مُبهَم...
Open in Telegram
ماکیستیم؟! سائلآقای¹²⁸... نه چندان اما گاه دستی بر شعر داریم با عنوان: منه مبهم و شعر همان ،شفای اندوه آدمی... شما دعوتید به صرف یک فنجان چایی☕️
Show moreThe country is not specifiedThe category is not specified
211
Subscribers
-324 hours
-177 days
-3230 days
Posts Archive
209
و من از دور به چشم تو قناعت کردم
بارها رفتم و برگشتم و عادت کردم
تا که از روی خودم روی بریدم دیدیم
پیشچشمهمهازچشمتوصحبتکردم
بار ها سخت نگاه تو مرا ریخت بهم
ارگ بم بودم و هر بار مرمت کردم...
"سیاوش شاطری"
209
آبی تر از آنیم که بی رنگ بمیریم
از شیشه نبودیم که با سنگ بمیریم
ما آمده بودیم تا مرز رسیدن
همراه تو فرسنگ به فرسنگ بمیریم...
"شهید محمد عبدی"
209
بیاجازه بردهای قلب مرا دنبال خود
ای مسلمان، مالحقالناس
میدانی که چیست؟
دستکم پسده دل ما را،
که این دزدیِ محض
در مرامِ هیچکس جز تو،
مسلمانی که نیست!
209
ای کاش شاعری بودم تا عاشق شعرم شوی
یاکه مطرب تا عاشق آواز شوی
يا شوم لیلی شهر قصه ها
به امید آن که مجنونم شوی
افسوس نه شاعری بودم تا عاشق شعرم شوی
نه آن لیلی که تو نیز مجنونم شوی
من همان رهگذر کوچه تاریک شبم
که نگویم ،که نگویم از بخت و اقبال بدم
که شبی درآن کوچه بدیدم
زلف و سیه چشم تورا
چه بگویم خدا بد ندهد
که باخت دادم به عشق، عقل و منطق هر دورا
"منه مُبهَم..."
209
چه غریب ماندی ای دل
نه غمی ، نه غمگساری
نه به انتظار یاری ، نه ز یار انتظاری
غم اگر به کوه گویم بگریزد و بریزد
که دگر بدین گرانی نتوان کشید باری
چه چراغ چشم دارد دلم از شبان و روزان
که به هفت آسمانش نه ستاره ای ست باری
" هوشنگ ابتهاج"
209
ما را به سختجانیِ خود، این گمان نبود
در کمالِ داغ، اینگونه خندان نبود
دل که هر دم به شکستی میخورد پیوندِ خویش
جز به مهرِتو، به هیچکس دلبند نبود
"فاضل نظری"
209
به غم کسی اسیرم که زمن خبر ندارد
عجب از محبت من که در او اثر ندارد
غلط است که گویند به دلی ره است دل را
دل من ز قصه خون شد دل او خبر ندارد
"وحشی بافقی"
