Mσƈԋι Ⴆσყ
Open in Telegram
⊂(・▽・⊂) Talk: @Mochiolabot
Show moreThe country is not specifiedThe category is not specified
221
Subscribers
-524 hours
-67 days
-1930 days
Posts Archive
221
Repost from بوسـہیخونیـن
من همانم که دوستت داشت، آنقدر بیصدا که کمکم از خاطر خودش هم افتاد. نه چون تو خواستی، نه چون فراموشش کردی، بلکه چون هر بار که خواست خودش باشد، یک جایش میسوخت انگار تو آنجا زندگی میکردی. هر بار که دلش خواست بخندد، لبخند تو را نداشت. هر بار که خواست بماند، یادش آمد که هیچوقت کافی نبود. تو را آنقدر بلد بود، که خودش را دیگر نشناخت. هر بار که در آینه نگاه میکرد، چیزی از خودش کم شده بود و هر بار، تو بیشتر جای گرفته بودی. تا جایی که دیگر نه خودش مانده بود، نه آرزوهایش. فقط یک سایه، با حافظهای ناقص که تنها بلد بود تو را چطور دوست داشته باشد. نه برای اینکه امیدی مانده باشد، بلکه چون فراموش کرده بود که میشود کسی هم او را بخواهد.
