~Yaz beni~
Open in Telegram
Sen kalem ol, ben de kâğıt 🧭[فنفیک "قطبنمای قلبم" در حال تایپ...]🫀 بات پیامهای ناشناس : @yazbenibot
Show moreThe country is not specifiedThe category is not specified
226
Subscribers
+224 hours
+167 days
+1630 days
Posts Archive
227
'پارت هفتاد و پنجم'
درِ جعبه ی دستبند را بست و آن را مجدد در جیب شلوارش قرار داد.
لحنش ملتمسانه بود :
-میشه قبل از اینکه بریم،برات یه آهنگ بذارم؟گوش میدی بهش؟
با تردید سری تکان دادم :
-بذار.گوش میدم.
زانوهایم را بغل گرفتم و به نقطه ای نامشخص از دریا نگاه کردم.
تلفن همراهش را به دست گرفت و آهنگی پلی کرد. آهنگی که در این سکوتِ شب با صدای جوش و خروش موجها تلفیق شده بود :
[Kırgınım
Ait değilim bu dünyaya
Yorgunum]
[دلگیرم
من به این دنیا تعلق ندارم
خستهام]
[Fakat duy diye sesim gür hala
Kaç şarkı, kaç şiir seni yazacak satırlarca?
Yoksun ya, dünya yıkılsın üstüme canım yanmaz]
[اما صدایم هنوز بلند است تا بشنوی
چند آهنگ، چند شعر تو را سطر سطر خواهند نوشت؟
نیستی و اگر دنیا روی من خراب شود، دلم نمیسوزد]
[Bu rüyadan uyanmam gerek
Küçüğüm affet
Anladım, sevgiymiş emek
Uyandır beni, affet
Bu rüyadan uyanmam gerek
Küçüğüm affet
Anladım, sevgiymiş emek
Uyandır beni, affet]
[باید از این خواب بیدار شوم
کوچولوی من، مرا ببخش
فهمیدم عشق یعنی تلاش و زحمت
بیدارم کن، مرا ببخش
باید از این خواب بیدار شوم
کوچولوی من، مرا ببخش
فهمیدم عشق یعنی تلاش و زحمت
بیدارم کن، مرا ببخش]
[Gelemiyorum
Dizim yara, yüzüm kara sana
Gidemiyorum
Senden uzağa bir adım daha]
[نمیتوانم بیایم
زانویم زخمی، رویم سیاه نزد تو
نمیتوانم بروم
یک قدم هم از تو دورتر نمیتوانم بردارم]
[Ruhum araf, bedenim harap
Sesim ziyan, sözüm yalan ulaşmıyor sana
Bu rüyadan uyanmam gerek
Küçüğüm, affet
Anladım, sevgiymiş emek
Uyandır beni, affet
Bu rüyadan uyanmam gerek
Küçüğüm, affet
Anladım, sevgiymiş emek
Uyandır beni, affet]
[روحم در برزخ است، بدنم ویران
صدایم هدر میرود، حرفم دروغ میشود و به تو نمیرسد
باید از این خواب بیدار شوم
کوچولوی من، مرا ببخش
فهمیدم عشق یعنی تلاش و زحمت
بیدارم کن، مرا ببخش
باید از این خواب بیدار شوم
کوچولوی من، مرا ببخش
فهمیدم عشق یعنی تلاش و زحمت
بیدارم کن، مرا ببخش]
@yaz_beni
227
'پارت هفتاد و چهارم'
به صورتش نگاه کردم. عمیق نگاهش می کردم. از فرط بُهت زدگی، زبانم بند آمده بود. این لحظات واقعی به نظر نمی رسید.
او واقعاً برای من تلاش می کرد؟ او واقعاً برای التیامِ زخمهای قدیمی و دردناک من تلاش می کرد؟
سکوت کرده بودم. نمی توانستم حرفی بزنم. نمی توانستم چیزی بگویم. تلفیقی از عشق و رنج در رگهایم جاری بود.
چشم هایش حول صورتم چرخید و در حالی که اشک در چشمانش حلقه زده بود، لبخند زد. لبخندی بی رمق اما امیدبخش :
-میخوام همین الان اولین قدم رو تو این مسیر پر پیچ و خم بردارم!
متعجب اخمی کردم و نگاهم به او، پرسشگرانه بود.
دستش را در جیب شلوار جین مشکی رنگش فرو برد و جعبه ای کوچک بیرون آورد. جعبه ای چوبی به رنگ قهوهای سوخته.
چهره اش غمگین بود و صدای بم اش غمگین تر :
-من تو این پنج سال هر سال تو روز تولدت برات یه هدیه کوچیک خریدم..این..این هدیه رو برای تولد امسالت خریده بودم..تولدت رو هر سال با بچههای پرورشگاه جشن می گرفتم..تو روز تولدت براشون کیک و اسباب بازی می خریدم..میدونم خیلی عجیبه..یعنی یکم درک کردن کارم برات سخته..برات هدیه می خریدم در صورتی که اون هدیهها هیچوقت به دستت نمی رسید..یکم..یکم حرکت مسخرهایه؛میدونم..اما خب..نمیتونستم تولدت رو جشن نگیرم..تولد هم که بدون هدیه نمیشه..برات هدیه می خریدم و میذاشتم تو یه گوشه از خونه!
به یاد نوشتههایش افتادم و قطره اشکی بر گونه ام سقوط کرد. حس می کردم قلبم در حال خفه شدن است. آمادگی رویارویی با این حجم از احساسات غریب را نداشتم. این عشقی که در بند اسارتِ سرنوشتِ بی رحم بود، من را شکنجه می کرد. این عشق من را شکنجه می کرد.
جعبه را باز کرد و چشمانم بر روی دستبندی که از دو ردیف سنگ ساخته شده بود، ثابت باقی ماند.
روحم شکنجه می شد!
-تو بیمارستانی که کار می کردم یه استاد داشتم.استاد احسان.پیر بود.خیلی به انرژی سنگها اعتقاد داشت.درباره ی تاریخچه ی سنگها سالها مطالعه کرده بود و تو این زمینه خیلی علم داشت.همیشه برای من و یک سری از دکترها از قدرت سنگ ها میگفت.اکثر بچه ها به حرفهاش گوش نمیدادن.اما من هربار که حرف می زد،با ذوق و شوق بهش گوش می دادم.به واسطه ی استاد احسان،منم یه چیزهایی در مورد سنگها فهمیدم.به خاطر همین این دستبند رو برات خریدم.بهش میگن دستبند "سرنوشت"!سنگ عقیق سیاه داره که نماد قدرت و محافظته.بهت احساس قدرت میده و ازت در برابر اتفاقات بد مراقبت میکنه.باعث میشه با استرس مقابله کنی.تعادل رو تو زندگی برقرار میکنه.سنگ جاسپر پیکاسو داره که نماد درمان و التیامه.بهت آرامش میده.به تعادل عاطفی و روحی کمک میکنه.شادی رو به زندگی برمیگردونه!
لبخندی بی رمق بر لب داشت و معصومانه به من نگاه می کرد :
-میخواستم این دستبند رو برای استاد فیرات بفرستم تا از طرف خودش بهت هدیه بده اما خب پشیمون شدم.فکر کنم قسمت بود این دستبند رو خودم بهت بدم.چیز.قبول میکنی؟این هدیه رو قبول میکنی؟
چشمانم میان چشمانش و دستبند در گردش بود. حق با او بود. قلب می توانست ببخشد اما مغز نه!
مغز بی رحم بود. ذهن بی رحم بود. قلب از عشق دم می زد و چشمهایش را بر روی حقایق می بست؛ اما مغز با بی رحمی حقایق را روایت می کرد. رنجها را روایت می کرد. روزهایی که در تنهایی روحم ذره ذره بلعیده شد، از جلوی چشمانم عبور کرد. روزهایی که به عشق او محتاج بودم. شب هایی که با فکر آغوش او می خوابیدم. شب هایی که با کابوس از خواب بیدار می شدم. عشقی که از من دریغ کرده بود. زخم هایی که به من زده بود، همه و همه جلوی چشمانم رژه می رفتند. مغز و قلب هیچ گاه با هم به توافق نمی رسیدند و این یکی از بزرگ ترین نفرین های آدمیزاد بود. گیر افتادن بین جدال مغز و قلب؛ جدالی که جانِ عاشق را می سوزاند. قلبم او را بخشیده بود. قلب نمی توانست. نمی توانست معشوقش را آزرده خاطر ببیند. قلب من، درست همان شبی که از رنج های معشوقش آگاه شد، او را تمام و کمال بخشید و برای آینده ای روشن خیال پردازی کرد. اما مغزم با من بازی می کرد؛ یک بازی مخوف. زخم هایم را برایم یادآوری می کرد!
-خانم دکتر!چیزی نمیخوای بگی؟
شتابزده، دستی به لباسم کشیدم و شن و ماسه ها را تکاندم و بی هدف نگاهی به محوطه ی ساحل انداختم :
-چیز.من فردا صبح زود،مریض دارم.امروز هم خیلی خسته شدم.باید یکم استراحت کنم.دیگه بهتره بریم.
با غم و حسرت نگاهم کرد و سری تکان داد :
-خودت رو اذیت نکن.میدونم.به زمان احتیاج داری.اشکالی نداره.این دستبند برای رسیدن به صاحبش،صبر میکنه.خودت رو ناراحت نکن.یعنی نیازی نیست احساساتت رو از من مخفی کنی.میدونم داری خیلی اذیت میشی.به خاطر من.به خاطر کارهای من!
چشمانم از چشمانش فرار می کرد. نمی توانستم به صورتش نگاه کنم.
@yaz_beni
227
'پارت هفتاد و سوم'
چشمهایم را حول صورت تماشایی اش چرخاندم و ناخودآگاه لبخند زدم. چشمانش بسته بود و مغلوبِ احساساتش بود. دستهایم را به آرامی از صورتش جدا کردم که بلافاصله چشمهایش را باز کرد و غمگین نگاهم کرد.
نفس نسبتاً عمیقی کشیدم و سعی کردم برای التیام این زخمها، چاره ای بیابم :
-صدای کدوم طرفت بلندتره؟طرفی که میخواد بخشیده بشه و یه شانس برای دوست داشته شدن داشته باشه؟یا طرفی که میخواد بخشیده نشه و خودش رو لایق دوست داشته شدن نمیبینه؟
نگاهش را دزدید. به موجهای دریا خیره شد. رشتههای افکارش در هم گره خورده بود.
پس از گذر دقایق کوتاهی، با تن صدای آرام و مرددی گفت :
-صدای طرفی که میخواد بخشیده بشه بلندتره.تعجب میکنم اما صداش بلندتره.میخواد بخشیده بشه.میخواد یه شانس داشته باشه!
-پس تلاش کن.تلاش کن تا صدای اون طرفی که نمیخواد بخشیده بشه رو ساکت کنی.تلاش کن تا صدای طرفی که خودش رو لایق دوست داشته شدن نمیبینه رو ساکت کنی و از بین ببریش.تلاش کن تا فقط صدای طرفی که میخواد بخشیده بشه رو بشنوی.تلاش کن تا بخشیده بشی.برای پیدا کردن قطبنمات تلاش کن.قطبنمات گم شده.پیداش کن.قطبنمات رو پیدا کن تا اونم تو رو پیدا کنه!
نگاهم را دزدیدم و غم به گلویم چنگ زد. قطبنمای او من بودم. قطبنمایی که خود گم شده بود. مسیرش را گم کرده بود. یک قطبنمای شکسته. یک قطبنمای مفقود شده!
-اگه..اگه تلاش کنم..میتونی من رو ببخشی؟برای بخشیده شدنم امیدی هست؟
-نمیدونم!
من او را بخشیده بودم اما نمیتوانستم گذشته را فراموش کنم. بخشش بی آنکه بتوانی بدیها را فراموش کنی، معنایی داشت؟ انسان چگونه میتوانست بفهمد که واقعاً بخشیده است؟ بخشش واقعاً وجود داشت؟ میتوانستیم ردِ زخمهای گذشته را فراموش کنیم و زخم زننده را واقعاً ببخشیم؟
به ماسههای نمناکی که صدفهای سفید را میبلعیدند، نگاه می کردم. او به من نگاه می کرد. سنگینی نگاهش را حس میکردم؛ سنگینیِ نگاههای غمگینش را!
-چند دقیقهی پیش بهم گفتی که نمیتونی حرفهام رو فراموش کنی.گفتی حرفهام رو فراموش نکردی.منظورت همه ی حرفهام بود.همه ی کارهایی که کردم.بدیهایی که در حقت کردم رو نمیتونی فراموش کنی مگه نه؟دروغهایی که گفتم رو نمیتونی فراموش کنی!
احساس می کردم، کسی گلویم را فشار می دهد. نفس کشیدن مشکل بود. نمی توانستم به چهره اش نگاه کنم.
دست راستش را به صورتم نزدیک کرد. دستش به سبب تردیدی که داشت، اندکی می لرزید. پس از مکثی طولانی و جنگ و جدالهای درونی اش، دستش را بر روی گونه ام گذاشت. دیوارِ قلبم فرو ریخت. لمس انگشتانش بر پوست صورتم، قلبم را آرام می ساخت. انگشت شستش بر روی صورتم نوازش کنان حرکت می کرد. به چشمهایش نگاه کردم. نگاهش رنگ حسرت و ناباوری داشت!
-چیز..یکم..یکم ریملت پخش شد..گفتم پاکش کنم.
چیزی نگفتم. در قلبم غوغا بود. دستش را از صورتم جدا کرد و چشمانش را به موهایم دوخت. دستش را به موهایم نردیک کرد اما پشیمان شد. دستش را مشت کرد و عقب کشید.
به بدنم تکانی دادم و اندکی از او فاصله گرفتم. هر یک از ما به نقطه ای نامشخص از دریا خیره شده بود و سکوتی سنگین در این میان برقرار بود.
-فراموش کردن بدیهایی که در حقت کردم،سخته.خیلی سخته.اگه نتونی گذشته رو فراموش کنی،بخشیدن من تقریباً غیرممکن میشه.فراموش کردن گذشته و زخمهای قدیمی،سخته.خیلی سخته.اما من تلاش میکنم.تلاش میکنم برای اینکه من رو ببخشی.برای زخمهات تلاش میکنم.برای خوب شدن زخمهات تلاش میکنم.من برای قلبت تلاش میکنم.تلاش میکنم تا قلبت من رو ببخشه.تلاش میکنم تا مغزت من رو ببخشه.میدونی؛به نظرم قلب میتونه ببخشه اما مغز نه.مغز همه ی خاطرات بد رو ضبط میکنه.همه ی دردها،بدی ها،رنج ها،ناروها،ضربه ها.همه چیز رو ضبط میکنه.فراموش نمیکنه.از همه ی اتفاقات بد بر علیه قلب استفاده میکنه.میدونم.ممکن نیست بتونی با مغزت من رو تمام و کمال ببخشی.غیرممکنه.چون مغزت خاطرات بد رو پاک نمیکنه.اما من تلاش میکنم.تلاش میکنم تا اثرات خاطرات تلخ رو از مغزت کمرنگ کنم.برای بخشیده شدن خیلی تلاش میکنم!
@yaz_beni
227
'پارت هفتاد و دوم'
چاقویی تیز و برّنده، قلبم را خراشید. من تحملِ دیدن رنجهایش را نداشتم.
نفس عمیقی کشید. نگاهش را از من دزدید. در افکار تاریکش غرق شده بود.
-فکر میکنم بالاخره..بالاخره بعد از پنج سال..برای اولین بار..برای اولین بار میخوام که من رو ببخشی..میخوام بخشیده بشم..میخوام که یه شانس بهم بدی..برای درست کردن همهی اون پلهایی که پشت سرمون خراب کردم اما..اما نمیدونم..میترسم..انگار هم میخوام بخشیده بشم هم نمیخوام..نمیتونم..نمیتونم با خودم کنار بیام..یه حسی بهم میگه تو لایق بخشیده شدن نیستی..تو همش به زندگی این دختر گند زدی..همش آزارش دادی..اون رو به خاطر خانوادهات فدا کردی..عشق و عاشقی رو براش حروم کردی..قلبش رو تیکه تیکه کردی..همش خودخواه بودی..به احساساتش فکر نکردی..عذابش دادی..من نمیدونم..نمیدونم دقیقاً چی میخوام..خیلی خسته ام..از جنگیدن با خودم خیلی خسته شدم..نه میتونم اینجا بمونم..نه میتونم از اینجا برم!
باری دیگر به صورتم خیره شد. چشمانش را به چشمانم قفل کرد. چشمانش تمام غمهای این دنیا را در خود پنهان میکرد :
-نباید میدیدمت..نباید انقدر از فاصلهی نزدیک میدیدمت..نباید به چشمهای جادوییت نگاه میکردم!اون روز..اون روز تو بیمارستان..دیدنت..رو به رو شدن با تو..دیدن صورتت از فاصلهی نزدیک..دیدن جزئیات صورتت بعد از پنج سال..دیدنت..دیدنت همه چیز رو خراب کرد..باعث شد ببازم..انگار وقتی نمیدیدمت،همه چیز خیلی سادهتر بود..دیدن عکسهات..دیدنت از فاصلهی خیلی دور..دوست داشتنت از راه دور..میتونستم تحمل کنم..میتونستم بازم با خودم بجنگم اما وقتی دیدمت..وقتی اون روز تو اورژانس بعد از پنج سال دیدمت..از فاصلهی خیلی نزدیک دیدمت..فقط چند قدم با من فاصله داشتی..چشمهای جادوییت به من نگاه میکرد..از اون روز به بعد..همه چیز عوض شد..جنگیدن با قلبم سخت شد..رفتن سخت شد..تو رو ندیدن سخت شد..دوست داشتنت از راه دور سخت شد..جنگیدن با خودم خیلی سخت شد..اومدنت به فرودگاه..اومدنت به ازمیر..کار رو برای من سخت و سخت تر کرد..فکر کنم..فکر کنم باختم..نمیتونم دیگه جلوی قلبم رو بگیرم..به چشمهات باختم!
چشمهایمان به یکدیگر قفل و زنجیر بود و قطرات اشک بی صدا و هماهنگ با یکدیگر، بر روی صورتمان می رقصید.
جنگیدن با قلبِ عاشق سخت بود. سختیِ این جنگ را نمیتوانی در میان کلمات جای دهی. کلمات، گنجایش توصیف سختیِ جنگ با قلبِ عاشق را نداشتند. قلبِ عاشق تمام معادلات زندگی را بر هم میریخت!
نگاهش را دزدید. سرش را بالا گرفت. چشمانش را به آسمانِ شب دوخت. نفسی عمیق کشید. میتوانستم جراحتِ قلبش را ببینم. من زخمهای عمیق او را میدیدم و عذاب میکشیدم.
همان طوری که به آسمان نگاه میکرد با لحنی رنجیده گفت :
-آدمها خیلی خوب بلدن خودشون رو گول بزنن.به نظرم آدمها،بهترین دروغها رو به خودشون میگن.از خودشون خیلی خوب میتونن فرار کنن.من از خودم فرار کردم.همیشه از خودم فرار کردم.از احساساتم فرار کردم.خودم رو گول زدم.به خودم دروغ گفتم.تازه دارم به این واقعیت پی میبرم.تازه دارم میبینم چقدر به زندگیم گند زدم.هنوزم دارم از خودم فرار میکنم.نمیدونم کی میخوام تمومش کنم.عذاب دادنِ خودم مهم نیست اما؛اما تو.نمیخوام تو رو اذیت کنم.نمیدونم.نمیدونم باید چیکار کنم.خیلی خسته شدم.از همه چیز خیلی خسته شدم!
سرش را پایین گرفت. دست چپش را پشت گردنش فشرد و با تن صدای پایین و غمآلودی گفت :
-از خودم متنفرم..از خودم متنفرم!
در تضاد با قطره اشکی که بر گونه ام نشست، لبخند زدم و گفتم :
-تو نمیتونی از مردی که من عاشقشم متنفر باشی!
عشق در پس سلولهایم طغیان کرده بود. نمیتوانستم او را عاجز ببینم و سکوت کنم. نمیتوانستم در این لحظه احساساتم را مخفی کنم.
به صورتم خیره شد. بُهت زده نگاهم کرد. لبهایش تکان خورد اما چیزی نگفت. سکوت کرد. نگاهش عمیق و نافذ بود. لبهایش باری دیگر تکان خورد و این بار توانست چیزی بگوید :
-تو..تو نمیتونی..تو نمیتونی از دختری که من عاشقشم متنفر باشی!من..من بهت گفته بودم..یادت نرفته..فراموش نکردی!
سرم را از فرط این غم به گوشه ای کج کردم :
-چطوری فراموش کنم؟من چطوری میتونم حرفهای تو رو فراموش کنم؟فراموش نکردم.فراموش نمیکنم!
لبخند زد. لبخندی محزون!
قطرات اشک بی اختیار، بر صورتش می لغزید و او لبخند می زد. لبخند می زد و به من نگاه می کرد.
همانگونه که نشسته بودم، به بدنم تکانی دادم و به او نزدیک تر شدم. دستهایم را دو طرف صورتش گذاشتم و توسط انگشتان شَستم، اشک های سردش را پاک کردم. چشمانش را بست و نفس کشید. گویی لمس دستانم بر روی صورتش، آرامشی غریب به وجودش فرا خوانده بود. گویی برای زخمهای عمیقش، مرهمی ناب پیدا کرده بود.
قلبم می لرزید. چقدر این عشق دردناک بود!
@yaz_beni
227
'پارت هفتاد و یکم'
اخمی از سر کنجکاوی کرد :
-چی میگی زیر لب برای خودت؟بلندتر بگو منم بشنوم.
با خشم به طرفش برگشتم :
-دارم به تو فحش میدم!
لبهایش تکان خورد اما جلوی خنده اش را گرفت. چشمانش می خندید.
هر دو به رقص موجها خیره شدیم و سکوت کردیم. سکوتی که چند دقیقه ای در این فضا حکمفرما بود و تنها با صدای برخورد موجها شکسته می شد.
-حق با تو بود.
نگاهش کردم. به نقطه ای نامشخص از دریا خیره بود و چهره اش غمگین بود.
-وقتی از خونهام رفتی.وقتی در رو بستی و رفتی.دیوونه شدم.با خودم گفتم اوروچ داری چیکار میکنی.خسته نشدی از بس این دختر رو آزار دادی.خسته نشدی از شکستن این دختر.دنبالت اومدم.اما جسارت نداشتم باهات رو به رو بشم.نمیدونستم باید بهت چی بگم.منم بلیط خریدم.توی یه هواپیما بودیم.منم اونجا بودم.با هم از ازمیر اومدیم استانبول.چند تا صندلی عقب تر از تو نشسته بودم.کل تایم پرواز داشتم بهت نگاه می کردم.خیلی.خیلی ناراحت بودی!
تلفیقی از تعجب، حسرت، عشق، غم و دلتنگی در پس چشمان نمناکم نقش بست و به او خیره شدم. او به من نگاه نمی کرد؛ تنها به نقطه ی مقابلش خیره بود.
-خیلی سخت بود اما جلوی خودم رو گرفتم تا نیام سمتت.جلوی خودم رو گرفتم تا نیام پیشت.بی صدا گریه می کردی.متوجه شده بودم.چون هی به صورتت دست میزدی.داشتی اشکهات رو پاک میکردی.اینکه میدونستم مسبب تک تک قطره های اشکت منم،دیوونم میکرد.اما نیومدم سمتت.نذاشتم منو ببینی.گفتم اوروچ،النی خیلی دختر عاقلیه.اصلاً از این مدل دخترها نیست که بخواد از سر لجبازی کاری کنه.به خاطر خشمش نسبت به تو عمراً با یکی بره تو رابطه.اما خب باید یه مدت حواسم رو جمع میکردم.نمیتونستم اجازه بدم آسیبی ببینی.گفتم یه مدت از دور حواسم بهت باشه.مطمئن بودم که از سر لجبازی همچین کاری نمیکنی.اما در عین حال خیلی میترسیدم.گفتم اگه واقعاً عاشق بشه چی.اگه عاشق یه فرد لایق بشه.عاشق یه آدم درست و حسابی بشه چی.خیلی ترسیدم.اگه منو فراموش کنه...
قدرت اتمام جمله اش را از دست داد. یک قطره اشک بر گونه اش سقوط کرد. چندین ثانیه سکوت کرد و رد نگاهش در دریا غرق شد.
نمی دانستم درونش چه جنگی به پا شده است. ذهنش او را آزار می داد. همانند من، میان جنگ مغز و قلبش گیر افتاده بود. مغز و قلب می جنگیدند و روح زخمی می شد.
-اگه یه مدت استانبول میموندم و از دور می دیدم که تو داری مثل قبل زندگی میکنی،میرفتم.از اینجا میرفتم.برمیگشتم ازمیر.یعنی.یعنی اصلاً قصد نداشتم که خودم رو بهت نشون بدم.اما.اما اون شب تو کلوب.وقتی اون عوضی اومد کنارت نشست.همونجا فهمیدم نه اصلاً نمیتونم.نمیتونم.نمیتونم کسی رو کنارت ببینم.اونجا گفتم نکنه اون آدم یه کاری باهات کنه.به احتمالات خیلی بدی فکر میکردم.خون جلوی چشمام رو گرفت.نتونستم دیگه تماشاگر باشم.خودم به نقشه ای که کشیدم گند زدم و اومدم سمتت.مجبور بودم اون شب طوری برخورد کردم که انگار اومدم تو برای زخمهام مرهم بشی.
مکث کرد.
-اما نه..حرفهام دروغ نبود..ببین من خودمم از چیزهایی که میگم تعجب میکنم..من اون شب خواستم که تو منو پیدا کنی..خواستم مثل همیشه قطبنمای من باشی..من نمیخواستم باهات رو در رو بشم اما خودم رو به هر دری زدم تا تو بیمارستان استخدام بشم..تا کنارت باشم..من تو بیمارستان ازت خواستم کمکم کنی..هیچکدوم از اونا دروغ نبود..خودم بودم اما انگار خودم نبودم..اصلاً نمیفهمم دارم چیکار میکنم..چی میگم..پشیمون میشدم..از حرفهام پشیمون میشم..با خودم میگم لعنتی داری چیکار میکنی..داری چیکار میکنی..با دست پس میزنی با پا پیش میكشی..از جون این دختر چی میخوای..چرا نمیفهمی که تو لایق این دختر نیستی..چرا گورت رو گم نمیکنی نمیری..بذار زندگیش رو کنه..دست از سرش بردار..واقعاً میخوای بهت کمک کنه؟واقعاً میخوای ببخشتت؟پس کو..پس چرا بازم زخمیش میکنی..پس چرا هیچ قدمی برنمیداری..چرا تو بهش کمک نمیکنی؟چرا احساسات اون رو نادیده میگیری؟داری با زندگیش چیکار میکنی!؟
نگاهم کرد و چشمان خوشرنگش از اشک لبریز شد :
-من نمیدونم دقیقاً چی میخوام.از مجادله کردن با خودم خیلی خسته شدم.خیلی.از دست خودم خسته شدم.خیلی خسته ام.کلمه ای برای توصیف این خستگی پیدا نمیکنم.خیلی خسته ام.از خودم خیلی خسته ام.مدام به زندگیت گند زدم.به زندگی خودم گند میزنم.میام دنبالت.اشکت رو درمیارم.فرار میکنم.دوباره میام سمتت.نمیتونم کسی رو کنارت ببینم.حاضر نیستم خودمم کنارت باشم.من همش زخمیت کردم.خیلی زخمیت کردم.من توی این پنج سال نبودم اما بازم تو رو زخمی کردم.الان کنارت نشستم بازم دارم زخمیت میکنم.من نمیخوام.واقعاً میگم.قسم میخورم نمیخوام زخمیت کنم.نمیخوام آزارت بدم.من فقط میخوام تو خوشحال باشی.خیلی خوشحال بشی.اما همش دارم آزارت میدم.همش ناراحتت میکنم.هر کاری میکنم گند میزنم.من دارم با احساسات زیادی میجنگم.خیلی خسته شدم!
@yaz_beni
227
'پارت هفتادم'
نگاه سنگینش را بر صورتم حس می کردم. سرم را بر طرفش چرخاندم. در پس نگاهش احساسات زیادی می لغزید.
چشمانش عاشق بود و غمگین :
-کسی نبود.کسی نمیتونست باشه.مگه این چشمها جز تو کس دیگه ای رو میبینه؟همچین چیزی مگه ممکنه؟
قلبم در پس سینه ام با قدرت کوبید. عشق را توسط چشمانش به سلولهایم تزریق میکرد.
-من تنها نبودم که.تنها زندگی نمیکردم.تو بودی.من با تو زندگی میکردم.با جای خالیِ تو.جای خالی تو هم برام کافی بود.کسی حتی نمیتونست با جای خالیت رقابت کنه.من به جای خالیت خیانت نمیکردم.به عشقی که تو قلبم داشتم خیانت نمیکردم!
نگاهم را دزدیدم و باری دیگر به موج دریا خیره شدم. تضادی عجیب میان غم و شادی در وجودم جریان داشت. خوشحال بودم؛ چون چشمانش جز من کسی را نمیدید و آغوشش سهم کسی نشده بود. غمگین بودم؛ غمگین از سایهی این سرنوشتِ شوم و زخمی که بر تنِ هر دوی ما نشسته بود.
لحنش آغشته به شیطنت بود :
-اون زن تقریباً پنجاه و دو، پنجاه و سه سالش بود.به من میگفت پسرم.
پس از مکث کوتاهی ادامه داد :
-بچه ای نداشت.خیلی تنها و بی کس بود.وقتی فقط سیزده سالش بود به اون شوهر عوضیش دادنش.وقتی ازدواج کرد یه دختر بچه سیزده ساله بود.خیلی تنهایی و بدبختی کشید.کل زندگیش عذاب کشید.کسی رو نداشت کمکش کنه.این همه سال تحت خشونت بود و صداش درنیومد.هر دفعه از خونه فرار کرد،هر دفعه گیر افتاد.اون شوهر عوضیش ولش نمی کرد.
به نقطه ای نامشخص از دریا نگاه کرد و لبخند بی رمقی زد :
-خوشحالم که اون شب سر راهش قرار گرفتم.خوشحالم که تونستم کمکش کنم و از بند اسارت آزادش کنم.
لبخندی زدم. او شفابخش بود. به زخمهای دیگران بها می داد. بر زخمهای دیگران مرهم می گذاشت. در حالی که زخمهای خودش عفونت کرده بودند و در میان خون می غلتیدند، او بر زخمهای دیگران مرهم می گذاشت. خود تنها و بی پناه بود اما به فریاد کسانی می رسید که روحشان در تنهایی بلعیده می شد.
-بگذریم از این موضوع.من میخواستم باهات صحبت کنم.برای همین همچین دروغی گفتم؛چون تو به بهانه ی دیگه ای همراه من نمیومدی.از من خیلی عصبانی ای.فکر میکنم دوست نداری با من صحبت کنی.مجبور بودم بهت دروغ بگم!
ابروهایم را بالا انداختم و لبخند کمرنگ اما شیطنت آمیزی زدم :
-تو همین الانم داری دروغ میگی.
-دروغ؟چه دروغی؟دارم میگم میخواستم باهات حرف بزنم.مجبور شدم به بهانه ی مریض بیارمت اینجا.مجبور شدم همچین دروغی بگم چون باید باهات حرف میزدم.یه چیزهایی هست که باید بهت بگم.
-اوروچ!میدونستی من اگه نخوام باهات حرف بزنم،اگه نخوام به حرفهات گوش بدم همین الان میتونم پا شم از اینجا برم؟از اینجا میرم و تو هم نمیتونی جلوم رو بگیری.خودت هم اینو خیلی خوب میدونی.پس دروغ نگو.تو فقط به خاطر حرف زدن با من،اون دروغ رو نگفتی.هدف اصلیت کنسل کردن قرار امشبم بود.
نفسش را با صدا بیرون داد و به صورتم نگاه کرد و انگشت اشاره اش را بالا گرفت :
-یکبار.یکبار میذاشتی با خودم فکر کنم خیلی نقشه ی بی نقصی کشیدم.میذاشتی فکر کنم خیلی زرنگم.حتماً باید به روم میاوردی؟
خندیدم و گفتم :
-مالاکاس!
در بین صدا و تصویر خنده ام غرق شد. پلک نمی زد و ناخودآگاه لبخند زد. لبخندی که به سبب تماشای تصویرِ خندهی من، بر لبانش نشسته بود :
-همیشه بخند.خیلی قشنگ میخندی!
خنده بر لبانم خشک شد و دمای بدنم افزایش یافت. دستپاچه موهایم را به پشت گوشم هدایت کردم و اخمی کردم :
-چیز.کارت خیلی اشتباه بود.دیگه هیچوقت همچین کاری نکن.نباید قرار امشبم رو خراب میکردی.خیلی کارت اشتباه بود.دفعه ی آخرت باشه همچین دروغی میگی و برنامههای من رو خراب میکنی!
اخمی غلیظ کرد و لحنش جدی و قاطع بود :
-النی!من در هر صورت برنامه ی امشبت رو خراب می کردم.یا تعقیبت می کردم که ببینم با کی قرار داری؛اگه همون کسی بود که توی ذهنم بود،میز شام رو همونجا روی سرش خُرد می کردم و برنامه ی امشبتون رو با اوقات تلخی به گند می کشیدم.یا هم باید خیلی متمدن یه دروغی سر هم می کردم که خودت مجبور بشی قرار رو کنسل کنی و کار به دعوا و آبروریزی نکشه.البته اشتباه متوجه نشو؛با دعوا اصلاً مشکلی ندارم،اتفاقاً از خدامه یکی رو گیر بیارم تا سر حد مرگ کتکش بزنم!اما خب،نمیخواستم تو ناراحت بشی،نمیخواستم شاهد همچین صحنههایی باشی.گفتم بهتره دروغ بگم،نذارم بری سر قرار و احتمالات دیگه رو به جون نخرم.خواستم مشکل رو از ریشه حل کنم.
برای ثانیه هایی چشمانم را بزرگ کردم و با خشم نگاهش کردم :
-ببین چی میگه.وحشی.خوب غلطی کردی.خجالت هم نمیکشی میگی از خدامه یکی رو کتک بزنم؟
لبخند شیطنت آمیزی زد :
-باشه حالا عصبانی نشو خانم دکتر.
به دریا خیره شدم و با عصبانیت زیر لب زمزمه کردم :
-مالاکاس!آخر منو دیوونه میکنه.کاش میتونستم همین الان پاشم از اینجا برم.حیف نمیتونم.دلم نمیاد که.دلم نمیاد.
@yaz_beni
227
'پارت شصت و نهم'
قانون این دنیا، بی رحمانه نوشته شده بود. احساسات آدمها، بی رحمانه پنهان می شد. گویی مجبور بودی همیشه بر روی احساسات واقعی ات، سرپوش بگذاری.
-بیا.بیا اونجا بشینیم.برات توضیح میدم.
خشمگین نبودم. در این لحظه، حتی اگر می خواستم هم نمیتوانستم از او عصبانی باشم. آن چنان عاجز و دردمند به نظر می رسید که دوست داشتم ساعتها او را در آغوشم حبس کنم و غمهایش را ناپدید کنم.
به دریا نزدیک شدیم و در کنار یکدیگر بر روی ماسه های سرد و نمناک، نشستیم. هر دو به تماشای رقص موجها نشسته بودیم. صدای برخورد موجها، سکوت را در هم می شکست و آرامشی عجیب رقم می زد.
-درسته؛امشب بهت دروغ گفتم.اما وقتی ازمیر زندگی میکردم،همچین اتفاقی برام افتاد.یه شب رفته بودم قایق سواری.وقتی برگشتم ساحل،دیر وقت بود.کسی اون اطراف نبود.از قایق که پیاده شدم،حس کردم صدای ناله میشنوم.یه زن خیلی بد زخمی شده بود.هم مورد ضرب و شتم قرار گرفته بود هم چاقو خورده بود.من اون شب بهش کمک کردم.از دست شوهرش فرار میکرد.سالها تحت خشونت بود.چون نمیتونست بره بیمارستان،بردمش خونه.از بیمارستانی که توش کار میکردم،چند تا وسیله و دارو گرفتم و درمانش کردم.خوشبختانه اندام های داخلیش آسیب ندیده بود چون چاقو نتونست عمیق ببره.از خودش دفاع کرده بود.واقعاً زن قوی ای بود.خونریزی داخلی نداشت.دو روز ازش مراقبت کردم.بعدم خودم بردمش خانه امن ازمیر (مکانی برای حفاظت و حمایت از بانوانی که مورد تهدید جانی قرار گرفته اند و جایی برای ماندن ندارند) تا تحت حمایت دولت باشه و شوهر عوضیش نتونه از ده کیلومتریش هم رد بشه.
اشک در چشمانم حلقه زد و لبخندی بر لبانم نشست. خودش زخمی بود اما روی زخم دیگران مرهم می گذاشت. دیگران را زخمی رها نمی کرد. او یک زخمیِ شفابخش بود!
کلاف افکارم در هم پیچید و سرم را به طرفش چرخاندم :
-چیز.چند سالش بود؟همین خانمی که بهش کمک کردی.
چشمانش را حول صورتم چرخاند و اخمی کرد :
-یادم نمیاد.چطور؟یعنی چرا میپرسی؟
شانههایم را بالا انداختم و خود را خونسرد جلوه دادم :
-همینطوری.کنجکاو شدم.
مکث کرد. ابروهایش را بالا انداخت و چشمانش خندید؛ خنده ای شیطنت آمیز :
-جوون بود.خیلی جوون بود.خیلی هم خوشگل بود.صبر کن.الان که دارم فکر میکنم دو روز خونهام نموند.در اصل چهار یا پنج روز موند.آره آره.
چشم هایم بزرگ شد و بُهت زده نگاهش کردم؛ تن صدایم را بالا بردم :
-چی؟
شیطنت در چشمانش غوغا می کرد :
-چی چی؟چی شد؟نکنه حسودی کردی خانم دکتر؟
با غیظ گفتم :
-چی میگی؟چرا باید حسودی کنم؟به من چه؟چه فرقی میکنه؛میخواد دو روز خونهات مونده باشه میخواد دو ماه خونهات مونده باشه.به من چه؟به من هیچ ربطی نداره.ولی خجالت بکش.اون زن متأهل بود.متأسفم برات!
به موج دریا نگاه کردم و با عصبانیت به گفتهام زیر لب ادامه دادم :
-بی تربیت.خجالت نمیکشه میگه خیلی خوشگل بود.شیطونه میگه یکی بزن تو دهنش.
لبهایش را بر روی هم می فشرد و به سختی از خندیدن جلوگیری می کرد :
-نشنیدم.شیطونه چی میگه؟
چشم غره ای رفتم و سکوت کردم. به دریا خیره شده بودم؛ دریایی که بی کران بود. غمی غریب به رگهای قلبم می تاخت. حس می کردم غمهای من نیز بی کران بودند. انتهایی نداشتند. تمام نمی شدند.
در حالی که به نقطه ای نامشخص از دریا خیره بودم، غم سراسر صدایم را به خود اختصاص داد :
-پنج سال تنها زندگی کردی..یعنی یه خونه داشتی..بالاخره..یعنی...
چقدر به زبان آوردن این جمله سخت بود. تصور معشوقت در کنار دیگری دردناک بود؛ چیزی فراتر از درد. تصور آن، مغز را به صلابه می کشید!
-این زن مریضت بود ولی..ولی تو پنج سال تنها بودی..تنها زندگی میکردی..قطعاً..قطعاً با زن هایی..یعنی..به خونهات..چیز..زنهای دیگه ای بودن تو زندگیت...
نمی توانستم کلمات را در کنار یکدیگر مرتب کنم. قلبم به مغزم اجازه نمی داد این جملات زهرآگین را به زبان بیاورم.
در این لحظات، صحبت های فادیمه در سرم پژواک میشد.
"مردهایی که عاشق یه زن میشن،بعد اون زن بهشون توجه نمیکنه و اونا رو نمیبینه،میرن سراغ زن های دیگه.با زن های زیادی ارتباط برقرار میکنن با این هدف که محبتی که از زن موردعلاقهشون دریافت نمیکنن رو اون زن ها بهشون بدن.چون تشنه ی محبت زن موردعلاقهشونن، ممکنه با زن های زیادی رابطه برقرار کنن."
شاید عشقش نسبت به من، او را وارد مسیری اشتباه کرد. شاید جای خالی من را با آغوش دیگران پر کرد!
همچنان به نقطه ی مقابلم خیره بودم و تکمیلِ گفته ام مشکل بود :
-یعنی حتماً یه رابطه ای..یعنی حتماً با چند نفر آشنا شدی..یعنی تو زندگیت...
-کسی نبود!
اجازه نداد این جمله ی تلخ را کامل کنم. با گفته اش، قلبم را رام کرد.
@yaz_beni
227
'پارت شصت و هشتم'
تا رسیدن به مقصد، سکوتی سنگین رد و بدل می شد. سکوتمان سنگین بود و نگاهمان سنگین تر. نگاه من به او. نگاه او به من. به محض اینکه چشمانمان در یکدیگر قفل و زنجیر میشد، نگاهمان را میدزدیدیم. گویی طاقت نداشتیم در چشمان یکدیگر خیره بمانیم. احساسات زیادی در بند بند وجودمان فوران می کرد و عشق، فرمانروای این احساسات بود.
-همینجاست.
ماشین را خاموش کردم و نگاهی به محیط اطراف انداختم. ساحل در تاریکی شب فرو رفته بود؛ این منطقه خلوت و آرام به نظر می رسید. نور کم رنگ ماه بر روی سطح آب می لغزید و روشنایی پراکندهی چراغهای خیابانهای اطراف به تاریکی ساحل، نوری می بخشید. شنهای ساحل زیر این نور محو، رنگی سرد و نقرهای به خود گرفته بودند. سکوت همه جا را پوشانده بود اما این سکوت هر از گاهی با صدای آرام و پیوستهی موجها میشکست؛ موجهایی که بیوقفه به ساحل میرسیدند و عقبنشینی میکردند.
-مریض کجاست؟
انگشت اشاره اش را بالا گرفت و به نقطه ای نامشخص اشاره کرد :
-اونجا رو میبینی؟اون سنگها.اون صخرهها.اونجاست.اون پشت.اونجا دیدمش.پیاده شو،بریم.
سری تکان دادم و از ماشین پیاده شدم. او نیز از ماشین پیاده شد و با شک و تردیدی که در پس نگاهش نقش بسته بود به من نزدیک شد.
سویشرتش را به سمتم گرفت :
-میتونم این...
بادی وزید و درون دامنم چرخید. پارچه ی لباسم رقصید و پاهایم در معرض دید قرار گرفت. بلافاصله توجه اش جلب شد. اخمی غلیظ کرد و با دقت، نگاهی به محیط اطراف انداخت. هیچ آدمی در این حوالی نبود و آسوده خاطر شد. نفسی کشید تا افسار احساساتش را به دست بگیرد.
به صورتم نگاه کرد و تن صدایش آرام بود :
-میتونم این رو دور کمرت ببندم؟اومدیم ساحل.شاید سردت بشه.
ملتمسانه نگاهم میکرد. چشمانم به سبب تماشای صورتش، خندید. من شیفتهی این رفتارهایش بودم. سری تکان دادم و نگاهم را از صورتش دزدیدم.
چند قدم فاصله ی میان مان را از بین برد و ناخودآگاه نفس در سینه ام حبس شد. گرمای نفسهای یکدیگر را بر پوست صورتمان لمس میکردیم. سرم را به طرف دیگری چرخاندم تا در نگاه های عمیق او غرق نشوم. آستین های سویشرت را پشت کمرم گره زد. سویشرت اندکی بالاتر از زانوهایم قرار گرفت و ران پایم مخفی شد. دستهایش همچنان بر روی کمرم بود و چشمهایش به صورتم قفل بودند. نتوانستم از این نگاه نافذ فرار کنم. به چشمانش خیره شدم؛ به آن دو چشم رویایی. نفس کشیدن را از یاد برده بودیم. قلبم با قدرت در پس سینهام می کوبید. نگاه هایش آنقدر عمیق و سوزان بود که سراسر وجودم می سوخت. چشمهایش به آرامی از چشمانش به سمت لبهایم حرکت کرد. نفهمیدم چطور اما من نیز به لبهای او خیره بودم. هر یک از ما در این لحظه با احساسات زیادی می جنگید. لمس دستهایش بر روی کمرم، احساسات غریبی را در وجودم بر می انگیخت. سرم را پایین انداختم و شتابزده چند قدم به عقب برداشتم و خودم را از مخمصه ی عشق نجات دادم. دست هایش از کمرم جدا شد و به دنیای حقیقی بازگشت. آب دهانی قورت داد و دستی به ریشهایش کشید.
بی هدف چنگی به لباسم زدم و گفتم :
-چیز.بریم.بریم پیش مریض.اون دو تا کیفی که بهت گفته بودم تو صندوق عقبه.
سری تکان داد و از صندوق عقب ماشین، کیفها را بیرون آورد.
-بریم!
-صبر کن کفشهام رو در بیارم.راه رفتن باهاشون تو ماسه سخته.
کفشهای پاشنه بلندم را در آوردم و در صندلی عقب ماشین گذاشتم.
هم قدم با یکدیگر به سمت صخره های ساحلی رفتیم. سرمای ملایم ماسههای نمناک را به خوبی زیر پاهایم حس می کردم و دانه های شن میان انگشتانم می خزید.
-اینجا که کسی نیست.نکنه پیداش کردن؟نکنه شوهرش پیداش کرد؟
مضطرب شدم و چند قدمی برداشتم و چشمانم را حول محیط اطراف و صخره ها چرخاندم.
-گفتی زخمی بود،پس کجا میتونه رفته باشه؟مطمئنی همین جا دیدیش؟شاید جلوتر باشه.بیا بریم اونجا رو بگردیم.
کیف های ابزار پزشکی را بر روی زمین گذاشت.
-صبر کن.نرو.اینجا کسی نیست.مریضی نیست.چون من بهت دروغ گفتم.
از حرکت ایستادم و اخمی کردم :
-چی؟دروغ..دروغ گفتی؟
نگاهش را دزدید و سرش را پایین انداخت.
-دروغ گفتی؟یعنی اینجا هیچ مریضی نبود؟داستان سر هم کردی؟تو..تو چطوری میتونی همچین دروغی بگی؟من قرار امشبم رو کنسل کردم.یعنی چی که دروغ گفتم؟
تقریباً از دروغ بودن این ماجرا، اطمینان داشتم. من با خواسته ی قلبی ام با او همراه شده بودم. تنها برای آنکه با او وقت بگذرانم، پیشنهادش را قبول کرده بودم. اما آدمها نمی توانستند همیشه در هر زمان و هر مکان خودِ واقعی شان باشند. من اگر خود واقعی ام بودم و تنها حسِ عشق را می دیدم، او را در آغوش می کشیدم. عطر تنش را درون ریه هایم حبس می کردم. بر جای جای صورتش بوسه می زدم. اما نمی شود؛ ممکن نبود.
@yaz_beni
227
"Koptu canım canan diye
Yer gök inler bu sevgiyle
Arzum yoktur kötülüğe"
"جانم به خاطر معشوق از هم گسیخت
زمین و آسمان از این عشق به لرزه افتاد
من هیچ میلی به بدی ندارم"
➰ @yaz_beni ➰
227
'پارت شصت و هفتم'
پس از گذر چند ثانیه گفت :
-چیز.یه مریض اورژانسی دیدم.گفتم بیام دنبالت با هم بریم کمکش کنیم.یعنی البته،اگه قرارت خیلی مهمتر از نجات جون یه آدمه،خودم تنهایی به مریض کمک میکنم.
-نفهمیدم.مریض اورژانسی؟چرا به آمبولانس زنگ نزدی؟چرا به جای اینکه الان بیمارستان باشی،اینجایی؟
باری دیگر به شکاف لباسم و ران پایم خیره شد اما فوراً نگاهش را دزدید :
-تو با این لباس داشتی کجا میرفتی؟
اخمی کردم :
-چی؟
-چی چی؟
-تو چی میگی؟دارم ازت در مورد مریض اورژانسی میپرسم.به تو چه که داشتم کجا میرفتم؟
دست راستش را در موهایش فرو برد و عصبی شد :
-الان نمیخوای به من بگی داشتی با این لباس کجا میرفتی؟
-اوروچ!داری سر به سر من میذاری؟مگه نگفتی یه مریض اورژانسی دیدی؟چرا جواب سوال منو نمیدی؟چرا به آمبولانس زنگ نزدی؟مریض کجاست؟چرا انقدر وقت تلف میکنی؟
-چیز.من رفته بودم دریا.وقتی داشتم تو ساحل قدم میزدم،یه صدایی شنیدم.صدای یه زن بود.زخمی بود.کتکش زده بودن.از ناحیه شکم چاقو خورده بود.خواستم به آمبولانس زنگ بزنم،بهم اجازه نداد.گفت دارم از دست شوهرم فرار میکنم.برم بیمارستان پیدام میکنه.من یه سری اقدامات اولیه رو انجام دادم،خطر مرگ نداره.بعد با خودم گفتم بیام دنبال تو.گفتم تو حتماً میتونی کمکش کنی.بدون اینکه نیاز به بیمارستان باشه،نجاتش بدی.وضعیت زخمهاش اصلاً خوب به نظر نمیرسه.یعنی تو معاینه کن ببین زخمهاش عفونت کرده یا نه.باید از شوک سپتیک جلوگیری کنیم.با من میای؟کمکش میکنی؟
اندکی مکث کردم. تکه ای از این پازل برای من، مفقود بود. منطقم داستانی که روایت کرده بود را نمی پذیرفت. بخش هایی از این ماجرا ناقص بود. منطقم حرفهایش را باور نمیکرد اما قلبم مانند همیشه، او را باور داشت. وقت گذراندن در کنار او برای قلب من کافی بود. قلب من به دنبال منطق و حقیقت نبود.
-معلومه که میام.تو ماشینم دو تا کیف دارم.داروها و وسایل و ابزاری که خیلی ضروری و حیاتی ان داخلشه.فکر کنم میتونم بدون اینکه به بیمارستان نیازی باشه،نجاتش بدم.البته اول باید زخمهاش رو معاینه کنم.فقط یه چیزی؛چرا همون اول که سوار ماشین شدی بهم نگفتی؟داری میگی وضعیت زخمهاش اصلاً خوب نیست.نیم ساعته داری از من سوالهای چرت و پرت میپرسی.همین که سوار ماشین شدی،باید میگفتی.
-تو اجازه دادی من حرف بزنم؟
متعجب نگاهش کردم :
-الله اکبر!من اجازه ندادم تو حرف بزنی؟از موقعی که سوار ماشین شدی،فقط داری ازم میپرسی با کی قرار دارم.با این لباس دارم کجا میرم.
با غیظ گفت :
-آره پرسیدم.تو هم بهم جواب ندادی.
-اصلاً صبر کن ببینم.مگه لباسم چشه؟چرا انقدر به این لباس گیر دادی؟
نیم نگاهی به ران پایم انداخت و آب دهانی قورت داد. به خیابان نگاه کرد و گفت :
-گیر ندادم.زود باش.بریم.خیلی وقت تلف کردیم.
چشم غره ای رفتم و تلفن همراهم را به دست گرفتم. وارد صفحه چت برکای شدم :
«برکای یه اتفاقی افتاد.یه مریض اورژانسی دارم.خیلی مهمه.برای شام امشب نمیتونم بیام.واقعاً معذرت میخوام.قول میدم تلافی کنم.»
سرش را اندکی به طرف من خم کرده بود و به نظر میرسید، سعی دارد صفحه نمایش گوشی ام را ببیند.
-دنبال چیزی میگردی؟
شتابزده، خودش را عقب کشید و سرش را به طرف دیگری چرخاند. خودش را کاملاً خونسرد جلوه می داد :
-چیز.نه.من چیز.چیز نکردم.تو به کی پیام دادی؟به همون کسی که باهاش میخواستی بری بیرون؟چی گفتی بهش؟گفتی نمیتونم بیام؟با کی قرار داشتی؟کی بود؟
لب گزیدم تا از خندیدن ممانعت کنم :
-یه نفس بکش بین سوالاتت.
یکی از ابروهایم را بالا انداختم و با لحنی قاطع گفتم :
-یه جواب دارم برای همهی این سوالها.به تو چه؟
با غیظ نگاهم کرد و چیزی نگفت.
حرکت کردم و وارد خیابان اصلی شدم.
-بگو باید کجا برم.مریض دقیقاً کجاست؟کدوم ساحل؟
@yaz_beni
