Faded Memories
Open in Telegram
a place for the memories we were never ready to forget
Show moreThe country is not specifiedThe category is not specified
909
Subscribers
-324 hours
-127 days
+5630 days
Posts Archive
یه وقتایی زندگی اونقدر سرت رو شلوغ میکنه که یادت میره آخرین بار کی واقعا از ته دل خوشحال بودی.
صبحها بیدار میشی، کارهای روزمرتو انجام میدی، با آدمها حرف میرنی، حتی میخندی؛ اما یه جای دلت هنوز منتظر یه آرامشه که نمیدونی از کجا باید پیداش کنی.
بعد کمکم میفهمی قرار نیست همیشه یکی بیاد و حالت رو خوب کنه.
گاهی باید خودت دست خودت رو بگیری، از چیزهایی که خستهات کردن فاصله بگیری، و دوباره برای خودت زندگی کنی.
چون هیچکس قرار نیست به اندازهی خودت، زندگیتو رو نجات بده.
در وصف حضور بعضی از آدم ها،
میشه مثل احمد شاملو گفت:
«زندگی ترکم کرده بود؛ زندگی آوردی.»
گفت شاید خدا جوری رقم زده بود که بی خبر جدا شی
این همه استاک رسید به این حجم ناباوری و درد بزرگ
بازم با همه اینا
برگردی عقب چیکار میکنی؟
:- تمام این مسیرو از اول میرم بدون کوچیک ترین تغییری من تو اوج دل شکسته و مغز ناباور هم ترجیح میدم تمام حقیقت تلخ رو بدونم تا دروغ امیدوار کننده 🖤☯️
گاهی چیزی که آدم رو میشکنه، رفتن نیست؛
تغییر کردنه.
اینکه یه نفر که یه زمانی با بودنش آرومت میکرد،
آرومآروم تبدیل بشه به دلیلِ حال بدت.
اینکه هنوز کنارت باشه،
اما دیگه حسِ قبل رو نداشته باشی.
هنوز حرف بزنه،
اما دیگه دلت نخواد همهچیز رو براش تعریف کنی.
هنوز دوستش داشته باشی،
اما یه جایی از ذهنت مدام بگه:
مراقب باش، دوباره همونجا نشکن.
شاید سختترین قسمتِ دلشکستن همین باشه؛
اینکه آدم هنوز دوستت داره،
اما دیگه بلد نیست با خیال راحت بهت اعتماد کنه.
بعضی زخمها خوب میشن؛ فقط جای خالیشون توی اعتماد آدم، برای همیشه میمونه.
صادق هدایت جمله خیلی قشنگی داره:
میگه که "اندوه که از حد بگذرد جایش را میدهد به یک بیاعتنایی مزمن. دیگر مهم نیست بودن یا نبودن، دوست داشتن یا نداشتن. آنچه اهمیت دارد یک کشتار رخوتناک حسی است که دیگر تو را به واکنش نمیکشاند و در آن لحظه در سکوت فقط نگاه میکنی و نگاه میکنی."
گاهی دلم میخواهد از همهچیز فاصله بگیرم؛ از آدمها، از حرفهایی که نگفتم، از خاطراتی که هنوز هر شب توی ذهنم تکرار میشوند.
دلم یک جای ساکت میخواهد، جایی که مجبور نباشم وانمود کنم خوبم، جایی که کسی از من نپرسد «چی شده؟» و من مجبور نباشم با یک لبخند دروغین بگویم «هیچی».
بعضی آدمها عجیباند…
حتی وقتی کنارمان نیستند، حضورشان از خیلیها پررنگتر است.
یک نگاه، یک صدا، یک خاطرهی کوچک کافیست تا تمام آرامشی که با هزار زحمت ساختهایم، دوباره فرو بریزد.
من هنوز بعضی شبها دلم برای چیزهایی تنگ میشود که شاید هیچوقت واقعاً مال من نبودند.
برای حرفهایی که زده نشد، برای اتفاقهایی که نیفتاد، برای «شاید»هایی که هنوز گوشهی قلبم زندهاند.
و شاید سختترین قسمت ماجرا همین باشد؛
اینکه آدم گاهی باید کسی را در دلش دوست داشته باشد، بدون اینکه بتواند او را در زندگیاش داشته باشد.
با این حال، من هنوز ادامه میدهم…
با تمام دلتنگیها، با تمام شبهایی که سنگین میگذرند، با تمام خاطراتی که پاک نمیشوند.
شاید یک روز صبح بیدار شوم و ببینم دیگر نبودنش درد ندارد؛ فقط یک خاطره است، آرام و دور، مثل عکسی که سالها پیش گرفته شده و رنگش کمکم پریده است.
تا آن روز، فقط سعی میکنم خودم را گم نکنم؛
حتی اگر هنوز بخشی از قلبم جایی میان گذشته جا مانده باشد.
نوشتهای از محدثه
آدما میگن با اون موضوع کنار اومدن ولی بعدش Reelsهای مرتبط با اون موضوع رو لایک میکنن🫠
من هر کاری که دوست داشتم بقیه برام بکنن رو با تموم وجودم برای همه کردم. همدردی کردم، امید دادم، ذوق کسیرو کور نکردم، وقتی نیاز داشتن تنهاشون نذاشتم، من همیشه در حد توانم سهم خودم رو ادا کردم؛ حتی وقتی هیچ برگشتی نگرفتم. هرچند دوست داشتم این جاده گاهی دوطرفه میبود.
