a girl called Mina
Closed channel
دانشجوی ارشد سلولهای بنیادی و بازسازی بافت پژوهشگاه رویان🙂↔️🩷🧬🪄 https://t.me/XBCHATBot?start=sec-hgdbjfjfde
Show moreThe country is not specifiedThe category is not specified
227
Subscribers
No data24 hours
-17 days
-1130 days
Posts Archive
امشب یه سر رفتیم خونه ماماناینا کار داشتیم، برگشتنی مسعود از مانی پرسید: «مانی ماه خوشگله؟» مانی گفت: «آره» مسعود پرسید: «ولی کی حتی از ماه هم خوشگلتره؟» مانی با ابخند و بدون مکث گفت: «آجی!» همونجا تیکهتیکه شدم واسه هردوشون*)))🩷🤍🥲🫂 #پسرک
خلاصه که اره دیگه، بعد عمری اومدم با یکی خارج از خانواده صمیمی بشم و چوبشو خوردم:)
آخرین باری که با کسی غیر از مبی و آتی صمیمی بودم دوران دبیرستان بود، حدود ۱۰ سال پیش:)
اما بازم مطمئنم وقتی ببینمش یا باهم صحبت کنیم قرار نیست به روش بیارم.
چرا؟ شاید چون زیادی احمقم.
هرچی بیشتر فکر میکنم رد فلگهای بیشتری ازش یادم میان که اون موقع نمیدونستم رد فلگن....
مثلا یکی از حرکتاش این بود که یه چیز خیلی مهم که به هیچ وجه دلم نمیخواست هیچکدوم از بچههای دانشگاه ازش باخبر بشه رو صاف رفت گذاشت کف دست تنها پسر کلاس.
و این درحالیه که من وقتی باهاش صحبت میکردم تاکید کردم و علنا گفتم حتی به فلانی هم نگو (چون میدونستم صمیمیان و همخچیز رو بهش میگه)، و گفت باشه خیالت راحت.
چجوری فهمیدم گفته؟ یه بار که با بچهها بیرون بودیم یهو پسره سوالی ازم پرسید که امکان نداشت کسی که از اصل قضیه خبر نداره اون سوال رو بپرسه.
الان که بهش فکر میکنم میگم چقدر احمق بودم که با اینحال هیچی به روش نیاوردم و گذاشتم فکر کنه نفهمیدم داستان چیه.
امشب اتفاقی افتاد که دلم گرفت...
از ترم اول ارشد، من با یکی دوست شدم و هی رفته رفته صمیمیتر شدیم. تفاوتهای بسیاری باهم داشتیم اما خب دوستهای خوبی هم بودیم. تا اینکه چند ماه پیش ایشون یه حرکت زد که توی ارتباط دوتا دوست صمیمی خیلی رد فلگ حساب میشد، اما من گفتم خب شاید من اشتباه برداشت کردم و منظوری نداشته و....
گذشت و گذشت تا اینکه روز آخرین امتحانمون باز یه حرکت زد رد فلگتر از رد فلگ، چیزی که اصلا قابل قبول نبود واقعا.
بازم گفتم عیب نداره و گذشتم، اما امشب باز دوباره به دوتا چیز خیلی عجیب واكنش نشون داد، همهٔ اتفاقای این مدت رو کنار هم گذاشتم دیدم برای آدم اشتباهی از خودم مایه گذاشتم، آدم اشتباهی رو رفیق دونستم. خیلی برام غمانگیزه، خیلی زیاد.
محمد همیشه وقتی میره شمال سفر و میاد، برامون زیتون میاره اما امروز که اومد، چون هفته پیش هم رفته بود شمال و برامون زیتون اورده بود ایندفعه کلوچه گردویی اورد و نمیدونید چه عذاب بزرگیه برام اینکه کلوچه گردویی خوشمزه تو خونه باشه و من چشمامو روش ببندم.😭💔
دوس داشتم یکی از دوستای خیلی صمیمی و نزدیکم میبودی💖
حس میکنم آدم فوق العاده مهربون ،پر از حس خوب و دلسوز و امنی هستی✨️
البته با توجه به ریاکتا هیچ مطمئن نیستم که کسی بخونه ولی خب این باعث نمیشه تسلیم بشم.😁🥴
برای امروز چیزی که باعث میشه این گرما و شلوغی و سرپا بودن رو تحمل کنم، شوهرجونمه که چیتگر منتظره بهش بپیوندم و ادامهٔ راه تا خونه رو باهم بریم و این یعنی نشستن و کولر و راحتی🌬🚘
به درجهای از مترو سواری رسیدم که وقتی ازم میپرسن میخوام برم فلان جا بلدم و راهنمایی میکنم، الان دو تا خانوم به فاصله دو دقیقه ازم پرسیدن و جواب دادم&)
این درحالیه که تا آبان ۰۴ راه خودمو به زور پیدا میکردم*)))
