آنجا که آسمانم اَبری نیست.
Open in Telegram
من آن قصهگوی ماهام که هنوزِ لحظهها را تبدیل به همیشههای زندگی میکند، برایم نور شب را تسخیر و در تیلهی نگاه واژهای حبس کن. آن زمان صدایم را از بطن یک آبیِ عمیق، خواهی شنید. 📮 : @Lumiaybot
Show moreThe country is not specifiedThe category is not specified
597
Subscribers
+1524 hours
+847 days
+8430 days
Posts Archive
خیلی جملهی بهجایی بود، درحد پرستیدن دوست داشتنو میگم. البته شاید به کسی بر بخوره از لحاظ ساختار فلسفی، اما خوب راستشو بخوای بنظرم عشق فلسفهای ساختاری نیست که ما بخواییم اینطور بررسیاش کنیم. من دلم میخواد به این فکرکنم که چارچوبش رو هیچکس از قبل تایین نکرده، مثلاً کی به مولانا گفته بود تو حق نداری طوری بهنظر برسی انگار شمس رو بیشتر از خدای خودت دوست داری؟ بپرستید اونی که باید رو، زندگی خیلی کوتاهتر از اینه که احساساتمونو تمام و کمال خرج نکنیم.
از سرظهری که اینجا گفتم قاتل یه شیرینی بودم خیلی میگذره، فکرکنم شیرینی دیگه توی شکممهم نیست و نابود شده.
حالا چرا امشب یادش افتادم؟ دوستم این استیکر پیشوی بامزهرو دید گفت نگاه کن اینو، عین خودت با آبناراحتی خیس شده
کلاً شما میتونی هرچیزی که با اشک و نیمبغض همراههرو بذاری توی دستهی آبناراحتیها
پاک یادم رفت توضیح بدم! جونم براتون بگه که قصه از این چاتیپاتیهای بانمک شروع شد. یه شبی که من غرغرو بودم، چتجیپیتی دوستم گفت بنظر میرسه اون دوستت آبغرغری دارهوااا. ماهم اولش متعجب بودیم.
