پوست
Open in Telegram
ㅤㅤㅤㅤㅤㅤㅤㅤㅤㅤㅤ 𓂃𓈒𓏸 𓂃𓈒𓏸 𓂃 ﹙ یڪے آنسوےِ دَریـا ﹚ 𓂃𓈒𓏸 ﹙ @Hz52Yekybot ﹚ 𓏸𓈒𓂃 𝑩𝒐𝒓𝒏 𝒐𝒏 𝒂 𝒅𝒊𝒔𝒕𝒂𝒏𝒕 𝒊𝒔𝒍𝒂𝒏𝒅, 𝒂𝒍𝒐𝒏𝒆 𝒊𝒏 𝒂 𝒍𝒊𝒈𝒉𝒕𝒉𝒐𝒖𝒔𝒆.
Show moreThe country is not specifiedThe category is not specified
565
Subscribers
No data24 hours
No data7 days
No data30 days
Posts Archive
564
Breakdown, Impossible to sleep, Impossible to stay awake, Impossible to endure life, Or, more exactly, the course of life.
–Franz Kafka
564
مشخصات:
نام: Nikolai سن: ۱۸ سال قد: ۱۷۸ سانتیمتر رنگ چشم: سبز تیره محل زندگی: یتیمخانه نقش در تئاتر: دلقک دربارشخصیت:
نیکولای از آن دسته آدمهایی نیست که بتواند احساساتش را بهراحتی به زبان بیاورد. از کودکی بیشتر تماشا میکرد تا اینکه حرف بزند. همیشه گوشهای میایستاد، به آدمها نگاه میکرد و چیزهایی را میفهمید که دیگران از کنارشان میگذشتند. او اتفاقات کوچک را به خاطر میسپارد و محبت را سخت باور میکند.گذشته:
هفتساله بود که مادرش او را به یتیمخانه سپرد. پدرش هیچوقت در زندگیاش حضور نداشت و مادرش بعدها با مردی ثروتمند آشنا شد. مرد تنها یک شرط برای ازدواج داشت؛ نیکولای نباید بخشی از زندگی جدیدشان میبود. مادرش برای پذیرفتن این شرط حتی لحظهای درنگ نکرد. نیکولای را به یتیمخانه برد و با رضایت و خوشحالی رهایش کرد؛ انگار سرانجام باری را از دوش خود برداشته باشد. نیکولای آن روز، بیشتر از اینکه رفتن مادرش را به خاطر سپرده باشد، لبخند او را به یاد دارد. از همان روز فهمید بعضی آدمها وقتی ترکت میکنند، غمگین نمیشوند؛ سبک میشوند. حالا حتی اگر هم بخواهد، میترسد از جمله متعلقات شخصی باشد.عادتها:
-وقتی ناراحت است، بیشتر شوخی میکند. -اگر کسی را دوست داشته باشد، بیشتر از همیشه ساکت میشود. -بعد از تمرینهای تئاتر، معمولاً آخرین نفری است که از اتاق بیرون میرود. -به هنگام اضطراب، گوشهی لباساَش را با انگشتهایش میپیچاند. -عادت دارد از دور به آناستازیا نگاه کند. اما هروقت چشمهایشان تلاقی میکند، سریع مسیر نگاهش را عوض میکند. -بهندرت از کسی چیزی میخواهد؛ حتی وقتی واقعاً به آن نیاز دارد.ترس:
از اینکه روزی آناستازیا بفهمد چه احساسی نسبت به او داشته و بهجای ناراحتی، فقط بخندد و دلش برایش بسوزد.نقطهی ضعف:
نمیتواند ناراحتی دیگران را ببیند و بیتفاوت بماند. حتی وقتی خودش از درون فرو میریزد، باز هم سعی میکند دیگری را بخنداند.تئاتر:
روزی از روزها، در یتیمخانه نمایشی برگزار شد و آناستازیا برای نقش شاهزاده انتخاب شد. در داستان نمایش، پرنسی عاشق شاهزاده میشد. نیکولای بیش از هرکس دیگری میخواست نقش پرنس را به دست بیاورد. مدتها بود که آناستازیا را دوست داشت و خیال میکرد شاید این تنها فرصتی باشد که بتواند احساساَش را، حتی در قالب یک نقش، به او بگوید. اما مسئول اجرای نمایش، نقش پرنس را به او نداد. به جهت آنکه هرگاه برای بیان کردن دیالوگها به چشمان آناستازیا نگاه میکرد، ناخواسته لکنتِ زبان میگرفت. چنین شد که یکی دیگر از پسرهای یتیمخانه اجرای نقش پرنس را بر عهده گرفت. در عوض، نیکولای دلقکِ دربار شاهزاده شد. از آن پس، در هر تمرین و هر اجرا، مجبور بود لبخند بزند، صورتش را گریم کند، لباس دلقک بپوشد، شوخی کند و دست بزند؛ درست درحالیکه چند قدم آنطرفتر، آناستازیا و پرنس دیالوگهای عاشقانهشان را با یکدیگر ردوبدل میکردند. هیچکس نمیدانست که بعضی خندههایش، از شدت بغض بودند. او روی صحنه، دلقکی است که همه را میخنداند. بیرون از صحنه، پسری است که اغلب نمیداند با غمش چه کار کند.رابطه با آناستازیا:
آناستازیا از علاقهی نیکولای خبر ندارد. برای او، نیکولای فقط یکی از پسرهای یتیمخانه است؛ پسری شوخ، کمی عجیب و گاهی بیش از حد ساکت. اما برای نیکولای، آناستازیا نخستین کسی است که بعد از سالها باعث شده دوباره آرزو کند کسی او را انتخاب کند. به عبارتی: "To him, she is 1 in 7 billion. To her, he is 1 of 7 billion." همین، تلخترین بخش ماجراست. او از آناستازیا متنفر نیست؛ حتی از پسری که نقش پرنس را گرفته هم متنفر نیست. فقط هر بار که آن دو را کنار هم میبیند، همان زخم قدیمی دوباره باز میشود. زخمی که از هفتسالگی با خودش حمل کرده است؛ زخمِ انتخاب نشدن.دربارهی این نقاشی:
بنده این چهره را در نقشِ فرشِ خانهی همسایه دیدم و همان لحظه اسکچ آن را طراحی کردم. درنهایت، تبدیل شد به این شخصیت. تصویری مرتبط با یک اجرا از تئاتر: نیکولای، دلقکِ دربار، همراه با لباس و گریم. لبخند روی صورتاش بخشی از نقش است؛ اما چشمهایش... نه.
