en
Feedback
مُبهَم...

مُبهَم...

Open in Telegram

ماکیستیم؟! سائل‌آقای¹²⁸... نه چندان اما گاه دستی بر شعر داریم با عنوان: منه مبهم و شعر همان ،شفای اندوه آدمی... شما دعوتید به صرف یک فنجان چایی☕️

Show more
The country is not specifiedThe category is not specified
211
Subscribers
-324 hours
-177 days
-3230 days
Posts Archive
و من از دور به چشم تو قناعت کردم بارها رفتم و برگشتم و عادت کردم تا که از روی خودم روی بریدم دیدیم پیش‌چشم‌همه‌از‌چشم‌توصحبت‌کردم بار ها سخت نگاه تو مرا ریخت بهم ارگ بم بودم و هر بار مرمت کردم... "سیاوش شاطری"

photo content

ویران شده را حوصله منت معمار نباشد ویرانه مارا بگذارید که ویرانه بماند " صائب تبریزی "

؛
؛

آبی تر از آنیم که بی رنگ بمیریم از شیشه نبودیم که با سنگ بمیریم ما آمده بودیم تا مرز رسیدن همراه تو فرسنگ به فرسنگ بمیریم... "شهید محمد عبدی"

بی‌اجازه برده‌ای قلب مرا دنبال خود ای مسلمان، مال‌حق‌الناس می‌دانی که چیست؟ دست‌کم پس‌ده دل ما را، که این دزدیِ محض در مرامِ هیچ‌کس جز تو، مسلمانی که نیست!

ای کاش شاعری بودم تا عاشق شعرم شوی یاکه مطرب تا عاشق آواز شوی يا شوم لیلی شهر قصه ها به امید آن که مجنونم شوی افسوس نه شاعری بودم تا عاشق شعرم شوی نه آن لیلی که تو نیز مجنونم شوی من همان رهگذر کوچه تاریک شبم که نگویم ،که نگویم از بخت و اقبال بدم که شبی درآن کوچه بدیدم زلف و سیه چشم تورا چه بگویم خدا بد ندهد که باخت دادم به عشق، عقل و منطق هر دورا
"منه مُبهَم..."

چه غریب ماندی ای دل نه غمی ، نه غمگساری نه به انتظار یاری ، نه ز یار انتظاری غم اگر به کوه گویم بگریزد و بریزد که دگر بدین گرانی نتوان کشید باری چه چراغ چشم دارد دلم از شبان و روزان که به هفت آسمانش نه ستاره ای ست باری " هوشنگ ابتهاج"

قصه هم می‌گذرد..
قصه هم می‌گذرد..

ما را به سخت‌جانیِ خود، این گمان نبود در کمالِ داغ، این‌گونه خندان نبود دل که هر دم به شکستی می‌خورد پیوندِ خویش جز به مهرِتو، به هیچ‌کس دلبند نبود "فاضل نظری"

ویران شده را حوصله منت معمار نباشد ویرانه مارا بگذارید که ویرانه بماند " صائب تبریزی "

به غم کسی اسیرم که زمن خبر ندارد عجب از محبت من که در او اثر ندارد غلط است که گویند به دلی ره است دل را دل من ز قصه خون شد دل او خبر ندارد "وحشی بافقی"

به نام خدا...🌱