~•تـــاســ🖤ــیـان•~
Open in Telegram
•°بنامآزادی°• رمانی از جنس خون ، مرگ ، آزادی مقدمهای برای شروع تاسیان به یاد تموم جاویدنامان پارت هایی با نام جاویدنامان به همراه چاشنی.🖤🥀 مشخصات جاویدنامان | http://t.me/safeCht_bot?start=qtvZPq خالق این اثر | بازماندهای از دیماه..
Show moreThe country is not specifiedThe category is not specified
196
Subscribers
-124 hours
-77 days
-3030 days
Posts Archive
+1
جاوید نام #سپهر_شکری
در مورد فیلم منتشرشده با عنوان «سپهر بابا کجایی»، اشتباهی از جانب من رخ داد، به دلیل شباهت اسمی، میان سپهر شکری و سپهر ابراهیمی دچار اشتباه شدم و این موضوع را به هر دو نسبت دادم؛ در حالی که بر اساس اطلاعات موجود، این موضوع مربوط به سپهر شکری است. از این بابت پوزش میخواهم.♥️
#تاسیان
꒰•🕊•꒱
#پارتسیونهمقسمتاول(پایان)
«فرزند ایران و جانفدای میهن جاوید نام #سپهر_شکری از تهران عزیز»
بعضی اسمها را زمان نمیتواند از حافظه آدمها پاک کند؛
نه به خاطر تعداد سالهایی که زندگی کردند
نه به خاطر شهرت
بلکه به خاطر جای خالیای که از خودشان به جا میگذارند
جای خالی بعضی آدمها آنقدر بزرگ است که سالها بعد،
هنوز در گوشهای از خانه، کنار فنجانی نیمهپر،
روی صندلیای خالی یا میان سکوت یک پدر نفس میکشد.
سپهر شکری بیستوپنج سال داشت
سن عجیبی است، بیستوپنج سالگی
نه آنقدر کم که دنیا را نشناخته باشی و نه آنقدر زیاد که از رؤیاهایت دست کشیده باشی
سنی که آدم تازه دارد زندگیاش را میسازد
برای آینده نقشه میکشد
به خانهای که روزی خواهد داشت فکر میکند
به سفرهایی که هنوز نرفته
به روزهایی که هنوز نیامدهاند
سپهر هم مثل هزاران جوان دیگر، آرزوهای خودش را داشت
آرزوهایی که حالا دیگر کسی از تعدادشان خبر ندارد
شاید فهرستی از کارهایی که میخواست انجام دهد
شاید رؤیایی که فقط خودش از آن خبر داشت
شاید زندگی آرامی که هر جوانی حق دارد برای خودش تصور کند
اما زمستان ۱۴۰۴، زمستانی نبود که به همه اجازه رؤیا دیدن بدهد
دیماه از راه رسیده بود
هوای تهران سرد بود
از آن سرماهایی که از لابهلای یقه لباس عبور میکنند و تا استخوان میرسند
اما آن روزها فقط هوا سرد نبود
چیزی در شهر تغییر کرده بود
خیابانها شبیه همیشه بودند، اما آدمها نه
نگاهها فرق کرده بود
سکوتها فرق کرده بود
و شبهای دیماه، سنگینتر از همیشه روی شهر فرود میآمدند
هجدهم دیماه ۱۴۰۴، شبی بود که نام سپهر برای همیشه با تاریخ گره خورد
روایتها میگویند آن شب در تهران هدف شلیک مستقیم قرار گرفت
و بعد، همه چیز در چند ثانیه تمام شد
یا شاید برای خانوادهاش، تازه از همان لحظه آغاز شد
چون مرگ یک انسان، فقط پایان زندگی او نیست
آغاز رنج کسانی است که میمانند
آغاز شبهایی که دیگر خواب به چشم نمیآید
آغاز صبحهایی که آدم برای چند ثانیه فراموش میکند چه اتفاقی افتاده
و بعد، حقیقت مثل موجی سرد دوباره بر سرش فرود میآید
پدرها کمتر گریه میکنند
یا دستکم تلاش میکنند گریه نکنند
اما بعضی دردها از استخوان هم عبور میکنند
بعضی داغها آنقدر سنگیناند که حتی سکوت مردها را هم میشکنند
میگویند پدرش مدتها سر مزار فرزندش میرفت
مگر یک پدر کجا باید برود وقتی بخشی از قلبش زیر خاک مانده است؟
مگر میشود فرزندت را در خاک بگذاری و خودت همان آدم سابق بمانی؟
نه
بعضی پدرها بعد از رفتن فرزندشان دیگر پیر نمیشوند؛ ناگهان فرو میریزند
گزارشها میگویند در مراسم چهلم او نیز خانواده و حاضران با فشار و برخورد روبهرو شدند
و بعد، روزی رسید که حتی پدرش را بر سر مزار فرزندش بازداشت کردند
چه تلخ است که آدم برای گریه کردن کنار سنگ قبر فرزندش هم آسوده نباشد
اما شاید غمانگیزتر از همه چیز، همان تصویری باشد که در ذهن مردم ماند
تصویر پدری که میان ناباوری و دلتنگی، نام فرزندش را صدا میزد
صدایی که از دل شکسته انسانی برمیآمد که هنوز نمیخواست بپذیرد
هنوز امید داشت
هنوز گوشهای از قلبش منتظر بود که در باز شود و پسرش به خانه برگردد
و آن صدا، در حافظه آدمها ماند:
«سپهر بابا، کجایی؟»
بعضی سؤالها جواب ندارند
این یکی از همان سؤالهاست
چون هیچ واژهای نمیتواند جای خالی فرزندی را پر کند که تنها بیستوپنج سال زندگی کرد
امروز، در تهران، در آرامستان زهرا، قطعه ۳۲۹، ردیف ۱۸۸، شماره ۹۰، جوانی آرمیده است که روزی آرزوهای بزرگی در سر داشت.
اما آدمها فقط در خاک نمیخوابند
بعضیها در حافظه شهرها زندگی میکنند
در عکسهای قدیمی
در نگاه مادران
در سکوت پدران
و در نامهایی که هر بار شنیده میشوند،
زخمی کهنه را دوباره بیدار میکنند
نامش سپهر شکری بود
جوانی بیستوپنج ساله
با آرزوهایی ناتمام
و پدری که شاید هنوز، در جایی میان خاطرات و دلتنگی، آرام زیر لب زمزمه میکند:
«سپهر بابا... کجایی؟»
شروع تاسیان به یاد تموم جاویدنامان به همراه مقداری چاشنی.🖤🥀@TasYan_roman
تاسیان یعنی🕯🥀دلتنگیِ سنگین و غم آلود. حالتی بین اندوه، حسرت و بیقراری آرام. بیشتر از یک غم ساده است، غمیست که در دل میماند، فروخورده است و آرام آرام آدم را میسوزاند. @TasYan_roman
#تاسیان
꒰•🕊•꒱
#پارتسیوهشتمقسمتاول(پایان)
«فرزند ایران و جانفدای میهن جاوید نام #علی_ایازی از اصفهان عزیز»
بعضی عددها هیچوقت فقط عدد نیستند
بعضی عددها تبدیل میشوند به زخم
تبدیل میشوند به انتظار
تبدیل میشوند به تمام اشکهایی که کسی ندیده است
برای دختری که عاشق علی بود،
عدد ۴۹۷ دیگر فقط یک عدد نیست
۴۹۷ بار شمارهاش را گرفت
۴۹۷ بار به صفحه گوشی خیره شد
۴۹۷ بار امیدوار شد که این بار صدایش را بشنود
و ۴۹۷ بار سکوت جوابش را داد
علی ایازی نوزده سال داشت
جوانی که بیشتر عمرش را با توپ فوتبال، زمین چمن و رؤیاهای بزرگ گذرانده بود
بازیکن فوتبال پایه سپاهان بود
همان پسری که روزی به عنوان بهترین بازیکن تیم استان انتخاب شده بود
همان پسری که وقتی پا به زمین میگذاشت،
همه میگفتند آینده درخشانی در انتظارش است
نوزده سال ...
سنی که آدم باید به فکر مسابقه بعدی باشد
به فکر دانشگاه
به فکر عشق
به فکر ساختن زندگی
نه اینکه نامش روی سنگ قبر حک شود
هجدهم دیماه ۱۴۰۴ بود
خیابان بزرگمهر
هوای اصفهان سرد بود و شب آرامآرام روی شهر مینشست
علی از خانه بیرون رفت
مثل هزاران جوان دیگری که فکر میکردند چند ساعت بعد دوباره به خانه برمیگردند
هیچکس هنگام خداحافظی، آخرین خداحافظی را نمیشناسد
مادرش نمیدانست آن نگاه آخر، آخرین نگاه است
پدرش نمیدانست دیگر صدای قدمهای پسرش را نخواهد شنید
و دختری که دوستش داشت، نمیدانست تا روزها قرار است فقط به یک گوشی خاموش زل بزند
آن شب علی برنگشت
ساعتها گذشت
تلفنش خاموش بود
پیامها بیپاسخ ماندند
نگرانی آرامآرام مثل پیچکی دور قلب همه پیچید
اول گفتند حتماً جایی مانده
بعد گفتند شاید تلفنش خاموش شده
بعد گفتند حتماً خبری میشود
اما هیچ خبری نشد
فقط انتظار بود
انتظاری که هر ساعتش شبیه یک سال میگذشت
در آن میان، دختری که دوستش داشت، دست از زنگ زدن برنداشت
یک بار، ده بار، پنجاه بار، صد بار، دویست بار، سیصد بار، چهارصد بار و در نهایت... ۴۹۷ بار.
انگار میخواست با هر تماس، فاصله میان خودش و علی را کمتر کند
انگار میخواست گوشی را وادار کند که زنگ بخورد
که معجزهای رخ بدهد
که ناگهان صدای آشنای او از آن سوی خط شنیده شود:
«الو؟»
اما هیچ معجزهای رخ نداد
هر تماس فقط به سکوت رسید.
سکوتی که از هر فریادی دردناکتر بود
ده روز گذشت
ده روزی که برای خانواده علی شبیه ده سال بود
ده روزی که میان امید و کابوس سپری شد
مادر هر بار که در خانه باز میشد، ناخودآگاه سرش را بلند میکرد
پدر هر تلفنی را با اضطراب جواب میداد
و هنوز همه منتظر بودند
منتظر بازگشت پسری که قرار بود سالها زندگی کند
قرار بود رؤیاهایش را زندگی کند
اما روز دهم، انتظار پایان یافت
نه با بازگشت علی
بلکه با تحویل پیکرش
و آن لحظه، انگار زمان برای همیشه ایستاد
مادری که ده روز امید را در دلش زنده نگه داشته بود، با حقیقتی روبهرو شد که هیچ مادری نباید تجربه کند
پدری که هنوز باور داشت پسرش برمیگردد، ناگهان فهمید دیگر هیچ دری به روی او باز نخواهد شد
و دختری که ۴۹۷ بار تماس گرفته بود، دیگر میدانست چرا هیچکدام از آن تماسها پاسخ داده نشد
علی دیگر آن سوی خط نبود
دیگر جایی در این دنیا نبود که گوشیاش را بردارد
دیگر هیچ پیامی را نمیخواند
هیچ تماسی را جواب نمیداد
هیچ مسابقهای را بازی نمیکرد
هیچ رؤیایی را ادامه نمیداد
تنها نوزده سال داشت...
و گاهی تمام زندگی یک انسان، در همین دو عدد خلاصه میشود
امروز شاید خیلیها نام علی ایازی را فقط در چند سطر بخوانند
اما پشت این نام، پسری بود با کفشهای فوتبال، با آرزوهای جوانی، با خانوادهای چشمانتظار و با دختری که از شدت دلتنگی، ۴۹۷ بار شمارهاش را گرفت
۴۹۷ تماس بیپاسخ
۴۹۷ بار امید
۴۹۷ بار انتظار
و ۴۹۷ باری که هیچوقت جواب داده نشد...
شروع تاسیان به یاد تموم جاویدنامان به همراه مقداری چاشنی.🖤🥀@TasYan_roman
#تاسیان
꒰•🕊•꒱
#پارتسیوهفتمقسمتاول(پایان)
«فرزند ایران و جانفدای میهن جاوید نام #تانیا_عباسی از تهران عزیز»
بعضی مادرها تا آخر عمر، وزن آخرین لحظههای فرزندشان را بر شانههایشان حمل میکنند
نه میتوانند زمین بگذارندش
نه میتوانند فراموشش کنند
فقط هر شب با آن میخوابند و هر صبح با همان درد بیدار میشوند.
تانیا عباسی، یا آنگونه که در شناسنامهاش نوشته بودند، تانیا عباساوغلی فخرآور، بیستویک سال بیشتر نداشت
در سنی بود که آدم تازه دارد زندگی را جدی میگیرد
تازه برای آیندهاش نقشه میکشد
تازه بین رؤیاها و واقعیت پلی میسازد
دانشجوی حسابداری بود
ساعتها پای درس و دانشگاه مینشست تا آیندهای بسازد که به آن افتخار کند
والیبال هم بخشی از زندگیاش بود
بخشی از نفس کشیدنش
آنهایی که او را میشناختند میگفتند وقتی داخل زمین والیبال میایستاد، انگار تمام خستگیهای دنیا را پشت خط زمین جا میگذاشت
میدوید، میخندید، فریاد میزد، امتیاز میگرفت
و با همان انرژی همیشگی، دوباره برای توپ بعدی آماده میشد.
زندگی برای او شبیه همان مسابقهها بود.
باور داشت باید جنگید، باید ادامه داد، باید امید داشت،
دوستانش میگفتند همیشه از آینده حرف میزد، از درسش، از کارش، از سفرهایی که دوست داشت برود، از خانهای که روزی برای خودش خواهد ساخت، از روزهایی که هنوز نیامده بودند اما او با تمام وجود منتظرشان بود....
بیستویک سال سن داشت
سن آرزو کردن، سن عاشق زندگی بودن،نه سن خداحافظی.
اما زمستان ۱۴۰۴، برای خیلیها فصل خداحافظی بود
دیماه از راه رسیده بود
هوای تهران بوی سرما میداد
شهر زیر آسمانی خاکستری نفس میکشید
خیابانها شلوغ بودند
آدمها از آینده حرف میزدند
از امید
از فردایی که شاید متفاوت باشد
و تانیا هم میان همان روزها زندگی میکرد
دختری که مثل هزاران جوان دیگر، هنوز هزاران دلیل برای ماندن داشت
اما سرنوشت گاهی بیرحمانهتر از آن است که به رؤیاهای آدمها فرصت کامل شدن بدهد
هجدهم دیماه
روزی که بعدها برای خانوادهاش به زخمی ابدی تبدیل شد
آن روز، گلولهای مسیر تمام آرزوهای او را برید
تمام خندههایی که هنوز فرصت خندیدن پیدا نکرده بودند
تمام زندگیای که هنوز نیمهکاره مانده بود
و شاید دردناکترین بخش ماجرا، نه خود مرگ، بلکه لحظهای بود که میان مرگ و زندگی سپری شد
لحظهای که یک مادر، فرزندش را در آغوش گرفته بود
همان دختری را که روزی برای اولین بار در آغوش گرفته بود
همان کودکی که روزی دستهای کوچکش را گرفته بود تا راه رفتن یاد بگیرد
همان دختری که شبها برایش قصه گفته بود
برای امتحانهایش بیدار مانده بود
برای موفقیتهایش اشک شوق ریخته بود
حالا دوباره در آغوشش داشت
اما این بار نه برای آغاز زندگی
برای بدرقه آخرین لحظههای آن
هیچ واژهای در هیچ زبانی وجود ندارد که بتواند درد آن لحظه را توضیح دهد
لحظهای که مادری چشم در چشم فرزندش میدوزد و میفهمد زمان دارد از میان انگشتانش فرار میکند
لحظهای که هزار دعا در دلش میخواند
هزار خواهش میکند
هزار امید را به آسمان میفرستد
اما زندگی آرامآرام دور میشود
و هیچکس توان نگه داشتنش را ندارد
امروز شاید خیلیها نام تانیا عباسی را بشنوند و از کنار آن عبور کنند
اما پشت این نام، دختری زندگی میکرد که عاشق آینده بود
دختری که هنوز برای فردا برنامه داشت
دختری که دلش میخواست زندگی کند
و شاید برای همین است که نام او هنوز در ذهن بسیاری از مردم مانده است
نه فقط به خاطر آنچه بر او گذشت
بلکه به خاطر تمام زندگیای که میتوانست داشته باشد و ناتمام ماند
و در میان تمام تصاویر و روایتها، شاید ماندگارترین تصویر، تصویر مادری باشد که آخرین بار دخترش را در آغوش گرفته بود
آغوشی که روزی آغاز زندگی بود...
و آن روز، آخرین پناهگاهش شد:)))
شروع تاسیان به یاد تموم جاویدنامان به همراه مقداری چاشنی.🖤🥀@TasYan_roman
#تاسیان
꒰•🕊•꒱
#پارتسیوششمقسمتدوم(پایان)
«فرزند ایران و جانفدای میهن جاوید نام #فائزه_افشاری از سمیرم ـ اصفهان عزیز»
و بعد...
همه چیز تغییر کرد
آن شب برای برادرش هرگز تمام نشد
برای خانوادهاش هرگز تمام نشد
برای مادری که سالها دخترش پرستارش بود، هرگز تمام نشد
فائزه را به درمانگاه رساندند
بعد به بیمارستان الزهرا
راهروهای بیمارستان پر از اضطراب بود
پر از نگاههایی که میان امید و ترس سرگردان بودند
خانواده دعا میکردند
منتظر بودند
امیدوار بودند
مگر میشود دختری که این همه با زندگی جنگیده،
این همه برای دیگران زندگی کرده،
این همه درد را تحمل کرده،
حالا اینگونه از میان برود؟
مگر میشود؟
اما ساعتها گذشت
شب عمیقتر شد
و عقربههای ساعت آرامآرام به سه بامداد نزدیک شدند
سه بامداد دهم اسفند
ساعتی که برای خیلیها فقط یک عدد روی صفحه ساعت است
اما برای یک خانواده،
لحظهای است که زمان در آن متوقف شد
لحظهای که دنیا به قبل و بعد تقسیم شد
قبل از فائزه...
و بعد از فائزه
آن شب فقط یک دختر بیستودو ساله از دنیا نرفت
دختری رفت که ستون خانه بود
دختری رفت که مادر بیمارش به صدای او عادت داشت
دختری رفت که هر کس او را میشناخت،
از مهربانیاش حرف میزد
دختری رفت که هنوز هزار بار باید میخندید
هزار بار باید سفر میرفت
هزار بار باید برای آیندهاش تصمیم میگرفت
اما داستان اینجا هم تمام نشد
خانوادهاش ده روز انتظار کشیدند
ده روزی که هر ساعتش اندازه یک عمر گذشت
ده روز میان دلتنگی، اضطراب، اشک و بیپناهی
ده روزی که هیچ مادری نباید تجربه کند
ده روزی که هر صبحش با امید آغاز میشد و هر شبش با بغض تمام
و وقتی سرانجام پیکر دخترشان را تحویل گرفتند،
زخم دیگری در انتظارشان بود
اجازه نداشتند او را به زادگاهش برگردانند
اجازه نداشتند فائزه را به سمیرم ببرند؛
به همان شهری که در آن بزرگ شده بود،
در کوچههایش دویده بود،
رؤیاهایش را ساخته بود
و کودکیاش را جا گذاشته بود
انگار حتی خاک هم از او دریغ شده بود
و در نهایت، در آرامستان باغ رضوان اصفهان، قطعه ۷۸، بوستان ۱، به خاک سپرده شد
اما بعضی آدمها زیر خاک نمیمانند
نه وقتی که اینهمه عشق پشت سرشان جا گذاشته باشند
نه وقتی که مادری هر روز نامشان را زمزمه کند
نه وقتی که جای خالیشان در هر گوشه خانه دیده شود
نه وقتی که هنوز فنجان چای محبوبشان در کابینت باشد
نه وقتی که لباسهایشان بوی خودشان را بدهد.
فائزه برای خیلیها فقط یک نام نیست
او یادآور دختری است که به جای فکر کردن به خودش، مراقب مادر بیمارش بود
دختری که درد را میشناخت،
اما مهربانی را انتخاب میکرد
دختری که زندگی را دوست داشت
دختری که برای همه زندگی میکرد.
و شاید دردناکترین بخش داستان همین باشد؛
اینکه مادری که سالها دخترش دستش را گرفته بود تا از بیماری عبور کند،
حالا باید ادامه راه را بدون او طی کند
و هر شب، پیش از خواب،
به عکس دختری نگاه کند که قرار بود سالها کنار او بماند
دختری به نام فائزه
دختری از سمیرم
دختری که قلبش از خودش بزرگتر بود
و حالا تنها چیزی که از او باقی مانده،
خاطراتی است که هیچ زمستانی توان خاموش کردنشان را ندارد.
شروع تاسیان به یاد تموم جاویدنامان به همراه مقداری چاشنی.🖤🥀@TasYan_roman
#تاسیان
꒰•🕊•꒱
#پارتسیوششمقسمتاول
«فرزند ایران و جانفدای میهن جاوید نام #فائزه_افشاری از سمیرم ـ اصفهان عزیز»
بعضی آدمها آنقدر آرام زندگی میکنند که هیچکس متوجه بزرگی قلبشان نمیشود؛
تا روزی که دیگر نباشند و تازه همه بفهمند چه نوری از زندگیشان خاموش شده است.
فائزه افشاری بیستودو سال داشت
اهل سمیرم بود؛
دختر کوهها،
دختر بادهای خنک زاگرس،
دختری که زندگی هنوز هزاران صفحه نخوانده برایش کنار گذاشته بود
مهندس پزشکی بود
سالها درس خوانده بود،
شبهای زیادی را با کتابها و جزوهها بیدار مانده بود تا روزی بتواند به جای تماشای درد، بخشی از درمان آن باشد
اما زندگی برای فائزه فقط دانشگاه و مدرک و آینده شغلی نبود
بزرگترین بخش زندگی او در خانه جریان داشت
در اتاقی که مادرش با بیماری سرطان روزگار میگذراند
در لیوانهای دارویی که سر ساعت آماده میشدند
در شبهایی که خودش بیدار میماند تا مطمئن شود مادرش خوابیده است
در صبحهایی که قبل از رسیدگی به کارهای خودش، اول حال مادر را میپرسید
گاهی همسایهها میگفتند:
«این دختر انگار هیچوقت خسته نمیشه...»
اما هیچکس نمیدید که بعضی شبها چقدر آرام اشک میریخت
هیچکس نمیدید چقدر از جوانی خودش را خرج آرامش خانواده کرده بود
او از آن آدمهایی بود که غمهایشان را در دل نگه میدارند تا دیگران لبخند بزنند
از آن آدمهایی که وقتی وارد اتاق میشوند، حال همه بهتر میشود
از آن آدمهایی که نبودنشان، خانه را برای همیشه تغییر میدهد
شامگاه نهم اسفندماه ۱۴۰۴ بود
زمستان آخرین نفسهایش را میکشید
هوای اصفهان بوی شب میداد
چراغهای خیابان روی آسفالت خیس کشیده شده بودند
و شهر در سکوتی سنگین فرو رفته بود؛
سکوتی که زیر پوستش اضطراب جریان داشت.
فائزه همراه برادرش در مسیر بازگشت به خانه بود
مثل هزاران بار دیگر
مثل یک شب معمولی
مثل شبی که قرار بود به خانه برسد،
مادرش را ببیند و شاید دوباره از او بپرسد که داروهایش را خورده یا نه
شاید قرار بود فردا صبح بیدار شود و دوباره برای زندگی برنامه بریزد
شاید قرار بود سالهای زیادی کنار خانوادهاش بماند
اما سرنوشت،
گاهی بیخبرتر از باد میرسد
در بهارستان اصفهان، مسیرشان متوقف شد
خودرویی که سوارش بودند ایستاد
چند ثانیه
فقط چند ثانیه
زمانی کوتاهتر از آنچه بتوان زندگی را در آن خلاصه کرد
اما گاهی تمام زندگی در همان چند ثانیه فرو میریزد
شیشه خودرو شکست
صدای خرد شدن شیشه در تاریکی شب پیچید
شروع تاسیان به یاد تموم جاویدنامان به همراه مقداری چاشنی.🖤🥀@TasYan_roman
#تاسیان
꒰•🕊•꒱
#پارتسیوپنجمقسمتدوم(پایان)
«فرزند ایران و جانفدای میهن جاوید نام #سپهر_ابراهیمی از اندیشه عزیز»
هیچ کتابی به پدرها یاد نمیدهد
چطور دنبال فرزند گمشدهشان بگردند
هیچکس به آنها نمیگوید وقتی امید و وحشت همزمان در قلبت میجنگند،
چطور نفس بکشی
پدر سپهر روزها و ساعتهایی را گذراند که
بعدها هر ثانیهاش تبدیل به زخمی در حافظهاش شد
او هنوز امیدوار بود
آدم تا وقتی چیزی را با چشم خودش نبیند،
دلش تسلیم نمیشود
برای همین میگشت
زنگ میزد
میپرسید
دنبال خبری میگشت که بگوید همه چیز اشتباه بوده است
اما در نهایت مسیرش به پزشکی قانونی کهریزک رسید
جایی که هیچ پدری نباید مجبور شود برای پیدا کردن فرزندش به آنجا برود
راهروها سرد بودند
آنقدر سرد که انگار گرمای زندگی هیچوقت از آنجا عبور نکرده بود
و سکوت سنگینی همهجا را پر کرده بود
پدر با تلفن همراهش فیلم میگرفت
شاید نمیدانست چرا
شاید فقط میخواست چیزی از آن لحظه ثبت شود
شاید میخواست دنیا شاهد باشد که یک پدر چطور آرامآرام فرو میریزد
قدم برمیداشت
به چهرهها نگاه میکرد
جلو میرفت
دوباره برمیگشت
انگار هنوز امید داشت
انگار هنوز منتظر بود ناگهان صدایی از پشت سرش بیاید
صدایی که بگوید:
«بابا...»
اما هیچ صدایی نیامد
فقط خودش بود
و قلبی که لحظهبهلحظه سنگینتر میشد
بعد صدایش در آن راهروی سرد پیچید
صدایی که بعدها هزاران نفر شنیدند
صدایی که از ته جان انسانی بیرون آمده بود که هنوز نمیخواست حقیقت را بپذیرد
«سپهر بابا کجایی بابا؟»
چند قدم جلوتر رفت
دوباره نگاه کرد
دوباره صدا زد
این بار شکستهتر
انگار هر کلمه تکهای از روحش را با خودش میبرد
«سپهر بابا کجایی بابا؟»
و همین چند کلمه کافی بود تا دل هزاران نفر بلرزد
چون آنجا دیگر فقط یک پدر نبود
نماد تمام پدرانی بود که فرزندانشان را صدا میزنند و پاسخی نمیشنوند
نماد تمام خانوادههایی بود که صبح عزیزانشان را بدرقه کردند و شب، فقط نامشان را تحویل گرفتند
سپهر نوزده سال داشت
فقط نوزده سال
نه فرصت کرده بود همه آرزوهایش را زندگی کند
نه همه مسابقههایش را برود
نه همه پیروزیهایش را ببیند
اما نامش ماند
در دل خانوادهاش
در ذهن مردمی که داستانش را شنیدند
و در آن ویدیوی کوتاه و دردناک که شاید برای همیشه یکی از تلخترین تصویرهای آن روزها باقی بماند
و هنوز، سالها بعد،
وقتی کسی نام سپهر ابراهیمی را بشنود،
قبل از هر چیز صدای پدرش در گوشش زنده میشود؛
صدایی آکنده از عشق، ناباوری و دلتنگی:
«سپهر بابا کجایی بابا...؟»
سؤالی که شاید هیچوقت برای یک پدر پاسخی نداشته باشد.
شروع تاسیان به یاد تموم جاویدنامان به همراه مقداری چاشنی.🖤🥀@TasYan_roman
#تاسیان
꒰•🕊•꒱
#پارتسیوپنجمقسمتاول
«فرزند ایران و جانفدای میهن جاوید نام #سپهر_ابراهیمی از اندیشه عزیز»
زمستان ۱۴۰۴، زمستان عجیبی بود
از آن زمستانهایی که انگار برف و سرما فقط روی خیابانها نمینشینند؛
روی دل آدمها هم مینشینند.
در شهر اندیشه،
میان خانههایی که هر شب چراغهایشان یکییکی روشن میشد،
پسری نوزده ساله زندگی میکرد که همه او را به انرژی بیپایانش میشناختند
اسمش سپهر بود
سپهر ابراهیمی
نوزده سال بیشتر نداشت
سنی که آدم تازه دارد خودش را پیدا میکند
سنی که رؤیاها از خیال فاصله میگیرند
و کمکم شکل واقعی به خودشان میگیرند
سپهر ورزشکار بود
بوکسور بود
از آن جوانهایی که ساعتها تمرین میکنند،
عرق میریزند،
زمین میخورند و دوباره بلند میشوند
دستهایش به جای اینکه خسته شوند،
به مبارزه عادت کرده بودند
صورتش هنوز جوان بود،
اما در نگاهش چیزی از اراده یک مرد دیده میشد
برای خودش برنامه داشت
برای آینده
برای مسابقههای بعدی
برای موفقیتهای بزرگتر
برای روزهایی که هنوز نرسیده بودند
خانوادهاش وقتی از او حرف میزدند،
همیشه از شور زندگیاش میگفتند
از اینکه چطور با انرژی وارد خانه میشد
از اینکه چطور میتوانست حال آدمها را خوب کند
از اینکه چطور هنوز کودک درونش را حفظ کرده بود
و گاهی با همان شیطنتهای نوجوانانه، همه را میخنداند
اما هیچکس نمیدانست که بعضی آدمها،
درست وقتی زندگی میخواهد شروع شود،
ناگهان از میان صفحات آن حذف میشوند
هجدهم دیماه از راه رسید
روزهایی که نامشان با التهاب خیابانها گره خورده بود
روزهایی که مردم از آینده حرف میزدند
از تغییر
از امید
از فردایی که شاید بهتر باشد
و در میان آن همه آدم، سپهر هم حضور داشت
جوانی نوزده ساله
پر از رؤیا
پر از زندگی
پر از نقشههایی که قرار بود سالها بعد به واقعیت تبدیل شوند
اما آن شب، سرنوشت برای او مسیر دیگری نوشته بود
شبی که هیچکس هنگام بیرون رفتن از خانه تصور نمیکرد آخرین شب باشد
شبی که خانوادهاش مثل همیشه منتظر برگشتنش بودند
منتظر صدای کلید در
منتظر خندههایش
منتظر اینکه وارد خانه شود و از اتفاقات روزش حرف بزند
اما ساعتها گذشت
شب عمیقتر شد
و سپهر برنگشت
اول نگرانی آمد
بعد ترس
و بعد آن سکوتی که همیشه قبل از خبرهای بد از راه میرسد
آن شب، خانواده هنوز نمیدانستند که زندگیشان برای همیشه به دو بخش تقسیم شده است:
قبل از سپهر...
و بعد از سپهر.
شروع تاسیان به یاد تموم جاویدنامان به همراه مقداری چاشنی.🖤🥀@TasYan_roman
#تاسیان
꒰•🕊•꒱
#پارتسیوچهارمقسمتاول
«فرزند ایران و جانفدای میهن جاوید نام #سهند_ناصری از شوشتر عزیز»
بعضی آدمها عمرشان کوتاه است،
اما رؤیاهایشان بلندتر از سالهایی است که زندگی میکنند
سهند ناصری یکی از همان آدمها بود
پانزده سال بیشتر نداشت
متولد پنجم اردیبهشت ۱۳۸۹
نوجوانی از قوم بختیاری،
اهل شوشتر؛
و با قلبی پر از شور زندگی
و ذهنی پر از آرزوهایی که هنوز فرصت بزرگ شدن پیدا نکرده بودند
اگر صبحی از صبحهای عادی او را میدیدی،
شاید فقط یک دانشآموز به نظرت میرسید؛
دانشآموز رشته الکتروتکنیک که هر روز با کیفش راهی مدرسه میشد
و میان کتابها و دفترهایش،
برای آینده نقشه میکشید.
اما سهند فقط یک دانشآموز نبود
دلش برای چیزهایی میتپید که خیلیها در آن سن هنوز به آن فکر نمیکنند
عاشق تاریخ ایران بود
ساعتها درباره پادشاهان و پهلوانان ایران باستان میخواند
نام کوروش کبیر برایش فقط یک اسم در کتاب تاریخ نبود؛
بخشی از رؤیاهایش بود
گاهی با هیجان از شکوه ایران حرف میزد،
از روزگاری که در ذهن نوجوانش مانند افسانهای باشکوه زنده بود
هر بار که سخن از ایران به میان میآمد، چشمهایش برق میزد
انگار تمام آسمان خوزستان در نگاهش روشن میشد
اما عشقش فقط به کتابها محدود نبود
عصرها به زورخانه میرفت
صدای ضرب مرشد را دوست داشت
بوی گود زورخانه را دوست داشت
دوست داشت بازوانش قوی شوند،
اما بیشتر از آن، دوست داشت روحش شبیه پهلوانهایی باشد که دربارهشان شنیده بود
پدرش گاهی لبخند میزد و میگفت:
«هنوز بچهای سهند...»
و سهند میخندید.
اما در دلش خودش را خیلی بزرگتر از سنش میدید
مثل همه نوجوانها،
برای فردا هزار نقشه داشت
برای هجده سالگی
برای دانشگاه
برای کار
برای ساختن زندگی
برای روزهایی که هنوز نرسیده بودند
اما بعضی زمستانها،
فرصت رسیدن به بهار را از آدم میگیرند.
ـ
دیماه ۱۴۰۴ از راه رسید.
شبهای شوشتر خنک تر شده بودند
باد از میان کوچهها عبور میکرد و شهر حال و هوای دیگری داشت
روزهای ۱۸ و ۱۹ دی، نامشان در میان مردم میچرخید
آدمها دربارهشان حرف میزدند
نگاهها متفاوت شده بود
خیابانها دیگر فقط خیابان نبودند؛
هر گوشهشان قصهای در حال شکل گرفتن بود
شامگاه ۱۸ دی، سهند هم در میان همان روزهای پرالتهاب قرار گرفت
پسر پانزده سالهای که هنوز هزار رؤیا برای زندگی داشت
هنوز میخواست درسش را تمام کند
هنوز میخواست مدرک الکتروتکنیکش را بگیرد
هنوز میخواست سالهای بیشتری به زورخانه برود
هنوز میخواست کتابهای بیشتری درباره ایران بخواند
اما سرنوشت گاهی به رؤیاها فرصت تمام شدن نمیدهد
آن شب،
گلولهای به قلبش اصابت کرد
قلب...؟
همان قلبی که برای ایران میتپید
همان قلبی که با شنیدن نام کوروش از شوق پر میشد
همان قلبی که در گود زورخانه با ضرب مرشد هماهنگ میشد
و ناگهان، همه چیز متوقف شد
خانهای در شوشتر در سکوت فرو رفت
مادری که صبح فرزندش را دیده بود،
حالا باید نبودنش را باور میکرد
پدری که هزار امید برای آینده پسرش داشت،
باید با جای خالی او کنار میآمد
دوستانش هنوز باور نمیکردند
نیمکت مدرسه خالی ماند
دفترهایش نیمهتمام ماندند
رؤیاهایش نیمهتمام ماندند
اما بعضی آدمها بعد از رفتن هم ناپدید نمیشوند
سهند برای خانوادهاش فقط یک خاطره نبود
برای دوستانش فقط یک عکس نبود
او در همان لبخندهایی ماند که روزی میان جمع پخش میکرد
در همان حرفهایی که از ایران میزد
در همان عشق نوجوانانهای که به تاریخ و سرزمینش داشت
پانزده سال عمر کرد
عمر کوتاهی بود
اما گاهی ارزش زندگی را با تعداد سالها نمیسنجند
با وسعت قلبی میسنجند که در آن سالها تپیده است
و قلب سهند،
با همه نوجوانیاش،
برای چیزهایی بزرگتر از خودش میتپید
برای رؤیا
برای آینده
و برای ایرانی که دوستش داشت:)))
شروع تاسیان به یاد تموم جاویدنامان به همراه مقداری چاشنی.🖤🥀@TasYan_roman
#تاسیان
꒰•🕊•꒱
#پارتسیوسومقسمتدوم(پایان)
«فرزند ایران و جانفدای میهن جاوید نام #یزدان_افروغ از تهران عزیز»
یکی از نزدیکانش او را «عمو کیک یزدی» صدا میزد
لقبی که حالا از میان خاطرهها بیرون میآید و قلب آدم را میفشارد
او نوشته بود:
«بعضی وقتا فکر میکنم شوخیه...»
و واقعاً مگر چطور میشود باور کرد؟
چطور میشود باور کرد پسری که تا دیروز میخندید،
شوخی میکرد،
کشتی میگرفت
و برای آینده برنامه داشت،
حالا فقط در قاب عکسها زندگی میکند؟
چطور میشود پذیرفت کسی که همیشه جواب پیامها را میداد،
دیگر هیچوقت آنلاین نمیشود؟
برای همین هنوز هم گاهی خیال میکنند همه چیز اشتباه شده است
خیال میکنند اگر از کوچه سرافراز رد شوند،
یزدان را خواهند دید
همانجا ایستاده
با یک بستنی عروسکی در دست
با همان خنده همیشگی
همان نگاه زنده
همان انرژیای که از وجودش میجوشید
اما کوچهها حافظه دارند
و بعضی کوچهها بعد از رفتن یک نفر،
دیگر هرگز مثل قبل نمیشوند...
نوشته بود:
«فکر میکنم الان باز پیام میدی...»
و شاید این دردناکترین بخش فقدان باشد
اینکه آدم مدتها منتظر چیزی میماند که میداند هرگز اتفاق نمیافتد
منتظر صدایی
منتظر خندهای
منتظر یک پیام کوتاه
منتظر حضوری که دیگر برنمیگردد
بعد چشمش به عکسها میافتد
عکسهای پسری هفده ساله
پسری که باید زیر عکسش هزار چیز نوشته میشد:
قهرمان
ورزشکار
کشتیگیر
پسر دوستداشتنی خانواده
رفیق
هممحلهای
اما حالا کنار نامش کلمهای نشسته که
هیچکس دلش نمیخواست روزی کنار اسم او ببیند
و این همان چیزی است که دل نزدیکانش را میشکند
آنها هنوز با او حرف میزنند
هنوز برایش درد دل میکنند
هنوز قول میدهند
همانطور که آن عزیز نزدیکش نوشته بود:
«قول میدم یزدانم...»
بعضی قولها برای آینده نیستند
برای زنده نگه داشتن خاطرهاند
برای اینکه آدم احساس نکند عزیزش را در تاریکی رها کرده است
برای اینکه هنوز بتواند بگوید:
«هرگز تنها نمیذارمت.»
و شاید حقیقت همین باشد
شاید آدمها وقتی از دنیا میروند،
کاملاً نمیروند
شاید بخشی از آنها در کوچههایی که در آن خندیدهاند باقی میماند
در سالنهای ورزشی
در عکسها
در پیامهای قدیمی
در دل کسانی که دوستشان داشتهاند
و در شبهای زمستانی تهران،
وقتی باد از میان خیابانهای شادآباد عبور کند،
شاید هنوز نام یزدان را با خودش زمزمه کند
نام پسری هفده ساله
قهرمان کشتی تهران
پسری که عزیزانش هنوز منتظرند یک روز از سر کوچه سرافراز پیدایش شود،
با یک بستنی عروسکی در دست، و بگوید:
«شوخی بود... من برگشتم...»
اما بعضی بازگشتها فقط در خاطره اتفاق میافتند
و بعضی دلتنگیها تا آخر عمر تمام نمیشوند.
شروع تاسیان به یاد تموم جاویدنامان به همراه مقداری چاشنی.🖤🥀@TasYan_roman
#تاسیان
꒰•🕊•꒱
#پارتسیوسومقسمتاول
«فرزند ایران و جانفدای میهن جاوید نام #یزدان_افروغ از تهران عزیز»
بعضی آدمها آنقدر زندهاند که
بعد از رفتنشان هم ذهن آدم حاضر نیست باور کند دیگر نیستند
برای همین است که هر صبح،
قبل از آنکه واقعیت خودش را یادآوری کند،
چند ثانیه کوتاه همه چیز عادی به نظر میرسد
چند ثانیهای که آدم فکر میکند هنوز میتواند پیام بدهد
هنوز میتواند زنگ بزند
هنوز میتواند منتظر بماند
و بعد حقیقت مثل تیغهای سرد از راه میرسد
یزدان افروغ فقط هفده سال داشت
هفده سال...
سنی که آدم تازه دارد قد رؤیاهایش را اندازه میگیرد
قهرمان کشتی تهران بود
سالنهای کشتی، تلاشش را به خاطر داشتند
تشکهای مسابقه، زمین خوردنها و بلند شدنهایش را دیده بودند
از آن پسرهایی بود که وقتی وارد سالن میشد،
مربیها با افتخار نگاهش میکردند
پسر پیرومندی که یاد گرفته بود در کشتی،
حتی وقتی روی زمین میافتی، دوباره بلند شوی
اما هیچکس به او یاد نداده بود؛
چطور با سرنوشتی بجنگد که از پشت پرده انتظارش را میکشید؟
جمعه شب، نوزدهم دیماه ۱۴۰۴،
زمستان روی تهران سایه انداخته بود
باد سردی از میان خیابانهای شادآباد عبور میکرد
چراغهای شهر روشن بودند،
اما انگار تاریکی بیشتری از همیشه در هوا شناور بود
و در همان شب،
زندگی یزدان در هفده سالگی متوقف شد....
اما این داستان درباره آن چند ثانیه نیست
این داستان درباره آدمهایی است که بعد از او ماندند
درباره کسانی که هنوز هم هر روز دنبال ردپایی از او میگردند
شروع تاسیان به یاد تموم جاویدنامان به همراه مقداری چاشنی.🖤🥀@TasYan_roman
