en
Feedback
~•تـــاســ🖤ــیـان•~

~•تـــاســ🖤ــیـان•~

Open in Telegram

•°بنام‌آزادی°• ‌ رمانی از جنس خون ، مرگ ، آزادی ‌ ‌ مقدمه‌ای برای شروع تاسیان به یاد تموم جاویدنامان پارت هایی با نام جاویدنامان به همراه چاشنی.🖤🥀 ‌ مشخصات جاویدنامان | http://t.me/safeCht_bot?start=qtvZPq ‌ خالق این اثر | بازمانده‌ای از دی‌ماه..

Show more
The country is not specifiedThe category is not specified
195
Subscribers
No data24 hours
-87 days
-2930 days
Posts Archive
جاوید نام #ماهان_حیدری
+1
جاوید نام #ماهان_حیدری

#تاسیان ꒰•🕊•꒱ #پارت‌‌سی‌ودوم‌قسمت‌‌اول(پایان) «فرزند ایران و جانفدای میهن جاوید نام #ماهان_حیدری از تهران عزیز» ~•رفیـق•~ بعضی خبرها را آدم نمی‌شنود بعضی خبرها را زندگی می‌کند اولش فقط یک تماس بود یک تماس کوتاه در عصر سرد هجدهم دی صدایی از آن طرف خط گفت: «زود بیا پاسداران... رفیقت حالش خوب نیست...» همین نه توضیح بیشتری دادند نه چیزی که آدم را برای دیدن آنچه قرار بود ببیند آماده کند. من عجله کردم تمام راه را با خودم فکر می‌کردم حتماً زخمی شده، شاید زمین خورده، شاید درگیری شده، شاید هر چیزی... اما نه آن چیزی که آن روز انتظارم را می‌کشید وقتی رسیدم، برای چند ثانیه مغزم از فهمیدن سر باز زد آدم گاهی چیزی را می‌بیند اما نمی‌پذیرد ماهان آنجا بود بی‌حرکت بی‌صدا انگار خوابیده باشد انگار هر لحظه قرار باشد چشم‌هایش را باز کند و مثل همیشه لبخند بزند اما باز نکرد او را بلند کردیم دست‌هایم می‌لرزید فریاد می‌زدم کمک می‌خواستم راه بیمارستان از همیشه طولانی‌تر شده بو و آنجا فهمیدم گلوله.... از پشت... از کمر وارد شده و تا نزدیکی قلبش رسیده بود... قلب... همان قلبی که سال‌ها برای ورزش تپیده بود برای مسابقه برای مدال برای رؤیاهای بزرگ.... ماهان فقط یک جوان بیست ساله نبود قهرمان کاراته بود مدال‌های استانی داشت کشوری داشت حتی جهانی سال‌ها تمرین کرده بود سال‌ها عرق ریخته بود از آن آدم‌هایی بود که وقتی وارد سالن می‌شدند، همه می‌فهمیدند یک ورزشکار واقعی آمده است. اما برای من، قبل از همه این‌ها، فقط رفیقم بود رفیق ده ساله‌ام کسی که بیشتر از یک دهه کنارم بزرگ شده بود کسی که خاطرات کودکی‌ام در کوچه‌های مجیدیه شمالی تهران، با اسم او گره خورده بود ما با هم بزرگ شده بودیم با هم خندیده بودیم با هم برای آینده حرف زده بودیم و حالا من کنار تخت بیمارستان ایستاده بودم و به صورتش نگاه می‌کردم، در حالی که هنوز مغزم قبول نمی‌کرد چه اتفاقی افتاده است مدام به خودم می‌گفتم «نه... نه... ماهان قویه... بلند میشه...» مگر می‌شد کسی مثل او این‌طور از پا بیفتد؟ مگر می‌شد؟ اما زندگی هیچ‌وقت از ما اجازه نمی‌گیرد وقتی از بیمارستان بیرون آمدم، هوا تاریک شده بود دی‌ماه بود آن سرمایی که از پوست رد می‌شود و به استخوان می‌رسد راه خانه را نمی‌فهمیدم نمی‌دانستم چطور رسیده‌ام فقط یادم هست مادرم را دیدم نگران دنبالم آمده بود تا چشمش به من افتاد، فهمید اتفاقی افتاده مادرها همیشه زودتر می‌فهمند نگاهم کرد چند ثانیه سکوت کرد و بعد آرام گفت: «ماهان فوت کرد...» همین دو کلمه اما همان دو کلمه کافی بود تا انگار تمام جهان روی سرم خراب شود آن لحظه نه صدای خیابان را می‌شنیدم نه سرمای هوا را حس می‌کردم نه آدم‌هایی را که از کنارمان رد می‌شدند فقط یک تصویر در ذهنم مانده بود: صورت رفیق ده ساله‌ام. پسر بیست ساله‌ای که هزار آرزو داشت قهرمانی که سال‌ها برای رسیدن به سکو جنگیده بود و حالا دیگر هیچ مسابقه‌ای در انتظارش نبود سال‌ها از بعضی روزها می‌گذرد، اما آن روز هنوز برای من تمام نشده است هنوز گاهی تلفن که زنگ می‌خورد، یاد آن تماس می‌افتم هنوز وقتی از خیابان‌های مجیدیه رد می‌شوم، ناخودآگاه دنبال چهره‌اش می‌گردم. و هنوز باورم نمی‌شود که بعضی آدم‌ها، با آن همه زندگی در وجودشان، می‌توانند در یک روز زمستانی از میان همه چیز عبور کنند و فقط به خاطره تبدیل شوند. خاطره رفیقی که ده سال کنارم بود و حالا فقط نامش مانده است: ماهان حیدری.
شروع تاسیان به یاد تموم جاویدنامان به همراه مقداری چاشنی.🖤🥀
@TasYan_roman

جاوید نام #عسل_شاکری
+1
جاوید نام #عسل_شاکری

#تاسیان ꒰•🕊•꒱ #پارت‌‌سی‌ویکم‌قسمت‌‌اول(پایان) «فرزند ایران و جانفدای میهن جاوید نام #عسل_شاکری از تبریز عزیز» بعضی آدم‌ها یک بار در زندگی‌شان با مرگ روبه‌رو می‌شوند و برمی‌گردند انگار از دل تاریکی عبور می‌کنند، زخمی می‌شوند، اشک می‌ریزند، می‌شکنند، اما دوباره بلند می‌شوند و به زندگی لبخند می‌زنند عسل شاکری یکی از همان آدم‌ها بود بیست‌وسه سال بیشتر نداشت دختری که دوربین را بیشتر از هر چیز دیگری دوست داشت. هرجا می‌رفت، جهان را از پشت لنز نگاه می‌کرد. آدم‌ها برایش فقط آدم نبودند؛ هر صورت، هر نگاه، هر لبخند، هر قطره باران روی شیشه، داستانی برای ثبت کردن داشت. گاهی ساعت‌ها در خیابان‌های تبریز قدم می‌زد و عکس می‌گرفت. از آسمان ابری، از بازارهای شلوغ، از کودکی که دست مادرش را گرفته بود، از پیرمردی که روی نیمکتی نشسته بود و به رفت‌وآمد مردم نگاه می‌کرد. می‌گفتند وقتی دوربین در دستش بود، انگار دنیا را جور دیگری می‌دید اما بزرگ‌ترین نبرد زندگی‌اش نه پشت دوربین، که در اتاق‌های سفید بیمارستان اتفاق افتاده بود سرطان همان واژه‌ای که شنیدنش زانوهای خیلی‌ها را می‌لرزاند ماه‌ها جنگیده بود با درد با شیمی‌درمانی با شب‌هایی که خواب از چشم‌هایش فرار می‌کرد با روزهایی که موهایش می‌ریخت اما امیدش نه مادرش می‌گفت: «هیچ‌وقت نذاشت ما گریه کنیم... خودش دلداری‌مون می‌داد.» عسل به مرگ نه گفته بود به زندگی چنگ زده بود از آن گردنه عبور کرده بود سرطان را شکست داده بود دوباره برای آینده برنامه می‌ریخت دوباره پشت دوربین ایستاده بود دوباره برای روزهای نیامده رؤیا می‌بافت اما زندگی گاهی بی‌رحم‌تر از آن است که به قانون‌های خودش وفادار بماند. دی‌ماه ۱۴۰۴ از راه رسید هوای تبریز سرد بود باد از میان کوچه‌ها عبور می‌کرد و شب‌ها زودتر از همیشه بر شهر فرود می‌آمدند روزهای ۱۸ و ۱۹ دی، شهر حال و هوای دیگری داشت خیابان‌ها آرام به نظر می‌رسیدند، اما زیر پوست شهر، چیزی جریان داشت.... عسل دوربینش را برداشت مثل همیشه همان دوربینی که شاهد هزاران لحظه از زندگی آدم‌ها شده بود شاید هیچ‌وقت فکر نمی‌کرد آخرین تصویری که در حافظه دوربینش ثبت می‌شود، آخرین روز زندگی خودش باشد. نوزدهم دی‌ماه، در میان آن زمستان سرد، زندگی دختری که یک بار سرطان را شکست داده بود، ناگهان متوقف شد انگار سرنوشت، صفحه کتابش را ناتمام بست اما دردناک‌ترین بخش ماجرا هنوز نرسیده بود خانه منتظر بود... مادر منتظر بود پدر منتظر بود هر بار که تلفن زنگ می‌خورد، قلبشان از جا کنده می‌شد هر بار که صدای ماشینی جلوی خانه می‌آمد، امیدی کوچک در دلشان روشن می‌شد شاید خبری آمده باشد شاید برگردد شاید اشتباهی شده باشد اما روزها یکی پس از دیگری گذشتند یک روز دو روز پنج روز هشت روز ده روز دوازده روز دوازده روزی که برای خانواده، اندازه دوازده سال طول کشید دوازده روز میان امید و وحشت میان انتظار و فروپاشی تا سرانجام پیکر عسل را تحویل دادند و آن لحظه، چیزی در وجود خانواده برای همیشه خاموش شد. مادر بعدها می‌گفت: «تمام این دوازده روز فکر می‌کردم در باز می‌شه و خودش میاد تو...» اما در باز نشد. و عسل دیگر برنگشت. دختری که سرطان را شکست داده بود. دختری که قرار بود عکس‌های بیشتری بگیرد. فیلم‌های بیشتری بسازد. سفرهای بیشتری برود. بخندد. عاشق شود. زندگی کند. اما حالا تنها چیزی که از او مانده بود، قاب عکس‌هایی بود که خودش از زندگی گرفته بود و خاطراتی که در دل خانواده‌اش جا خوش کرده بودند. و شاید تلخ‌ترین طنز سرنوشت همین باشد؛ این‌که دختری که یک بار مرگ را شکست داده بود، نتوانست از زمستان نوزدهم دی عبور کند. اما نامش در حافظه کسانی که دوستش داشتند ماند؛ در نگاه مادرش. در بغض پدرش. در عکس‌هایی که هنوز نفس می‌کشند. و در لنزی که روزی جهان را از نگاه او می‌دید.
شروع تاسیان به یاد تموم جاویدنامان به همراه مقداری چاشنی.🖤🥀
@TasYan_roman

جاویدنام #مانی_رحمانی
جاویدنام #مانی_رحمانی

#تاسیان ~•🩶•~ #پارت‌‌سی‌ام‌قسمت‌‌دوم(پایان) فرزند ایران و جانفدای میهن جاوید نام #مانی_رحمانی از قزوین عزیز بعدها پدر مانی هر بار که آن روز را تعریف می‌کرد، اول سکوت می‌کرد سکوتی طولانی... بعد آرام می‌گفت: «فقط می‌خواستیم برگرده خونه... همین.» شش روز برای خیلی‌ها عدد کوچکی است اما برای یک پدر و مادر که نمی‌دانند فرزندشان کجاست، شش روز می‌تواند اندازه شش سال طول بکشد از این اداره به آن اداره از این آشنا به آن آشنا از این تلفن به آن تلفن هر بار امیدی پیدا می‌شد و چند دقیقه بعد می‌مرد تا اینکه بالاخره پیدایش کردند از کارمندهای اطلاعات گفتند باید تعهد بدهید تعهد کتبی گفتند پسرتان نباید در مرکز شهر دیده شود پدر امضا کرد مادر امضا کرد برای پدر و مادرها، غرور و امضا و کاغذ مهم نیست فقط می‌خواهند فرزندشان را ببینند وقتی مانی را تحویل گرفتند، فهمیدند آن پسری که رفته بود، همان پسری نیست که برگشته است صورتش رنگ نداشت روی پاهایش بند نمی‌شد به سختی راه می‌رفت بدنش پر از کبودی بود پدر بعدها می‌گفت: «وقتی لباسش را کنار زدیم، مادر نشست روی زمین و گریه کرد... هیچ جای سالمی نداشت...» خانه تبدیل به درمانگاه کوچکی شد دوست پزشک خانواده می‌آمد دارو می‌آورد مسکن می‌آورد امید می‌آورد اما هر روز انگار بخشی از مانی آب می‌شد و از بین می‌رفت او هنوز می‌خندید گاهی شوخی می‌کرد تا مادرش گریه نکند اما درد در چشم‌هایش زندگی می‌کرد یکی از دوستانش بعدها به خانواده گفت: در بازداشتگاه، مانی چند بار بیهوش شده بود سه بار سه بار خاموش شده و دوباره برگشته بود و همیشه تشنه بود می‌گفتند آب زیادی به او می‌دادند اما هیچ‌کس دقیق نمی‌دانست آن روزها بر او چه گذشته است فقط می‌دانستند پسری که برگشته بود، هر روز ضعیف‌تر از دیروز می‌شد... هفدهم اسفند، زمستان هنوز شهر را ترک نکرده بود مانی از صبح حال خوبی نداشت سرش درد می‌کرد سرگیجه داشت مادرش فکر می‌کرد مثل روزهای قبل است و بهتر می‌شود اما نشد درد شدیدتر شد ترس وارد خانه شد و بالاخره خانواده تصمیم گرفتند او را به بیمارستان ببرند برای اینکه دردسر درست نشود، گفتند شاید داروی اشتباهی مصرف کرده است فقط می‌خواستند کمکش کنند فقط می‌خواستند پسرشان زنده بماند اما آن شب، امید مثل شمعی در باد لرزید و بعد خاموش شد وقتی او را به مرکز استان منتقل کردند، سه ساعت تمام برای بازگرداندنش تلاش کردند سه ساعت سه ساعت جنگیدن با چیزی که آرام‌آرام نزدیک‌تر می‌شد پدر پشت در ایستاده بود مادر دعا می‌خواند ثانیه‌ها کندتر از همیشه می‌گذشتند اما بعضی نبردها، برنده‌ای ندارند و وقتی خبر را دادند، انگار سقف دنیا روی سرشان فرو ریخت هجدهم اسفند، مانی را به خاک سپردند هفده سال زندگی هفده سال رؤیا هفده سال خنده همه در زیر خاک آرام گرفت اما داستان آنجا تمام نشد همان روز، چند نفر نزد خانواده آمدند پیشنهادی آوردند می‌خواستند مراسمی برگزار شود می‌خواستند نام دیگری روی داستان زندگی مانی گذاشته شود پدر، اما نگاهشان کرد نگاهی که از میان اشک و خستگی عبور کرده بود و مخالفت کرد چون بعضی پدرها، بعد از از دست دادن فرزندشان، دیگر چیزی برای از دست دادن ندارند آن شب که همه رفتند، مادر وارد اتاق مانی شد قیچی‌های آرایشگری هنوز گوشه اتاق بودند چند دفتر مدرسه روی میز مانده بود آینه کوچکی کنار دیوار قرار داشت و برای اولین بار، خانه فهمید که بعضی آدم‌ها وقتی می‌روند، فقط یک نفر را با خود نمی‌برند آن‌ها بخشی از نور خانه را هم با خود می‌برند و از آن روز به بعد، هر بار که باد سرد اسفند از کوچه‌های تاکستان عبور کند، انگار نام مانی را با خودش زمزمه خواهد کرد.. نام پسری هفده ساله که هنوز هزار آرزو برای زندگی داشت....
شروع تاسیان به یاد تموم جاویدنامان ، پارت سی‌ام به همراه مقداری چاشنی.🖤🥀
@TasYan_roman

#تاسیان ~•🩶•~ #پارت‌‌سی‌ام‌قسمت‌‌اول فرزند ایران و جانفدای میهن جاوید نام #مانی_رحمانی از قزوین عزیز اسمم مانی بود و فقط هفده سال داشتم دانش‌آموز کلاس یازدهم بودم، اما فقط دانش‌آموز نبودم بعد از مدرسه به آرایشگاه می‌رفتم بوی شامپو، صدای قیچی، تصویر صورت آدم‌ها در آینه، بخشی از زندگی روزمره‌ام شده بود. همیشه می‌گفتم آدم باید چیزی بلد باشد که روی پای خودش بایستد. برای همین درس می‌خواندم، کار می‌کردم، رؤیا می‌ساختم. تاکستان شهر بزرگی نبود، بیشتر آدم‌ها همدیگر را می‌شناختند. وقتی از خیابان رد می‌شدی، احتمال داشت چند نفر اسمت را صدا بزنند. زمستان ۱۴۰۴ اما همه‌چیز فرق کرده بود. هوا فقط سرد نبود؛ سنگین بود. اخبار از هر طرف می‌آمدند. آدم‌ها آرام حرف می‌زدند، اما نگرانی در چشم‌هایشان بلندتر از هر فریادی دیده می‌شد. ۱۸ و ۱۹ دی که رسید، انگار شهر وارد فصل دیگری شده بود. من هم مثل خیلی‌های دیگر، اخبار را دنبال می‌کردم. در صفحه اینستاگرامم از رضا پهلوی حمایت کرده بودم پست‌ها را می‌خواندم، حرف‌ها را دنبال می‌کردم و فکر می‌کردم آینده چه شکلی خواهد شد؟! آن روزها زیاد به آینده فکر می‌کردم به اینکه دیپلمم را بگیرم آرایشگاه خودم را داشته باشم تابلوی بزرگی بالای مغازه نصب کنم به پدرم بگویم: «دیدی بابا؟ بالاخره شد.» اما زندگی بعضی وقت‌ها بی‌صدا از پشت سر آدم می‌آید و تمام نقشه‌هایش را پاره می‌کند. دوم بهمن‌ماه، مثل هر روز از آرایشگاه بیرون آمدم هوا سرد بود خیابان‌های مرکز شهر زیر نور زرد چراغ‌ها کش آمده بودند فکر می‌کردم چند دقیقه دیگر به خانه می‌رسم نمی‌دانستم آن مسیر کوتاه، طولانی‌ترین راه زندگی من خواهد شد
شروع تاسیان به یاد تموم جاویدنامان ، پارت سی‌ام به همراه مقداری چاشنی.🖤🥀
@TasYan_roman

جاویدنام #سعید_رضایی
جاویدنام #سعید_رضایی

#تاسیان ~•🩶•~ #پارت‌‌بیست‌ونهم‌قسمت‌‌دوم(پایان) فرزند ایران و جانفدای میهن جاوید نام #سعید_رضایی از اصفهان عزیز مادر دستش را گرفت محکم آن‌قدر محکم که انگار می‌توانست او را از مرگ پس بگیرد مادرها همیشه به معجزه ایمان دارند حتی وقتی همه‌چیز از دست رفته باشد حتی وقتی دنیا خلافش را فریاد بزند او دوید با تمام توانش با تمام قلبش با تمام امیدی که در وجود یک مادر جا می‌شود فقط یک آرزو داشت: چشم‌های پسرش دوباره باز شود. فقط یک بار فقط یک نگاه فقط یک لبخند اما تقدیر گاهی زودتر از دعا می‌رسد زودتر از اشک زودتر از امید آن شب، نه فقط یک جوان از میان رفت آینده‌ای خاموش شد خنده‌هایی که هنوز روی صورتش ننشسته بودند موفقیت‌هایی که هنوز اتفاق نیفتاده بودند دست‌هایی که هنوز می‌توانستند چیزی بسازند قلبی که هنوز برای زندگی می‌تپید همه در همان شب متوقف شدند و مادر ماند با یک دنیا سؤال با یک دنیا دلتنگی و با آخرین جمله‌ای که بارها و بارها در ذهنش تکرار می‌شد «مامان... دلم... تیر خوردم...» زمان گذشت. اما برای یک مادر، زمان هیچ‌وقت واقعاً نمی‌گذرد. آدم‌ها می‌گویند ماه‌ها گذشته اما او هنوز در همان چند ثانیه زندگی می‌کند در همان لحظه‌ای که پسرش صدایش زد در همان لحظه‌ای که دستش را گرفت در همان لحظه‌ای که امید داشت همه‌چیز تمام نشده باشد و حالا در باغ رضوان اصفهان، قطعه ۵۷، بلوک ۱، سنگی آرام زیر آسمان خوابیده است. ـ رهگذران می‌آیند و می‌روند. فصل‌ها عوض می‌شوند. باران می‌بارد. باد می‌وزد. اما برای مادری که فرزندش را آنجا جا گذاشته، دنیا هنوز همان شب است هنوز همان کوچه هنوز همان اضطراب هنوز همان فریاد گاهی بر سر مزارش می‌نشیند و با او حرف می‌زند. انگار که هنوز می‌تواند جوابش را بشنود. انگار که هنوز همان پسر شوخ‌طبع هنرستان ابوذر است که هر لحظه ممکن است از راه برسد و با لبخند همیشگی‌اش بگوید: «مامان... نگران نباش...» اما سکوت پاسخ می‌دهد. سکوتی سنگین‌تر از هر فریاد. و با این حال، در دل آن سکوت، هنوز یک صدا زنده است. صدایی که نه زمان خاموشش کرده و نه مرگ. صدایی که تا آخر عمر در گوش یک مادر خواهد ماند: «مامان... دلم... تیر خوردم...»
شروع تاسیان به یاد تموم جاویدنامان ، پارت بیست‌و‌نهم به همراه مقداری چاشنی.🖤🥀
@TasYan_roman

#تاسیان ~•🩶•~ #پارت‌‌بیست‌ونهم‌قسمت‌‌اول فرزند ایران و جانفدای میهن جاوید نام #سعید_رضایی از اصفهان عزیز بعضی جمله‌ها نمی‌میرند. سال‌ها می‌گذرند، فصل‌ها عوض می‌شوند، آدم‌ها پیر می‌شوند، اما بعضی جمله‌ها مثل میخی در قلب زمان فرو می‌روند و همان‌جا می‌مانند. برای یک مادر، آن جمله فقط چند کلمه نبود. آخرین پل میان او و پسرش بود. آخرین صدایی که از میان هیاهوی دنیا به گوشش رسید. آخرین تکه از زندگی‌ای که قرار بود سال‌ها ادامه داشته باشد. «مامان... دلم... تیر خوردم...» و بعد از آن، انگار دنیا برای همیشه به دو قسمت تقسیم شد. قبل از آن جمله... و بعد از آن جمله. سعید رضایی پسر عادی‌ای نبود؛ البته خودش فکر می‌کرد عادی است. دانش‌آموز هنرستان ابوذر بود رشته ساخت و تولید می‌خواند صبح‌ها درس می‌خواند، گاهی کار می‌کرد، ورزش می‌کرد، می‌خندید، شوخی می‌کرد و برای آینده‌ای که هنوز نرسیده بود، هزار نقشه در سر داشت. سن و سالش هنوز بوی جوانی می‌داد. بوی دفترهای مدرسه بوی لباس‌های ورزشی بوی رویاهایی که هنوز فرصت شکوفه دادن پیدا نکرده بودند. وقتی وارد خانه می‌شد، انگار بخشی از نور هم با او وارد می‌شد. از آن آدم‌هایی بود که حضورشان دیده نمی‌شود، اما نبودنشان همه‌چیز را تاریک می‌کند. مادرش می‌گفت: «سعید هرجا می‌رفت، خنده هم باهاش می‌رفت...» و شاید هیچ مادری فکر نمی‌کند روزی برسد که تمام دارایی‌اش تبدیل شود به چند خاطره و یک صدای کوتاه. صدایی که هنوز بعد از گذشت زمان، در گوشش زنده مانده است. «مامان... دلم... تیر خوردم...» آن روز خانواده کنار هم بودند. روز عجیبی بود. اضطراب در هوا موج می‌زد. پدر آسیب دیده بود و نگرانی مثل ابری سیاه روی دل همه سایه انداخته بود. هیچ‌کس نمی‌دانست چند ساعت بعد چه اتفاقی قرار است رخ دهد. هیچ‌کس صبح از خانه بیرون نمی‌رود و فکر نمی‌کند شاید امشب یکی از عزیزانش دیگر برنگردد. زندگی همیشه خودش را عادی نشان می‌دهد همین است که ناگهان غافلگیرت می‌کند. کوچه‌ها شلوغ بودند. صداها در هم می‌پیچیدند آدم‌ها می‌آمدند و می‌رفتند و در میان آن همه آشوب، سعید هنوز همان پسر جوانی بود که هزار فکر در سر داشت. اما سرنوشت گاهی در چند ثانیه نوشته می‌شود فقط چند ثانیه فقط یک لحظه لحظه‌ای که هیچ‌کس متوجه نشد دقیقاً چه اتفاقی افتاد تنها چیزی که ماند، صدای او بود صدایی لرزان صدایی آمیخته با درد صدایی که از میان ازدحام و ترس و آشوب بیرون آمد و قلب مادرش را برای همیشه شکست. بعد زانوهایش خم شد زمین به استقبالش آمد و جهان، آرام‌آرام از اطرافش دور شد آن لحظه، زمان ایستاد برای مادر برای خانواده برای تمام کسانی که دوستش داشتند بعضی ثانیه‌ها آن‌قدر سنگین‌اند که وزنشان تا آخر عمر روی شانه آدم می‌ماند
شروع تاسیان به یاد تموم جاویدنامان ، پارت بیست‌و‌نهم به همراه مقداری چاشنی.🖤🥀
@TasYan_roman

جاوید نام #علی_محمد_صادقی 👼🏻
جاوید نام #علی_محمد_صادقی 👼🏻

#تاسیان ~•🩶•~ #پارت‌‌بیست‌وهشتم‌قسمت‌‌دوم(پایان) فرزند ایران و جانفدای میهن جاوید نام #علی_محمد_صادقی از دهق-اصفهان عزیز زمستان گاهی بی‌رحم است. اما گاهی انسان‌ها از زمستان هم سردتر می‌شوند. روایت‌ها می‌گویند: خانواده در روزهایی دشوار، تا زمان خاکسپاری، دو روز تمام پیکر کودکشان را در میان برف نگه داشتند. دو روز.... چهل‌وهشت ساعت.... زمانی که برای جهان چیزی نیست، اما برای پدر و مادری که کنار فرزندشان نشسته‌اند، می‌تواند به اندازه یک عمر طول بکشد. برف آرام روی زمین می‌نشست. روی شاخه‌ها. روی سنگ‌ها. و روی اندوهی که دیگر هیچ فصلی قادر به آب کردنش نبود. مادر، هر بار که به چهره فرزندش نگاه می‌کرد، انگار می‌خواست زمان را برگرداند. فقط یک روز فقط یک ساعت فقط یک دقیقه اما زمان، سنگدل‌تر از آن است که به گریه‌ی مادران پاسخ بدهد. ~•خانـواده•~ بعد از رفتن علی‌محمد، خانه دیگر صدای کودکانه نداشت. اسباب‌بازی‌ها سر جایشان بودند. لباس‌های کوچک او هنوز بوی زندگی می‌دادند. اما خنده‌ای نبود که میان اتاق‌ها بدود. مادر گاهی نیمه‌شب از خواب می‌پرید. گمان می‌کرد صدای قدم‌های کوچکی را شنیده است. گمان می‌کرد باید بلند شود و پتو را روی کودک خوابیده‌اش بکشد. اما اتاق، ساکت بود. آن‌قدر ساکت که صدای شکستن دل را می‌شد شنید. پدر کمتر حرف می‌زد. اندوه بعضی مردها آن‌قدر عمیق است که دیگر به کلمه تبدیل نمی‌شود. فقط در نگاهشان می‌ماند. در شانه‌های خمیده‌شان. در سکوت طولانی میان دو نفس. ~•چهلم•~ اسفندماه رسید. اما برای بعضی خانه‌ها، زمستان تمام نمی‌شود. جمعی از مردم در آرامستان دهق گرد هم آمدند. باد سردی میان سنگ‌های قبر می‌وزید. شاخه‌های خشک درختان زیر آسمان خاکستری تکان می‌خوردند. و نام کودکی بر زبان‌ها جاری بود که تنها دو سال از زندگی سهم برده بود. دو سال.... به اندازه دو بهار کوتاه. به اندازه دو خنده کوچک. اما گاهی عمر انسان را با تعداد سال‌ها نمی‌سنجند. گاهی با ردّی که بر دل دیگران می‌گذارد می‌سنجند. پارت ششم — برف هنوز می‌بارد سال‌ها بعد شاید برف دوباره بر دهق ببارد. کودکان دیگری در کوچه‌ها بازی کنند. درختان دوباره سبز شوند. و زمستان‌های دیگری از راه برسند. اما در قلب یک پدر و یک مادر، همیشه شبی خواهد ماند که فرزند کوچکشان را روی شانه‌های پدر دیدند؛ کودکی که از آن بالا، جهان را تماشا می‌کرد. و شاید هر بار که برف می‌بارد، آن‌ها به آسمان نگاه کنند. نه برای پیدا کردن پاسخ. بلکه برای پیدا کردن ردّی از لبخندی کوچک. لبخندی که روزی در میان دستانشان زندگی می‌کرد
شروع تاسیان به یاد تموم جاویدنامان ، پارت بیست‌و‌هشتم به همراه مقداری چاشنی.🖤🥀
@TasYan_roman

#تاسیان ~•🩶•~ #پارت‌‌بیست‌وهشتم‌قسمت‌‌اول فرزند ایران و جانفدای میهن جاوید نام #علی_محمد_صادقی از دهق-اصفهان عزیز دهق در آغوش زمستان خوابیده بود. برف از صبح باریده بود و حالا شب، شهر را زیر لحافی سفید پنهان کرده بود. خیابان‌ها سرد بودند، اما آدم‌ها نه. آدم‌ها چیزی در دل داشتند که از هر آتشی داغ‌تر بود؛ امید، خشم، انتظار، یا شاید همه‌ی این‌ها با هم. در میان جمعیت، پدری کودک دوساله‌اش را روی شانه‌هایش نشانده بود. علی‌محمد.... کوچک‌تر از آن بود که معنی شعارها را بفهمد. کوچک‌تر از آن بود که بداند چرا مردم به خیابان آمده‌اند. او فقط از آن بالا، چراغ‌ها را می‌دید. برف را می‌دید که روی موهای پدرش می‌نشست. آدم‌ها را می‌دید که مثل رودخانه‌ای زنده در خیابان جریان داشتند. هر از گاهی دست کوچکش را روی سر پدر می‌گذاشت و می‌خندید. و پدر، بی‌آنکه بداند آن لحظه‌ها قرار است تا آخر عمر در قلبش یخ بزنند، دست‌های کوچکش را می‌بوسید. آسمان تیره بود. اما هیچ‌کس فکر نمی‌کرد شب، چیزی از خودش تاریک‌تر در آستین داشته باشد. بعضی اتفاق‌ها آن‌قدر سریع رخ می‌دهند که زمان فرصت نمی‌کند آن‌ها را در حافظه ثبت کند. فقط درد می‌ماند. فقط شوک. فقط سکوتی که بعد از آن می‌آید. پدر بعدها هر بار که آن شب را به یاد می‌آورد، در همان نقطه متوقف می‌شد؛ در همان لحظه‌ای که گرمای وجود پسرش را روی شانه‌هایش حس می‌کرد. و بعد... همه‌چیز تغییر کرد. جمعیت به هم ریخت. فریادها بلند شد. و جهان، در یک چشم برهم زدن، دیگر شبیه چند ثانیه قبل نبود. برف همچنان می‌بارید. انگار آسمان نمی‌دانست بر زمین چه گذشته است.
شروع تاسیان به یاد تموم جاویدنامان ، پارت بیست‌و‌هشتم به همراه مقداری چاشنی.🖤🥀
@TasYan_roman

⚠️مهم ⚠️ کسایی که حوصله پارت خوندن ندارن هر چند روز یک بار این فایل به‌روز رسانی میشه ..

جاوید نام #محمد_رضایی
جاوید نام #محمد_رضایی

#تاسیان ~•🩶•~ #پارت‌‌بیست‌و‌هفتم‌ فرزند ایران و جانفدای میهن جاوید نام #محمد_رضایی از شهر ری متولد 1372ام و عاشق شغل آتش نشانی امروز قرار بود جواب آزمون اعلام بشه... مطمئنم منم قبول شدم... حسم اینو می‌گفت... مگه میشه حس آدم یک چیز رو پیش بینی یا بازگو کنه و خطا بشه ؟؟ گوشیم زنگ خورد .. _ سلام بفرماید ؟ + درود و مهر آقای رضایی؟ _ بله خودم هستم ، بفرماید ؟ + آقای محمد رضایی درسته؟ _ بله خودمم ، در خدمتم؟ + شما امتحان آتش نشانی رو قبول شدید ، آیا هنوز هم مایل هستید در کنار ما به شغل ادامه بدید؟ انگار دنیا رو بهم دادن با خوشحالی گفتم _ بله مایلم . + خیلی هم عالی ، پس یه روز تشریف بیارید تا ما بقی کار هارو انجام بدیم. _ ممنون ، حتما میام + بدرود . چند روز از اون خبر گذشت... دوباره اعتراضات شروع شده بود ... 18ام بود ، وارد خیابان های دولت آباد شدم درست دیگه نزدیکای فلکه دوم بودیم فریاد می‌زدیم مرگ بر خامنه‌ای.. نه به اونی که از جلو به ما حمله میکردن و میکشتن ، نه به اونی که از بالای ساختمان ها تک تیرانداز قلب و سرمون رو نشونه... انگار هر کدوم یه کاری به گردن داشت ... یکی از روبه رو با شاتگان میزد. یکی گاز اشک آور... یکی با اسلحه جنگی... یکی نیزر می‌انداخت رومون و تو ثانیه بعد تک تیرانداز مارو از پا در می‌آورد و صدامونُ خفه‌ میکرد... نمی‌دونم چیشد ، چجوری شد که پشتم سوزشی حس کردم... انگار تقدیر من این بود تو فلکه دوم جونم رو در راه میهن بدم... اما با این حال دیگر نمی‌توانستم در شغلی که این همه براش زحمت کشیدم .... این همه سختی و تلاش.... یعنی همش پوچ شد؟ یعنی دیگه قرار نیست آتش نشان بشم تا هم میهن هامو نجات بدم ؟؟ ولی الان هم همین کارو انجام دادم ، برای میهن تن دادم... تنِ زخمی که با شرافت و سر بلندی ازش عبور کردم... و با حسرت رو دل قرارِ این زندگی رو ترک کنم...
شروع تاسیان به یاد تموم جاویدنامان، پارت بیست‌وهفتم به همراه مقداری چاشنی.🖤🥀
@TasYan_roman

هستید پارت بزارم؟!

درود بر دوستان. این فایل هر چند روز یک‌بار آپدیت می‌شود و نگارش نو در دسترس قرار می‌گیرد. آن را در پین چنل می‌ذارم؛ اگر از آن دسته نیستید که نوشته‌ها را تکه‌تکه بخوانید، گهگاه سری بزنید و پس از کامل شدن، همه‌ی آن را یک‌جا بخوانید.