en
Feedback
‌ ‌ ‌ عـطـرِ کـاغـذِ کـهنـه‌

‌ ‌ ‌ عـطـرِ کـاغـذِ کـهنـه‌

Open in Telegram

Show more
The country is not specifiedThe category is not specified
398
Subscribers
No data24 hours
+17 days
+130 days
Posts Archive
‌‌◞︐‌گۅیـی تۅ را نـہ از یاد بردم، نـہ نگہ داشتـم؛ فقط میانِ شَب‌هاے مَن، آرام آرام بہ‌.خـاطره‌اے دور بدل شدے.◟ ‌‌
+8
‌‌◞︐‌گۅیـی تۅ را نـہ از یاد بردم، نـہ نگہ داشتـم؛ فقط میانِ شَب‌هاے مَن، آرام آرام بہ‌.خـاطره‌اے دور بدل شدے.◟ ‌‌

پس برای داشتن رؤیایی شیرین،برایت منتظر خواهم ماند؛تا روزی که این رؤیای شیرین و زیبابرای هر دوی ما به حقیقت بپیوندد.و من منتظر می‌مانم تا آن روز،حتی اگر تصمیم بگیری نیایی. من منتظر می‌مانم؛ با دلی که هنوز باور دارد، با صبری که از امید زاده شده است.
—۲۰ دسامبر ۲۰۲۵

اۅاخرِ شب بۅد ۅ شهر، آرام‌تر از آن‌چہ باید، پشتِ پنجره جا مانده بۅد. میانِ نۅرِ کمرنگِ چراغ‌ها بہ این فکر می‌ڪردم ڪہ بعضے آدم‌ها، بی‌آنکہ چیزی را ۅعده بدهند، آدم را بہ آینده‌ای دلبسته می‌ڪُنند ڪہ هرگز ندیده است. تۅ از همان‌هایی؛ از آن حضۅرهایی ڪہ نمی‌شۅد زمانِ آمدنشان را بہ خاطر آۅرد، چۅن انگار پیش از آن‌ڪہ شناخته شۅند، جایی در دل منتظرشان بۅده. ۅ شاید بعضے انتظارها همین‌اند؛ نہ برای رسیدن، نہ برای ماندن، فقط برای اینڪہ شب، گاهی، دلیلِ ڪۅچکی برای ڪنار زدنِ پرده داشته باشد.

شـهر، آدم‌هاے زیادی براے فـرامـوش کـردن دارد. من اما هنـوز یڪ نفر را در تمام خـیابـان‌هایـش پیدا مےکنم. حتی وقتے می‌دانم دیگر آنجا نیست.

خـيابان همـان خـیابان بود؛فقط دیگࢪ ڪسی از انتـہایش بࢪاے من نمےآمد.

‌ ‌ ‌" ‌‌ ‌‌ ‌‌ ‌ عصࢪها، فقط بࢪای این می‌آیند که یادم بیندازند هنوز چیزے بࢪای دوست داشتن تو مانده‌ ‌. ‌ ‌‌ ‌ "
+1
‌ ‌ ‌" ‌‌ ‌‌ ‌‌ ‌ عصࢪها، فقط بࢪای این می‌آیند که یادم بیندازند هنوز چیزے بࢪای دوست داشتن تو مانده‌ ‌. ‌ ‌‌ ‌ "

‌ ‌‌ ‌ ‌ ‌‌ ‌ ︐ در شـب‌هـای اکـتـبـر مـیـلان، شـبـیـه شـهـری‌سـت کـه چـیـزی را بـه یـاد آورده بـاشـد؛
خیابان‌ها آرام‌تر می‌شوند، چراغ‌ها پشت مهِ نازکِ شب رنگ می‌بازند و باران، بی‌آنکه عجله‌ای برای تمام شدن داشته باشد، روی سنگ‌فرش‌های قدیمی شهر می‌نشیند. کافه‌ها گرم‌تر از همیشه به نظر می‌رسند و پشت هر پنجره، سایه‌ای از زندگی جریان دارد که هیچ‌وقت سهم تو نخواهد شد. شاید زیباییِ بعضی شهرها همین باشد اینکه حتی وقتی هیچ‌کس منتظرت نیست، باز هم می‌توانند دلت را برای چیزی که دیگر وجود ندارد، تنگ کنند. در میلان، گذشته هیچ‌وقت واقعاً تمام نمی‌شود. در بوی قهوه‌ی تلخِ صبح‌ها،‌ در صدای دورِ تراموا، در صندلیِ خالیِ کافه‌ای که سال‌هاست کسی روی آن ننشسته، و در خیابان‌هایی که هنوز ردِ قدم‌های آدم‌هایی را نگه داشته‌اند که مدت‌هاست از زندگیِ ما عبور کرده‌اند. اینجا، هر چیزی می‌تواند خاطره باشد. یک آهنگ از پنجره‌ای نیمه‌باز، یک عطر میان ازدحام، دست‌هایی که لحظه‌ای از کنار دستت عبور می‌کنند، یا غروبی که بی‌دلیل، بیشتر از تمام غروب‌های دیگر شبیه گذشته است. شاید آدم هیچ‌وقت از کسی که دوستش داشته، عبور نمی‌کند؛ فقط آن‌قدر دور می‌شود که بتواند بدون ایستادن، از کنار خاطره‌اش رد شود. و من هنوز فکر می‌کنم دلتنگی، غمِ نبودن نیست. دلتنگی، شکلِ دیگری از حضور است؛ حضورِ چیزی که دیگر نیست، اما آن‌قدر عمیق در تو مانده که نبودنش هم نمی‌تواند از تو بیرونش کند. برای همین است که بعضی آدم‌ها می‌روند، بعضی فصل‌ها تمام می‌شوند، بعضی درها برای همیشه بسته می‌مانند؛ اما یک شهر، می‌تواند تا آخرین روزِ زندگی‌ات آدرسِ کسی را در قلبت نگه دارد.

‌ ‌ ‌ بعضـے شهࢪها ࢪا نمی‌شۅد تࢪک ڪࢪد؛ چۅن جایی اࢪ تۅ، هنوز دࢪ آن‌ها زندگـے می‌ڪند.
+4
‌ ‌ بعضـے شهࢪها ࢪا نمی‌شۅد تࢪک ڪࢪد؛ چۅن جایی اࢪ تۅ، هنوز دࢪ آن‌ها زندگـے می‌ڪند.

‌ ‌︐میلان، شهرِ عجیبی‌ست.
اینجا هیچ‌کس با صدای بلند از دلتنگی حرف نمی‌زند؛ فقط غروب‌ها، پنجره‌ها را زودتر می‌بندند، فنجان‌های قهوه را نیمه‌کاره رها می‌کنند و وانمود می‌کنند سرمای اکتبر دلیل لرزیدن دست‌هایشان است. سال‌ها طول کشید تا بفهمم بعضی آدم‌ها نمی‌روند؛ در خیابان‌ها رسوب می‌کنند. روی نیمکتی که یک‌بار کنارش نشسته بودند. روی میزی که آخرین جرعه‌ی اسپرسویشان را همان‌جا جا گذاشتند. روی شیشه‌ی بخارگرفته‌ی کافه‌ای که اسمش را دیگر به خاطر نمی‌آوری، اما هنوز مسیر رسیدن به آن را از بر هستی. تو را از دست ندادم. تو در تمام شهر تکثیر شدی. برای همین است که هرچه بیشتر از تو فرار می‌کنم، بیشتر به تو می‌رسم. شاید عشق، همین مجازات آرامی باشد که آدم را محکوم می‌کند تا آخر عمر، در شهری قدم بزند که هر کوچه‌اش یک بار، نام کسی را زمزمه کرده است.

+1
2028645273.mp33.44 MB