Faded Memories
Open in Telegram
a place for the memories we were never ready to forget
Show moreThe country is not specifiedThe category is not specified
929
Subscribers
+824 hours
-17 days
+4930 days
Posts Archive
مامان، ببخشید؛ خیلی بداخلاقم. واقعاً هیچی خوب پیش نمیره، واقعاً هیچی درست نیست… خیلی سخته، مامان.
'نامه،جایی برای ادامه نیست.
من نمیخواهم قوی باشم.
برای نجات خودم از این زندگی، بارها تلاش کردهام؛ شاید تلاشهایی که از بیرون بزرگ به نظر نمیآیند، اما از جنس دویدنهای مکرر بودهاند. دویدنهایی که آدم را بیصدا خسته میکنند.
غمِ وطن و شکستهای پیدرپیِ زندگیِ شخصی، مرا رسانده به سختترین روزهایم. این بار، بیشتر از همیشه تلاش کرده بودم. مدام با خودم تکرار میکردم: درست میشود، ایران درست میشود، بعداً غصه میخوریم، بعداً اشک میریزیم.
اما این بار هم به درِ بسته خوردیم. شکست خوردیم.
حالا حس میکنم چیزی برای چنگ زدن به ادامه ندارم. نمیدانم بعدها خودم را بابت زود تسلیم شدن میبخشم یا نه؛ فقط این را میدانم که ناامیدم و دیگر میلی به تلاش برای آینده در من نمانده است.
'دراینروزها،اگرتوبودی.
کاش فقط به اندازهی یک شب میآمدی.
برای نجاتم
اینهمه غم توی سینهم جمع شده،
میخوام یکجا بریزه بیرون.
این روزها آدم توی این کشور
یا باید دوام بیاره
یا وانمود کنه زندهست.
طنابی که منو به زندگی وصل کرده
نخنما شده،
چون خستهام از این همه ایستادن وسط ویرونی.
شاید اگر بودی،
شاید نفس کشیدن انقدر سخت نبود.
شاید خبرها انقدر وزن نداشت.
شاید دردِ «ما»
کمتر روی شونههام مینشست.
میخوام انقدر محکم بغلم کنی
که نفهمم این تپش،
قلب منه
یا قلب تو که هنوز به زندگی باور داره.
توی این روزهای ایران
که غم، قانون نانوشتهست،
اگر بودی
زندگی کردن حداقل،قابلِ تحملتر بود.
از آدمی که دوستش داری، شرایط دلخواهت، جایی که میخوای باشی و از هر چیزی که حس میکنی تو زندگیت باارزشه ساده دست نکش، که حتی اگه آخرش هم نشد تو از اینکه بیتفاوت نبودی نسبت بهش پیش خودت و وجدانت سرت بلند باشه.
نیاز دارم ینفر بدون هیچ دلیلی بهم زنگ بزنه و بگه که چقدر نیاز داره که توزندگیش باشم و دلش برام تنگ شده. و کنارش بهم هدیه هرچند کوچیک بده. همین.
بدون اینکه مامان باباهامون چیزی بفهمن چه ضربههای روحی و چه شبایی رو پشت سر گذاشتیم، ولی اونا فک میکنن ما بیخیالِ بی مسئولیتیم.
