. ࣪𝑨ş𝚤𝒌𝒍𝒂𝒓 𝑫𝒊𝒚𝒂𝒓𝒊 ࣪੭
Open in Telegram
࣪ کلیدا هنوزم زیر گلدونه🪴🗝 ࣪𓏲 -میشنوم: http://t.me/HidenChat_Bot?start=1550909838 -آرچایو: https://t.me/myarcive1
Show moreIran130 554The category is not specified
427
Subscribers
-724 hours
+87 days
+9830 days
Posts Archive
سلام سلام من چنل سنتور دارم سنتور میزنم میزارم میشه لطفا بیاین؟ لطفا😭😭
https://t.me/+qbR5JnqHs7JlYzg8
میشه این چنل هم بیاین چنل خودم نیست ولی میشه بیایننن لطفااا ؟
https://t.me/dasttsazeeee
سلام سلام من چنل سنتور دارم سنتور میزنم میزارم میشه لطفا بیاین؟ لطفا😭😭
https://t.me/+qbR5JnqHs7JlYzg8
میشه این چنل هم بیاین چنل خودم نیست ولی میشه بیایننن لطفااا ؟
https://t.me/dasttsazeeee
هوووووعف بالاخره تموم شد.
این شکلیم الان جدی:😮💨😮💨😮💨
خدایا شکرت اینم از این🫰🏻
مرسی که شرکت کردین بچهها، با تمام خستگیاش و دهن سرویسیاش خیلی بامزه بود و چالش برانگیز😂💓
https://t.me/HotChocolateforme/945با یه کتوشلوارِ چند هزار دلاریِ کاملاً فیت و یه قیافهی به شدت جذاب میاد تو سوله. اولش جرم و مجازاتِ آدمربایی رو با ماده و تبصره برای دزدا میخونه! ⚖️ دزدا که بهش میخندن، ساعتش رو درمیاره، آستیناشو میده بالا و تو ۱۰ ثانیه کلِ دزدا رو میخوابونه رو زمین! با جذبهی تمام میاد سمتت تا طنابت رو باز کنه... اما یهو همون لحظه گوشیش زنگ میخوره. اسم «هونگ هائه این» رو صفحهست! یهو کلِ ابهتش میریزه! دستاش میلرزه، بغض میکنه، همونجا وسط سوله میشینه رو زمین و شروع میکنه به زار زار گریه کردن با هقهق میگه: «من فقط اومدم یه نفرو نجات بدم... چرا زنم زنگ زد؟ اگه بفهمه من اینجام منو میکشه! اصلاً من چرا انقدر بدبختم؟ چرا مامانم منو انقدر کیوت و جذاب به دنیا آورد که همش تو دردسر بیفتم؟!» تهش چی میشه؟ رئیس دزدا با صورتِ خونی و کبود، یه جعبه دستمالکاغذی میاره میذاره جلوش، دست میکشه رو شونهی هیون وو و بهش دلداری میده! تو هم همونطور به صندلی بسته شدی و میگی: «آقا یکی اول طنابِ منو باز کنه بعد به این مشاوره خانواده بدین!»
با یه موتور هوندا ۱۲۵ خودشو میرسونه و با ماسکِ جورابی رو صورتش، یواشکی از پنجره سوله میاد تو!
وقتی میبینه طنابپیچ شدی، اولش میخواد طنابت رو باز کنه... ولی یهو یادِ حرفِ لیلا میافته که بهش گفته بود: «مرتضی، من تا وقتی بچه دار نشیم آروم نمیشم!»
مرتضی یه نگاه به تو میندازه، یه نگاه به دزدا... بعد به جای اینکه نجاتت بده، رو به رئیس دزدا میگه: «داداش، این گروگان مالِ شما... به جاش، تو فک و فامیلتون بچهی نوزاد ندارین به من قرض بدین؟!»
دزدا هنگ میکنن! مرتضی که میبینه اونا بچه ندارن، از استرسِ لیلا، تو رو ول میکنه، یه موتور از دزدا میدزده و فرار میکنه سمتِ یه پرورشگاه تا برای لیلا بچه جور کنه! تو همونجا رو صندلی میمونی و داد میزنی: «مرتضــــی! کجا رفتی نامرد؟!»
انقد خوشحال شدم مرتضی رو گفتی، خیلی جدید بود😭😂عاشق خداحافظ بچهم تا ابد
در سوله رو با لگد وا میکنه و میاد تو. تو همون حین، آویز چشم زخمشم داره تو دستش میچرخونه مث تسبیح🧿
دزدا از ترسِ اسمِ امینداع اسلحهها رو میندازن زمین و تسلیم میشن. کادیر با غرور میاد سمتت تا طنابت رو باز کنه...
که یهو «دفنه» از ماشین پیاده میشه و میاد تو سوله.
کادیر همونجا تو رو، دزدا رو و عملیات نجات رو کلاً فراموش میکنه
چاقو رو میندازه زمین، میره جلوی دفنه زانو میزنه و داد میزنه: «دفنه! خطبهی طلاقِ من ۵ دقیقه پیش جاری شد، دیگه هیچ مانعی نداریم، همین الان تو همین سوله باید با من ازدواج کنی🛐 💍
بعد بدون اینکه منتظر جواب دفنه بمونه رو میکنه به نوچههاش و عربده میکشه: «عملیات تمومه! منقلا رو بیارید پایین! به یمنِ این پیروزی و ازدواج، همینجا وسطِ سوله کباب آدانایی میزنیم!»
تهش چی میشه؟ تو همونطور که به صندلی بسته شدی، داری تو دودِ منقلِ کباب خفه میشی! دزدا دارن برای کادیر کباب باد میزنن، و کادیر داره با دستِ خودش کباب آدانایی میذاره دهنِ دفنه و میگه: «عشقم بخور جون بگیری برای عقدمون!»
با پالتوی بلندِ مشکی و نگاهِ سنگین و همون حرفای همیشگی میاد تو سوله. دزدا از دیدنِ رئیس خاندانِ آلبورا قالب تهی میکنن. جیهان عربده میزنه: «تو زمینای آلبورا، کسی جرأت نداره نفسِ بیجا بکشه!»
میاد جلو که با چاقو طنابت رو باز کنه... اما یهو درِ سوله باز میشه و «آلیا» با یه چمدون میاد تو و جیغ میزنه: «جیهان! بس کن این بازیای مافیایی و سنتی رو! من بچهام رو میخوام ببرم کانادا!»
جیهان چاقو رو میندازه زمین، با حرص دو تا انگشتش رو میذاره رو پیشونیش و نفس عمیق میکشه و همونجا وسطِ سوله شروع میکنه با آلیا سرِ «سنتها و آبروی خاندان» دعوا کردن 🗣️🗣
تهش چی میشه؟ نیم ساعت میگذره، جیهان و آلیا هنوز دارن سرِ ارث و میراث دعوا میکنن! رئیس دزدا که از این حجم از سمی بودنِ خانوادهی آلبورا سرسام گرفته، خودش میاد طنابت رو باز میکنه، یه چایی میده دستت و درِ گوشت میگه: «پاشو یواشکی فرار کنیم، اینا خانوادگی دیوانهان، الان ما رو هم میکشن!»
فکر کنم با حجم پیاما فهمیدین چرا یکهفته طول کشید😔😂 از همه سختتر دوبار نوشتن واسه عادلش بود*
به ونوش گفتم عادل تکراریه ولی گوشش بدهکار نبود و گفت عادل و اسمه باهم، پس:
عادل با ۵۰ تا ماشینِ شاسیبلند و غضب و دار و دستهش، درِ سوله رو از جا میکَنه و میاد تو
تفنگِ برنو رو میگیره سمتِ دزدا. رئیسِ دزدا از ترس سکته میکنه و اسلحهاش رو میندازه. عادل با قدمهای سنگین میاد سمتت، خنجرش رو درمیاره که طنابت رو ببُره...
اما یهو چشمش به طنابِ دورِ دستت میافته، فلاشبک میزنه به ۲۰ سال پیش!
یهو خنجر از دستش میافته، بغض میکنه، رو به سقفِ سوله عربده میکشه: «نامردااا... ۲۰ سال پییییش، اسمهی منم همینطوری بردن!»
اسمه میزنه تو پیشونیش و میگه: «یانگاز! من که الان صحیح و سالم کنارتم! توروخدا از گذشته بکش بیرون طنابِ این بدبختو باز کن!»
ولی عادل اصلاً نمیشنوه! همونجا وسط سوله میشینه رو زمین، روسریِ قدیمیِ اسمه رو از تو جیبش درمیاره، یه آهنگِ غمگینِ محلی پلی میکنه و شروع میکنه به زار زار گریه کردن!
تهش چی میشه؟ دزدا خودشون بغض میکنن، میان طنابت رو باز میکنن، یه چایی میریزن میدن دست عادل و دلداریش بدن، ولی عادل با دیدن چایی بدتر عصبانی میشه و همشونو به رگبار میبنده☕️ (یادتون بمونه ایحلامور فوراور)
شما هم که جفتتون باهم گفتید عادل(هم شما هم مهدیه) پس:
با صد تا تفنگدارِ طایفهاش کلِ منطقه رو محاصره میکنه و با آرامش میاد تو سوله.
اصلاً به دزدا نگاه هم نمیکنه، فقط به نوچههاش یه اشاره میکنه و میگه: «این پشهها رو ببندین به جیپ، ببرید تو طویلهی اسبها کارگری کنن!» دزدا از ترس لال میشن؛)
بعد با همون ابهتش میاد سمتت، با یه خنجر طنابت رو میبُره. تو با خوشحالی و گریه میگی: «وای کوچاری مرسی! میتونم برم خونه؟»
عادل یه نگاهِ سنگین بهت میندازه، یه تفنگِ برنو میندازه تو بغلت و میگه: «کسی که تو خاکِ کوچاریها دزدیده بشه، دیگه آدمِ کوچاریهاست! فردا شب میخوایم به زمینهای طایفهی فورتونا حمله کنیم، تو هم باید باهامون باشی!»
تهش چی میشه؟ تو از دستِ دزدا نجات پیدا میکنی، ولی عادل به زور میندازتت پشتِ لندکروز و میبردت تو دلِ بزن بزن با فورتونالاری! تو همونطور که تفنگ دستته، با گریه میگی: «عادل بِی به خدا من اصلاً فورتونا رو نمیشناسم، بذار برم!» ولی اون فقط گاز میده و میره سمتِ کوهستان🏔️
(از چاله دراومدی افتادی تو چاه)
با یه پالتوی کلاسیکِ دهه بیستی، کلاهِ کجِ فرانسوی و یه چمدونِ چرمی میاد درِ سوله رو باز میکنه
یه اسلحهی کمری دستشه، با یه نگاهِ به شدت دراماتیک و اشکی به دزدا خیره میشه و یه دیالوگِ حماسی میگه: «شما نمیتونید آزادیِ این سرزمین رو به بند بکشید!»
میاد جلو که طنابت رو باز کنه... اما یهو درِ جلوییِ سوله با لگد باز میشه و «شیرزاد» با ارتشِ روسها میاد تو و عربده میکشه: «خاتوووون! تو چرا بدونِ اجازه من اومدی اینجا؟!»
همون لحظه از پنجرهی سقفِ سوله، «رضا فخار» میپره پایین و داد میزنه: «شیرزادِ خائن! دست به خاتون نزن!»
تهش چی میشه؟ شیرزاد و رضا فخار سرِ خاتون میافتن به جون هم و کلِ سوله رو به آتیش میکشن! دزدا هم اسلحه رو میندازن، میشینن یه گوشه تخمه میشکنن و دعوای عشقیِ اینا رو تماشا میکنن!
خاتون هم همونطور که تو به صندلی بسته شدی، یه نگاهِ اشکی و دراماتیک بهت میندازه، چمدونش رو برمیداره و میگه: «من باید برای نجاتِ وطن برم... حلالم کن!» و تو رو همونجا ول میکنه میره تو مِه گم میشه!
(دلم به حالت سوخت)
با زیرپوشِ آبی و شلوار گرمکن، با یه لگد درِ سوله رو میشکنه میاد تو! ولی تنها نیست... ارسطو، رحمت و بابا پنجعلی هم پشت سرش صف کشیدن!
با قیافهی حقبهجانب رو به دزدا میگه: «آقاااا! من فداییِ شما بشم! ول کنید این طفلمعصوم رو!»
ولی دقیقاً وسطِ عملیات نجات، یهو با ارسطو سرِ اینکه «پول گازوئیلِ کامیون رو کی باید بده» دعواش میشه:))
رئیس دزدا عصبانی میشه میگه: «شما اصلاً کی هستی؟!»
نقی همونجا رنگش میپره، دستشو میذاره رو قلبش و میگه: «آقاااا... به من برخورد! تو قهرمانِ پیشکسوتانِ کشتیِ جهان رو نمیشناسی؟!» بعد یهو فشارش میافته، میشینه رو زمین و به ارسطو میگه: «ارسطو... آبقند... آبقند بیار من حالم بده!»
بابا پنجعلی هم از اون گوشه به دزدا میگه: «الکی میگه!»
تهش چی میشه؟ هما زنگ میزنه، نقی از ترسِ هما تو رو همونجا ول میکنه، با ارسطو فرار میکنن سمتِ مازندران🫵🏻
با هلیکوپترِ نظامی میاد رو پشتبومِ سوله فرود میاد. وقتی در سوله رو باز میکنه، یهو زمان اسلوموشن میشه!
یه آهنگِ به شدت احساسی و غمگین تو بکگراند شروع میکنه به خوندن. فرمانده لی با یونیفرمِ نظامیِ کاملاً فیت و موهایی که حتی یه طرهاش هم تکون نخورده، تکتک دزدا رو با هنرهای رزمی میزنه زمین.
وقتی میرسه بهت، طنابت رو باز میکنه... همون لحظه یه دزدِ نامرد از پشت میخواد بهت شلیک کنه! فرمانده لی سریع میپره جلوت و تیر رو تو بازوی خودش میخوره!
تو جیغ میزنی و گریه میکنی، ولی اون با یه لبخندِ جذاب و خونسرد تو چشمات خیره میشه و میگه: «مهم نیست... فقط بگو تو حالت خوبه؟»
بعد در حالی که داره از بازوش خون میچکه، کتش رو میندازه رو دوشت و میبردت تا برات رامیون درست کنه! 🍜
