⏧Сгеерyраsta
Open in Telegram
Show more
The country is not specifiedThe category is not specified
1 541
Subscribers
+1324 hours
+477 days
+47130 days
Posts Archive
1 548
Repost from Before the Betrayal
امروز بیش از هر روز دیگری، به پایان فکر میکنم؛ به آن مرز خاموشی که همهی آدمها، دیر یا زود، به آن خواهند رسید؛ مرزی که هیچکس نمیتواند از آن عبور نکند و هیچکس نمیتواند زمان رسیدنش را برای همیشه به تعویق بیندازد.
مرگ برای من همیشه چهرهای هولناک نداشته است. گاهی در سکوتش چیزی از زیباییِ غمانگیز طبیعت هست؛ همان آرامشی که پس از غروب بر جهان مینشیند.
شاید زیبایی مرگ، پیش از هر چیز، در یادآوریِ فناپذیری باشد؛ در اینکه هیچچیز مالکیت ابدیِ ما نیست؛ نه جوانی، نه عشق، نه اندوه، نه خشم و نه حتی نامی که سالها برای ساختنش جنگیدهایم.
مرگ، پایانِ تمام ادعاهای انسان در برابر زمان است؛
امروز از تمامِ آنچه بودم خستهام؛ از آن آدمی که زیادی باور کرد، زیادی بخشید، زیادی ماند، و هر بار تکهای از خودش را در دست دیگری گذاشت و بازگشت؛ با قلبی کوچکتر، با سکوتی سنگینتر، و با زخمی که دیگر حتی توانِ شکایت کردن از آن را نداشت.
خستهام از انتظار؛ از درهایی که باز نشدند، از پاسخهایی که هیچوقت نرسیدند، از خاطراتی که هر بار با لباسی تازه از تاریکی بیرون آمدند و دوباره همان زخم قدیمی را باز کردند.
امروز دلم میخواهد همهچیز خاموش شود؛ این انتظار، این تکرار، این عادتِ تلخ به شکست خوردن، این مرثیهای که سالهاست نوشته میشود و هیچکس نمیداند آخرین سطرش کجاست.
میخواهم برای یک لحظه، جهان دست از ادامه دادن بردارد.
من امروز به سوی مرگ میروم.
1 548
Repost from N/a
یه جایی از زندگی میرسی که دیگه نه توضیح میخوای، نه عذرخواهی، نه حتی برگشتن کسی رو؛ فقط دلت میخواد همهچی همونجایی که خراب شد، تموم بشه.
