~Yaz beni~
Open in Telegram
Sen kalem ol, ben de kâğıt 🧭[فنفیک "قطبنمای قلبم" در حال تایپ...]🫀 بات پیامهای ناشناس : @yazbenibot
Show moreThe country is not specifiedThe category is not specified
224
Subscribers
+224 hours
+147 days
+1430 days
Posts Archive
224
'پارت صد و هفتاد و ششم'
-چیز.من دیگه میرم.با ماشینِ تو میرم.فردا میام دنبالت با هم بریم بیمارستان.چیز نه.فردا که تعطیله،نمیریم بیمارستان.چیز خب،فردا ماشینت رو میارم دیگه.صبح که بیدار شدم،ماشینت رو برات میارم.
انگشتانش، لحاف طوسی تیرهی تخت را چنگ زد. چشمان خسته و خمارش، از همین فاصلهی بینمان، مستقیم به چشمانم دوخته شد. صدایش، عاجز و ملتمسانه، لرزید :
-میشه نری؟
مکث کرد.
-لطفاً نرو!همینجا بمون.
با لبهی پارچهی ساتن لباس خوابم بازی کردم و نگاهم را بیدلیل در محیط اطراف چرخاندم :
-اما...
دلم میخواست کنارش بمانم، اما چیزی در ذهنم، مثل دیواری نامرئی، مانعم میشد. نمیدانم چند دقیقه گذشت. ایستاده بودم و فکر میکردم. اوروچ، با همان نگاه ملتمس و منتظر، به من خیره بود. وقتی دید چیزی نمیگویم، سکوت را شکست :
-میخوای بری؟دوست نداری اینجا بمونی؟
نگاهم را دزدیدم. سرم را پایین انداختم و بعد از مکثی طولانی، با صدایی که انگار از اعماق چاه بیرون میآمد، زمزمه کردم :
-میمونم.نمیرم!
لبخندی عمیق، تمام صورتش را روشن کرد. روی تخت دراز کشید و دستهایش را به نشانهی آغوش، باز کرد :
-بیا!
ضربان قلبم شدت گرفت. کف دستم عرق کرد. دستم را چندباری روی پارچهی ساتن شلوارم کشیدم و بعد، با تردیدی که هنوز در وجودم بود، روی تخت نشستم. چند ثانیه مکث کردم. سپس، به سمت آغوشش رفتم و دراز کشیدم. سرم روی سینهاش قرار گرفت و دستش را محکم دور تنم قفل کرد.
لحاف را روی تنم مرتب کرد.
با صدایی بم و گرفته، نامم را صدا زد :
-النی!
-بله!
-خیلی دوستت دارم!
لبخندی عمیق و بی اختیار، تمام وجودم را پر کرد. سراسر وجودم از عشق لبریز شد. سرم را از روی سینهاش برداشتم و در تاریکیِ اتاق، زیر نور کمجان چراغ خواب، به چهرهاش خیره شدم :
-یه چیزی بهت میگم اما باید قول بدی که یادت بره.فراموشش کن.نباید فردا که بیدار شدی،یادت بیاد!
لبخند کمرنگی زد :
-باشه؛بگو.یادم میره.
دستم را روی گونهاش گذاشتم. با عشق، ریشهای نامرتبش را نوازش کردم و جملهای که از اعماق قلبم بیرون میآمد را به زبان آوردم :
-منم خیلی دوستت دارم!
ابروهایش از تعجب بالا پرید و ریتم نفسهایش تغییر کرد. چند ثانیهای در آن سکوت پر از تعجب ماندیم. لبخندی عمیق روی لبهایش نشست. با غروری کودکانه و شیطنتآمیز، بادی به غبغب انداخت :
-خودم میدونم!میدونم که خیلی دوستم داری!
پلکهایم را با غیظ روی هم فشردم و ضربهی آرامی به سینهاش زدم :
-تو هیچ کوفتی نمیدونی.دروغ گفتم.من ازت متنفرم!
خندید؛ خندهای که از ته دل بود. دستش را پشت سرم گذاشت و با یک حرکت، من را به سینهاش فشرد. انگشتانش میان موهایم لغزید و تارهای مویم را با نوازشی ملایم، یکی پس از دیگری لمس کرد.
صدایش حالا بمتر و آرامتر شده بود :
-عشقی که نسبت بهت دارم انقدر زیاده که..خیلی زیاده..خودم هم تعجب میکنم..بعضی وقتا میگم اغراق نکن اوروچ..نمیتونی انقدر زیاد عاشق این دختر باشی..اما یعنی..واقعیته..عشقی که بهت دارم خیلی زیاده..میخوای یه ذره ازش بهت قرض بدم؟شاید اون وقت دیگه ازم متنفر نباشی!
تک تک کلماتی که به زبان میآورد، روحم را نوازش میکرد. لبخندی که روی لبهایم نقش بسته بود، دیگر قابل پنهان کردن نبود. قفل دستانم را دور تنش تنگتر کردم، خودم را بیشتر در او غرق کردم و زیر لب زمزمه کردم :
-نه!نمیخوام.عشقت رو برای خودت نگه دار.چون عشقی که من نسبت بهت دارم هم همینقدر زیاده!
بینیاش را در میان موهایم فرو برد و نفسِ عمیقی کشید، انگار میخواست عطرم را تا آخرین ذره در ریههایش ذخیره کند.
بوسهای عمیق، گرم و سرشار از عشق را بر میانهی موهایم نشاند :
-شب بخیر تیکه نورم!
لبخندی زدم و چشمانم را بستم :
-شب بخیر ایکاردیـامو (قلبم)!
-چی؟چی گفتی؟فحش دادی بهم؟
چشمانم را باز کردم و در حالی که از خندهای بیصدا میلرزیدم، گفتم :
-به یونانی یه چیزی بهت گفتم.اگه تا فردا یادت موند که دقیقاً چی گفتم،میتونی بری سرچ کنی و معنیش رو پیدا کنی.اما اگه یادت رفت...خب،چه بهتر!خوش به حال من!
خندید. دستهایش را دور تنم محکمتر کرد و با همان صدای بم گفت :
-حقه باز!
با وجود همان لبخندی که هنوز روی لبهایم بود، چشمانم را بستم. انگشتانش که هنوز آرام میان موهایم میلغزید، تمام اضطرابهایم را با خود میبرد و آرامش را مثل یک جادوی بیصدا، به وجودم تزریق میکرد.
@yaz_beni
224
'پارت صد و هفتاد و پنجم'
چشمانش را بسته بود، سرش را به پشتی مبل تکیه داده بود و لبخند کمرنگ و غمناکی روی لبش نشسته بود.
زیر لب، زمزمه کرد :
-تو منو بکش،النی...تو...فقط تو...تو منو بکش!
نفسم را با صدای بلندی از سر کلافگی بیرون دادم و چنگی به موهایم زدم :
-دیوونهست.این آدم دیوونهست!
چشمانش را باز کرد. همان نگاه شیطنت آمیز و خیره، دوباره روی صورتم قفل شد :
-من هیچوقت مرجان رو نبوسیدم..فقط برای اینکه عصبانی بشی..برای اینکه حسودی کنی اونطوری گفتم..شوخی کردم..نبوسیدمش!
چند ثانیه با نگاهی سرشار از تردید و غیظ به او خیره شدم :
-واقعاً؟راست میگی؟
سری تکان داد :
-راست میگم!ما بچه بودیم اون موقع.سنمون کم بود.چرا باید میبوسیدمش.هیچوقت نبوسیدمش.
تکانی به شانههایم دادم و بعد از مکثی طولانی گفتم :
-خب چیز چی.بقیه چی ها؟بقیه دخترا؟بالاخره که یکی رو بوسیدی.کی رو بوسیدی؟ها؟اسمش رو یادت میاد؟چند سالت بود اونموقع؟
-یا صبر یا صبر.النی!گیر دادیا.خجالت نکش،اون سؤال اصلیای که توی ذهنت هست رو بپرس.توبه توبه.
ضربهای محکم به بازویش کوبیدم :
-بی تربیت!سؤال اصلیای توی ذهنم نیست.
چشمهایش را ریز کرد، سرش را به چپ و راست تکان داد و با همان صدای خمار و گرفتهاش گفت :
-من ذهنت رو میخونم اروپاییِ پررو!
با خونسردی تکانی به شانههایم دادم و چشم غرهای رفتم :
-پس هیچ استعدادی در ذهن خوانی نداری.ذهن خودت منحرفه.چیزی که خودت بهش فکر میکنی رو الکی گردن من ننداز.من منحرف نیستم.تو منحرفی.معلوم نیست به چی فکر کردی که گفتی "اون سؤال اصلیای که توی ذهنت هست رو بپرس".
-ببین ببین چی میگه.
به نقطهی مقابلم خیره شدم و سکوت در میانمان برقرار شد.
سنگینیِ نگاه گرم و نافذش را روی صورتم حس میکردم. به سمتش برگشتم. اخمی که انگار جزئی از چهرهاش شده بود، روی پیشانیاش نشسته بود. انگار کلاف هزارتوی افکارش در هم پیچیده شده بود.
ناگهان بدون مقدمه گفت :
-النی!تو رو که تا حالا کسی نبوسیده ها؟نبوسیده نه؟یعنی من میدونم؛کسی تا حالا نبوسیدتت.
ابروهایم را با شیطنت بالا انداختم :
-از کجا میدونی؟چطوری انقدر مطمئنی؟
از حرفم شوکه شد. فوراً سرش را از روی مبل بلند کرد، صاف نشست و با غیظ نگاهم کرد :
-النی!دیوونه نکن منو.سر به سر من نذار.کسی تا حالا نبوسیدتت مگه نه؟تا حالا دوست پسری نداشتی دیگه.
نفسم را با حرص بیرون دادم. چشم غرهای به او رفتم و نگاهم را به نقطهای نامعلوم روی فرش دوختم. درونم، آرزو میکردم کاش چیزی، هرچند کوچک، در دستانم بود تا با استفاده از آن رگ حسادت و غیرتش را متورم کنم.
چهرهام در هم کشیده شد :
-خدا لعنتم کنه که نه تا حالا دوست پسر داشتم،نه تا حالا کسی منو بوسیده.
یک آن، تمام آن خشمی که صورتش را پوشانده بود، ناپدید شد. لبخندی کشدار و عمیق، روی لبهایش نشست.
صدایش نرم شد، انگار تمام دنیا را به او بخشیده بودند :
-این حرفو نزن.خدا لعنتت نکنه.لعنتت نکنه.این چه حرفیه؟دیگه این حرفو نزن.
سرم را کمی به پایین خم کردم؛ با عصبانیت مستقیم به مردمک چشمهایش خیره شدم :
-خیلی خوشحال شدی نه؟قسم میخورم انقدر خوشحال شدی که میتونی پا شی همین الان هورون برقصی.نه دوست پسر داشتم نه کسی منو بوسیده.از خوشحالی داری بال در میاری!خیلی خوشحال شدی!
لبخندش عمیقتر شد. نگاهش، با آن برقی که حالا شیطنت در آن موج میزد، آرام سر تا پایم را برانداز کرد :
-شب عروسیمون با همدیگه هورون میرقصیم.
چشمانم از تعجب گرد شد. چند ثانیه، فقط به چهرهاش خیره ماندم.
دستپاچه و شتابزده از جایم بلند شدم :
-چرت و پرت نگو.پاشو.پاشو ببرمت اتاقت،بعدم برم.خیلی خوابم میاد،میخوام برم خونه.
سری تکان داد و از روی مبل بلند شد. بازویش را گرفتم. قدمهایمان آرام بود. با دقت از پلهها بالا رفتیم. وارد اتاقش شدیم و بازویش را به آرامی رها کردم. مستقیم به سمت تخت دو نفرهاش رفت و روی لبهاش نشست. نور چراغ خواب، سایههایی روی دیوار انداخته بود. سه تا از عکسهایم روی میز پاتختی بود. انگار با وجود حضورم در زندگیاش، هنوز هم گاهی به عکسهایم پناه میبرد؛ به نسخهای خاموش از من که میتوانست هر وقت دلش خواست، نگاهش کند. چمدانهایش، هنوز همانطور در گوشهای از اتاق رها شده بود. پردهی حریر سفید تراس، با نوازش نسیم خنک بهاری، آرام میلرزید و رقصی نامنظم داشت.
@yaz_beni
224
'پارت صد و هفتاد و چهارم'
ضرباتم را متوقف کردم. سرم را با تهدید تکان دادم و کوسن را در مشتهایم مچاله کردم :
-دو روز پیش گفتی میخوای یه قبر دو طبقه بخری تا فرهاد و برکای رو با هم دفن کنی.اما نه!در اصل من یه قبر دو طبقه میخرم،تو و مرجان رو با هم دفن میکنم.
مکث کردم :
-نه!اینطوری که کنار هم میمونین.نه نمیشه.قبر دو طبقه ایدهی خوبی نیست.جدا جدا دفنتون میکنم.
قهقههای زد که فضای ساکت خانه را پر کرد؛ خندهای چنان عمیق و لرزان که گوشهی چشمهایش خیس شد.
این بیخیالیاش بیشتر کلافهام میکرد. با کوسن ضربهی محکمی دیگری به بازویش کوبیدم :
-اوروچ میکشمت!نخند.انقدر نخند.
دستم را عقب بردم تا ضربهی دوم را محکمتر از قبل فرود بیاورم، اما در یک حرکت غافلگیرکننده، مچم را در میان هوا قاپید. کوسن از دستم رها شد، بازویم را گرفت و من را به سمت خودش کشاند. قبل از اینکه بتوانم واکنشی نشان دهم، فضای بینمان از بین رفت. انگشتانش را به آرامی لای موهایم فرو برد و تارهایی را که روی صورتم ریخته بود، پشت گوشم زد. چشمان نافذش، با برقی که هنوز از خندهی چند لحظه پیش در آنها باقی مانده بود، روی صورتم چرخید :
-منو تو بکش خانم دکتر!تو منو بکش.فقط تو!
تپش قلبم را در گوشهایم میشنیدم. بازویم را با حرص از میان انگشتانش بیرون کشیدم و روی مبل جا به جا شدم تا فاصلهای بینمان ایجاد کنم.
چشم غرهای رفتم :
-حتماً میکشمت.مالاکاس!
خندهی بیصدایی کرد؛ خندهای که بیشتر لرزش شانه بود. گوشیاش را از روی میز برداشت و انگشتان کشیدهاش را روی صفحه لغزاند :
-صبر کن..میخوام برات یه آهنگ بذارم!
با تعجب نگاهش کردم و زیر لب زمزمه کردم :
-باورم نمیشه.توی این حالش هم میخواد برای من آهنگ بذاره.توی این شرایط هم سعی داره منو گول بزنه!
چند بار پلکهایش را روی هم فشرد تا تمرکز کند. انگار برای پیدا کردن آن قطعهی خاص، در هزارتوی حافظهاش میگشت. سرانجام، صدای آهنگ در فضای خانه طنین انداز شد :
[Yüzün eski bir şiirdir
Çok kez yazılmış
Üstü karalanmış]
[چهرهات یک شعر قدیمیست
بارها نوشته شده
روی آن خط کشیده شده]
[Sevilmek bir savaş değil mi?
Çok yalan bulaşmış
Defalarca yara almış]
[آیا دوست داشته شدن، یک جنگ نیست؟
خیلی دروغ به آن آمیخته شده
بارها زخم خورده]
[Yine de arıyorsam seni
Hükümsüzlüğün hakimiyim
Bile bile öleceğini
Sever mi her kalp katilini?]
[با این حال هنوز دنبالت میگردم
من قاضی بطلانم (فرمانروای نابودیام)
آیا با اینکه میداند خواهد مُرد، هر قلب قاتلِ خودش را دوست دارد؟]
[Durur zaman
Benimle kal bu akşam
Beni sen vur
Sen öldür
Beni sen büyüt
Sen döndür bu hayata]
[زمان میایستد
امشب کنار من بمان
تو من را بزن
تو من را بکش
تو من را بزرگ کن
تو من را به این زندگی برگردان]
[Uyur yaram derinde bak kanatma
Beni sen koru
Beni sen sakla
Beni sen kül et ya da hiç yakma yüreğimi]
[نگاه کن زخمم در عمق خوابیده، نذار خونریزی کند
تو از من محافظت کن
تو من را پنهان کن
تو من را خاکستر کن یا اینکه هرگز آتش به دلم نزن]
@yaz_beni
224
'پارت صد و هفتاد و سوم'
لبخند تلخی گوشهی لبش نشست. چند ثانیه بی آنکه چیزی بگوید، در چشمهایم خیره ماند :
-اگه بگم ناراحت میشی!
ابروهایم کمی بالا رفت :
-ناراحت میشم؟
صدایش آرام بود، اما نگرانی عجیبی در آن موج میزد :
-خیلی ناراحت میشی!من نمیخوام که تو ناراحت بشی.اصلاً نمیخوام که ناراحت بشی.
اخمی از سر کنجکاوی روی پیشانیام نشست :
-مگه چیکار کردی که اگه بفهمم خیلی ناراحت میشم؟
لبخندی زد؛ لبخندی که با غم سنگینی که همین چند دقیقه پیش در چشمهایش خانه کرده بود، تضاد عجیبی داشت :
-سعی نکن از زیر زبونم حرف بکشی..زمانش برسه برات تعریف میکنم..الان نمیتونم..ناراحت میشی..صبور باش..قول میدم برات تعریف کنم!
چشم غره ای رفتم. معلوم بود که دوباره دارد پشت همان دیوارهای همیشگیاش پنهان میشود.
ناگهان چیزی در ذهنم جرقه زد :
-آها چیز..اوروچ!دفترهات کجاست؟
اخمی کرد :
-دفتر؟چه دفتری؟
-همون چیز دیگه،دفترهای سر رسید.برای خودت یه سری چیزا توش مینوشتی.
چشمهایش را ریز کرد و چند ثانیه با دقت نگاهم کرد. بعد، انگار تازه متوجه نقشهام شده باشد، خندید :
-خیلی حقه بازی!خیلی.از تو باید ترسید!حقه باز!داری از این حالم سوء استفاده میکنی.
ضربهی آرامی به بازویش زدم :
-اما تو با این حالت هم باز حواست جمعه.هیچی بهم نمیگی.مالاکاس!
بیصدا خندید؛ خندهای کوتاه که خیلی زود خاموش شد. نگاهش از من جدا شد و روی نقطهای نامعلوم در رو به رو ثابت ماند. رنج، آرام آرام دوباره به چهرهاش برگشت؛ خطوط پیشانیاش عمیقتر شد و لبخند از گوشهی لبش محو شد.
-اوروچ!
بی آنکه نگاهم کند، گفت :
-بله!
بغض گلویم را فشرد و اشک در چشمانم حلقه زد :
-توی این سالها خیلی عذاب کشیدی مگه نه؟خیلی تنها بودی..خیلی.
نگاهش برای لحظهای به سمت من برگشت؛ نگاهی کوتاه و سنگین. بعد، دوباره به نقطهی مقابلش خیره شد. حس میکردم چیزی آنجا، مقابل چشمهایش، جان گرفته است؛ انگار فیلم کوتاهی از تمام سالهای تنهاییاش را برای خودش پخش کرده بود.
-ولش کن النی!در مورد این چیزا صحبت نکنیم.
فهمیدم که از یک رنج عمیق فرار میکند؛ رنجی که حتی حالا، در آن وضعیت، حاضر نبود اجازه دهد به آن نزدیک شوم.
فنجان قهوه را از روی میز برداشتم و به دستش دادم :
-باشه.صحبت نمیکنیم.بگیر؛قهوهات رو بخور!یکم حالت بهتر میشه.
فنجان را گرفت و بدون مکث، قهوه را یک نفس نوشید. حتی تلخی آن هم نتوانست صورتش را جمع کند. فنجان خالی را روی میز گذاشت و سرش را دوباره به پشتی مبل تکیه داد.
چیزی ذهنم را قلقلک میداد، دیگر نمیتوانستم نادیدهاش بگیرم. چند بار لب باز کردم و بستم، تا بالاخره گفتم :
-چیز.اوروچ!میخوام یه چیزی ازت بپرسم.
به صورتم خیره بود :
-بپرس.
با انگشتان دستم بی دلیل بازی کردم. نمیدانستم چطور سؤالم را مطرح کنم :
-چیز..تو قبلاً..یعنی همون شونزده هفده سال پیش که چیز بودی..با مرجان چیز بودین..مرجان رو بوسیدی؟چیز..لبهاش رو یعنی..ها؟بوسیدیش؟
اخمی نمایشی روی صورتش نشاند. چند ثانیه با میمیکی مضحک نگاهم کرد؛ بعد ناگهان سرش را عقب برد و قهقهه زد :
-النی!این چه سؤالیه آخه...
-نخند.جواب بده!
صدای خندهاش ساکت شد، اما لبخند شیطنت آمیزی همچنان روی لبهایش باقی ماند.
با شرارت نگاهم کرد و گفت :
-دوست داری چه جوابی بشنوی؟بگو همون جواب رو بهت بدم!
با غیظ نگاهش کردم :
-اوروچ!مسخره بازی در نیار.راستش رو بگو بهم.چیز نمیشم.عصبانی نمیشم.راستش رو بگو.
سرش را به یک طرف کج کرد و با تردید نگاهم کرد :
-مطمئنی؟واقعاً عصبانی نمیشی؟
-نه!عصبانی نمیشم.بگو.
چند لحظه لبهایش را روی هم فشرد. شانهای بالا انداخت و با لحنی که بیش از حد بیخیال بود، گفت :
-یعنی خب..بوسیدمش!
چشمهایم برای لحظات کوتاهی از غیظ گشاد شد و حسادت، ذهنم را مسموم کرد. در کسری از ثانیه، دستم به سمت کوسن مبل رفت. آن را برداشتم و پیش از آنکه فرصت کند واکنشی نشان دهد، به سمتش حملهور شدم. کوسن را با ضرباتی متوالی، به سر و بازوهایش میکوبیدم :
-میدونستم.خودم میدونستم.حالم ازت بهم میخوره.ازت متنفرم.شنیدی چی گفتم؟ازت متنفرم.حالم ازت بهم میخوره!
هر دو دستش را روی سرش گذاشته بود. تلاش نمیکرد از خودش دفاع کند. با تمام وجود قهقهه میزد؛ شانههایش از شدت خنده میلرزید و هر ضربهی من، صدای خندهاش را بلندتر میکرد :
-اصلاً عصبانی نشدی!اصلاً!دارم میبینم که اصلاً عصبانی نشدی.
همچنان کوسن را پی در پی به سر و بازوهایش میکوبیدم. از شدت عصبانیت و هیجان، قفسه سینهام بالا و پایین میرفت و به نفس نفس افتاده بودم. تارهای مویم روی صورتم ریخته بود و با غیظ نگاهش میکردم :
-نخند!میکشمت!
@yaz_beni
224
'پارت صد و هفتاد و دوم'
انگشت اشاره و شستش را به هم چسباند و آرام روی لبهایش گذاشت و حرکت بستن زیپ را روی دهانش تقلید کرد.
چشم غرهای رفتم و خواستم دستم را دوباره در جیبش فرو ببرم که گفت :
-صبر کن..کلید خونه داخل گلدونه،زیر اون سنگهای تزئینی!
پلکهایم را با غیظ روی هم فشار دادم و فریادی کشیدم :
-اوروچ!
با نگاهی که انگار میخواست او را همانجا تکه تکه کند، گفتم :
-نیم ساعته دارم جیبهات رو میگردم،برای چی زودتر نمیگی؟عقب مونده!
با بی خیالی شانهای بالا انداخت :
-چیکار کنم خب.یادم نبود.تازه چشمم به گلدون خورد،یادم اومد.تو چرا انقدر از دست من عصبانی میشی امشب؟
گلدان نسبتاً بزرگی کنار در خودنمایی میکرد؛ داخلش، روی خاک سیاه مرطوب، چند سنگ تزئینی بزرگ و کوچک دیده میشد.
خم شدم تا کلید را پیدا کنم. زیر لب، با غیظی که سعی در کنترلش داشتم، زمزمه کردم :
-خدایا!دارم دیوونه میشم.میگه تو چرا انقدر از دست من عصبانی میشی.مالاکاس!نیم ساعته دارم جیبهاش رو میگردم،هیچی نمیگه.
کلید را با حرص در قفل چرخاندم :
-بیا برو داخل!
انگشت اشارهاش را بالا برد و به نشانهی مخالفت، با حالتی نمایشی تکان داد :
-خانمها مقدمترن!بفرمایید خانم دکتر.اول شما برو داخل.
چند ثانیه با غیظ نگاهش کردم و بعد، وارد خانه شدم. پشت سرم آمد و در را بست. سرش را پایین انداخت، قدمهایش آن تعادل قبلی را نداشت؛ مستقیم به سمت مبل سه نفره رفت و نشست.
سوئیچ ماشین را روی میز گذاشتم.
-من میرم برات قهوه درست کنم تا شاید یکم حالت بهتر بشه.مرتیکهی الکلی!
اخمی غلیظ روی پیشانیاش نشست :
-من الکلی نیستم!
صورتم را از حرص و عصبانیت مچاله کردم :
-ساکت شو!
به سمت آشپزخانه رفتم. صدای جوشیدن آب و بوی قهوهی تلخ، فضا را پر کرد. بعد از چند دقیقه، فنجان سفیدی را از قهوهای داغ و غلیظ لبریز کردم. با فاصلهای نسبتاً نزدیک، کنارش روی مبل نشستم. فنجان را روی میز جلوی مبل گذاشتم. هودیام را از تنم درآوردم و با بیحوصلگی، در گوشهای روی مبل انداختم.
سرش را به پشتیِ مبل تکیه داده بود و بدنش به سمت من متمایل بود. عمیق نگاهم میکرد. لبخندی گوشهی لبش نشسته بود، لبخندی که انگار از میان درد عمیقی جوانه زده بود :
-کاش همیشه اینجا میموندی..کاش اصلاً از پیشم نمیرفتی..کاش حتی یک دقیقه هم از من جدا نمیشدی!
مکث کرد.
چشمهایش، که حالا پر از غمی توصیفناپذیر بود، صورتم را رصد کرد.
لحنش، عمیقتر و آسیبپذیرتر شد :
-تو میدونی "بی النی بودن" چطور چیزیه؟..ماهیای اما دریایی نداری..پرندهای اما همهی بالهات شکسته..انسانی اما قلبت نمیزنه.."بی النی بودن" همچین چیزیه.."بی النی بودن" خیلی سخته..خیلی!
نگاهم را دزدیدم؛ نمیتوانستم تمام این درد را در چشمانش ببینم و خودم را کنترل کنم :
-برای چی انقدر مشروب خوردی؟
صدایش، گرفته و خسته بود، انگار تمام توانش را جمع کرده بود تا این کلمات را بیان کند :
-برای فراموش کردن!برای فرار کردن!
نفس عمیقی کشید، نفسی که انگار از اعماق رنجهایش بیرون آمده بود :
-تمام این سالها برای اینکه فراموش کنم،برای اینکه فرار کنم،رفتم سراغ الکل...
قلبم تیر کشید. انگار حرفهایش، زخمی قدیمی را در سینهام باز کرده بود.
سرم را به سمتش چرخاندم :
-چی رو میخواستی فراموش کنی؟من..من رو؟میخواستی من رو فراموش کنی؟
چشمانش، با همان عمق غمگین، تک تک جزئیات صورتم را جستجو کرد و لبخند کمرنگی زد :
-من چطوری میتونم بخوام که تو رو فراموش کنم؟همچین چیزی ممکنه؟حتی یک لحظه هم از گوشهی ذهنم همچین چیزی نگذشت..هیچوقت نخواستم که تو رو فراموش کنم..هیچوقت!من خودم رو فراموش میکنم اما تو رو نه..شاید یه روزی اسم خودم رو فراموش کنم اما تو رو نه..هرگز!
دست راستش را روی قلبش گذاشت :
-تو اینجا...
بعد، با انگشت اشارهاش، ضربات آرامی به شقیقهاش زد :
-و اینجا حک شدی..حک..بیرون نمیری..پاک نمیشی..فراموش نمیشی..تو توی هر نفسی که من میکشم،حضور داری..من تو رو هیچوقت فراموش نمیکنم؛هیچوقت!
اشک در چشمانم حلقه زد. سریع سرم را بالا گرفتم، به سقف خیره شدم تا قطرات اشکی که داشتند راه خود را باز میکردند، متوقف کنم.
نفس عمیقی کشیدم. دوباره به صورتش خیره شدم؛ نگاهش حالا آرامتر بود :
-پس میخواستی چی رو فراموش کنی که میرفتی سراغ الکل؟
نگاهش را دزدید و اخمی روی پیشانیاش نشست.
بعد از مکثی نسبتاً طولانی، زمزمه کرد :
-بعضی از اتفاقات رو!
-چه اتفاقاتی؟
-مهم نیست!ولش کن!
چند ثانیه نگاهش کردم. در چهرهاش چیزی بود که نمیگذاشت با اصرار و کنجکاوی همیشگیام به او فشار بیاورم.
صدایم را تا حد ممکن آرام و تسلیبخش کردم و گفتم :
-اوروچ!میتونی به من بگی.من درکت میکنم.قضاوتت نمیکنم.
@yaz_beni
224
'پارت صد و هفتاد و یکم'
با شنیدن حرفم، چهرهاش در لحظه رنگ باخت. لبهایش را با حالتی مضحک و آزرده جمع کرد و ابروهایش در هم گره خورد.
لبخندی شیطنت آمیز زدم و کتابها را با احتیاط روی صندلی عقب گذاشتم :
-بیا!ببرمت داخل.فردا ازت کتابهام رو میگیرم.
بی آنکه حرفی بزند، سری تکان داد.
از ماشین پیاده شدم. او هم با کمی تأخیر در را باز کرد و پیاده شد. پاهایش را تقریباً روی زمین میکشید، اما در همان حال مستی، قدمهایش حساب شده بود. انگار تمام تمرکزش را صرف میکرد تا تعادلش را از دست ندهد. هم قدم با هم به جلوی در خانه رسیدیم.
به طرفش برگشتم :
-کلید خونه کجاست؟
هر دو دستش را با حالتی بی خیال، تا عرض شانه بالا آورد و خندهی کوتاه و بیصدایی کرد :
-نمیدونم!
دندانهایم را با حرص روی هم ساییدم :
-اوروچ!تو امشب منو دیوونه کردی.وایسا؛صبر کن.بذار جیبهات رو بگردم.
نزدیکتر شدم. دستم را داخل جیب سمت راست شلوار جینش فرو بردم. در همان حال که دستم در جستجوی کلید بود، سرم را بالا گرفتم و ناگهان نگاهمان در هم گره خورد. چشمانش خندید، اما آن خنده به سرعت جای خود را به چیزی عمیقتر داد. آرام آرام سرش را به صورتم نزدیک کرد و چشمانش روی لبهایم قفل شد.
با صدایی که از ته گلو، بم و گرفته بیرون میآمد، زمزمه کرد :
-نمیتونی حدس بزنی چقدر دلم میخواد ببوسمت...
قلبم در سینهام کوبید و آب دهانم را به سختی قورت دادم.
دست راستش را بالا آورد، انگشتانش را میان موهایم لغزاند و تارهایی را که روی صورتم ریخته بود، پشت گوشم فرستاد :
-هر بار که بهم نزدیک میشی دیوونه میشم...
صورتم را میان دستهایش قاب گرفت. دستهایش گرم بودند و چشمان نافذش فقط لبهایم را میدیدند :
-برای اینکه نبوسمت انقدر سخت جلوی خودم رو میگیرم که...
انگشت شَستش را با حرکتی رفت و برگشتی، آرام روی پوست لبم کشید. یک آن، حس کردم دیوارهای درونیام از هم پاشید و خون در رگهایم منجمد شد.
چشمانش را به سختی بالا کشید و مستقیم به مردمکهایم خیره شد :
-تو اول منو ببخش..بعدش..بهت قول میدم همش..همش این لبها رو ببوسم..همش میبوسم!
قلبم در دهانم میکوبید؛ گیج شده بودم. دو دستم را بالا آوردم و ضربهای محکم به سینهاش زدم تا او را از خودم دور کنم. تلو تلو خورد و تنها یک قدم عقب رفت.
قهقههای از سر مستی و پیروزی زد.
با لحنی سرشار از شیطنت گفت :
-اگه میبوسیدمت چیکار میکردی؟
با غیظ دندان قروچهای کردم :
-میکشتمت!
خندید :
-خانم دکتر بداخلاق!انقدر اهل خشونت نباش.
چشم غرهای رفتم :
-ساکت شو ببینم.انقدر چرت و پرت نگو.
یک قدم به او نزدیک شدم و دستم را در آن یکی جیبش فرو بردم. با لمس پارچهای لطیف، اخمی روی پیشانیام نشست و شتابزده آن را بیرون کشیدم. دستمال گردنم بود. دستمال گردن سرمهای رنگم که شامل طرح های منحنی، گلدار و اشکال متقارن و تزئینی بود.
-اوروچ!این چیه؟دستمال گردنم رو از اتاقم کش رفتی؟
شتاب زده دستمال گردن را از دستم قاپید و دوباره داخل جیبش فرو برد :
-بده به من!این دیگه برای منه.
چشمهایم از فرط غیظ گشاد شد :
-یعنی چی که برای منه؟خجالت نکشیدی رفتی توی وسایل شخصیم سرک کشیدی،دستمال گردنم رو دزدیدی؟زشته،خیلی زشته!
تک سرفهای کرد، سعی کرد اخم کند و جدی به نظر برسد، اما غبار مستیِ چشمانش کار خودش را میکرد :
-یه دقیقه یه دقیقه..اینو تو به من میگی؟تو؟..مثل اینکه یادت رفته وقتی خواب بودم رفتی وسایل شخصیم رو گشتی،نشستی دفترهام رو،نوتهای خیلی شخصیم رو خوندی..یکم خجالت بکش به نظرم..یکم!
نفسم را با حرص بیرون دادم و نگاهی تهدیدآمیز به سر تا پایش انداختم :
-اوروچ!به نظرم ساکت شو و منو بیشتر از این عصبانی نکن؛وگرنه بد میبینی.نمیگم مسته،گناه داره.دلم ذرهای برات نمیسوزه و هر تکنیک بوکسی که بلدم رو روت پیاده میکنم!مالاکاس!
@yaz_beni
224
'پارت صد و هفتادم'
نفس عمیق و صداداری کشید. سرش را به صندلی تکیه داد و بدنش را به سمت من متمایل کرد. دیگر نه جاده را میدید، نه خیابان را. تنها به من خیره بود؛ با نگاهی عمیق و لبخندی کمرنگ و شیرین که انگار از اعماق یک رویا بیرون آمده بود.
-النی!
-بله!
-من مثل دیوونهها عاشقتم!
در لحظه سرم را به سمتش چرخاندم. قلبم چنان در سینهام کوبید که گویی میخواست از قفسهی سینه بیرون بزند. "من مثل دیوونهها عاشقتم!" بارها در سرم پژواک شد. لبخندی روی لبانم شکفت؛ لبخندی که تمام وجودم را فرا گرفت. در چشمان جادوییاش، در آن عمق بیانتها، خودم را گم کردم. تمام هستیام در آن نگاه خلاصه میشد. او نیازی به کلمات نداشت؛ عشقش را بارها، در سکوت میان نگاههایمان، در لمس کوتاه دستانمان، در نگرانیهایش، در پر کردن خلاء تنهاییهایم، در لحن صدایش، به من ابراز کرده بود. حالا با کلمات، من را در دریایی از عشقی پاک، خالصانه و ستایش آمیز غرق میکرد؛ عشقی که من را به ورطهی جنونی شیرین میکشاند.
فوراً نگاهم را دزدیدم و آب دهانم را قورت دادم. فرمان ماشین را محکمتر گرفتم. انگشتانم دور فرمان سفید شدند، آنقدر که حس کردم استخوانهایم درد گرفتند.
در طول مسیر، لبخند ناخواستهای روی لبانم میرقصید. لبخندی که با هر دم، سعی میکردم محوش کنم و باز با هر بازدم، با دیدن نگاه خیرهاش، دوباره شکوفه میزد. او بیآنکه حتی پلک بزند، در آن مردمکهای لرزانش، تمام عشق دنیا را به صورتم روانه میکرد.
ماشین را مقابل خانهاش پارک کردم.
به سمتش برگشتم و نگاهی به چهرهی خمارش انداختم :
-بیا!ببرمت داخل.
با صدایی که هنوز ردی از مستی و گیجی در آن بود، گفت :
-صبر کن..میخوام یه چیزی بهت بدم.
با همان چهرهی خسته و نگاه نیمهبازش، داشبورد را باز کرد. حرکاتش آرام و سنگین بود. چند کتاب با جلدهای بسیار قدیمی و کهنه بیرون کشید. اخمی از سر کنجکاوی کردم و موشکافانه به آنها خیره شدم. قلبم برای لحظهای فرو ریخت؛ اینها آثار نویسندهی موردعلاقهی من، "ویلیام شکسپیر" بودند.
سرش را کمی کج کرد و چشمان نافذش را به چشمانم دوخت؛ نگاهی که میان تاری مستی و شفافیت عشق، در نوسان بود :
-با علی که چند شب پیش رفتم بیرون،در مورد تو کلی سؤال ازش پرسیدم..ازش پرسیدم نویسندهی مورد علاقت کیه..کدوم خواننده رو خیلی دوست داری..دوست داری توی تعطیلات کجا بری..توی وقت آزادت چیکار میکنی..خیلی،خیلی سؤال ازش پرسیدم..بیچاره رو حسابی اذیت کردم اون شب..یعنی خب من و تو اونقدری با هم وقت نگذروندیم..من و تو،پنج سال پیش یه مدت خیلی کوتاهی رو کنار هم بودیم..فرصتی برای آشنا شدن با علایق همدیگه نداشتیم..اما علی و نیلوفر پنج ساله باهاتن؛خیلی باهاشون وقت میگذرونی و خیلی دوستت دارن..علی بهم گفت "شکسپیر" نویسندهی موردعلاقته و چندتا از کتابهاش رو داری..منم برات کلکسیون آثار شکسپیر رو خریدم..چاپ اینا خیلی قدیمیه..خیلی سخت پیداشون کردم..کلی گشتم،از اینور به اونور،از طریق دوست و آشنا و غریبه..خیلی تلاش کردم تا پیداشون کنم..به نظرم هر آدمی باید چاپ اول کتابهای نویسندهی موردعلاقهاش رو داشته باشه و اگه نبود..حداقل باید قدیمیترین و کمیابترین چاپش رو داشته باشه!
اشک در چشمانم حلقه زد و کتابها را از دستش گرفتم. چشمانم را روی جلد کتابها میچرخاندم و آرامشی عجیب در رگهایم جاری بود.
این مرد چگونه میتوانست مرا اینگونه عمیق دوست بدارد؟
به کتاب "هملت" اشاره ای کرد :
-یه بخشی از این کتاب رو خیلی دوست دارم..هملت تو نامهای به اوفلیا مینویسه...
مکث کرد.
چشمهای نافذش را با چنان آرامش و عشقی روی تک تک جزئیات چهرهام چرخاند که گویی داشت نقاشی باشکوهی را تماشا میکرد :
-در آتشین بودن ستارگان تردید کن.در حرکت خورشید تردید کن.حتی در راستی حقیقت تردید کن؛اما در عشقِ من هرگز تردید نکن!
قطره اشکی از چشمانم لغزید و روی گونهام نشست، اما با تندی آن را پس زدم.
لبخندی عمیق بر لبانم نقش بست. تک تک جزئیات صورتش را با نگاهی عمیق از نظر گذراندم، انگار میخواستم تمامِ او را در حافظهام حک کنم :
-زندگی،برای اینکه فقط یک بار دوستت داشته باشم،خیلی کوتاهه.قول میدم در زندگی بعدی هم،دوباره دنبالت بگردم!
ناباورانه نگاهم کرد. انگار در آن لحظه، تمام آن غبار مستی و خماری، با این جملهی من، از سرش پرید. چشمانش از تعجب گشاد شد و برای لحظاتی، انگار زمان ایستاد.
تکان کوتاهی به سرش داد و با صدایی که میان حیرت و ناباوری گیر کرده بود، گفت :
-اینو..تو..تو..تو به من میگی؟تو..داری به من این حرفو میزنی؟
با شیطنت شانههایم را بالا انداختم :
-نه!من نمیگم که.شکسپیر میگه.الکی خوشحال نشو!
@yaz_beni
224
'پارت صد و شصت و نهم'
نفسم را با کلافگی بیرون دادم :
-وای اوروچ!فردا یادت بیارم که چیا گفتی،قلبت وایمیسته؛فشارت میره بالا.
لبخندی زد :
-پس یادم نیار.
چند ثانیهای به آینهی اتاقم خیره ماند؛ به انعکاس من که پشت سرش ایستاده بودم، چشم دوخته بود. در آن لحظه، تمام آن خمار مستی کنار رفت و چهرهاش در آینه، چنان جدی و نافذ شد که انگار میخواست با چشمانش، روحم را لمس کند.
-النی!تو وقتی به خودت توی آینه نگاه میکنی،میتونی شعر بنویسی؟
اخمی کردم :
-نه!این دیگه از کجا در اومد؟
به طرفم برگشت؛ چشمانش لبریز از عشق شد و آن قدر عمیق به چهرهام خیره شد که انگار میخواست تک تک خطوط صورتم را حفظ کند :
-اما من وقتی به تو نگاه میکنم،میتونم شعر بنویسم!اینه فرقِ بین من و تو.تو وقتی به خودت نگاه میکنی،فقط خودت رو میبینی؛یه نگاه عادی…یه نگاه سطحی.اما وقتی من به تو نگاه میکنم،کل دنیام رو میبینم؛عشقی که توی وجودم رخنه کرده رو میبینم!تو…تو تمام غزلهای نانوشتهی منی!
ضربان قلبم بالا رفت و عشق در رگهایم دوید. سرم را پایین انداختم؛ بی هدف به دمپاییهایم خیره شدم تا شاید آن طوفانی که در چشمهایم برپا شده بود، از دید او پنهان بماند. از رفتارهای امشبش عصبانی بودم، اما این حرفها و حرکات شیرینش با قلبم بازی میکرد. وقتی اینگونه کلمات را کنار هم میچید و به من ابراز علاقه میکرد، پروانهها در تک تک سلولهایم به پرواز در میآمدند.
نفس عمیقی کشیدم و بی سبب دستی روی هودیام کشیدم. سرم را بالا گرفتم و مستقیم به چهرهاش خیره شدم. همانطور ایستاده بود؛ با آن لبخند کج گوشهی لب و چشمانی که در تضادی عجیب، میان خماری مستی و جدیت، دست و پا میزدند.
-چیز..بیا..بیا برسونمت خونه!
سری به نشانهی تأیید تکان داد.
بازویش را گرفتم؛ گرمای بدنش از میان لباسش به دستم نفوذ کرد. هم قدم با هم از واحد بیرون آمدیم و پلهها را یکی یکی پایین رفتیم. برخلاف تصورم، تلو تلو نمیخورد؛ تعادل داشت، انگار که مستی اش فقط در نگاهش پرسه میزد.
سنگینی نگاهش را روی پوست گردنم حس کردم.
-کوچاری کی از لندن برمیگرده؟
سرم را به طرفش چرخاندم؛ اخمی بر پیشانی ام نشست :
-میخوای چیکار؟با بابام چیکار داری؟
بیمحابا، با لحنی که از شدت صراحت، نفسم را بند آورد، گفت :
-میخوام بیام دست بوسی.تو رو ازش خواستگاری کنم.
جریان خون در رگهایم لحظهای قطع شد. بی اختیار ایستادم و با صدای بلندی گفتم :
-چـی؟
چشمهایم را از کلافگی روی هم فشردم :
-اوف اوروچ!اوف!نصف شبی اومدی پدرم رو درآوردی.الله الله!انقدر چرت و پرت نگو.
همان لحظه، با تصور چیزی که گفته بود، لبخندی نرم گوشهی لبم جان گرفت. حرفهایش، روحم را نوازش میکرد و عشق، در بند بند وجودم، غلغله میکرد.
بازویش را از میان دستم بیرون کشید :
-من خوبم.میتونم راه برم!
دست در جیب شلوارش کرد و سوئیچ را به سمتم گرفت. انگشتانش هنگام تحویل دادن سوئیچ، برای لحظهای پوست دستم را لمس کرد.
سوئیچ را گرفتم :
-باشه؛اما من بازم حواسم بهت هست.برو.سوار شو.مراقب باش!
با فاصلهای اندک، سایهی او را دنبال میکردم؛ قدمهایش را زیر نظر داشتم تا مبادا تعادلش در لحظهای از دست برود و زمین بخورد. سعی میکرد با قدمهایی که به سختی به آنها نظم میداد، خودش را مسلط نشان دهد. سرش را پایین انداخت، در سمت شاگرد را باز کرد و روی صندلی نشست. من هم در حالی که هنوز در فکر بیاحتیاطیهایش بودم، پشت فرمان نشستم و کمربندم را بستم.
ماشین را روشن کردم و راه افتادم.
نیم نگاهی غیظ آلود به چهرهی خستهاش انداختم :
-تو با این حالت رانندگی کردی اومدی اینجا؟این چه کاریه اوروچ؟اگه تصادف میکردی چی؟اگه پلیس جلوت رو میگرفت چی؟برای چی همچین کار خطرناکی کردی؟برای چی به خودت فکر نمیکنی؟وقتی جنبه نداری برای چی مشروب میخوری؟
@yaz_beni
224
'پارت صد و شصت و هشتم'
یکی از آنها به سمت اتاق خوابم قدم برداشت؛ به سرعت، مثل یک دیوار، مقابلش ایستادم :
-چیز نه.اتاق خوابم رو که نیازی نیست بگردین،من تازه اونجا بودم کسی نیست.
سری تکان دادند و از خانه خارج شدند. تا جلوی در حیاط همراهشان رفتم.
محسن ایستاد، نگاهی به من انداخت و لبخند محکم و اطمینان بخشی زد :
-من الان با آقا عادل تماس میگیرم.بهشون میگم که همه چیز در امنیت کامل بود و هیچ مشکلی نبود.
سری تکان دادم :
-ممنونم.شبتون بخیر!
در حیاط را بستم.
نفسی که در سینهام حبس شده بود را با صدایی بلند و احساس آسودگی بیرون دادم :
-باورم نمیشه!تموم شد.کسی چیزی نفهمید.تموم شد!خدایا ازت ممنونم!
از پلهها بالا رفتم و وارد واحدم شدم. در اتاقم را باز کردم. اوروچ، درست رو به روی کمد لباسهایم ایستاده بود؛ با اخمی غلیظ که روی پیشانیاش چین انداخته بود و نگاهی موشکافانه که روی تک تک لباسهایم میچرخید.
نزدیکش رفتم :
-داری چیکار میکنی؟
به طرفم برگشت؛ نگاهش جدی بود، اما این جدیت، زیر سنگینی پلکهای خمارش رنگ میباخت. هر قدر تلاش میکرد جدی به نظر برسد، همان قدر بیشتر مضحک از آب درمیآمد :
-النی!چقدر لباسهات کوتاهن.دو،سه تا لباس مناسب بیشتر نداری.بیا فردا با هم بریم خرید،برات چند دست لباس بلند و مناسب بخرم.
با غیظ نگاهش کردم و نامش را با حرص صدا زدم :
-اوروچ!
با بیخیالی و خونسردی به طرف کمد برگشت و دوباره به لباسهایم خیره شد. چند لحظه بعد، ابروهایش بالا پرید و با لحنی که بوی کشفی بزرگ میداد گفت :
-یه دقیقه یه دقیقه...
دستش روی سویشرت نشست و آن را بیرون کشید. همان سویشرتی که آن شب در ساحل به من داده بود؛ تکهای از خاطرهای که با وسواس تمام، آن را در کنج دنج کمد و گوشهی امن قلبم پنهان کرده بودم.
-این سویشرت منه.ننداختیش دور.نگهش داشتی.
دستپاچه شدم؛ سویشرت را با عجله از دستش قاپیدم :
-نه!این سویشرتِ تو نیست.
چشمهایش را ریز کرد و چند ثانیه فقط نگاهم کرد؛ نگاهی که انگار از لای مه مستی، داشت حقیقت را بیرون میکشید :
-النی!من مستم،کور که نیستم.احمقم نیستم.تو یه نگاه به سایز این لباس بنداز؛این سویشرت منه.چی شد؟میخواستی بندازیش سطل آشغال که.
سویشرت را سر جایش گذاشتم و در کمد را محکم کوبیدم :
-تو اول به من بگو اینجا چه غلطی میکنی؟برای چی شیشهی اتاق بابام اینا رو شکوندی؟
لبخند کش داری روی لبانش نشست :
-اومدم ازت عذرخواهی کنم..میخواستم تا صبح جلوی در خونهات بخوابم تا شاید منو ببخشی..آها چیز..شیشه رو نمیخواستم بشکونم..یکم محاسباتم اشتباه از آب در اومد..اتاق تو رو با اتاق بابات قاطی کردم..شتاب دستمم زیاد بود..متأسفانه شیشهی اتاق کوچاری شکست...
ناگهان قهقههای از ته گلویش بلند شد و برای لحظهای تمام اتاق را پر کرد :
-فکر کنم اگه کوچاری خونه بود و توی اتاقش خواب بود،سنگ مستقیم میخورد توی کلهاش.حیف شد خونه نبود!
نفسم را با حرص بیرون دادم و ضربهای محکم به بازویش کوبیدم :
-بی تربیت!داری در مورد بابام صحبت میکنی.این چه طرز حرف زدنه؟درست صحبت کن.
اخم کرد و چند بار دستش را روی جایی که کوبیده بودم کشید؛ همانطور که بازویش را میمالید، با لحنی از سر بیگناهیِ ساختگی گفت :
-چرا عصبانی میشی؟چیزی نگفتم که.
چشم غرهای رفتم و زیر لب با غیظ زمزمه کردم :
-خدایا بهم صبر بده!این پسر امشب منو دیوونه میکنه.
اخمی کردم و با عصبانیت سر تا پایش را برانداز کردم :
-بیا!بیا برسونمت خونهات.
اخمی کرد :
-چرا؟همینجا میمونم دیگه.روی تختت میخوابم.
صدایم را بالا بردم :
-دیگه چی؟
لبخند زد و چشمانش را آرام روی صورتم چرخاند :
-النی!میدونی خوش شانس ترین چیز توی این دنیا چیه؟
اخمی از سر کنجکاوی کردم :
-چی؟
با قدمهای آهسته به سمت تختم رفت، بالشتم را برداشت و آن را عمیق بو کشید :
-بالشتت!کاش من بالشتت بودم.کاش هر شب سرت رو میذاشتی روی من،اینطوری موهات برای من میشد.موهات رو حس میکردم.موهات رو لمس میکردم.صدای نفسهات رو میشنیدم.وقتی میخوابیدی،تماشات میکردم!
اخم کردم و چهرهام از فرط انزجار جمع شد :
-اوروچ!وقتی جنبه نداری،برای چی مشروب میخوری؟
چند لحظه به حرفش فکر کردم و ناخودآگاه لبخندی بر لبانم نشست؛ لبخندی که با عجله آن را فرو خوردم و پشت نقاب عصبانیت پنهانش کردم. او در آن حال خمار، نه با منطق، که با زبان قلبش حرف میزد؛ انگار هر جملهاش، قطعهای از آن عشقی بود که در اعماق وجودش برای من دمیده بود.
بالشتم را از دستش کشیدم و رویِ تخت گذاشتم :
-بده به من.
خندهای کوتاه کرد و به سمت میز آرایش رفت؛ شانهام را برداشت و با همان لحن عاشقانهی مضحک گفت :
-آها..اینم خیلی خوش شانسه.
@yaz_beni
224
'پارت صد و شصت و هفتم'
وارد اتاقم شدیم و بازویش را به آرامی رها کردم. با همان وضعیت مضحکاش، روی تخت دو نفرهام نشست. با آن چشمهای نیمهباز و گیج، اتاق را چنان برانداز میکرد که انگار در یک موزهی عجیب و غریب است؛ موشکافانه به تک تک اشیاء خیره میشد.
تلفنم لرزید. لرزش گوشی در دستم، مثل شوکی الکتریکی بود. باری دیگر نام "بابام" روی صفحه نمایش ظاهر شد.
با نگاهی هولناک به اوروچ و با لحنی که سعی داشتم محکم و قاطع باشد، گفتم :
-اوروچ!بابام داره زنگ میزنه.ساکت باش.یه کلمه هم نگو.اصلاً حرف نزن.صدات در نیاد!
چنان خندید که تمام دندانهایش در نور ملایم اتاق نمایان شد؛ خندهای که از ته دل و از سر لذت مستی بود :
-عه!کوچاریه؟سلام منو بهش برسون؛بگو اوروچ خیلی دلش برات تنگ شده.
نفسم را با غیظ و صدا بیرون دادم :
-الان وقت شوخیه؟بی تربیت!ساکت شو.صدات در نیاد!
انگشت اشاره و شستش را به هم چسباند و آرام روی لبهایش گذاشت. بعد با چشمهایی که داشت از خنده میدرخشید، لبهایش را به شکلی اغراقآمیز به هم دوخت و با یک میمیک مضحک، حرکت بستن زیپ را روی دهانش تقلید کرد.
چشم غرهای رفتم و تلفن را جواب دادم.
صدای پدرم هنوز هم مضطرب بود؛ انگار نمیتوانست آرام بگیرد.
-دخترم!محسن تا دو دقیقهی دیگه میرسه.آدمهاش خونه رو خوب میگردن،همه جا رو چک میکنن.شیشه رو هم تعمیر میکنن.بهشون گفتم تا صبح هم جلو در بمونن.تو اصلاً نترس!
قلبم در سینهام میکوبید. از شدت اضطراب و عصبانیت، نمیدانستم باید دست به چه کاری بزنم.
-نه!نه بابا!خواهش میکنم.نکن دیگه!ما خیلی وقته که از این مرحلهها گذشتیم.ما دیگه اون آدمای سابق نیستیم که.ما دیگه اینطوری زندگی نمیکنیم.لطفاً بابا؛من اینطوری نمیتونم.اگه محسن اینا اومدن و مشکلی نبود،بذار برن.لازم نیست اینجا بمونن.اینجا نمونن،برن.
-باشه،باشه.بذار اول خونه رو خوب و دقیق بگردن،اگه واقعاً مشکلی نبود بهشون میگم برن.
تلفن را قطع کردم و گوشی را با تمام قدرت به روی تخت پرت کردم.
چشمانم از عصبانیت میسوخت :
-اوروچ!یعنی اگه همین الان خفهات کنم دلم خنک نمیشه.گند زدی.
میخندید؛ خندهای که در این لحظه، به اعصابم تازیانه میزد.
-من میرم پایین.الان محسن اینا میان.میخوان خونه رو بگردن.مبادا از اتاقم بیای بیرون،باشه؟تو همین جا بمون.همین جا بشین.من میرم سرشون رو گرم میکنم.تو از اتاق من اصلاً بیرون نیا.
سرفهای کرد و اخمی کرد، انگار سعی داشت با زور اراده، چهرهاش را جدی نشان دهد :
-لباست رو عوض کن.با لباس خواب میخوای بری جلوشون؟بدو.لباست رو عوض کن.
هر دو دستم را با عصبانیت بالا آوردم و مشت کردم :
-اوروچ!صبر منو امتحان کن.
-این محسن چند سالشه؟مجرده؟زن داره؟کیه؟
نفسم را با غیظ بیرون دادم :
-خفه شو!من دنبال چی ام این دنبال چیه.
از روی تخت بلند شد.
سرش را به یک سمت کج کرد و با لحنی ملتمسانه گفت :
-لطفاً یه چیزی روی لباس خوابت بپوش بعد برو.لطفاً اینطوری نرو پیششون!
پلکهایم را با غیظ روی هم فشردم.
در حالی که به سمت کمد لباسهایم میرفتم، زیر لب با خودم زمزمه کردم :
-خدا لعنتم کنه که دلم نمیاد ناراحتش کنم.خدا لعنتم کنه که هر چی بهم میگه،سریع گوش میکنم.خدا لعنتم کنه که خیلی زود گول حرفاش رو میخورم.
در کمد را باز کردم. دستم را میان لباسهایم چرخاندم تا بالاخره یک هودی مشکی و نازک پیدا کردم. آن را با عجله روی لباس خوابم پوشیدم.
اوروچ نزدیک شد. لبخندش حالا دیگر از جنس پیروزی بود؛ با شیفتگی به صورتم خیره شد. با حرکتی ظریف و آرام، موهایم را که از لبهی هودی بیرون زده بود، مرتب کرد و روی شانههایم ریخت.
به سمت در اتاقم رفتم :
-من دیگه میرم.مبادا سروصدا کنی!یه گوشه آروم بشین.من زود برمیگردم.
روی تختم نشست و سری به نشانهی تأیید تکان داد. در این لحظه، شبیه به پسر بچههای مظلوم و آرام، به نظر میرسید.
در را بستم و با قدمهایی شتابزده، خودم را به حیاط رساندم. محسن رسید؛ مرد چهل سالهای با قامتی بلند، هیکلی ورزیده، شانههایی پهن و دستانی که کبودی سالهای کار سخت رویشان نقش بسته بود. محسن و آدمهایش، دست راست پدرم در استانبول بودند. آنها تیم امنیتی شعبهی استانبول شرکت محصولات لبنیات برند "کوچاری" بودند. بیشتر از آن که مأمور باشند، سایههای پدرم بودند؛ سایههایی که از روزی که خبر فرار "شریف" از زندان پیچید، یک لحظه از من جدا نشدند. هر جا میرفتم، کنارم بودند؛ نه آنقدر نزدیک که معذب شوم، نه آنقدر دور که احساس راحتی کنم.
با وقار و دقت وارد واحد پدر و مادرم شدند. دو نفر شروع کردند به کار با ابزار و نصب شیشه. بقیه، قدم به قدم، خانه را مثل یک مأموریت امنیتی میگشتند. وقتی نوبت به واحد من و فادیمه رسید، با اضطرابی که بند دلم را پاره میکرد، دنبالشان رفتم.
-اینجام کسی نیست.
@yaz_beni
224
'پارت صد و شصت و ششم'
نفسم را با حرص بیرون دادم و سعی کردم صدایم را آرام نشان دهم :
-آره؛یه گربهی بی تربیت اومد.مثل اینکه وارد تراستون شد،نفهمیدم چی شد دقیقاً ولی چیز شد دیگه.شیشه رو شکوند،برای همین هم دزدگیر فعال شد.
-مطمئنی دخترم؟به نیکو بگو فیلم دوربینها رو برای من بفرسته؛من اینطوری خیالم راحت نمیشه.محسن اینا هم دارن میان،تو راهن.بهشون میگم شیشهی اتاق رو درست کنن،کل خونه رو هم بگردن ببینن کسی اونجاست یا نه.
در ذهنم هزاران بد و بیراه نثار "اوروچ" میکردم.
-چیز بابا من خودم فیلمها رو دیدم،کسی نبود واقعاً.نیازی نیست محسن بیاد.فردا صبح چیز میکنیم دیگه،فردا شیشه رو درست میکنیم.بهش زنگ بزن بگو نیازی نیست بیاد.
-نه دخترم؛نمیشه!محسن میاد.باید بیاد.قطع کن بهش زنگ بزنم ببینم کجاست.
تلفن را قطع کردم و از اضطراب چنگی به موهایم زدم.
صدای داد اوروچ، دوباره سکوت خیابان را درید.
-النی!بیا پایین.
وقت را تلف نکردم؛ با عصبانیت از خانه بیرون زدم و پلهها را با شتاب پایین رفتم.
وارد حیاط شدم و در را باز کردم. اوروچ کنار ماشینش ایستاده بود و تمام وزنش را به بدنه تکیه داده بود.
مقابلش ایستادم با غیظ گفتم :
-اوروچ!میکشمت.تو مستی؟
قهقههای زد که نیمه کاره در گلویش ماند و به سرفه افتاد. دست راستش را بالا آورد و با انگشتان شست و اشارهاش، مقدار ناچیزی را نشان داد :
-یکم..فقط یکم مستم.
چند بار پلک زد؛ انگار مردمکهایش نمیتوانستند روی صورت من ثابت بمانند. به یکباره اخم کرد، گویی در مغزش جرقهای زده شد.
با صدایی که سعی داشت جدی باشد اما لرزشی خمارگونه داشت، گفت :
-النی!تو چیکار میکنی؟با لباس خواب..با لباس خواب اومدی وسط کوچه..یا صبر یا صبر!
نگاهی به خودم انداختم. ست ویکتوریا سکرت به تن داشتم. پیژامهی راه راه صورتی و سفید ساتن که نوار مشکی یقه و مچهایش، در نور چراغ حیاط میدرخشید.
دندانهایم را روی هم ساییدم و با غیظ به او خیره شدم. یک قدم نزدیک شد و بازویم را گرفت :
-بیا!بیا بریم داخل..با لباس خواب اینجا واینستا.
بازویم را با تندی از دستش بیرون کشیدم :
-ولم کن!
در همین حین، همسایهی مجتمع رو به رویی که زنی سالخورده بود، در تراس ظاهر شد و صدایش را بالا برد :
-دخترم!چی شده؟زنگ بزنم به پلیس؟
با دستپاچگی سرم را به نشانهی منفی تکان دادم :
-نه!نه خاله جان!نیازی نیست زنگ بزنین به پلیس.این دوستمه.همکارمه.داریم چیز میکنیم؛داریم با هم شوخی میکنیم.یعنی ببخشید توروخدا شما رو از خواب بیدار کردیم.
اوروچ به طرف زن برگشت و سعی کرد با وقار کاذب بایستد، اما کمرش ناخودآگاه خم شد.
لبخند کجی زد و صدایش را بالا برد :
-خاله جان تو برو بگیر بخواب.کاری به ما نداشته باش.ما دوتا همکار حرفهای و انسان بالغیم.
ضربهای به بازوی اوروچ کوبیدم :
-ساکت شو!بیا بریم داخل.
وارد حیاط شدیم و در را با حرص کوبیدم.
-مالاکاس!ملت رو از خواب بیدار کردی.تو اینجا چه غلطی میکنی؟مست کردی اومدی اینجا که چی بشه؟
در حالی که روی پاهایش میلغزید، خندید؛ خندهای بی دلیل و تمسخرآمیز :
-خیلی خوبه دیگه؛یه ملت از عشقی که نسبت بهت دارم بیدار شدن.صدایِ عشقم یه ملت رو بیدار کرد.الان میخوام داد بزنم بگم...
دوباره صدایش را بالا برد :
-من النی کوچاری رو خیلی دوس...
دستم را روی دهانش گذاشتم و با تمام قدرت فشار دادم :
-خفه شو اوروچ!
انگشت اشارهاش را به شکلی مضحک کنار بینی اش گذاشت و زمزمه کرد :
-هیــش!باید ساکت باشیم..همسایهها خوابن.
چشم غره ای رفتم و با غیظ و تحکم گفتم :
-عقب مونده!
دستم را به کمرم زدم و با استیصال در حیاط راه میرفتم :
-اگه یکی از این همسایهها با بابام دوست باشه چی؟بدبخت میشم.نه البته.بابا با هیچکدومشون صمیمی نبود.اما به بعضیاشون سلام میکنه؛میشناستشون.اگه یکی از همسایهها شمارهی بابام رو داشته باشه چی؟!خدایا!اگه زنگ بزنن بهش بگن یه پسره اومده اینجا داد میزنه میگه النی النی چی؟!بدبخت میشم اونموقع.اوروچ بدبختم کردی.بدبختم کردی!
ایستادم و پایم را از اضطراب تکان دادم :
-خدایا!من چیکار کنم؟محسن اینا الان میان.اینم که مسته نمیتونم بفرستمش بره،یه وقت تصادف میکنه.اوف اوروچ!اوف!ببین نصف شبی منو چطوری بدبخت کردی.گند زدی.
اوروچ، گوشهای ایستاده بود. سرش کمی به چپ متمایل بود و با همان چشمهای خمار و مبهوت، حرکات عصبی من را دنبال میکرد.
به سمتش رفتم و بازویش را محکم گرفتم تا تعادلش را از دست ندهد :
-بیا!
همقدم با هم از پلهها بالا رفتیم.
خندید و با چشمانی گرد و موشکافانه محیط را برانداز کرد :
-کوچاری رو ببین!اومده توی استانبول چه خونهای خریده.
با غیظ گفتم :
-ساکت شو.
-داری منو کجا میبری؟
-اتاقم!
با لبخندی که از روی صورتش پاک نمیشد، زمزمه کرد :
-داری منو میبری اتاقت؟چرا؟چرا داری منو میبری اتاقت؟
-باید قایمت کنم.
@yaz_beni
224
'پارت صد و شصت و پنجم'
***
روی تختم جا به جا شدم و کورمال کورمال دستم را برای گرفتن پارچ آب و لیوان شیشهای که روی میز پاتختی بود، دراز کردم. جرعهای آب نوشیدم و گوشیام را چک کردم؛ ساعت ۰۲:۴۸ بامداد بود.
یک پیام از فادیمه روی صفحه بود :
"النی!صبح که بیدار شدی دیدی من خونه نیستم نگران نشو.امشب خونهی مارال میمونم."
گوشیام را کنار گذاشتم. رفتارهای اخیر فادیمه عجیب بود، اما آنقدر درگیر تنشهای خودم بودم که مجال فکر کردن به او را نداشتم. لحاف را تا زیر چانهام بالا کشیدم و چشمانم را بستم.
هنوز پلکهایم سنگین نشده بود که صدای مهیب خرد شدن شیشه در سکوت خانه پیچید. قلبم از جا کنده شد و با وحشت از جایم پریدم. هنوز به خودم نیامده بودم که آژیر دزدگیر، با صدایی گوش خراش در فضای خانه پیچید. صدای آژیر آنقدر بلند که انگار دیوارهای خانه به لرزه افتاده بودند.
وحشت، مانند لایهای سرد، تمام وجودم را فرا گرفت.
از روی تخت بلند شدم و چشمانم را حول محیط اطراف چرخاندم :
-چی شده؟دزد اومده یعنی؟
صدای شکستن شیشه از طبقهی پایین آمد بود، یعنی از واحد پدر و مادرم.
شتاب زده چراغ اتاق را روشن کردم و چوب بیسبالم را از گوشهی دیوار برداشتم. انگشتهایم از ترس میلرزیدند و صدایِ آژیر آنقدر بلند بود که انگار داشت گوشهایم را پاره میکرد.
در تردیدی فلج کننده بین ماندن در اتاق و بیرون رفتن بودم که ناگهان صدای فریاد اوروچ از خیابان، سکوت بین آژیر را درید :
-النی!بیا پایین.
با شنیدن صدایش، خشکم زد. با عجله به سمت پنجره دویدم. پرده را کنار زدم. اوروچ کنار ماشینش ایستاده بود. وضعیتش عجیب بود؛ پاهایش کمی بیش از حد معمول باز بودند تا تعادلش را حفظ کند. بدنش کمی به عقب متمایل بود. چشمهایش نیمه باز بود و تکه سنگی در دست داشت که بیهدف آن را بالا و پایین میانداخت. نگاهش بین طبقهی اول و دوم در رفت و آمد بود و لبخندی عمیق و عجیب بر لب داشت.
پنجره را باز کردم؛ سرم را اندکی به بیرون خم کردم و با عصبانیت فریادی کشیدم :
-اوروچ!تو اینجا چه غلطی میکنی؟تو چیکار کردی؟شیشهی اتاق بابام اینا رو شکوندی.
سرش را به سختی بالا آورد و به من خیره شد؛ چشمانش نافذ نبود و صدایش کش دار و غیرطبیعی بلند بود :
-اومدم..از تو عذر خواهی کنم.النی!بابت همه چیز..بابت همه چیز ازت معذرت میخوام.
از عصبانیت، خون در رگهایم به جوش آمد.
-تو..تو مستی؟مالاکاس!داد نزن!مردم رو بیدار کردی.صبر کن بیام پایین.
بیتوجه به خشم من، دستهایش را کاملاً مضحک باز کرد و به نشانهی تسلیم بالا گرفت و فریاد کشید :
-النی!..ببخش دیگه..منو ببخش النی!..ازت معذرت میخوام!
از صدای همزمان آژیر و فریادهای اوروچ، چراغ خانههای همسایه یکی یکی روشن شد. سایهی آدمها در تراسها جان گرفت؛ همسایهها با تعجب و سردرگمی به من و اوروچ خیره شده بودند. وحشت داشتم که پلیس خبر کنند.
با غیظ به اوروچ نگاه کردم و فریادی کشیدم :
-اوروچ!گفتم ساکت شو.ساکت شو تا بیام پایین.
پنجره را کوبیدم و چوب بیسبال را کنار گذاشتم.
گوشیام را به دست گرفتم :
-نیکو!صدای آژیر رو قطع کن!
در همین حین، گوشی در دستم لرزید و نام "بابام" روی صفحه نمایش درخشید.
ضربهای محکم به پیشانیام کوبیدم :
-خدا لعنتت نکنه اوروچ!سیستم آژیر دزدگیر به گوشی بابام هم وصله.چیکار کنم الان؟!چی بگم بهش؟!
دستپاچه تلفنم را جواب دادم :
-بابا جون!
صدای پدرم از پشت خط، لرزان و آکنده از وحشت مطلق بود :
-النی!دخترم!کجایی؟خونهای؟بگو که خونه نیستی.بگو که بیمارستانی؛بگو.
-نه؛خونهام.ببین بابا...
حرفم را قطع کرد؛ از ترس به مرز جنون رسیده بود :
-خدایا خدایا!دارم دیوونه میشم.کی اونجاست؟دزد اومده؟مبادا بترسی.نترس دخترم.برو اتاق فادیمه؛زیر تختش اسلحه داره.برو اسلحه رو بردار.خدایا دارم دیوونه میشم!خدایا خودت کمک کن.
-بابا صبر کن بذار...
آنقدر وحشتزده و مضطرب بود که صدایم را نمیشنید :
-فادیمه کجاست؟النی!از خونه بیا بیرون.فرار کن.از خونه بیا بیرون.مبادا بترسی.نترس!من تا دیدم دزدگیر خونه فعال شده زنگ زدم به محسن و آدماش؛یکم دیگه میرسن.دارن از شرکت میان.
فریاد زدم تا صدایم به گوشش برسد :
-بابا!بذار من حرف بزنم.
-بگو بگو دخترم.
-دزد نیومده.کسی اینجا نیست؛دزد نیومده.چیز.گربه اومد.شیشهی اتاقتون رو شکست؛نمیدونم چطوری شکوند ولی آره،گربه شیشه رو شکوند.دزدگیر فعال شد؛من الان قطعش کردم.آژیر رو قطع کردم.
-چی؟گربه؟
@yaz_beni
