en
Feedback
. ࣪𝑨ş𝚤𝒌𝒍𝒂𝒓 𝑫𝒊𝒚𝒂𝒓𝒊 ࣪੭

. ࣪𝑨ş𝚤𝒌𝒍𝒂𝒓 𝑫𝒊𝒚𝒂𝒓𝒊 ࣪੭

Open in Telegram

࣪ کلیدا هنوزم زیر گلدونه🪴🗝 ࣪𓏲 -می‌شنوم: http://t.me/HidenChat_Bot?start=1550909838 -آرچایو: https://t.me/myarcive1

Show more
Iran130 369The category is not specified
428
Subscribers
No data24 hours
+147 days
+9930 days
Posts Archive
وای تا میزنم دلفان سند شه کلاً نتم قطع میشههه عجبااا😧

خب کیمیا پیدا کرد هورا🫵🏻

عه🫪 خب پس من هم دلفانو می‌فرستم هم از تو تلگرام می‌گردم پیدا می‌کنم فایلاشو میذارم دیده بودم یه چندجایی

دلفان یه سری سکانساش کات خورده آخه🥲

سگ تو این نت یه ساعته میخوام‌ دلفانو بفرستم حتی پیامام هم نمیاد🙏🏻

اپلیکشین دلفان داره

سلام خوشگلمم پیدا میکنم میذارم🩷

سلام عزیزم من چقدر سرچ کردم نتونستم فیلم ilk ve son رو پیدا کنم؛ اکثرا فصل یکش رو داشتن فقط؛ شما نمیدونی از کجا میتونم ببینمش؟🫠

چقد جای آوا تو جمعای دوستانه‌شون خالیه🥲🤍
چقد جای آوا تو جمعای دوستانه‌شون خالیه🥲🤍

پیشی کوچولوی ملوس😭💖
پیشی کوچولوی ملوس😭💖

هنوووز نذاشتم جواب چالشو عشقم واسه هیچکسو نگفتم

منو نگفتی😭😭

Repost from N/a
- آخه من قربون گیسات برم گلاب خوشگله، از... - به من نگو گلاب! - چشم. از صبح نشستی زیر این آفتاب که چی بشه گلابتونِ قصه‌ها؟ پاشو بریم تو اتاقت ننه. همه نگرانتن. نه صبحونه خوردی نه ناهار! - گلابتونِ قصه‌ها هم نگو! تو قصه‌ها همه‌چی قشنگه. رویاییه. دلفریبه. همه‌چیش خلافِ این حالیه که من الان دارم! پس نگو قصه. من گلابتونِ واقعیشم. همین ایامِ واقعی که عین تلخکی‌های خان‌جون تلخه. دادرس کلافه بود اما می‌دیدم‌ که چطور سعی دارد کوتاه نیاید. - چشم. هرچی شما بگی. حالا میای یا نه؟ - نه. می‌خوام گلاره و گلنوشم که اومدن، برم به استقبالشون. از اتاق نمیشه. دوره. ویلچرم صد جا به در و دیوار می‌خوره تا برسه به حیاط. اینجا خوبه. مرتضی‌م از در که بیاد تو، با اون قد بلندش و موهاش که زیر آفتاب برق می‌زنه می‌شناسمش. اه! برو دِ! برو دخترجون! برو بذار بچه‌هام که رسیدن برم استقبالشون. خسته‌ی راهن، منو ببینن آروم میشن. - اصن کی به این گفته بچه‌هاش می‌خوان بیان؟! نکنه اینم عین ترگل داره توهمی میشه؟ - تو کاریت نباشه بچه! برو قرصای محبوبه رو چک کن، تو دست و پا نباش اینجا! رحیمی غرغرکنان رفت و نماند که حرف مرا بشنود. - بهش بگو توهم نزدم. کسیم لازم نیست بهم بگه. اومدن به خوابم! همشون دورمو گرفتن. بردنم کوچه‌پس‌کوچه‌های شمرون، خیابونای لاله‌زار، جیگرکیِ کاظم دَلی! آی که چقد خوش گذشت دیشب... می‌خوای تو رو هم با خودمون ببریم دادرس؟ جیگرای کاظم دلی خوردن داره. باید بخوری تا بفهمی چی میگم. نفس عمیقی کشید و چشمش را در اطرافش چرخاند. گمانم از راضی کردن من ناامید شده بود. - مرتضی رو که حامله بودم، خدا خدا می‌کردم شبیه باباش بشه. اون اولا... وقتی تازه فهمیدم حامله‌م! نمی‌دونستم قراره پنجاه شصت سال خودمو تف و لعنت کنم برا این آرزوم. تا حالا تاوان پس دادی؟ - تاوان؟! - آره، تاوانِ یه کارِ غلط، آرزوی غلط، عشقِ غلط... مکثش نشان از خوب فکر کردنش می‌داد. معلوم بود که هیچ از کار و آرزو و عشقش ناراضی نیست که مکثش این‌قدر طولانی شده بود. - نه. خداروشکر نه کار و آرزوی غلط داشتم، نه عشقِ غلط. - من داشتم. تاوان همشم پس دادم. - گذشته‌ها گذشته ننه گلاب. از روزای باقیمونده‌ی عمرت استفاده کن! هی حسرتِ هفتاد سال پیش و هشتاد سال پیشو بخوری، می‌تونی اون روزارو زنده کنی؟ گذشته هیچ‌وقت نمی‌گذرد. هیچ‌وقت تمام نمی‌شود. نفرت داشتم از این خزعبلاتِ احساسی و زرد. گذشته یک کابوسِ طولانی و کش‌دار است که هیچ بیداری‌ای در پی ندارد. نه دادرس، نه هیچ‌کس دیگر نمی‌توانست مرا از حسرت برای روزهای نوجوانی و از افسوس برای روزهای بعدش منع کند. من سال‌ها عزادارِ زندگی‌ای بودم که از دست رفت و به من برنگشت. عزادارِ عشقی که عمرش کوتاه بود. عزادارِ «بودن‌»هایی که به «نبودن» ختم شد. «دوستت دارم»هایی که به «سکوت و بیزاری» منجر شد. «من و او»هایی که به «نیم‌من» تبدیل شد. من سال‌هاست که عزادارم و مهلتِ سوگواری ندارم. حالا که می‌توانم تمام روز را رو به پنجره بنشینم و سلام و وداعِ خورشید را ببینم و برای تمام روزهایی که گذشت و روزهایی که سخت گذشت، مویه کنم؛ رها کنم؟! رها کنم که از روزهای آخر این عمرِ بی‌برکت و بی‌فایده استفاده کنم؟ جوان‌اند گلابتون... جوان‌اند و پر از رویای زندگی. گمان می‌کنند این لامروت به کسی وفا کرده که این‌چنین محتاج و اسیرش هستند. حالا شب است. نه گلنوش و گلاره و مرتضی آمدند، نه خبری از شمرون و لاله‌زار و جیگرکیِ کاظم است. حالا فقط دیوار است و دیوار و دیوار و صدای ترگل. ⊹ گلابتون‌ و‌ دیوار ⊹ ࣪#اپیزود4 ⊹ ࣪#پروانه‌آبی

Repost from N/a
- آخه من قربون گیسات برم گلاب خوشگله، از... - به من نگو گلاب! - چشم. از صبح نشستی زیر این آفتاب که چی بشه گلابتونِ قصه‌ها؟ پاشو بریم تو اتاقت ننه. همه نگرانتن. نه صبحونه خوردی نه ناهار! - گلابتونِ قصه‌ها هم نگو! تو قصه‌ها همه‌چی قشنگه. رویاییه. دلفریبه. همه‌چیش خلافِ این حالیه که من الان دارم! پس نگو قصه. من گلابتونِ واقعیشم. همین ایامِ واقعی که عین تلخکی‌های خان‌جون تلخه. دادرس کلافه بود اما می‌دیدم‌ که چطور سعی دارد کوتاه نیاید. - چشم. هرچی شما بگی. حالا میای یا نه؟ - نه. می‌خوام گلاره و گلنوشم که اومدن، برم به استقبالشون. از اتاق نمیشه. دوره. ویلچرم صد جا به در و دیوار می‌خوره تا برسه به حیاط. اینجا خوبه. مرتضی‌م از در که بیاد تو، با اون قد بلندش و موهاش که زیر آفتاب برق می‌زنه می‌شناسمش. اه! برو دِ! برو دخترجون! برو بذار بچه‌هام که رسیدن برم استقبالشون. خسته‌ی راهن، منو ببینن آروم میشن. - اصن کی به این گفته بچه‌هاش می‌خوان بیان؟! نکنه اینم عین ترگل داره توهمی میشه؟ - تو کاریت نباشه بچه! برو قرصای محبوبه رو چک کن، تو دست و پا نباش اینجا! رحیمی غرغرکنان رفت و نماند که حرف مرا بشنود. - بهش بگو توهم نزدم. کسیم لازم نیست بهم بگه. اومدن به خوابم! همشون دورمو گرفتن. بردنم کوچه‌پس‌کوچه‌های شمرون، خیابونای لاله‌زار، جیگرکیِ کاظم دَلی! آی که چقد خوش گذشت دیشب... می‌خوای تو رو هم با خودمون ببریم دادرس؟ جیگرای کاظم دلی خوردن داره. باید بخوری تا بفهمی چی میگم. نفس عمیقی کشید و چشمش را در اطرافش چرخاند. گمانم از راضی کردن من ناامید شده بود. - مرتضی رو که حامله بودم، خدا خدا می‌کردم شبیه باباش بشه. اون اولا... وقتی تازه فهمیدم حامله‌م! نمی‌دونستم قراره پنجاه شصت سال خودمو تف و لعنت کنم برا این آرزوم. تا حالا تاوان پس دادی؟ - تاوان؟! - آره، تاوانِ یه کارِ غلط، آرزوی غلط، عشقِ غلط... مکثش نشان از خوب فکر کردنش می‌داد. معلوم بود که هیچ از کار و آرزو و عشقش ناراضی نیست که مکثش این‌قدر طولانی شده بود. - نه. خداروشکر نه کار و آرزوی غلط داشتم، نه عشقِ غلط. - من داشتم. تاوان همشم پس دادم. - گذشته‌ها گذشته ننه گلاب. از روزای باقیمونده‌ی عمرت استفاده کن! هی حسرتِ هفتاد سال پیش و هشتاد سال پیشو بخوری، می‌تونی اون روزارو زنده کنی؟ گذشته هیچ‌وقت نمی‌گذرد. هیچ‌وقت تمام نمی‌شود. نفرت داشتم از این خزعبلاتِ احساسی و زرد. گذشته یک کابوسِ طولانی و کش‌دار است که هیچ بیداری‌ای در پی ندارد. نه دادرس، نه هیچ‌کس دیگر نمی‌توانست مرا از حسرت برای روزهای نوجوانی و از افسوس برای روزهای بعدش منع کند. من سال‌ها عزادارِ زندگی‌ای بودم که از دست رفت و به من برنگشت. عزادارِ عشقی که عمرش کوتاه بود. عزادارِ «بودن‌»هایی که به «نبودن» ختم شد. «دوستت دارم»هایی که به «سکوت و بیزاری» منجر شد. «من و او»هایی که به «نیم‌من» تبدیل شد. من سال‌هاست که عزادارم و مهلتِ سوگواری ندارم. حالا که نمی‌توانم تمام روز را رو به پنجره بنشینم و سلام و وداعِ خورشید را ببینم و برای تمام روزهایی که گذشت و روزهایی که سخت گذشت، مویه کنم؛ رها کنم؟! رها کنم که از روزهای آخر این عمرِ بی‌برکت و بی‌فایده استفاده کنم؟ جوان‌اند گلابتون... جوان‌اند و پر از رویای زندگی. گمان می‌کنند این لامروت به کسی وفا کرده که این‌چنین محتاج و اسیرش هستند. حالا شب است. نه گلنوش و گلاره و مرتضی آمدند، نه خبری از شمرون و لاله‌زار و جیگرکیِ کاظم است. حالا فقط دیوار است و دیوار و دیوار و صدای ترگل. ⊹ گلابتون‌ و‌ دیوار ⊹ ࣪#اپیزود4 ⊹ ࣪#پروانه‌آبی

彡Only a devil can defeat another devil! 𓏲࣪#Vincenzo⊹ ࣪࣪#Kdrama⊹ ࣪ #poster
+1
彡Only a devil can defeat another devil!
𓏲࣪#Vincenzo⊹ ࣪࣪#Kdrama⊹ ࣪ #poster