
𝑳𝒐𝒔𝒕 𝒊𝒏 𝒕𝒉𝒆 𝒍𝒊𝒎𝒆𝒓𝒆𝒏𝒄𝒆 𝒐𝒇 𝒚𝒐𝒖.
+4
𝑳𝒐𝒔𝒕 𝒊𝒏 𝒕𝒉𝒆 𝒍𝒊𝒎𝒆𝒓𝒆𝒏𝒄𝒆 𝒐𝒇 𝒚𝒐𝒖.

اۅاخرِ شب بۅد ۅ شهر، آرام‌تر از آن‌چہ باید، پشتِ پنجره جا مانده بۅد. میانِ نۅرِ کمرنگِ چراغ‌ها بہ این فکر می‌ڪردم ڪہ بعضے آدم‌ها، بی‌آنکہ چیزی را ۅعده بدهند، آدم را بہ آینده‌ای دلبسته می‌ڪُنند ڪہ هرگز ندیده است. تۅ از همان‌هایی؛ از آن حضۅرهایی ڪہ نمی‌شۅد زمانِ آمدنشان را بہ خاطر آۅرد، چۅن انگار پیش از آن‌ڪہ شناخته شۅند، جایی در دل منتظرشان بۅده. ۅ شاید بعضے انتظارها همین‌اند؛ نہ برای رسیدن، نہ برای ماندن، فقط برای اینڪہ شب، گاهی، دلیلِ ڪۅچکی برای ڪنار زدنِ پرده داشته باشد.

در شهری که هیچ نقشه‌ای راهش را بلد نبود، مغازه‌ای بود که فقط بعد از نیمه‌شب باز می‌شد.
نه ویترینی داشت، نه چراغی، نه حتی نامی روی در. تنها چیزی که روی شیشه‌ی خاک‌گرفته‌اش نوشته بودند این بود: «دقیقه‌های زندگی‌تان را می‌خریم.» آدم‌ها شب‌به‌شب می‌آمدند و تکه‌هایی از عمرشان را روی پیشخوان می‌گذاشتند؛ چند دقیقه از کودکی، ساعتی از جوانی، روزی از فردا. می‌فروختند تا چیزی را بخرند که دیگر مال این دنیا نبود. صاحب مغازه همیشه یک جمله می‌گفت: «هرچه بیشتر از آینده‌ات بدهی، گذشته‌ات واضح‌تر می‌شود.» من هم برای دیدن تو رفتم. اولین شب، ده دقیقه فروختم. در عوض، صدایت را شنیدم؛ همان صدایی که سال‌ها بود در حافظه‌ام مثل پرنده‌ای زخمی، خودش را به دیوارهای ذهنم می‌کوبید تا شاید راهی برای برگشتن پیدا کند. ده دقیقه برای شنیدن صدایت کافی بود؛ برای آرام شدنم، نه. شب بعد، یک ساعت دادم. این بار دیدمت. کنار پنجره ایستاده بودی. نور روی صورتت افتاده بود و تو نمی‌دانستی قرار است روزی همین تصویر، تمام چیزی باشد که از تو برای من باقی می‌ماند. لبخند زدی. و من فهمیدم بعضی لبخندها شبیه طلوع‌اند؛ وقتی می‌رسند، نمی‌فهمی چقدر تاریکی پشت سرت جا گذاشته‌ای. بعد بیشتر خواستم. همیشه همین‌طور است؛ آدم وقتی چیزی را از دست می‌دهد، به نبودنش عادت نمی‌کند، به بیشتر خواستنِ آن معتاد می‌شود. یک شب، یک روز از فردایم را فروختم. توانستم دستت را لمس کنم. شب دیگری، یک هفته. توانستم دوباره کنارت راه بروم. بعد یک ماه. یک سال. هر بار چیزی از آینده‌ام کم می‌شد و چیزی از گذشته‌ام برمی‌گشت؛ من کوتاه‌تر می‌شدم و خاطره‌ات بلندتر. تا جایی که دیگر نمی‌دانستم دارم تو را زنده می‌کنم، یا خودم را آرام‌آرام می‌کُشم. یک شب صاحب مغازه دفتر حساب را بست. صدای بسته شدنش شبیه صدای دری بود که آدم می‌داند پشت آن، آخرین شانسش ایستاده. گفت: «دیگه چیزی برات نمونده.» گفتم: «پس فقط یه بار دیگه.» سرش را پایین انداخت. «دیگه چیزی نداری که بفروشی.» پرسیدم: «حتی فردا؟» گفت: «فردایی وجود نداره که مال تو باشه.» آن لحظه برای اولین بار ترسیدم... نه از مردن. از این‌که تمام زندگی‌ام را داده بودم تا چند بار دیگر تو را ببینم و حالا که همه‌چیز را بخشیده بودم، تازه فهمیده بودم کسی که بیشتر از همه از دست داده‌ام، خودم بوده‌ام. دفتر را جلویم گذاشت. صفحه‌ی آخر، فقط یک خط نوشته بود: «مشتری، تمام زندگی‌اش را فروخت تا گذشته‌اش را نگه دارد.» مدت زیادی به آن جمله خیره ماندم. بعد خندیدم؛ خنده‌ای تلخ، شبیه آفتابی که روی شهری سوخته بتابد. چون ناگهان فهمیدم تمام این مدت، دنبال تو نبودم. دنبال آن آدمی می‌گشتم که وقتی تو هنوز بودی، خودم بودم. و چه تراژدی عجیبی‌ست؛ آدم گاهی برای برگرداندن کسی که دوستش داشته، آن‌قدر از خودش می‌بخشد که وقتی بالاخره به او می‌رسد، دیگر کسی نمانده که دوست داشته شدن را تجربه کند. صبح که شد، مغازه ناپدید شده بود. من مانده بودم و خیابانی که هیچ‌کس مرا در آن به یاد نمی‌آورد. تو هنوز در گذشته‌ام بودی؛ واضح، زنده، دست‌نخورده. اما من دیگر در هیچ‌کدام از روزهای آینده حضور نداشتم. شاید عشق همین‌قدر بی‌رحم باشد؛ گاهی کسی را آن‌قدر دوست داری که برای نگه داشتن خاطره‌اش، آینده‌ات را به آتش می‌کشی؛ و آخرِ کار، میان خاکسترِ تمام فرداهایی که می‌توانستی داشته باشی، می‌ایستی و می‌فهمی: هیچ‌کس آن‌قدر ارزشمند نیست که برای ماندنش، خودت را از زندگی حذف کنی. حتی اگر آن «هیچ‌کس»، تمام جهان تو بوده باشد.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ «فردایی که برای دیروز فروختم» — دست‌نوشته‌ی شماره‌ی ۲۷، لی مینهو

sticker.webp0.32 KB

↝𝖸𝗈𝗎𝗋 𝖿𝖺𝗏 🌟 𝗏𝖺𝗆𝗉𝗂𝗋𝖾  #Chan ‌                     %6   🦋  i𝗌  𝗁𝖾𝗋𝖾

Repost from N/a
‌  ‌   ‌   
‌     ‌ ‌      𝖬𝖾𝗇𝗍𝖺𝗅 𝗁𝖾𝖺𝗅𝗍𝗁     ‌ ‌     

Repost from N/a
photo content

𝖨𝖿 𝖨 𝖼𝖺𝗇’𝗍 𝗁𝖺𝗏𝖾 𝗒᥆ᥙ 𝖻𝖺ᑲ𝗒 𝗇᥆ ᥆𝗇𝖾 𝖾𝗅s𝖾 𝗂𝗇 𝗍𝗁𝖾 𝗐᥆𝗋𝗅𝖽 𝖼𝖺𝗇 🤩

امیدوارم سین بزنید بفهمم اینجا هنوز از یادتون نرفته:(

اومدم یه پروموتی کنم برم-

خیلی خوب استراحت میکنم دست پر و پر انرژی بر میگزدم قول قول😭

خدا نکنه خب این چه حرفیهههه. به روی چشم😭😭😭

خاله خوب استراحت کنیا🫵🏻