Faded Memories
Open in Telegram
a place for the memories we were never ready to forget
Show moreThe country is not specifiedThe category is not specified
912
Subscribers
+1624 hours
+37 days
-3430 days
Posts Archive
خیلی دلمو شکوندی؛ امیدوارم که انگشت کوچیکه پات بخوره به گوشهی میز، قهوه بریزه رو لباس سفیدت و لک بشه، بیسکوئیتت توی چایی غرق بشه، هر دو طرف بالشتت همیشه گرم باشه، بری کارواش و بعدش بارون بیاد، به گربه پیس پیس کنی؛ بهت محل سگ هم نده.
شاید زندگی همین باشد؛
صبحها دلیلی برای ادامه پیدا کنیم،
شبها دلیلی برای شک کردن به آن.
بعضی آدمها قرار نیست بد باشن تا از زندگیت برن.
گاهی نه خیانتی اتفاق افتاده، نه دعوایی، نه حتی کسی دل کسی رو شکسته.
فقط یه روز متوجه میشی دیگه حرف مشترکی ندارید.
چیزهایی که قبلا ساعتها دربارشون حرف میزدید، دیگه براتون مهم نیستن.
آرومآروم فاصله میافته و بدون اینکه حتی متوجه بشید، از نزدیکترین آدمهای زندگی هم تبدیل میشید به دو نفر که فقط خاطرات مشترک دارن.
شاید بعضی خداحافظیها همینقدر آروم اتفاق میوفتن.
نه کسی میره، نه کسی میمونه.
فقط یه روز میفهمی مدتهاست که دیگه کنار هم نیستید.
انقدر همهچی بده و داغونه که واقعاً نمیدونم باید چی بگم.
هر بار میام چیزی بنویسم، میبینم اصلاً کلمهای برای گفتنش پیدا نمیکنم.
نه اینکه حرفی نداشته باشم؛
اتفاقاً انقدر حرف هست که هیچکدومشون دیگه توی چند جمله جا نمیشن.
ما داریم وسط یه فاجعهی تاریخی زندگی میکنیم.
فاجعهای که از هر طرف بهش نگاه کنی، یه چیزی داره فرو میریزه؛
اقتصاد، امید، آینده، زندگی.
و شاید سالها بعد بیان دربارهی این دوره بنویسن،
فیلم بسازن،
ازش حرف بزنن و بخوان تصویرش کنن.
ولی بعید میدونم هیچکدومشون بتونن واقعاً نشون بدن
ما با چه حجم عجیبی از غم و فقر و فرسودگی زندگی کردیم.
چون بعضی چیزها وقتی واقعاً داری وسطشون زندگی میکنی،
دیگه قابل روایت نیستن.
